کتاب > نویسندگان و مولفان
- همشهری جوان:
کورت ونه گات از بازماندگان نسل طلایی نویسندگان معاصر جهان بود، نسلی که رسم تازه ای برای روزگار نوشتن باب کرد.
«ونهگات مرد. بله، رسم روزگار چنین است!» این متن اساماسی بود که دو هفته پیش، بین خورههای کتاب و بهخصوص آنها که در دهه هفتاد تشنه ادبیاتی از جنس دیگر بودند، میچرخید و فوروارد میشد.
ونهگات با سلاخخانه شماره پنج که ترجیعبندش همین جمله رسم روزگار... است، پا به کتابخانههای ما گذاشت. در این کتاب، نویسنده با سرخوشی اسب قصهاش را دوانده بود و جابهجا پر از شیطنتهای راوی بود که راحت و بدون پیچاندن خواننده و پا به پای شخصیتها سرگذشتشان را روایت میکرد و آنقدر بیفاصله بود با آدمهایش که جاهایی، خود خود آنها میشد.
و مگر نه این است که آنها خود خود او بودند؟ در جایی از کتاب، ونهگات وقتی سرگذشت یک اسیر مفلوک را در یک موقعیت دربوداغان جنگی مینویسد از دل متن فریاد میزند که این منم، خود خود من. ونهگات بدون هیچ ادعایی به نسلی که میخواست جور دیگری باشد، یاد داد که رمان را جور دیگری میشود نوشت؛ نسلی که اقبال کتابهای بعدی ونهگات و حتی از حاشیه درآمدن مترجم اولیه آن، مدیون علاقههای اوست.
در این دو صفحه سعی کردهایم جزئیاتی از زندگی و کتابهای ونهگات را بیاوریم که کلیدهایی هستند برای راه پیدا کردن به دنیای پر دغدغه، اما سرشار از طنز او. اینطوری شاید اگر تا به حال سراغی از داستانهای بامزه ونهگات نگرفته باشید، هوس کنید یکی از کتابهایش را ورق بزنید. مطمئن باشید اگر تا اینجا جلو بروید مشتریاش خواهید شد.
جنگ جهانی دوم به عنوان اسیر جنگی مدتی در اسارت آلمانیها بود. وقتی آلمانیها به ونه گات به خاطر اصلیت آلمانی اش میگفتند چطور حاضر شدهای با برادرانت بجنگی میگفت که برایم فرقی نمیکند. شما بولیویایی یا تبتی باشید.
دیوانگی و رفتارهای غیرطبیعی به نوعی در خانواده ونهگات ارثی است. به غیر از خودش که در بیشتر کتابهایش و سخنرانیهایش و مقالاتش هم اثری از دیوانگی در آنها دیده میشود، اصلا کتاب سلاخخانه شماره پنج در مورد یک شخصیت اسکیزو فرنیک است. در بقیه خانواده هم علائم مشابهی وجود دارد؛ پسر ونهگات، مارک ونهگات کتابی نوشته است با نام «تجربه عدن، خاطرات دیوانگی» که در مورد تجربه مشکلات روانی خود و بهبودی از آنها نوشته است.
این پسر بعدها به علت این علاقه، شروع به تحصیل در رشته پزشکی کرد. مادر ونهگات هم به خاطر یک مشکل روانی در روز مادر سال1944، خودکشی کرد. خود ونهگات هم در سال1984 یک بار اقدام به خودکشی کرد.
ونهگات کاملا ضد بوش است و درباره او میگوید بوش دور و بر خودش تعدادی دانشآموز درجه سه بیادب جمع کرده است که هیچ چیز از تاریخ و جغرافیا نمیدانند.
ونهگات به شدت سیگار میکشید؛ سیگارهای مارک پال مال. آن هم بدون فیلتر. خود او به این عادت، یک روش باکلاس خودکشی میگوید.
در سال1944، ونهگات اسیر شد و در انباری زیرزمینی که محل نگهداری لاشههای گوشت بود، زندانی شد. این همزمان با فاجعه بزرگی در جنگ جهانی دوم بود که خود ونهگات آن را بسیار مهیبتر از هیروشیما و ناکازاکی میداند؛ بمباران شهر درسدن توسط متفقین که 134 هزار کشته به جا گذاشت. ونهگات از معدود کسانی بود که توانست خود را از آن مخمصه نجات دهد و بعد مامور شد تا اجساد قربانیان را جمع کند. خود او تعریف میکند که اجساد آنقدر زیاد بودند که آلمانیها تصمیم گرفتند برای جلوگیری از عفونت آنها را با اسلحههای شعلهپخشکن آتش بزنند.
