پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶ - ۰۶:۳۶

همشهری جوان: ظهور نویسندگان جوان در عرصه ادبیات عامه پسند خیلی بیشتر از بخش های دیگر ادبیات ما است.

ما برای نمونه تکین حمزه لو را انتخاب کردیم که در همین چند سال اخیر به یکی از معروف ترین اسم ها تبدیل شده است و همین طور مهرنوش صفایی را که سال گذشته انتشار اولین رمانش حسابی سر و صدا به پا کرد.

به دانشور حسودی می کنم

اصلا انتظارش را نداشتم که چنین جواب هایی بشنوم. تکین حمزه لو اصلا شبیه به کسی که پشت نوشته هایش هست، نیست.

او ساده و راحت حرف می زند. باهوش است و با تقریب خوبی می شود گفت که کتابخوان درجه یکی است؛ خوانده هایش به روز است و درک درستی از ادبیات دارد.

مثلا آنجا که می گوید جعفر مدرس صادقی خیلی خلاصه می نویسد معلوم است که به مینی مالیسم نظر دارد. بلافاصله بعد از برگشتن از قرار مصاحبه، رفتم سراغ کتابش تا شاید در ذهنیتم تجدیدنظر کنم ولی نشد. او واقعا شبیه کسی که پشت نوشته هایش هست، نیست.

  • از کجا شروع کنیم؟

خب، من تکین حمزه لو هستم، متولد 1356، تهران، محله سنایی. سومین دختر خانواده بودم. سال 74، دانشگاه آزاد شمال قبول شدم. مهندسی نرم افزار خواندم. همان سال ازدواج کردم. 2 تا پسر هم دارم. الان هم خانه دارم.

  • اولین کتابی را که خواندید یادتان هست؟

بله، تن تن بود. از کانون پرورش فکری جایزه گرفته بودم. من از همان بچگی کتابخوان بودم. تقریبا همه کتاب های معروف را خوانده ام.

  • مثلا چه کتاب هایی؟

بر باد رفته، دزیره، 3تفنگدار، باقی کارهای ذبیح الله منصوری، سرخ و سیاه استاندال، حتی آثار روز مثل بیگانه آلبرکامو و صد سال تنهایی را من توی همان بچگی خواندم.

  • آن وقت این کتاب ها را از کجا می گرفتید؟

مادرم به من کتاب می داد. اول خودش می خواند، بعد به من اجازه می داد بخوانم. مادرم خیلی کتابخوان است، ترجمه هم می کند.

  • چه کتاب هایی را ترجمه کرده اند؟

شاید 20 عنوان تا حالا ترجمه کرده باشند؛ از جوی فیلدینگ، سیدنی شلدون و جبران خلیل جبران.

  • اسم مادرتان را هم می گویید؟

شهناز مجیدی. قبلا ناشرها فقط همین را می نوشتند، حالا فامیلی پسرم را هم توی پرانتز جلوی اسم مادر می نویسند.

  • یعنی فامیلی شما را. برویم سراغ همین دلیل شهرت شما. چی شد که به فکر نوشتن افتادید؟

من اول توی انتشاراتی، ویراستار بودم. مدیر انتشارات مان دیده بود من زیاد کتاب خوانده ام، گاهی داستان ها را می آورد می داد من خلاصه کنم. یک بار یک داستانی داد به من. اصل داستان 1200 صفحه بود. گفت این را نصف کن؛ یعنی 600صفحه. من داستان را خواندم، دیدم واقعا خیلی سخیف است.

دیدم حیف کاغذ است که خرجش بشود. رفتم به مدیر انتشارات گفتم. به ایشان برخورد. گفت تو بهتر بلدی بنویسی، بنویس! من هم ناراحت شدم. رفتم ماجرایی را که برای یکی از بستگانم اتفاق افتاده بود و آن موقع توی ذهنم بود خیلی سریع، یک هفته ای نوشتم؛ شد افسون سبز که اولین رمانم بود.

