معمولاً ازدواج بهترين و پيچيده ترين حادثه زندگي فرد است. قريب به اتفاق ازدواج ها با شور و شوق، اشتياق و شادماني انجام مي پذيرد، اما در برخي موارد پس از مدتي به علل گوناگون از جمله عدم درك و شناخت صحيح زوجين از يكديگر، عدم صداقت در گفتار و بسياري از عوامل ديگر كه به آنها خواهيم پرداخت؛ به تدريج عشق و شور زندگي بالندگي خود را از دست داده و به سرعت رو به خاموشي مي گرايد و در بسياري از موارد زن و شوهر به بن بست رسيده و به طور دردناك از يكديگر جدا مي شوند. البته اين موارد الزاماً به طلاق منجر نمي شوند لكن زن و شوهر از نظر عاطفي و احساسي از هم جدا مي شوند، هر چند كه ظاهراً در زير يك سقف زندگي مي كنند. در چنين شرايطي است كه بهشت زيبا و شيرين ازدواج جاي خود را به زندگي دردناك و عذاب آور توأم با چالش ها و تنش هاي فراوان و دائمي مي دهد. لذا عقل حكم مي كند كه در خصوص اين راه خطير؛ بسيار محتاطانه، سنجيده و با صبر و حوصله گام برداشت تا بعدها منجر به يك عمر ندامت و تنش نگردد.
در اين مقاله سعي شده تا عواملي كه به يك ازدواج موفق مي انجامد بررسي شود. اميد است جوانان عزيز با مطالعه دقيق اين مطالب و عمل به آن ازدواجي موفق و توأم با عشق را تجربه كنند.
شرايط يك ازدواج موفق چيست؟
در زمينه ازدواج موفق؛ دو عامل اساسي مطرح است: نخست اين كه بايد خود فرد صلاحيت و شايستگي ازدواج را داشته باشد و به عبارت ديگر چه موقع مي توانيم بگوييم كه يك فرد صلاحيت ازدواج را داشته و مي تواند ازدواج كند. ديگر اين كه چه معيارهايي براي انتخاب همسر داشته باشد و بايد چه مسائلي را در مورد همسر آينده اش بداند تا بتواند در سايه اين معلومات زندگي مشترك خوبي را از ابتدا آغاز كند.
آمادگي براي ازدواج
آنچه مسلم است اين است كه فرد بايد داراي شرايط و ويژگي هايي باشد تا ازدواجي موفق داشته باشد. از جمله اين شرايط آمادگي روحي و جسماني براي ازدواج است. بدين معني كه فرد علاوه بر بلوغ جسماني بايد به يك بلوغ فكري، عاطفي و رواني نيز دست يافته باشد. روانشناسان «سن» را به دو نوع سن تقويمي و سن عقلي تقسيم مي كنند. سن تقويمي كه همان تاريخ تولد است و سن عقلي نيز همان قابليت هاي فكري و رواني فرد است. به عنوان مثال ممكن است فردي از نظر سن تقويمي ۱۸ساله باشد اما سن عقلي او پايين باشد و اعمال، رفتار و منش يك نوجوان ۱۱ساله را داشته باشد. لذا توجه به اين مسأله ضروري است. زيرا چنين فردي در زندگي زناشويي با مشكلات جدي روبه رو خواهد شد. شخصي كه رشد عاطفي كرده است، در مورد همسر و فرزند و دوستان و مشكلات زندگي نظريه واقع بينانه اي دارد. او داراي فلسفه زندگي معيني است كه بر اساس آن مي تواند از بحران هاي دايمي زندگي جلوگيري كند. او به پيشرفت هاي فعلي خود متكي است و زياد به گذشته خود، هر چند هم باشكوه بوده باشد، اتكا ندارد. در ضمن به مطالبي از قبيل امور جنسي، عشق، ازدواج و تربيت كودك با ذهني باز و همه جانبه نگرمي نگرد. به عبارت ديگر رسيدن به كمال و بلوغ روحي و رواني و خلق و خوي صحيح رابطه زناشويي را در سخت ترين شرايط به درجه رشد و كمال قابل قبول مي رساند و بر عكس عدم رسيدن به شرايط روحي و رواني لازم رابطه زناشويي و زندگي مشترك را به مرحله زوال و نابودي مي كشاند. پس واجب است كه طرفين ازدواج، علاوه بر بلوغ جسمي به بلوغ روحي، عاطفي و فكري نيز برسند.