ونهگات در کنار نویسندگی، مدتها به عنوان گرافیست و طراح کار میکرد. ونهگات یک بار نمایشگاه نقاشی برگزار کرد که زیر نصف کارها اسم خورده بود، گیلگورتراوت. امضای ونهگات هم یک اثر گرافیکی است که کاریکاتور نیمرخ چهره خود او را نشان میدهد.
ونهگات در مورد رقابت جان کری و بوش در انتخابات آمریکا نوشته بود: «هیچ فرقی نمیکند کدام انتخاب شوند، هر کدام که باشند ما یک رئیسجمهور، با نشان دزدان دریایی خواهیم داشت. وقتی که به خاطر آلودگیهایی که در زمین، آبها و فضا ایجاد کردهایم، بقیه موجودات و گونهها چیزی به جز استخوان و اسکلت نیستند».
ونهگات در یک مصاحبه راجع به بمبگذاریهای انتحاری گفته است: «به نظر من آنها آدمهای شجاعی هستند. آنها به خاطر اعتقاد قلبی خودشان میمیرند، خیلی وحشتناک است که کسی را از اعتقاد قلبیاش دور کنید، مثل اینه که به او بگویید فرهنگات هیچ است، نژادت هیچ است و اصلا خودت هیچی. کار آنها واقعا شیرین و خارقالعاده است. من فکر میکنم شیرین و افتخارآمیز است که به خاطر چیزی که به آن اعتقاد داری بمیری».
سیارک ونهگات 25399، به افتخار او نامگذاری شده است.

ونهگات در چند فیلم که بر اساس آثار او ساخته شده بود، بازی کرد. در فیلم صبحانه قهرمانان و شب مادر بازی کرد. به جز این فیلم، سلاخخانه شماره پنج هم بر اساس آثار او ساخته شده است. او در فیلم صبحانه قهرمانان نقش کسی را بازی کرد که قرار بود خودش باشد. در صحنهای از این فیلم، یکی از بازیگرها به ونهگات میگوید: «اینها چیه که مینویسی؟! ونهگات اینجوری نمینویسه!»
ونهگات بر خلاف خیلی از نویسندهها از ماشین تایپ استفاده نمیکرد و با خودکار و کاغذ مینوشت. هر روز هم وقت زیادی تلف میکرد تا کاغذ بخرد. او با اینترنت هم میانه خوبی نداشت و سایت رسمیاش را دیگران بهروز میکردند. ونهگات میگفت: «اصلا از این چیز به اصطلاح اینترنت سر در نمیآورم».
او مدرک مردمشناسیاش را به سختی گرفت و پایاننامهاش با موضوع «نوسان بین خیر و شر در افسانههای عام» بارها توسط دانشگاه رد شد.
دایرهالمعارف کوچک آقای نویسنده
اسفار باکونون: کتاب باکونون که همه حرفهای اصلی «گهواره گربه» از طریق آن گفته میشود. اسفار باکونون، متشکل از حداقل 500 کالیپسو یا سرود است. سرود پنجم کتاب این است: «مطالب این کتاب یک ذرهاش راست نیست. از فومایی پیروی کنید که شما را جلالت و محبت و سلامت و سعادت میبخشد.» فوما در این کتاب، به معنای دروغ مصلحتی است.
باکونون: باکونون یک سیاهپوست آمریکایی متولد 1981 است. زمان تولد به او نام لیونل بوید جانسون را دادهاند، اما تلفظ «جانسون» به لهجة اهالی جزیره سن لورنزو میشود باکونون.
وقتی باکونون و دوستش کشیشها را از سن لورنزو بیرون ریختند، به فکر تاسیس مکتب جدیدی افتادند. باکونون به این نتیجه رسید که آنچه تلخ است حقیقت است. برای همین هم دست به ابداع مکتبی زد که دروغهای بهتری به مردم بگوید.
بعد برای اینکه هیجان بیشتری بین مردم ایجاد کند از حاکم خواست تا این مکتب را ممنوع اعلام کند و اینطوری همة اهالی مخفیانه باکونونیست شدند. این، یکی از ماجراهای «گهواره گربه» است.
برنارد وی. اوهار: در همه رمانهای ونهگات یک کاراکتر به این نام هست.
