کودکان > ادبیات
- دو تا آینه وصل کرده بود روی فرمان. آینهها پایهدار بودند به شکل مستطیل افقی. یک بوق هم بسته بود سمت راست نزدیک دسته فرمان وقتی زبانهاش را میکشیدی پایین صدای آژیر مانند معرکهای میداد.
بعد روی گلگیرها بر چسب شبنمای قرمز چسبانده بود با خط مشکی:
دست خدا بههمراهت/ آهسته/ از علی آموز اخلاص عمل
بعد فرچه مویی رنگی از لابهلای سیمهای
هر دو چرخ رد کرده بود با رنگهای زرد و سبز و قرمز. وقتی تند میرفت انگار دو رنگینکمان پشتسرهم دایرهوار میچرخیدند و از سرازیری کوچه پایین میآمدند.
دوچرخه حامد بین بچههای محل مشهور شده بود.
- عروسه لامصب!
- همیشه برق میزنه.
- مثل باد تند میره.
- باباش پولداره، براش خریده خب!
- نخیر! نصف پولش رو خودش جمع کرده، از پول توجیبیهاش!
حتی از محلههای دیگر هم میآمدند برای تماشای دوچرخه داداش حامد من. من دو سال و نیم از حامد کوچکتر بودم. یعنی بعد از حامد صاحب خواهری شده بودیم که یرقان گرفته بود و سر دو سال عمرش را داده بود به ما. حامد قبل از آنکه برود دبستان، رفته بود کودکستان. کودکستان نسترن تاب داشت. الاکلنگ داشت. به حامد اینها آنجا بیسکوئیت و شیر میدادند. سرود هم یادشان میدادند. حامد میآمد خانه و سرودهایی را که در کودکستان یاد گرفته بود میخواند. آقا جان برایش کف میزد. مامان قربان صدقهاش میرفت. برای همین حامد دفترچه پسانداز بانک ملی داشت؛ یک دفترچه با جلد قرمز. کیف داشت. دفتر نقاشی داشت. مداد رنگی هم داشت. یک بار یک مشت تخمه دادم تا مداد سبزش را داد به من. یک سیب کشیدم کج و کوله و سبز. حامد گفت:
- مامان! بیا سیب رو ببین!
مامانم کفگیر به دست آمد و از بالا- من پهن شده بودم روی کف اتاق- نگاهی به نقاشیام کرد و گفت: «زکی!»
و رفت. حامد زد زیر خنده. مداد سبز را انداختم کنار و تخمههایم را خواستم. نصف تخمههای آفتابگردان را خورده بود. بقیه را هم ریخته بود توی جیب شلوارش و پس نمیداد. گلاویز شدیم با هم. گوشم را چنگ زد. با ناخن صورتش را خراشیدم. مامان دوید از آشپزخانه بیرون. گوش چپم را گرفت و برد از در حیاط مرا هل داد توی کوچه. حامد داشت میخندید.
***
دو تا دو ریالی و یک سیب دادم به حامد. قول دادم برایش بستنی قیفی هم بخرم. او هم دلش برایم سوخت و تصمیم گرفت دوچرخهسواری به من یاد بدهد. اواخر شهریور بود. از گرمای هوا کم شده بود. آن سال باید میرفتم کلاس سوم. حامد هم کلاس پنجم را تمام کرده بود.
- یواش پا بزن!
نشستم روی رکاب. پاهایم به زحمت میرسید به پدالها. لحظهای خودم را در آینه دیدم و بال
در آوردم.
- اگه دیدی تند میره، یواش ترمز چپ رو بگیر! ترمز چرخ جلو رو بگیری با کله میخوری زمین!
آرام آرام پا میزدم.
- خیلی خوبه!
حامد از پشت با دست زیر رکاب را گرفته بود. مواظب بود از طرف راست یا چپ نیفتم. داشتم روی ابرها پرواز میکردم.
- تند نرو. یواشتر!
حامد داشت عرق میریخت. عدهای داشتند ما را تماشا میکردند.
- یواشتر!
نمیدانم چرا پاهایم تند رکاب میزد. حامد داشت پشت سرم میدوید و داد میزد یواشتر! نرسیده به شیرآب برداشت عمومی، وانت باری از داخل کوچه پشت حمام آمد بیرون. دست حامد از من و دوچرخه کوتاه شده بود. فرمان را گرفتم سمت چپ تا به وانت نخورم. فرمان دوچرخه خورد به تیر چوبی چراغ برق و آینه آن طرف شکست. حامد غرق در عرق سر رسید.
- هنوز خیلی مونده دوچرخهسواری یاد بگیری!
از خشم صورتش قرمز شده بود. پیاده شدم و دوچرخه را تحویل دادم. حامد با دوچرخه نمره 26 خود پشت به من داشت میرفت سمت خانه. پشت دست چپم زخمی شده بود. راننده جوان وانت بار نیشخندی زد و گاز داد و رفت. پشت سرش دود آبی پیچ و تاب خورد.
- هنوز خیلی مونده... خیلی مونده...، خیلی، خیلی خیلی!
پاکشیدم طرف شیرآب برداشت عمومی. نسیم خنکی راه افتاده بود.