مسأله ديگري كه عدم وجود آن مشكل ساز مي شود اين است كه پسري كه قصد ازدواج دارد بايد از نظر اقتصادي نسبتاً مستقل باشد تا پس از انتخاب همسر مناسب با مشكل روبرو نشود. البته منظور از خودكفايي نسبي اقتصادي اين نيست كه الزاماً فرد از خودش مسكن، اتومبيل و... داشته باشد تا اقدام به ازدواج كند؛ بلكه منظور اين است كه شاغل بوده و به اصطلاح عاميانه دستش در جيب خودش باشد نه اينكه از نظر اقتصادي به كس ديگري مثل پدرش وابسته باشد. زيرا اين وابستگي و درآمد نداشتن مرد؛ در زندگي زناشويي به شدت تأثيرگذار بوده و ممكن است زندگي را به كام زوجين تلخ كند.
يكي ديگر از شرايطي كه قبل از هر اقدامي بايد مدنظر قرار داد؛ داشتن انگيزه براي ازدواج است و اينكه آيا قدرت انجام تعهدات اخلاقي در مقابل همسر آينده، در فرد به وجود آمده يا خير؛ آنگاه به تصميم گيري جدي در اين زمينه اقدام كرد.
پس از اينكه شخص شرايط ذكرشده را احراز كرد، مي تواند با انگيزه، اختيار و بدور از هرگونه اجبار همسر مناسب و شايسته خود را انتخاب كرده و در يك كلام سرنوشت خود را رقم بزند.
معيارهاي انتخاب يك همسر مناسب
ازدواج پيوند بين دو انسان و دو خانواده است كه اجزاي اصلي و اساسي آن، زن و مرد مي باشند و هر قدر بين اين اجزا و عناصر هماهنگي، تناسب و سنخيت بيشتري باشد، آن پيوند استوار تر، مستحكم تر، پرثمرتر و لذت بخش تر خواهد بود. به عكس، هر چه اين تناسب و هماهنگي كمتر باشد، زندگي سست تر و تلخ تر، كم ثمرتر و ناپايدار خواهد بود. علم و تجربه گوياي آن است كه علت اساسي بيشتر ناهنجاري ها و ناسازگاري هاي زندگي زناشويي، عدم تناسب و ناهماهنگي بين زن و شوهر است، بنابر اين شناخت اموري كه موجب هماهنگي و تناسب بين زوجين است ضروري و لازم مي باشد و به هيچ وجه نبايد اين مسئله را به بعد از ازدواج موكول كرد.
با جرأت مي توان گفت كه انتخاب همسر؛ مهمترين و حساس ترين مرحله زندگي هر فرد مي باشد كه توجه يا عدم توجه به آن مي تواند زيباترين يا دردناكترين زندگي را براي آينده فرد مشخص كند. لذا به جواناني كه قصد ازدواج دارند توصيه مي شود قبل از هر چيز در انتخاب همسر آينده خود خوب فكر كنند و تمامي جوانب امر را در نظر بگيرند، تابع احساس، عاطفه و هوس نبوده و سعي كنند منطقي به اين موضوع بينديشند و هرگز در اين انتخاب عجله نكرده و تحت هيچ شرايطي تن به يك ازدواج اجباري ندهند، چرا كه بحث يك عمر زندگي است. يعني انتخاب يك همسر همانند خريد يك لباس نيست كه اگر دختر يا پسر آن را نپسندند بروند و آن را پس بدهند و يا تعويض كنند. مسأله يك عمر زندگي در كنار يكديگر است پس چه بهتر كه با ديدي واقع بينانه تر به اين موضوع توجه خاصي را معطوف داشته و از تفكرات زودگذر كه ممكن است در ذهنشان نقش ببندد به طور جدي خودداري كنند تا در سايه انتخاب همسري شايسته زندگي خوب و رضايت بخشي را نيز براي خود بسازند.
