پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ - ۰۶:۲۷

همشهری جوان: وجود رمان‌های خوش نوشت و خوش خوان در میان عامه پسندها، اتفاقی است که می تواند بازار کتاب ما را متحول کند. کاری که کتاب های همین سه نویسنده کرده.

رمانی که در انبار نماند

پرینوش صنیعی هنوز هم با خاطرات رمان سهم من زندگی می کند، رمانی که به چاپ چهاردهم رسیده و زمانی رکورددار تعداد چاپ در یک سال شد. خود صنیعی درباره استقبال و چاپ های متعدد این رمان می گوید: چاپ اول که درآمد به سرعت نایاب شد.

خیلی تعجب کردم. اولش فکر کردم فامیل ها و آشناها خریده اند ولی بعد با خودم فکر کردم که این قدر فامیل ندارم! باز باورم نمی شد. تا اینکه آن همه خواننده زنگ زدند و اظهار کردند این شبیه زندگی ماست.

پرینوش صنیعی، متولد 1328 تهران در محله شاپور است. البته خودش می گوید: من خودم را تهرانی نمی دانم. ما در اصل خوزستانی هستیم و هنوز هم خون جنوبی را در خودم حس می کنم.

صنیعی خواندن و ادبیات را از کودکی شروع کرده است و از کتابخانه پدرش. پدرم مجبورمان کرده بود کتاب بخوانیم.

آن روزها علاقه او شعر و آن هم شعر عاشقانه بوده است: دفتری هم به تقلید از پدر و مادرم درست کرده بودم که خاطرات روزانه ام را می نوشتم که بعدها شد دفتر شعر.

نوشتن توی خانه ما از وظایف روزانه بود. اولین رمان هایی که خوانده است، آثار جمال زاده و سووشون سیمین دانشور است: هنوز هم سووشون را می خوانم و دوستش دارم . با چنین سابقه ای، صنیعی به سراغ رشته ادبی در دبیرستان و رشته روان شناسی در دانشگاه می رود: آن موقع نمی دانستم که قرار است نویسنده باشم ولی حالا و باز هم اگر بخواهم از نو شروع کنم، می روم رشته روان شناسی، چون خیلی به درد کار نویسندگی می خورد. به کسانی هم که علاقه به نوشتن دارند، توصیه می کنم حتما روان شناسی بخوانند.

بعد از پایان تحصیلات، صنیعی به یک مؤسسه حمایتی یا به قول خودش مؤسسه تربیتی شهرداری می رود و این تازه اول قصه است. صنیعی که سمت مشاور خانواده را به عهده داشته، با انواع و اقسام مشکلات زنان روبه رو می شود؛ مشکلاتی که بعدها تبدیل به سوژه داستان هایش می شوند: من متوجه شدم که یک نسل از زنان، در یک رده سنی نزدیک به خودم زندگی خاصی داشته اند که حالا امروز آن زندگی گذشته و دیگر خبری از آن نیست .

یکی از ماجراها و مشکلات آن زندگی گذشته، قضیه ازدواج اجباری دختران بود. صنیعی یک گزارش از این پدیده می نویسد که لحن داستانی دارد. وقتی گزارش را به مسئولان مؤسسه می دهد با واکنش های متفاوتی روبه رو می شود: بعضی ها واکنش منفی نشان دادند. بعضی ها هم تشویق کردند و گفتند کار را چاپ کن. ناشرم، دوست شوهرم است.

وقتی شوهرم مرا به او معرفی کرد، اولش گفت نمی دانم چرا زن ها این قدر اصرار به نوشتن داستان دارند؟ گفت این داستان ها سال ها در انبار می ماند و خاک می خورد! آخرش هم توی رودربایستی حاضر شد متن من را بخواند. بعد که خواند استقبال کرد و کتاب چاپ شد .

سهم من که عنوانش از شعر تولدی دیگر گرفته شده، داستان یک دختر شهرستانی است که در دهه 40 با خانواده اش به تهران می آید و جریانات اجتماعی آن روز تا اوایل دهه 70 را از سر می گذراند.

