نگاهش را انداخت به ظرف شیرینی‌. به‌قول مادرش دلش داشت مثل سیر و سرکه می‌جوشید. کم‌ و بیش شنیده بود که می‌گفتند فراموشی گرفته و دیگر چیزی یادش نمی‌آید.

دوچرخه شماره ۹۳۵

دوباره به ظرف شيريني نگاه کرد. سرش را بلند کرد و توي دلش خواند: «آسايشگاه زيبا».

قدم‌هايش را تند کرد و به حياط رسيد. چشم چرخاند، انگار دنبال چيز آشنايي مي‌گشت؛ دنبال همان دامن چين‌دار و گل‌گلي، اما خبري نبود. جلو رفت و از پرستاري پرسيد: «خانم، شما مادربزرگ من رو نديديد؟»

پرستار پوزخندي زد و گفت: «دخترجون، من از کجا بدونم مادربزرگت کيه؟ اين‌جا کلي مادربزرگ هست.»

خنده‌اش گرفت و گفت: «اسمش خانم‌گله.»

پرستار لبخندي زد و گفت: «خيلي وقته منتظرته. مدام سراغت رو مي‌گيره.»

وقتي‌که داشت دنبال پرستار مي‌رفت، با خودش فکر کرد کي خبر آمدنش را به مادربزرگ داده. پرستار اتاق را به او نشان داد و رفت.

با اين‌كه در باز بود، در زد و گفت: «اجازه هست؟»

پيرزن بدون اين‌که برگردد، سرش را تکان داد. جلو رفت و جلوي پيرزن ايستاد: «سلام خانم‌گل.»

پيرزن سرش را بالا آورد و لبخند زد.

- خانم‌گل، من رو مي‌شناسيد؟

پيرزن به او خيره شد و چيزي نگفت. دوباره پرسيد: «من رو مي‌شناسيد؟»

پيرزن گفت: «مي‌دونستم مي‌آي.»

حيرت‌زده گفت: «اسمم يادتونه؟»

خانم‌گل لبخند زد: «اسم يه گل بود، نه؟»

- آره.

ظرف شيريني را به طرفش گرفت و گفت: بفرماييد شيريني. يادتونه؟ خودتون يادم داديد.

خانم‌گل سر تکان داد.

- يادتونه اسم اين شيريني‌ها رو چي گذاشتيم؟

- آره، اسم تو رو گذاشتيم.

پرستار وارد اتاق شد و گفت: «عزيزم، بيا بيرون. خانم‌گل بايد استراحت کنه.»

ساکش را برداشت و صورت خانم‌گل را بوسيد. داشت از اتاق خارج مي‌شد که خانم گل گفت: «بنفشه‌جون، شيريني‌هاي بنفشه رو خيلي خوب درست کردي.»

خنده تمام صورتش را پر کرد.

 

سمانه منافي، 15ساله از اسلامشهر

تصويرگري: متينه خداوردي، 16ساله از وردآورد

کد خبر 412872

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 6 =