با چه كسي ازدواج كنيم؟ چگونه همسر آينده مان را بشناسيم؟ چه شرايطي براي همسر در نظر بگيريم؟ در چه سني بايد ازدواج كرد؟ چه شرايطي بايد داشته باشيم تا ازدواج كنيم؟
و هزاران سؤال از اين دست را هر روزه جوانان در ذهن خود مرور مي كنند و به دنبال جواب هستند. در اين مقاله، سعي ما بر اين است كه به اين مهم بپردازيم و سؤالاتي كه مبتلا به عموم هست را از منظر روانشناسي كاربردي پاسخ دهيم.
در خصوص معيارها و ملاك هاي انتخاب همسر بايد نكات مهمي را مد نظر قرار داد كه مهمترين آنها به تفضيل عبارتند از:
۱- رشد عاطفي و فكري
همانطور كه قبلاً گفته شد رشد عاطفي عامل مهمي در ازدواج است، بنابراين فردي را كه براي زندگي انتخاب مي كنيد بايد از اين نظر به كمال رسيده باشد، زيرا چنين شخصي، روابط اجتماعي را بهتر درك مي كند.او مي داند چگونه با ديگران، به خصوص خانواده و همكارانش سازش كند.او درك مي كند كه انتظارات اجتماع از او چيست و تا اندازه زيادي قادر است خود را با اين توقعات تطبيق دهد. همچنين او آماده قبول مسئوليت است و نسبت به محدوديت هاي خود آگاهي دارد.
۲- تشابه علايق و طرز تفكر و برقراري توافق بين طرفين
مسأله مهمي كه قبل از ازدواج وجود دارد، اين است كه جوانان قبل از وارد شدن به زندگي زناشويي، در موضوع هاي مهم زندگي توافق نظر داشته باشند و اين توافق معمولاً روي علائق و طرز فكر قرار مي گيرد.
طرز تفكر، موضوع بسيار مهمي است؛ زيرا براساس آن «فلسفه زندگي» هر فردي ريخته مي شود. مثلاً اگر شوهر، فردي تخيلي و ايده آليست، ولي زن شخص واقع بين و به اصطلاح رئاليست باشد، شوهر ممكن است از رويه خشك و زياده از حد مادي زن خود خسته شود و احساس كند كه زنش قدرت درك معنويات و ظرايف زندگي را ندارد. زن واقع بين نيز ممكن است از دست شوهر تخيلي و فلسفه باف خود به ستوه آيد و او را آدمي خيالباف، تنبل و دور از حقيقت زندگي بداند و مكرر آرزو كند كه اي كاش شوهرش قدري به خود بيايد و واقعيات زندگي را آن طور كه هست مشاهده كند، در چنين موقعي امكان وجود يك كانون خوشبختي كم است.
البته علائق رابطه نزديكي با طرز تفكر دارد و شامل فعاليت هاي متعدد روزانه از قبيل رفتن به سينما، تئاتر، كنسرت، گوش دادن به راديو و تماشاي تلويزيون، خواندن كتاب، رفتن به مهماني، سخنراني ها و امثال آن مي گردد. البته نبايد انتظار داشت كه زن و شوهر در همه اين علائق با يكديگر توافق داشته باشند، ولي براي سعادت خانواده توافق كلي در قسمت عمده اي از علائق ضرورت دارد.
