پنکه‌ی پدربزرگ هی اتاق را دید می‌زند

دوچرخه شماره ۹۰۷

نقطه‌اي درنگ مي‌کند

و لابه‌لاي فوت او

                             چند بوسه بال مي‌زند

قوري عزيز

                             خنده‌هاي ريز مي‌کند

در دلش نبات آب مي‌شود

عطر و مزه‌اش گلاب مي‌شود

 

قوري و عزيز

پنکه و پدربزرگ

مثل روز اول عاشقند

ياسمن‌سادات شريفي، 15ساله

خبرنگار افتخاري از اراک

 

دوچرخه شماره ۹۰۷

تصويرگري: دلارام‌سادات باقري، 16ساله از شهرري

 

  • تو خنديدي

تمام اين شعرها را رها مي‌کردم

و مي‌نشستم پاي هندسه

اگر

و تنها اگر

نخنديده بودي...

وانيا اميري، 15ساله

خبرنگار افتخاري از پرديس

 

  • جدول

حرفي گم‌شده است

کلمه‌اي از ياد رفته است

بايد به چشم‌ها نگاه کرد

تا واژه‌ها فاش شوند

نيلوفر قاآني، 16ساله

خبرنگار افتخاري از مشهد

  • سؤال

مگر مي‌شود

دلت گير و

دل‌گير باشي؟

حانيه باقرپور

15ساله از يزد

 

  • براي زمستان پيش رو

رج به رج شعر مي‌بافم

مصراع به مصراع

فصل سردي در پيش است

مي‌بافم به اندازه‌ي گردن خزان و برگ‌هاي زردش

تا نقش اين چند برگ بماند بر تابلوي درختان پاييز

مي‌بافم تا شاعري ديگر باز از خزان بسرايد

و جيره‌ي شعر کم نيايد

در زمستان.

حانيه احمدي

15ساله از تهران

 

دوچرخه شماره ۹۰۷

عكس: فاطمه ميرشجاعي از تهران

کد خبر 394449

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
9 + 5 =