  • چه سالی این کتاب منتشر شد؟

سال۸۱.

  • بعد از آن چند تا رمان نوشته اید؟

با افسون سبز 6تا رمان دارم. یک کار ترجمه هم انجام داده ام.

  • آن ترجمه از داستان چه کسی بود؟

از جوی فیلدینگ. می خواستم ببینم کار مادرم چطوری است واقعا خیلی سخت بود.

  • از بین رمان هایتان کدام یکی پرفروش تر شد؟

بعد از او از همه استقبال بهتری داشت.

  • و کدام یکی را خودتان بیشتر دوست دارید؟

من خودم مهر و مهتاب را دوست دارم. چون در رابطه با دفاع مقدس است و نگاه زنانه ای به جنگ و جانبازهای شیمیایی تویش هست.

  • حدس می زنید خواننده های کتاب های شما از چه گروهی باشند؟

نامه هایی که من دارم، بیشتر مال دخترهای دانشجو است. طبیعی هم هست. پسرها کمتر کتابخوان هستند.

  • شما که آدم کتابخوانی هستید، وقتی می نوشتید دوست داشتید شبیه کدام نویسنده بنویسید؟

دوست داشتم شبیه خانم دانشور بنویسم. خانم دانشور خیلی ساده و راحت می نویسد. استعاره خیلی کم دارد.

  • حالا فکر می کنید کارهایتان شبیه خانم دانشور شده؟

نه. من می دانم که ادبیاتم ادبیات ماندگاری نیست ولی سووشون خانم دانشور همیشه می ماند.

  • چرا؟ چرا این قدر فاصله بین کارهای شما و خانم دانشور هست؟

بالاخره هر کس یک توانایی دارد، یک استعدادی دارد. من سطح توانایی ام همین است. دوست داشتم مثل خانم دانشور بشوم اما نیستم. همین ام. همین که از کارم استقبال شده راضی هستم.

  • یعنی نمی خواهید تلاش بکنید تا نوشته هایتان بهتر از این بشود؟

چرا. من خودم را یک سر و گردن از کسانی که آن ها را با من مقایسه می کنند و اسم عامه پسند می گذارند رویشان، بالاتر می دانم؛ برای اینکه مثل آنها نمی نویسم. تجربه ویراستاری ام کمک کرده غلط ننویسم. می گردم دنبال سوژه های خوب. نمی خواهم داستان هایم سوژه های تکراری داشته باشد.

  • این سوژة غیرتکراری را چطوری پیدا می کنید؟

معمولا از توی روزنامه ها. خبرها را که می خوانم، چیزهایی که به نظرم جالب می رسد را راجع بهش فکر می کنم. مثلا یک بار مصاحبه یک جانباز شیمیایی را خواندم، خیلی رویم تأثیر گذاشت. همین شد سوژه مهر و مهتاب .

  • برای داستان هایتان تحقیق هم می کنید؟

الان معمولا خیلی از نویسنده های ما، از روی سریال های تلویزیونی که می بینند، می  نویسند ولی من برای داستان هایم تحقیق می کنم.

  • برای این تحقیق، سراغ چه کسانی یا چه منابعی می روید؟

من از جنبه های پزشکی و روان شناسی و حقوقی تحقیق می کنم. برای تحقیق پزشکی، از خواهرم که پزشک است سؤال می کنم و باتوجه به سوژه می گویم متخصص به من معرفی بکند. برای تحقیق روان شناسی با خانم دکترحق شعار حرف می زنم. برای تحقیق حقوق هم از همسایه مان که وکیل است می پرسم.

  • برای نوشتن داستان، از اول طرح خاصی دارید یا توی خود نوشتن این طرح پیدا می شود؟

نه، من همیشه از همان اول ته ماجرا را می دانم.