يكي از راههايي كه مي توان به اين مهم دست يافت، دوره نامزدي است كه زوجين در اين دوره از بيشتر خصوصيات اخلاقي، علائق و طرز تفكرات يكديگر بااطلاع مي شوند، يكي از خصوصيات وجود اين مرحله اين است كه در دوره نامزدي؛ چنانچه زوجين همديگر را مناسب زندگي در زير يك سقف نديدند؛ مي توانند خيلي راحت تر از دوره هاي قبل از يكديگر جدا شوند و جدايي در اين مرحله نسبت به جدايي در مراحل بعد؛ پيامدهاي ناگوار بسيار كمتري را در بر دارد. متأسفانه در فرهنگ ما به اين دوره بسيار بي توجهي شده است، بدين معني كه يا مدت اين دوره بسيار اندك است كه زوجين فرصت كمتري براي شناسايي يكديگر دارند و يا اين كه پس از مراسم خواستگاري زوجين سريعاً به عقد يكديگر در مي آيند كه اين عمل غير منطقي عواقب وخيمي را در بردارد. برخي از خانواده هايي كه اين دوره را بسيار كوتاه يا حذف مي كنند؛ براي اين كار دلايلي از جمله از بين رفتن آبروي خانوادگي ذكر مي كنند. اما بايد بدانند چيزي را كه آنها به اصطلاح به نام حفظ آبرو مطرح مي كنند لطمه بزرگي بر فرزند خود وارد كرده اند كه جبران آن غيرممكن است. چرا كه هيچ ازدواجي مانند ازدواج اول نمي شود و اولين ازدواج است كه هميشه به ياد مي ماند. حتي اگر ازدواج بعدي به ظاهر موفق باشد.
|
|
|
در زمينه برقراري توافق قبل از ازدواج به چند نكته ظريف اشاره مي كنيم:
- قبل از ازدواج، زوجين بايد در خصوص اين كه زن شاغل باشد يا اين كه تنها به فعاليت منزل بپردازد، با يكديگر به توافق برسند تا بعدها در اين زمينه با مشكل روبه رو نشده و بين آنها اختلاف بوجود نيايد.
- قبل از ازدواج؛ طرفين بايد در مورد محل زندگي آينده تصميم گيري كرده و از اين نظر ميان آن توافق حاصل شود. زيرا عدم توافق در اين مسأله؛ يقيناً بعدها آنها را دچار مشكل خواهد ساخت.
۳- تشابه مذهبي
شباهت در عقايد مذهبي به قدري در سعادت كانون زناشويي اهميت دارد كه روانشناسان، ازدواج دو نفر از مذاهب مختلف را معمولاً غيرعاقلانه مي دانند، دلايل اين نظريه بسيار است.
در وهله اول، اگر تنها يكي از دو همسر به عقايد مذهبي خود با ايمان كامل پايبند باشد، امكان اختلاف نظر در اين مورد زياد خواهد بود به علاوه آنچه كه در اين زمينه اهميت دارد، تربيت كودكان بر حسب عقايد مذهبي به خصوص است.
بسيار پيش آمده است كه دو نفر قبل از ازدواج از مفاهيم كلي در مورد مذهب استفاده مي كنند و هر دو توافق پيدا مي كنند ولي بعد از ازدواج، در نمودها و مصاديق آن موارد كلي، دچار اختلاف مي شوند. مثلا هر دو مي گويند مسلمانيم، هر دو از صداقت، ايمان، حجاب و ... حمايت مي كنند. ولي در برخورد با مسائل و جزئيات زندگي، برداشت ها و اختلاف هاي جدي پيدا مي كنند. يكي حجاب را چادر مي داند، ديگري مانتو. يكي هرگونه موسيقي را حرام مي شمارد، ديگري موسيقي را آرامش روح مي داند. يكي براي مسافرت، مشهد و زيارت را در نظر مي گيرد، ديگري دوست دارد به شمال و لب دريا برود و هزاران مسئله ريز و درشت ديگر در زندگي مشتركشان پيش مي آيد كه با تولد فرزندان حادتر مي شود، چون تفاوت در سبك تربيتي فرزندان را نيز شامل مي گردد و هر كدام سعي دارد با زير و بم هاي ارزشي خود، فرزندان را تربيت كند.