بله، رسم روزگار چنین است: «سلاخ خانه شماره 5» را که بخوانید، همان ابتدا این جمله را میبینید. چند صفحه بعد وقتی باز هم درباره کشته شدن یک نفر دیگر صحبت میشود، این جمله را میخوانید. همینطور راوی و بیلیپیلگریم این جمله را تکرار میکنند تا اینکه در اواسط کتاب نویسنده توضیح میدهد که این یک رسم ترالفا مادوری است که بعد از مردن هر کس یا صحبت از مردن او باید جمله «بله، رسم روزگار چنین است» آورده شود.
بیلی پیلگریم: بیلی پیلگریم در بعد زمان چندپاره شده است. او در سال 1955 از میان در، گذشته و درست در شب عروسیاش بیدار شده و در 1941 از دری بیرون آمده و از همان در وارد سال 1963 شده است. قهرمان دوستداشتنی «رمان سلاخخانه شماره 5» در میان اتفاقات مختلف زندگیاش سرگردان است و ناچار است مرتب لحظه تولد تا مرگش را دوره کند! «پیل گریم»، یعنی زائر.
ترالفا مادوریها: آنها موجودات فضایی عجیب و غریبی هستند که سر کوچک و گردن دراز دارند، چشمهایشان کف دستشان است و برای اینکه شما را ببینند باید دستهایشان را بالا بیاورند. وقتی که متعجب میشوند چشمهایشان را با سرعت باز و بسته میکنند. آنها آدمها را مثل نقطههای نورانی روی زمین نمیبینند. بلکه آنها را به شکل هزار پاهایی میبینند که یکسر آنها کودکی و سر دیگرشان کهنسالی است. این موجودات خارقالعاده راز زمان را میدانند و به تماشای زندگی بشر از نزدیک علاقه دارند. اسم یک تالار در «زمانلرزه» هم ترالفامادور است.
تکیه کلام: کتابهای ونهگات، پر است از تکیهکلامهای ثابت و بامزه. در «سلاخخانه»، تکیهکلام اصلی این است: «بله، رسم روزگار چنین است». در «گهواره گربه»، ملت با گفتن «شلوغ، شلوغ، شلوغ»، تعجب یا تحسینشان را ابراز میکنند. تراوت در «زمان لرزه» مدام میگوید: «دینگ، دنگ» و تکیه کلام «مجمعالجزایر گالاپاگوس» هم نواختهشدن سمفونی نهم بتهوون برای کسی است، به معنای مردن آن کس.
جنگ جهانی: جنگهای جهانی درورنمایه بسیاری از قصههای ونهگات است. بیشتر این قصهها یا در جنگ جهانی دوم اتفاق میافتند («شب مادر» و «سلاخخانه»)یا جنگ جهانی قریبالوقوعی را پیشبینی میکنند (« گهواره گربه»، «زمان لرزه» و «اسلپ استیک»)؛ جنگی که سرانجام به نابودی دنیا منتهی میشود.

درسدن/هیروشیما: این درسدن کجاست؟ شهری در آلمان یا جایی در تخیلات بازیگوش ونهگات؟ درسدن نقطه آغاز ماجرای «سلاخخانه شماره5» است. همان جایی که بیلی پیل گریم ونهگات و رفیق جان جانیاش برنارد وی او هار در آن زندانی بودهاند و بدون اینکه به روی خودشان بیاورند، ترسیدهاند. به جز بمباران درسدن که دستمایه «سلاخخانه شماره5» شده، بمباران هیروشیما هم در کارهای ونهگات از تمهای اصلی داستانهاست. مثلاً ماجرای «گهواره گربه» را بچههای دانشمندی که سازنده بمب اتماند بهوجود میآوردند.
در «گالاپاگوس» هم یکی از قهرمانان داستان به علت حضور مادرش در زمان بمباران اتمی هیروشیما در هیروشیما، تبدیل به موجودی عجیب و غریب شده. در «شب مادر» هم قهرمان کتاب از کسانی که خودشان بمب اتمی سر مردم انداختند، اما قصد محاکمه او به جرم نازی بودن را دارند، انتقاد میکند.
زمان لرزه: زمینلرزه خطرناکتر است یا زمان لرزه؟ تصور کنید یک روز زمان از اینکه کش بیاید خسته میشود و تصمیم میگیرد ناگهان منقبض شود، چه اتفاق میافتد؟ بله، یک زمانلرزه درست و حسابی اتفاق میافتد و آدمها چندین سال به عقب پرتاب میشوند و ناچارند قسمتی از زندگی گذشتهشان را دوباره زندگی کنند.