  • عادت خاصی برای نوشتن دارید؟

نه، عادت خاصی ندارم؛ نه معلق می زنم، نه بالانس! خانم های خانه  دار، هر موقع وقت داشته باشند، می نویسند. البته شده گاهی که حس نوشتن آمده، به شوهرم گفته ام بچه ام را ببر بیرون، داره می یاد!

  • داستان را قبل از ناشر به کسی می دهید بخواند؟

اکثرا مادرم می خواند و ویرایش می کند.

  • همسرتان داستان هایتان را می خواند؟

والا الان گفته بود به من توی مصاحبه ازش تعریف کنم! ولی حقیقتش نه، همسرم کتابخوان نیست.

  • الان هم مثل بچگی زیاد کتاب می خوانید؟

خیلی زیاد.

  • نویسنده مورد علاقه تان چه کسی است؟

توی ایرانی ها سیمین دانشور و احمد محمود، توی خارجی ها هم ایزابل آلنده. کلا از کسانی که نثر ساده داشته باشند خوشم می آید.

  • آخرین کتاب آلنده، زورو را خوانده اید؟

گرفتم ولی هنوز نخواندم.

  • شهر جانوران را چطور؟

آن را خوانده ام. اسدالله امرایی ترجمه اش کرده بود.

  • نظرتان را درباره این چند نویسنده بگویید؛ فهیمه رحیمی؟

کارهایش را دوست ندارم. سوژه خاصی ندارد و تحقیق نشده است.

  • مرتضی مؤدب پور؟

حداقلش این است که پسرها را کتابخوان کرده است.

  • اسماعیل فصیح؟

قبلا بیشتر دوست داشتم، حالا کمتر.

  • فتانه حاج سیدجوادی؟

یکدفعه ادبیات ما را متحول کرد.

  • زویا پیرزاد؟

خیلی دوست دارم؛ دقیقا همان چیزی است که من می خواهم.

  • جعفر مدرس صادقی؟

خیلی خلاصه می نویسد.

  • هوشنگ مرادی کرمانی؟

قصه های مجید.

  • اگر بخواهید به کسی توصیه ای برای نویسنده شدن بکنید چه می گویید؟

من چون خودم آموزش ندیدم و کلاسی نرفتم، توصیه خاصی نمی توانم بکنم جز اینکه خیلی مطالعه داشته باشند. اما آدم اگر استعداد خاصی نداشته باشد، هزار و یک کلاس هم که برود فایده ندارد.

  • پیشنهاد اقتباس سینمایی داشته اید؟

نه تا حالا.

  • خودتان شده که از فیلمی ایده بگیرید؟

آن هم نه. با اینکه من خیلی فیلم می بینم، ولی داستان هایم شبیه هیچ کدام از فیلم هایی که دوست دارم نیست.

  • فیلم هایی که دوست دارید کدام است؟

فیلم های آقای حاتمی کیا؛ ارتفاع پست و آژانس شیشه ای .

  • کارتون هم می بینید؟

خیلی. کارتون مورد علاقه ام شگفت انگیزها است.

  • هیچ وقت نخواسته اید داستان پلیسی بنویسید؟

نه. جاهایی که حساسیت دارد، وارد نمی شوم.

  • از این که به شما می گویند عامه پسند، ناراحت نیستید؟

نه، همه دوست دارند عامه پسند باشند. همان نویسنده ها و منتقدهایی هم که به ما ایراد می گیرند، دوست دارند مخاطب زیاد داشته باشند.

  • تا حالا نقد خوبی از کارهایتان شده؟

منتقدهای ما خیلی مغرضانه برخورد می کنند. من جوایزی که این سال ها داده می شود را حساب کردم، دیدم فقط مال 3 تا ناشر است.

  • و سؤال آخر، کتابی بوده که دوست داشته باشید شما نویسنده اش بوده باشید؟

سووشون ، هر بار که این کتاب را می خوانم، به خانم دانشورحسودی می کنم.

