خانه فیروزه‌ای > خاطره ایرانی: (۱) کلمات، برای من همیشه چیزهایی مثل چراغ بوده‏‌اند. چیزها تا وقتی که اسمشان را نمی‏‌دانم، انگار که توی هاله‏‌ای از مه فرو‌رفته باشند، مبهم و عجیبند، اما اسمشان را که می‌فهمی، انگار چراغی انداخته باشند روی چیزها.

دوچرخه شماره ۸۸۳

ديگر اشاره به آن‌ها ساده مي‏‌شود و مي‏‌تواني راحت درباره‏‌ي آن‌ها حرف بزني. مثلاً فکر کن که اسم چيزي مثل خورشيد را نمي‏‌دانستيم، چه‌‏قدر زندگي برايمان سخت مي‏‌شد، مثلاً براي اين‌که بپرسيم امروز خورشيد کي غروب مي‏‌کند، مجبور بوديم بگوييم:

«امروز اون چيز گرد و داغه که از خودش نور مي‏‌ده و وقتي مي‌آد روز مي‌شه، چه ساعتي غروب مي‏‌کنه؟» تازه اين در صورتي بود که اسم‌هايي مثل گردي و داغي و نور و روز و ساعت و غروب را بدانيم، اگر آن‌ها را هم نمي‏‌دانستيم، شايد هر روز مثل همه‏‌ي موجودات ديگر دنيا، مي‏ت‌وانستيم روزانه طلوع و غروب خورشيد را ببينيم، اما هيچ‌وقت نمي‏‌توانستيم درباره‏‌ي آن حرف بزنيم، شعر بگوييم، بپرسيم و جست‌وجو کنيم.

اسم‌ها، شبيه هديه‏‌هايي هستند که به ما امکان فکر‌کردن و حرف‌زدن مي‏‌دهند، بدون اسم‌ها، زندگي خيلي سخت و شايد حتي غير ممکن مي‌شد.

(2)

اما از آن‏‌طرف که نگاه کني، اسم‌ها ممکن است گول‏‌زننده هم باشند، آن‌قدر که همه‏‌چيز را کلي مي‏‌کنند و توي يک کشو جا مي‏‌دهند، مثلاً به کلمه‏‌ي «رود» فکر کن، ما هم به «کارون» مي‏‌گوييم رود، هم براي اشاره‏ به آب‌راهه‏‌ي نه چندان بزرگي که در پاي توچال جريان دارد، از کلمه‏‌ي رود استفاده مي‏‌کنيم و هم وقتي يک‏‌نفر به شدت ناراحت و غمگين است از اين کلمه استفاده مي‏‌کنيم و مثلاً مي‏‌گوييم كه «مثل رود اشک مي‏‌ريزد».

انگار اسم‌ها بيش‌تر شبيه چراغ‌قوه هستند، همان‌قدر که نور مي‏‌اندازند روي چيزها قدري فضا را روشن مي‌كنند. همين هم باعث مي‌‏شود بعضي چيزها و بعضي تفاوت‌ها را نبينيم. انگار در يك بسته‌بندي ويژگي‌ها ناديده گرفته مي‌شود، جوري که اگر حواست نباشد، فرق چيزها و تفاوت‌هايشان رنگ مي‏‌بازند و ديده نمي‏‌شوند، کارون و جوي آب و اشک‌هاي آدمي مثل من، همه اسمشان مي‏‌شود «رود» و کنار هم در قفسه‏‌اي به نام رود جاي مي‏‌گيرند.

(3)

همه‏‌ي اين‌ها را گفتم که بگويم حواسمان باشد کسي هم هست، که انگار بالاتر از تمام نام‏‌ها، جايي بالاتر از تمام قفسه‏‌هاي زبان قرار گرفته است؛ کسي که به قول يک انديشمند «زبان را به ما هديه داده است» و خودش بالاتر از زبان ايستاده و به استفاده‌‏ي ناکام ما از اسم‌ها، براي اشاره به خودش نگاه مي‏‌کند.

او، خودش هزار و يک اسم دارد و آن‌قدر بزرگ است که هم مي‏‌توان «آشکار» صدايش کرد و هم «پنهان»، هم مي‏‌توان او را «بخشنده» دانست، و هم «انتقام‌گير»، هم «مهربان» است و هم «سخت‏‌گير». و جالب‌تر آن است که با همه‏‌ي اين هزار و يک اسم، بازهم انگار چيزهاي ديگري در او هست که کلمه‌‏اي براي گفتنش، نامي براي صدازدنش نيست.

و اين نشان بزرگي اوست. آن‌قدر بزرگ که حتي هزار و يک چراغ كم است براي اين‌که بدانيم چيست و کيست؟ آن‌قدر بزرگ است كه در چارچوب اسم‌هاي ما و زباني که ما از آن استفاده مي‏‌کنيم نمي‏‌گنجد. آن‌قدر بزرگ که گويي تنها بايد بزرگي و عظمتش را ديد و چيزي نگفت.

شايد آن‌جاست که زبان قلب، به کمک‌مان مي‏‌آيد. شايد آن‌جاست که ديگر مغزمان به قلبمان دستور نمي‏‌دهد، بلکه اين قلبمان است که فرمان را به دست مي‏‌گيرد. شايد قلب‌ ما، زباني دارد که بدون اسم‌ها، بدون کلمات مي‏‌تواند با او سخن بگويد. شايد تنها راه فهميدن او، اويي که بزرگ‌تر از اسم‌ها و صفت‌ها، در زندگي هرکدام از ما حضور دارد و سايه‏‌اش بر زندگي تمام ما گسترده شده است، نه از راه کلمات و اسم‌ها، که از راه زبان قلبمان است.

حالا که ماه رمضان تمام شده، حالا که ماه رمضان گذشته در حال تبديل شدن به خاطره‏‌اي شيرين است که در شب‌هايش با جوشن‌کبير‌خواني، هزار و يک اسم او را صدا زده‌‏ايم، وقت آن باشد که در اين روزهاي گرم تابستاني، استفاده از زبان قلب را تمرين کنيم، گاهي از اسم‌ها و کلمات فرار کنيم و تلاش کنيم با زبان بدون اسم قلبمان او را صدا کنيم.

شايد بتوانيم با اين کار، کمي از شيريني روزهاي رمضان را براي خودمان زنده نگه داريم.

کد خبر 374742

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 15 =