کیلگور تراوت: لعنت به آن کس که فکر میکند تراوت وجود خارجی ندارد! کیلگور تراوت سال 1907، در برمودا متولد شده. پدرش در مؤسسه شرقشناسی سلطنتی لندن کار میکرده. او خانواده را به آمریکا میآورد. تراوت همه کاری را تجربه کرده و آخر سر از راه فروشندگی سیار کتابهایش امرارمعاش میکند، هرچند کتابهایش فروش خوبی ندارد.
ونهگات در داستانهای متعددی با کیلگور تراوت حرف زده و او را به عنوان نویسنده مورد علاقهاش معرفی کرده. تراوت، نویسنده داستانهای علمی-تخیلی نایاب، نویسنده محبوب بیلی پیل گریم است؛ پدر فقیر روح سربریدة رمان «گالاپاگوس» که هرچند وقت یکبار ظاهر میشود و او را به آنسوی نقب آبی دعوت میکند؛ و نویسنده سرگردان رمان «زمان لرزه» که نوشتههایش را در سطلهای زباله پنهان میکند.
مجمعالجزایر گالاپاگوس: بله، این جزایر وجود دارند و از معروفترین گردشگاههای دنیا هستند! مردم به آنجا سفر میکنند برای دیدن غازهای پاآبی.
دراهمیت ونهگات بودن
همه چیز بر میگردد به سالها پیش و اگر شما خواننده عزیز باور کنید که دوازده سال قبل را هم میشود شامل سالها پیش دانست، نویسنده این یادداشت هم میتواند درباره علاقه آن سالهایش به نویسندهای که این روزها دیگر رویِ زمین نیست و چند متری زیرِ زمین رفته است، حرف بزند.
در واقع سعی میکند حرف بزند، چون خیلیوقتها حرفهایی که آدمها میزنند، حرفهایِ مُهمی نیستند، یعنی برایِ خودشان مُهماند و فکر میکنند که دیگران هم باید اهمیت و ارزشی برایشان قائل شوند. شاید باور نکنید خواننده عزیز، امّا همه چیز از آن روزی شروع شد که نسخه انگلیسیِ پارهپاره کتابی را در کهنهفروشی خیابان سهروردی پیدا کردم که اصلا نمیدانستم چیست و همینکه با ذوق و شوق، خواندنش را شروع کردم، دیدم که داستانِ عجیب و غریبی است درباره جنگ و موقعیت آدمها و حیف که نشد کتاب را تمام کنم، چون در یکی از روزهای نه چندان زیبای همان سال، گُم شد و باور نمیکنید که چقدر حسرت خواندنش به دلم مانده بود و باور نمیکنید وقتی شنیدم این کتاب را مترجمی خوشقریحه (علیاصغر بهرامی) به فارسی ترجمه کرده، همه آن حسرت را کنار گذاشتم و رفتم که ترجمهاش را بخوانم. و حالا دلم نمیآمد که از صفحه اول نخوانم. همه چیز را باید از اوّل خواند.
همه چیز از خواندنِ «سلاخخانه شماره 5» شروع شد و از شما چه پنهان، با خواندنِ همین رمان، یکجورهایی تمام شد. سلاخخانه شماره 5 ازمحبوبترین کتابهای سالهایِ دورِ زندگیام بود. آنوقتها فکر میکردم که داستان باید ظاهری عجیب و غریب داشته باشد و اصلا حواسم نبود به اینکه بخشِ عمده جذابیت رمانِ ونهگات، داستانگوییِ اوست.
امّا هرچه بزرگتر شدم، هرچه بیشتر قد کشیدم، فهمیدم که اگر «سلاخخانه» رمانِ خوبی است، - که هست- یک دلیلِ مهمش این است که آقای نویسنده، آدابِ نویسندگی را خوب رعایت کرده و حالا که فکر میکنم میبینم، این تنها داستانِ ونهگات است که حاضرم سالی دو سه بار مرورش کنم و هنوز از خواندنش سیر نمیشوم.
بله، من هم از «اسلپ استیک» خوشم میآید و اصلا همینکه داستانش را به لورل و هاردی، فرشتههای عصر ما تقدیم کرده، نشان میدهد داستان خوبی است، ولی با عرض معذرت، «سلاخخانه» نمیشود.