رمان نویسی، ساده نیست

سال پیش، رمان عشقه به بازار کتاب آمد؛ کتاب اول مهرنوش صفایی که کتاب فروش ها با مطرح کردن عنوان فهیمه رحیمی جدید برایش تبلیغ می کردند؛ عنوانی که خود نویسنده دوست ندارد.

مهرنوش صفایی متولد 1354 است، کارشناسی مامایی خوانده و خودش می گوید از 8 سالگی عضو 2 تا کتابخانه بوده. رمان عشقه تنها کتاب اوست.

صفایی می گوید می خواهد با نثری ساده و روان ولی بدون کلمات محاوره ای در عرصه رمان تحول ایجاد کند.

او از مکاتبه با 3000 نفر از مخاطبانش خبر می دهد و حرف  هایش را این طوری شروع می کند: الان وضعیت رمان نویسی ما طوری است که انتشاراتی ها مجبورند بین رمان بد و بدتر، اولی را انتخاب کنند.

اما بعضی انتشاراتی ها مثل ناشر من، هیـأت بررسی کتاب دارند و به راحتی هر کتابی را به چاپ نمی رسانند. درست هم همین است. چرا نباید رمان پیام داشته باشد؟ .

  • خود شما توی عشقه چه پیامی برای مخاطبتان دارید؟

من اینجا می خواستم بگویم عشق باید عاقلانه باشد تا قشنگی عشق جلوه بکند و دیده بشود.

  • خب چرا عشق؟ چرا دوباره یک دختر فقیر و یک پسر پولدار؟ چرا شما همین سوژه تکراری همیشگی را انتخاب کرده اید؟!

من این سوژه را انتخاب کردم چون هنوز هم ثروت حرف اول را برای خانم ها می زند و دوست دارند طرف مقابلشان هر شخصی که هست، پولدار هم باشد، همان طور که برای پسرها زیبایی دختر مهم است. شاید این سوژه پوسیده باشد ولی این بار قلم نویی داشت.

  • این نو بودن کجا بود؟ زبان نو بود یا مثلا شخصیت پردازی بهتر از کارهای مشابه بود؟ یا چی؟

چرا بهتر نبود؟ من درباره دختری نوشتم به اسم نرگس که در فقر زندگی کرده و محدودیت های زیادی داشته است. یک پسر پولدار نمی تواند برای او جذاب باشد؟

  • اینکه همان سوژه اصلی داستان است. توی جزئیات شخصیت پردازی، شما چه کار کرده اید که سوژه باورپذیر بشود؟ در بخش هایی از داستان می بینیم که کارهای نرگس با هم همخوانی ندارد؛ مثلا اینکه نرگس تحصیل می کند و پزشک می شود.

من فکر می کنم تحصیلات با شخصیت و شعور ذاتی آدم فرق دارد. بیشتر دخترها احساساتی هستند و مطمئنا در این قضیه ضربه می خورند که یکی از آنها نرگس داستان من است. شما تا حالا ندیده اید یک آدم تحصیلکرده، شخصیت حساس و احساسی داشته باشد؟

  • اینها که می گویید برای یک شخصیت پردازی خوب، کافی نیست. ما خیلی بیشتر از اینها باید دربارة روحیات شخصیت بدانیم. این ایرادی است که بیشتر منتقدان به کارهای شما و کارهای شبیه شما می گیرند.

حالا شاید آنها فکر می کنند این کارها ارزش تحلیل و نقد را ندارند. ما کتاب های خیلی خوبی در عرصه رمان داریم مثل دالان بهشت، بامداد خمار و... ولی این کتاب ها در بین کتاب های هجو زیادی که شبیه آنهاست، گم شده اند. من خودم هم از خواندن کارهای هجو واقعا متأسف می شوم. ما باید ملموس، لطیف و ادبی بنویسیم و برای سوژه هایمان وقت بگذاریم تا کسی فکر نکند رمان نوشتن کار ساده ای است.