سهم من ، عشق نافرجام میان دختری از یک خانواده سنتی و یک دکتر داروساز را روایت می کند. این دو در سال های جوانی به خاطر مخالفت خانواده دختر به هم نمی رسند و سال ها بعد که به طور اتفاقی همدیگر را ملاقات می کنند و همه چیز برای ازدواج آنها مهیاست، باز هم ازدواجشان سر نمی گیرد و رمان در فضایی غمبار به پایان می رسد: البته پایان خوش برای رمان بیشتر جذاب است. من خودم بعد از پایان خوش رمان راحت تر می خوابم .

اهمیت سهم من در نگارش یک رمان سیاسی- اجتماعی پر از جزئیات و تصاویر دقیق تاریخی است. مثلا صنیعی به خوبی اشکالات گروه های مبارز غیرمذهبی را در این رمان تصویر کرده است.

صنیعی خودش می گوید که اصرار داشته رمانش غم انگیز باشد: وقتی آن را می نوشتم گاهی گریه ام می گرفت و اشکم سرازیر می شد. این سرنوشت نسل من و امثال من بود. بعد که کتاب چاپ شد و دیدم خواننده ها هم نامه می نویسند که ما گریه کردیم، فهمیدم همان طور که دلم می خواسته نوشته ام .

رمان بعدی صنیعی، پدر آن دیگری ، رمانی روان شناسانه بود: دوست نداشتم توی موفقیت کتاب اول غرق بشوم . و رمان جدید او که برای نمایشگاه کتاب همین امسال آماده شده، یک رمان زندگینامه ای است: رنج همبستگی ، ماجرای لاله و لادن بیژنی، دوقلوهای به هم پیوسته ایرانی را روایت می کند.

پرینوش صنیعی هنوز و علی رغم موفقیتش دارد با همان ناشر اول کار می کند. دلیل خوبی هم برای خودش دارد: من هنوز آن حرف اول ناشرم یادم هست. می خواهم ثابت کنم نویسنده های زن ایرانی پیشرفت زیادی کرده اند .

تا بهشت راهی نیست

کار دختر و پسر جوانی به خاطر توقع های زیاد دختر، به جدایی می کشد. پسر می رود و زندگی دوباره تشکیل می دهد و دختر در تنهایی خودش، متوجه اشتباهش می شود.

بعد از ماجراهایی دختر و پسر داستان، دوباره به هم می رسند. به نظرتان از سوژه ای تا به این حد تکراری و کلیشه ای می شود داستانی خوب و خواندنی درآورد؟ نازی صفوی نشان داده که می شود. او در دالان بهشت با پرداخت خوب روحیات دختر توانسته کاری متفاوت ارائه بدهد.

نازی صفوی، متولد 1346 در تهران است. کتاب اولش، دالان بهشت در سال۱۳۷۸ منتشر شد و از آن موقع تا حالا سومین کتاب پرفروش 14سال اخیر بوده است (بعد از بامداد خمار و چراغ ها را من خاموش می کنم ). داستان بعدی او، برزخ اما بهشت سال۸۳ منتشر شد و نشان داد که با نویسنده ای کم کار طرف هستیم.

نازی صفوی حالا نگارش کتابی با عنوان تا بهشت راهی نیست را در دست دارد تا 3 گانه خود را کامل کند. او که تحصیلات دانشگاهی خود در رشته روان شناسی را به خاطر پرداختن به ادبیات، ناتمام گذاشته، بسیار کم حرف است و به راحتی تن به مصاحبه نمی دهد. حاصل گفت وگوی تلفنی ما با او متن زیر شد که شبیه یک دیالوگ بلند سینمایی شده است.

دالان بهشت را به اصرار یکی از دوستانم به چاپ رساندم و هیچ قصدی برای نویسنده شدن و چاپ کتاب نداشتم و ندارم. ولی خوشبختانه کتاب به چاپ سوم رسید و با استقبال خوانندگان روبه رو شد. این برخوردها و نامه های مردم است که همچنان به من روحیه می دهد. حتی هفته پیش در آمریکا کتاب دالان بهشت ترجمه شد و من از کشورهایی مثل استرالیا، انگلیس، کانادا و... نامه و ای میل دارم.