لذا توصيه مي شود كه قبل از ازدواج، فقط روي مفاهيم كلي بحث نشود و به نمودها، مصاديق و مثال هاي عيني آن توجه شود. سعي شود با مثال هايي، طرف مقابل را در موقعيت هاي عيني و واقعي قرار داد.
تشابه تحصيلي و طبقاتي
سعادت و خوشبختي زندگي زناشويي، به مقدار زيادي بستگي به موضوع هاي كوچك دارد، بدين معني كه عادت كوچك و به نظر ناچيز شخص، ممكن است باعث عصبانيت و آزردگي همسرش شود. اين عادات، به ويژه زماني جلب توجه مي كند كه زن و مرد از لحاظ تحصيل و محيط با يكديگر تفاوت كلي داشته باشند. مثلا دختري تحصيلكرده كه در خانواده متمكن و مؤدبي پرورش يافته ممكن است نسبت به شوهر خود كه داراي آداب و معاشرت خاص طبقه پايين اجتماع است، احساس شرم و عصبانيت كند. اگر شوهر اين خانم مثلا در مهماني رسمي با دست غذا بخورد و يا با صورت اصلاح نكرده به آنجا رود و يا اين كه در مكالمه از جملات و كلمات عاميانه و غلط استفاده كند، امكان دارد كه خانم مذكور از اين موضوع احساس حقارت و شرمندگي كند و نسبت به شوهرش متنفر و خشمگين شود.
از سوي ديگر شوهر نيز از اين كه زنش دائما سعي دارد روش او را تصحيح نمايد و به اصطلاح به او بزرگي كند، آزرده خواهد شد.
روان شناسان به اين نتيجه رسيده اند كه تفاوت ميان سطح تحصيلي و طبقاتي يكي از عوامل بسيار مهم اختلافات خانوادگي است. اين امر مسلم است كه دختر زيباي كارگر كارخانه اگر به ازدواج شخص سرشناس و متمولي درآيد دچار مشكلات فراواني خواهد شد و همين، امكان خوشبختي و سعادت زناشويي او را كم خواهد كرد.
اگر چه شباهت درجه هوش زن و مرد در سعادت زناشويي مهمتر از مقدار تحصيل است، ولي تحقيقات دامنه دار در اين مورد نشان مي دهد كه عدم تشابه تحصيلي در زوجين ممكن است باعث بروز مشكلاتي براي طرفين شود. به عنوان مثال اگر يك عضو خانواده فارغ التحصيل دانشگاه است، ولي ديگري تحصيلات ابتدايي دارد، ممكن است سبب ايجاد احساس حقارت و آزردگي شود. اين موضوع به ويژه در مورد مردي كه همسر او تحصيلات عالي تري دارد صدق مي كند، زيرا در اين صورت شوهر ممكن است زن خود را برتر احساس نمايد و زن نيز به دوستان خود كه داراي شوهران تحصيل كرده اند رشك ببرد.
البته امكان دارد كه در عين اختلاف تحصيلي، زناشويي سعادتمندانه اي هم وجود داشته باشد، ولي بهتر است از ازدواجي كه در آن اختلاف تحصيلي خيلي زياد است برحذر باشيم، زيرا هر چه زن و شوهر از جهات مختلف به هم شباهت بيشتري داشته باشند امكان خوشبختي و سعادتمندي ايشان، افزايش خواهد يافت.