  • کتاب شما چقدر وقت گرفت؟

یک سال تمام؛ روزی 20 ساعت کار محض. من می خواستم با سوژه بندی، نحوه بیان، نثر خوب و ساده تحول خوبی ایجاد کنم که فکر می کنم موفق شدم.

  • سوژه داستان را از کجا پیدا کردید؟

من خیلی وقت بود که دنبال سوژه ای خاص می  گشتم و هنوز هم می گردم چون می خواهم چیزی بنویسم که حاصل تجربیات و زندگی بین مردم است، نه تخیل.

  • ولی ماجراهای داستان شما خیلی واقعی نیست؛ بیشتر به اتفاق و شانس متکی است.

به نظر من تمام زندگی ما حاصل اتفاق  است؛ نوع آشنایی، ازدواج و حتی مرگ ما. اگر در طول روز، زندگی تان را نگاه کنید متوجه می شوید که خیلی از کارهای ما از روی اتفاق است. خب، این موضوع خیلی راحت می تواند در کتاب های ما هم راه پیدا کند.

  • نوشتن کار بعدی تان را شروع کرده اید؟

بله. الان تقریبا تمام شده است. اسمش خلوت خلود است.

  • یعنی چه؟

تنهایی همیشگی. من دوست دارم از کلمات اصیل فارسی که فراموش شده اند استفاده کنم تا داستان غنی تر باشد.

  • فکر می کنید از خلوت خلود هم همین استقبال بشود؟

بله. چون این کتاب از عشقه خیلی بهتر نوشته شده است.

معشوق کاغذی

بیشتر سریال های تلویزیونی دقیقا کپی تصویری داستان های بازاری هستند، پس چرا هنوز این رمان ها مخاطب خودشان را دارند؟ به نظر می آید جذابیت سریال ها بیشتر باشد و بتوانند به راحتی جای این قصه ها را بگیرند، اما این اتفاق نیفتاده است.

هنوز هم دخترخاله ها به هم از این رمان ها قرض می دهند و توی کتابخانه، کتابی با تصویر صورت اشک آلود یک زن اصلا به قفسه بر نمی گردد و از این کارت به کارت بعدی منتقل می شود.

نمی شود گفت دلایل زنده ماندن و رونق روزافزون این کتاب ها همان دلایلی است که برای دوام ادبیات در عین وجود سینما می آورند چون آن دلایل ثابت می کند که ادبیات خالص زنده می ماندکه درمورد این کتاب ها صدق نمی کند.

شاید و تنها شاید، یکی از دلایل دوام این رما ن ها ماهیت مقولة عشق باشد. معشوق های کاغذی بیشتر به مخاطب این فرصت را می دهند که خودش آن جور که دوست دارد آنها را بپرورد و با ایده آل های ذهنی خودش منطبق کند، در حالی که معشوق های به تصویر در آمده در سریال ها بالاخره تعین و صورت مشخصی پیدا کرده اند و آن حالت انتزاعی و مجردی را که معشوق دورتر دارد کمتر دارند.

معشوق ها هرچه دست نیافتنی تر و افسانه ای تر جلوه کنند برای گروه مخاطبان این دست قصه ها دوست داشتنی ترند .

یک سریال تلویزیونی هر قدر هم که ضعیف باشد بالاخره ناگزیر است کمی قهرمان هایش را واقعی دربیاورد ولی رمان بازاری، هم مجبور نیست این کار را بکند و هم یک ابزار عجیب در اختیار دارد که خیلی کمکش می کند.

آن ابزار، تخیل و دایرة اوهام و تمایلات پنهان جنسی خود مخاطب است که در فضای مجرد کتاب، راحت تر جولان می دهد. خوانندة رمان می تواند هم قهرمان هایی بی عیب و نقص تر داشته باشد و هم با اندکی تغییرات آنها را بر تصویرهای رؤیایی خودش که سال ها در ذهنش نگه داشته منطبق کند.

احسان رضایی - مریم دهخدایی- نفیسه مرشدزاده

کد خبر 21587

برچسب‌ها