نوشتن دالان بهشت از یک یادداشت کوچک پشت جعبه دستمال کاغذی ماشین شروع شد؛ وقتی که پشت چراغ قرمز گیر کرده بودم. بعد هم برزخ اما بهشت را نوشتم. الان هم 3 تا کتاب دارم که معلوم نیست کی تمام می شود.

چون خودم را محدود به زمان نمی کنم؛ شاید یک ماه دیگر یا شاید 2 سال دیگر. اسم یکی از آنها این است: تا بهشت راهی نیست، اگر این جان خسته بگذارد . این اسم را تا حالا به هیچ کس نگفته بودم ولی فکر می کنم اسم خوبی بشود.

من همیشه حسم را می نویسم و باور دارم حرفی که از دل برآید بر دل می نشیند و مطمئنا کتابی که با احساس نوشته نشود، قابل خواندن نیست؛ مثل آشپزی از روی کتاب که آن طعم واقعی را نخواهد داشت و هیچ وقت مثل غذای مادربزرگ نمی شود! قواعد و قانون ها در نوشتن باید رعایت شود. ولی بدون احساس فایده ای ندارد و اگر نویسنده پشت داستان فکری نداشته باشد یا دردی را نکشیده باشد، نمی تواند داستان جالبی بنویسد.

البته من فکر می کنم آرزو در داستان قشنگ تر از تجربه کردن آرزوهاست، چون در داستان، ما وقت داریم که آرزوها را گسترش بدهیم ولی تجربه ها محدود است.

همیشه کتاب خوانده ام و می خوانم و معتقدم اگر یک کتاب، یک نکته یا یک جمله را در ذهن ما به جای بگذارد، آن کتاب خوبی است و مطمئنا ارزش خواندن دارد. گرچه من سعی می کنم تمام کتاب ها را بخوانم ولی بیشتر آلبادسس پدس و پائولو کوئیلو را دوست دارم.

اگر رومئو و ژولیت ازدواج می کردند

همیشه این را در ذهن خودم داشتم که اگر عشاق اسطوره ای ادبیات، مثل رومئو و ژولیت، لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد به هم می رسیدند و ازدواج می کردند، چه اتفاقی می افتاد؟ این شد که وقتی سوژه بامداد خمار به ذهنم رسید، سریع نوشتن را شروع کردم.

این، داستان نگارش پرفروش ترین رمان ایرانی است. الان چاپ چهلم بامداد خمار برای نمایشگاه کتاب آماده شده است و به نظر می رسد که این روند به این زودی ها هم متوقف نشود. و تازه باید حواسمان هم باشد که چاپ های این رمان از همان تیراژ معمولی 1500نسخه ای نیست و فقط در یک چاپ رمان 18000 نسخه فروش رفت.

بامداد خمار فتانه حاج سید جوادی (پروین)، سال 1374 وارد بازار شد و خیلی زود با تبلیغات کلامی مردم و سفارش این و آن به هم، شمارگان چاپ هایش بالا و بالاتر رفت تا به 40 رسید که ظاهرا رکورد فروش در بازار رمان ایران است.

این کتاب، داستان سوزناک عشق نافرجام دختری از اعیان دوره قدیم تهران به جوانی نجار از طبقه پایین جامعه است که در آخر به جدایی می رسد.

فتانه حاج سید جوادی می گوید: سوژه در ذهنم بود و هیچ برخوردی با چنین ماجرایی نداشتم اما دوستانی داشتم که عاشقانه ازدواج کرده و بعد در زندگی به بن بست رسیده بودند؛ بن بستی که همیشه توی ذهن خودم با آن کلنجار می روم .