تناسب و هماهنگي سني
تناسب سني ميان زوجين يكي از عوامل بسيار مهم در موفقيت زندگي زناشويي به شمار مي رود. زيرا عدم تناسب سني مشكلات فراواني را براي زوجين به وجود مي آورد كه به طور خلاصه برخي از اين مسائل عبارتند از:
الف- مشكل عدم درك مطلوب يكديگر
وجود فاصله سني زياد موجب آن مي شود كه زن و شوهر نتوانند به خوبي يكديگر را درك نمايند. فردي با داشتن بيست سال سن بيشتر، طبيعي است كه مي تواند از تجارب بيشتري برخوردار باشد يا لااقل مي تواند چنين احساسي داشته باشد. لذا اين مسئله زمينه اي فراهم مي كند كه شخص ارزش لازم را به نظرات فرد كوچكتر ندهد يا طرف مقابل بيش از اندازه احساس كوچكي نمايد و هميشه در حال اضطراب و تشويش باشد و بالاخره از اداره زندگي درمانده شود و همين مورد زمينه عدم تفاهم را به وجود مي آورد كه خود سبب پديد آمدن مشكلاتي عظيم در روابط زناشويي خواهد شد. اينان اغلب در وضع و موقعيتي هستند كه توافق روحي ندارند و نمي توانند مسائل و مواضع يكديگر را درك كنند.
ب- عدم تناسب در توانايي هاي جسمي
وقتي كه فاصله سني بين زن و شوهر زياد باشد، هر يك در دوره اي از زندگاني به سر مي برند كه به لحاظ قوت و توان با همسر خود تفاوت هاي عمده دارند. مثلا زني كه هفده سال دارد، در دوران جواني به سر مي برد و همسر او كه در ۳۵ سالگي است به مرز ميانسالي نزديك شده است. يكي غالبا فعال است و ديگري زودتر خسته و در اوقاتي منفعل مي شود، گاه اين خستگي و انفعال از طرف همسر جوان به خوبي مورد تجزيه و تحليل قرار نمي گيرد و به حساب كم كاري گذاشته مي شود، يا به عنوان شانه خالي كردن از زير بار مسئوليت مطرح مي گردد و وقتي كه با اين عنوان طرح مي نمايد، طبيعي است كه طرف مقابل احساس ناراحتي مي كند و ممكن است اين امر عاملي براي برانگيختگي او شود و در نتيجه محيط امن خانه تبديل به فضايي ناامن و غيرقابل تحمل شود. در حالي كه مرد قصد شانه خالي كردن از مسئوليت را ندارد وي از طرف همسرش متهم به تنبلي و بي مسئوليتي مي شود و از آنجا كه در چنين مواردي مرد، تنبلي را نمي پذيرد، مجادلاتي در مي گيرد.
ج- انعطاف پذيري كمتر فرد بزرگتر
وقتي دو جوان با يكديگر زندگي مي كنند، به دليل جواني انعطاف پذيري بيشتري دارند. فرد در سنين پايين تر چون نهال جوان است، امكان تغيير فراواني را دارد، اما درختان، مجال كمتري براي تغيير باقي گذاشته اند. وقتي كه دو نفر جوان با هم ازدواج مي كنند، براي دست يافتن به سازگاري تلاش مي كنند، به نظر همديگر توجه مي كنند و خود را طوري تطبيق مي دهند كه مورد پسند ديگري واقع شوند و بدين ترتيب رضايت طرف مقابل را جلب نمايند، حال آن كه با افزايش سن انعطاف آدمي كاهش مي يابد و همين امر در زندگاني مشترك معضل آفرين است.
د- عدم ارضاي غرايز
يكي از اهداف ازدواج، ارضاي غرايز است و اين خود مي تواند عامل مؤثري در تداوم زندگي خانوادگي باشد. اما در سنين بالا، به لحاظ غريزي افول مي نمايد، به نحوي كه زوجين نمي توانند موجبات رضايت يكديگر را در روابط زناشويي به نحو مطلوب تأمين نمايند و همين امر ممكن است موجبات درگيري را فراهم آورده، محيط خانواده را متشنج كند. اين مسئله در موارد چشمگيري به بروز افسردگي در زنان جوان مي انجامد و در برخي از زناني كه خويشتندار و با تقوا نباشند، گرايش به انحرافات و لغزش ها ديده مي شود.