همه چیز شاید از اسمِ «بیلی پیلگریم» شروع شد که واقعا اسمِ جذابی است. فکرش را بکنید که فامیلِ شما «زائر» باشد، دستیارِ کشیش هم باشید، اما روحیه این کار را نداشته باشید. حالا که فکر میکنم میبینم ظاهرا همه چیز برمیگردد به تناقضهایِ درونی بیلی و همینکه به سالهای دور فکر میکنم، میبینم این همان تناقضی است که سالهایِ سال، مایه آزار ما (و بخصوص نویسنده این یادداشت) بوده است و البته چیزِ دیگری که باعث شد «سلاخخانه» محبوبترین رمانِ آنسالهایم باشد، این بود که میشد در آن بخشهای مختلف زندگی و حتی مرگ را دید. شما را نمیدانم ولی من خیلیوقتها همینطور الکی بر میگردم عقبِ سرم را نگاه میکنم، چه توی خیابان باشم و چه در خانه. انگار با نگاه کردن میشود گذشته را دید. دیوانگی است؟ جنون است؟ شاید حق با شما باشد.
مسافرِ زمان بودن، خیلی جذاب است و شاید همه چیز از همین سفر در زمان شروع شد. سلاخخانه شماره پنج را دوست دارم، چون ایده سفر در زمان را به شکلی دلپذیر مطرح کرده است و نمیدانم شما که خواننده این رمان بودهاید، از ایده چهار بعدی دیدن «ترالفامادور»یها کیف کردهاید یا نه. بله، چهار بعد و این بعد چهارم زمان است.
ونهگات رمانی دارد به نام «زمانلرزه» (اسمِ جالبی است) که من دوستش ندارم. اما همین حالا به خودم قول میدهم که «سلاخخانه» را باید یکی دو روز دیگر دست بگیرم و در آن غرق شوم. چرا؟ به خاطر اینکه کیف میکنم از رفتار ترالفامادوریها که هرچند میتوانند سرنوشتشان را عوض کنند، دست به این کار نمیزنند. چرا؟ چون لذت زندگی به اتفاقهای پیشبینیناشدهای است که پشت هم میافتد. امّا زندگی آنها یک چیز خیلیخوب دارد که واقعا مایه حسرت است. آنها میتوانند روی هر بخشِ زندگی که دوست دارند، تمرکز کنند. فکرش را بکنید؟ من اگر بودم، فقط کتاب میخواندم و فیلم میدیدم. آه، ای خدای مهربان، چه نعمتی است این زندگی...
شاید همه چیز از آن جمله مشهوری شروع شد که ترجیع رمان است: «بله، رسمِ روزگار چنین است». به همین سادگی؟ یعنی میشود به همین سادگی از کنار خیلی چیزها رد شد؟ لابد برای همین است که مردن در این داستان اصلا ترسناک نیست.
تا همین دو سال پیش، جایی کار میکردیم که روی یکی از دیوارهایش عکسی از ونهگات را هم چسبانده بودیم. عکس بامزهای بود. آقای نویسنده نشسته بود و پاهای بدون کفش و جورابش حسابی دیده میشد. انگار نشسته بود روی یک دیوار، روی یک بلندی و داشت میخندید.
یکجفت سبیل که دودِ پالمال لابد زردشان کرده بود، بالای آن خنده بود و چند روز پیش که خبر رسید کورت ونهگات مرده، همهاش به این فکر میکردم که نکند حالا دارد مثل ترالفامادوریها زندگیاش را از نو و تکهتکه مرور میکند؟ راستش، به این هم فکر میکردم که اگر بتواند این دفعه فقط روی یک بخش زندگیاش تمرکز کند، آن بخش چیست؟ خیلی دلم میخواست جوابی برای این سؤال پیدا کنم.
پیشنهادهای «همشهری جوان» برای ونهگاتخوانی :
تعدادستاره هر کتاب، ارزش خواندن آن را میرساند. معلوم است که توی این ستاره دادنها حواسمان به کار مترجم هم بوده.
***** سلاحخانه شماره 5 / گهواره گربه
کتابهایی که حیف است قبل از خواندنشان بمیرید.
*** زمان لرزه/ شب مادر
داستان خوانده بمیرید بهتر است یا داستان نخوانده؟!
** مجمعالجزایر گالاپاگوس
شما که عمرتان دارد همین جوری میرود، چرا داستان نمیخوانید؟
* اسلپ استیک / اپیکاک
چه بخوانیدشان و چه نخوانیدشان بالاخره میمیرید. بله، رسم روزگار چنین است.
زهرا سپید نامه، محسن آزرم، سیداحسان بیکایی