کم کم بعضی افراد جامعة فرهیختگان و نویسندگان هم به فروش بالای این کتاب اعتنا کردند و آن را پدیده ای مثبت در راستای کتابخوان ترکردن مردم معرفی کردند. آن را ستودند و گفتند نثر شیرین و توصیفات ریز و جزئی کتاب باعث می شود که نتوانیم این کتاب را در رده عاشقانه های مبتذل بدانیم و آن را جزوی از ادبیات کلاسیک به حساب آوردند.

یکی از نویسندگان معروف معاصر در حرف هایش گفت: من هم کتاب بامداد خمار خانم حاج سید جوادی را به توصیه دوستی خواندم که می گفت زنش یک نفس آن را خوانده و دخترش هم همین طور و گریه ها کرده اند. بعد هم شنیدم که یک محقق علوم سیاسی و یک مترجم توانا هم آن را خوانده اند و حتی مترجم راه افتاده است و به این و آن گفته که حتما بخوانید، معرکه است .

بعد از این واکنش ها، مطبوعات با حاج سید جوادی گفت وگو کردند و او بیشتر مطرح شد. حتی نویسنده دیگری، کتابی به اسم شب سراب نوشت که در تقابل با شخصیت رمان او بود و درواقع خواست از محبوبیت کتاب او، استفاده تجاری کند که سیدجوادی هم از این موضوع به مراجع قانونی شکایت کرد.

در شب سراب برخلاف بامداد خمار که در آن راوی ماجرا دختر پولدار بود، داستان را نجار فقیر تعریف می کرد.

در گفت وگو با حاج سید جوادی معلوم شد که متولد سال۱۳۲۳ در شیراز است و بزرگ شده شمیران و بنا به اقتضای حرفه پزشکی همسرش، در اصفهان زندگی می کند.
دو دختر و یک پسر دارد؛ هر دو دخترش دندانپزشک هستند و یکی از آنها نیز به مانند مادر برای رده سنی کودک داستانی به نام پیشونامه نوشته.

حاج سید جوادی می گوید: در روزگار تحصیل، انشاهای خوبی می نوشتم. ولی توجه و علاقه ای به مجلات و مطبوعات آن دوران نداشتم. گهگاه اتفاق می افتاد که از طریق دوستان و همکلاسی ها و تعریف و تمجید آنها از داستان ها یا رمان ها و پاورقی های چاپ شده من هم می گرفتم و می خواندم. ولی در کل آدم روزنامه خوانی نبودم. درعوض آن کتاب می خواندم. آغاز مطالعه ام با آثار بزرگ علوی و تولستوی بود . او از بین نویسندگان و کتاب ها رمان بر باد رفته (مارگرت میچل) را عاشقانه دوست دارد.

حاج سید جوادی درباره شروع داستان نویسی اش می گوید: چند باری چند داستان نوشته بودم ولی برای چاپ نداده بودم. این سوژه بامداد خمار خودش آمد و ظرف 5 ماه آن را به صورت شبانه روزی نوشتم.

فکر چاپ آن نبودم. چند نفر از دوستان آن را خواندند و گفتند حیف است این داستان برای چاپ نرود و با توصیه همان دوستان نوشته را برای چاپ به ناشر سپردم که با این همه استقبال روبه رو شد و امروز به چاپ چهلم رسیده و باید بگویم که چون کار اولم بود، اصلا در این فکرها نبودم و فقط خوشحال بودم که داستانم چاپ شده .

بعد از استقبال گسترده از این رمان، او رمان دیگری هم نوشت با نام در خلوت خواب که هرچند به چاپ هفتم رسید ولی هرگز اقبال بامداد خمار را پیدا نکرد. خود خانم نویسنده می گوید: این جزو بدشانسی های نویسنده است که شاهکارش اولین اثرش باشد .

حاج سید جوادی دغدغه بالا بردن آمار مطالعه جامعه ایران را دارد. می گوید کتاب من اگر آمار هر دقیقه کتابخوانی در روز مردم ایران را بالاتر ببرد، فکر می کنم که کار به درد بخوری کرده ام .