ذ- امر و نهي پيوسته فرد بزرگتر
در چنين خانواده هايي فرد بزرگتر به دليل داشتن تجربه، خود را ملزم مي داند كه مدام به همسر خود امر و نهي كند و امر و نهي بيش از حد - كه هميشه مبتني بر حق نيست، بلكه سليقه نيز در آن سخت مداخله مي كند- موجبات ناراحتي همسر را فراهم مي آورد. فرد بزرگتر احساس مي كند كه بايد فرد كوچكتر را تربيت كند و حال آن كه او انتظار دارد كه با همسر زندگي كند، نه آن كه همسر وي نقش پدر و مادر را بر عهده گرفته، به امر و نهي و تربيت وي مبادرت نمايد. البته زن و شوهر بايد براي تكامل و تعالي يكديگر تلاش كنند و در مواقع ضروري به امر به معروف و نهي از منكر يكديگر بپردازند.
ه -نتايج نامطلوب ديگر
تفاوت سني زياد بين زوجين مشكلات ديگري نيز در پي دارد كه عبارتند از: احساس پشيماني زوجين به دليل مشكلات فراوان، جرم زايي فرزندان به دليل عدم ارتباط عاطفي والدين با فرزندان، كمرويي فرد كوچكتر در مقابل همسر و عدم توانايي بيان احساسات و خواسته هاي خود ... و نهايتا طلاق؛ به دليل عدم تحمل اين مشكلات.
به طور كلي فاصله سني مناسب ميان زن و شوهر را مي توان ۴-۳ سال در نظر گرفت. البته اين بدان معنا نيست كه اگر يكي دو سال به اين سنين افزوده و يا از آن كاسته شود، حتما نبايد ازدواجي انجام گيرد. شايد بتوان گفت كه اگر تمام زمينه ها بررسي شده باشد و مشكل خاصي ديده نشود، مي توان فاصله سني را به ديده اغماض نگريست، ولي در عين حال بهترين و مناسب ترين فاصله سني ۴-۳ سال است. طبيعي است كه اگر ساير شرايط، مناسب نباشد، باز هم ازدواج نمي تواند موفق باشد.
هشدار
ازدواج به عنوان سنتي پسنديده در تمامي جوامع در طول تاريخ از جايگاه خاصي برخوردار بوده است. شروع زندگي مشترك روزنه اي بر ارضاي نيازهاي زيستي، رواني و اجتماعي مي باشد، با اين حال بنا به دلايل متعدد امروزه بسياري از ازدواج ها به طلاق منجر مي شود.
انگيزه هاي افراد براي تشكيل زندگي مشترك، متعدد است، بعضي از اين انگيزه ها به دليل ناهمخواني با واقعيت هاي زندگي زناشويي محكوم به شكست مي شود كه مهمترين آنها عبارتند از:
۱- ازدواج به منزله پاسخي به قواعد خانواده:
ازدواج در بسياري از خانواده ها به عنوان يك قاعده محسوب مي شود، خصوصا زمان ازدواج فرزندان، در تعدادي از خانواده ها از قواعد خاصي تبعيت مي كند. مثلا بعضي از والدين اعتقاد دارند كه فرزندانشان در سنين پايين تشكيل زندگي مشترك دهند. با توجه به مشكلات متعددي كه در مسير يك زندگي مشترك وجود دارد تبعيت از اين باورها مخاطراتي را براي فرزندان امروزي به دنبال خواهد داشت.