خانم نویسنده درباره انتخاب نام بامداد خمار هم می گوید: اولش نام دیگری بود که به نظر خودم زیاد جالب نبود. با تفألی به حافظ به این شعر رسیدم که: به راحت نفسی رنج پایدار نجوی شب شراب نیرزد به بامداد خمار. گفتم چشم! اسم کتاب را می گذارم بامداد خمار.

دغدغه برای چی؟!

آقا! اشتباه شده است. به خدا اشتباه است اگر فکر کنیم هر کتابی که پرفروش است، به همان نسبت عامه پسند است و هر کتابی که عامه پسند است لزوما پرفروش! ما باید حوزه این دو تا بحث را کاملا از هم جدا کنیم. باید به تعریفی هرچند ناقص از رمان یا ادبیات عامه پسند برسیم و بعد از آن تکلیف پرفروش ها را نسبت با آن روشن کنیم.

این تعریف مخصوصا توی مملکت ما که فاکتورهای فروش عجیب و غریب تر از آن طرف آب هستند، اهمیت قضیه را بیشتر می کند.بعضی از چیزها توی مملکت ما از روی جوگیری؛ موج می خواهد و موج سوار. بسیاری از کتاب هایی که در این سال ها و قبل تر پرفروش شده اند، سوار بر همین موج ها توی ساحل پول پیاده شده اند؛ کتاب هایی که حالا خریدارانش خیلی کمتر شده است و از آن اوج رؤیایی حسابی دور افتاده اند.

کتاب های سیاسی از مشخص ترین و قرص ترین نمونه های آثار این جوری اند؛ کتاب هایی که بدون در نظر گرفتن سخت یا سهل بودنشان به خاطر وجود یک جوّ خاص، ملت در یک مقطع زمانی، به آنها اقبال نشان داده اند و کمی بعد فراموششان کرده اند. همین اتفاق، مطمئنا چند سال بعد برای کتاب های میلان کوندرا یا هری پاتر هم خواهد افتاد.

اما قصه ها و آثار عامه پسند حکایت دیگری دارند؛ قصه هایی که با یک نوع جهان بینی پیش پا افتاده و به دور از پیچیدگی سهل انگارانه قصد دارند مخاطبشان را با داستانی نه چندان عجیب - و در بیشتر مواقع تکراری - سرگرم کنند و هیچ ادعای خاصی هم ندارند. در این میان خیلی از آنها هم پرفروش هستند، اما این فروش اغلب پیوسته است.

نسل هاست که ملت امیر ارسلان نامدار می خوانند یا می شنوند و لذت می برند و این لذت را به نسل بعد می سپارند. آیا واقعا می توان پیچیدگی کتاب های مثلا میلان کوندرا را با آثار عامه پسند مقایسه کرد؟ آیا شخصیت های اغلب تخت و موقعیت های بی غل و غش آنها را با پیچیدگی رمانی مثل ارباب حلقه ها می توان قیاس کرد؟ بدی یا خوبی در کارهای عامه پسند به هیچ وجه نسبی نیست. آدم بده، بد است و هیچ پیچیدگی ای ندارد.

اصولا رمان عامه پسند حتی دغدغه این جور چیزها را هم ندارد. چرا باید داشته باشد وقتی مخاطبش معلوم است و گونه اش تثبیت شده. اصولا هیچ کس هم حق ندارد این گونه ادبیات را به خاطر مثلا کم مایگی بکوبد.

مگر همة آدم های روی کره زمین کتاب خوار هستند یا دغدغه روایت یا چه می دانم حقیقت دارند؟ خیلی ها صبح تا شب، فقط دغدغة نان دارند و بعد به ساعتی خالی می رسند که دوست دارند با رؤیا آن را پر کنند؛ با قصه عشق یک زوج جوان، با غم و غصه های یک زوج 20 ساله! هیچ اشکالی هم ندارد. آنهایی هم که به چیزهای مهم تری فکر می کنند، حتما آثار مورد علاقه شان را پیدا خواهند کرد. مطمئن باشید.

اشکان ایرجی- مریم دهخدایی- سعید جعفریان

کد خبر 21664

برچسب‌ها