۲- ازدواج به منظور فرار از تنهايي:
انسان موجودي اجتماعي است و در وجود او تعامل با ديگران در ارضاي نيازهاي انساني سهم شايسته اي دارد. به همين خاطر بسياري از افرادي كه بنا به دلايل متعدد، تنها زندگي مي كنند و يا در عين حال كه با خانواده خود زندگي مي كنند احساس تنهايي مي نمايند. گاهي براي كنار آمدن با اين خلأ احساسي، به فكر تشكيل زندگي مشترك مي افتند. به طور قطع ازدواج راهي به سوي تعامل، تبادل احساسات و همدردي محسوب مي شود و اين فرآيند به ايجاد رضايت در انسان ها از زيستن با هم مي افزايد. اگر احساس تنهايي، ناشي از ضعف مهارت هاي اجتماعي فرد در تعامل با ديگران باشد و يا دلايل شخصيتي و ابتلاء فرد به اختلالات رواني سبب به وجود آمدن چنين حالتي در او شده باشد، در چنين شرايطي ازدواج راه حل مناسبي براي كنار آمدن با اين احساس نيست.
۳- ازدواج به منظور جبران كمبودهاي شخصي:
گاهي افرادي كه در شرايط سختي زندگي مي كنند و امكانات موجود نيازهاي ايشان را ارضا نمي كند، براي جبران اين خلأ اقدام به ازدواج مي كنند. مثلا دختري كه در يك خانواده فقير زندگي مي كند، ممكن است پيشنهاد ازدواج با يك فرد ثروتمند را به راحتي قبول كند.
۴- ازدواج به عنوان وسيله اي براي رسيدن به اهداف ديگر:
گاهي انگيزه اصلي در تشكيل زندگي مشترك، عشق به فرد مقابل و نياز روان شناختي به زيستن با فرد مقابل نيست، بلكه وي وسيله اي براي رسيدن به اهداف ديگر مي شود. مثلا خانمي كه دوست دارد در خارج از كشور زندگي كند، ممكن است با پيشنهاد فردي جهت ادامه زندگي مشترك در خارج، با وي ازدواج كند ولي بعد از ورود به كشور خارجي، در مدت كوتاهي از شريك زندگي اش جدا مي شود.
۵- ازدواج به خاطر عشق غير واقعي:
گاهي دو نفر، چنان علاقه اي به يكديگر پيدا مي كنند كه گمان مي برند به راستي عاشق هم هستند. وقتي هيجان، با سرعت چشمگيري در روابط پيش برود، شناخت يكديگر به روال عادي و تدريجي خود پيش نمي رود، زيرا وقت كافي براي اين امر وجود نداشته است. صراحت، صداقت و اعتمادي كه لازمه يك رابطه محكم است احتياج به زمان دارد. يك آشنايي سريع، هر چه قدر هم كه هيجان آور باشد، تنها يك صميميت ظاهري به بار مي آورد كه به آساني با نزديكي و صميميت واقعي اشتباه مي شود، به همين دليل ازدواج هايي كه در كوتاه مدت اتفاق مي افتند، مخاطراتي را به دنبال خواهند داشت.
۶- ازدواج به مفهوم پذيرش جبر:
تعدادي از جوانان، خصوصا آنهايي كه نگرش هاي سنتي دارند گاهي ازدواج با فرد مقابل برايشان موضوعي از پيش تعيين شده محسوب مي شود. در جامعه ما، گاه اين فرآيند با عنوان «قسمت» شناخته مي شود، لذا اين تصور وجود دارد كه خواستگار فرد در واقع شخصي است كه انگار مقدر شده است با او زندگي كند، چنين طرز تفكري جزء آسيب هاي پيش از ازدواج محسوب مي شود.
ديگر انگيزه هاي غلط در ازدواج عبارتند از: ازدواج به سبب بالا رفتن سن، ازدواج به منظور ارضاي نيازهاي جنسي، ازدواج به خاطر فرار از مشكلات خانوادگي و...
اميد است كه جوانان با مطالعه و تحقيق بيشتر در مورد ازدواج، با يك جهان بيني وسيع، اقدام به اين امر ضروري و انسان ساز نمايند؛ تا زندگي مشترك توأم با موفقيت و بهروزي را تجربه كرده و يك عمر در كنار همسر خود با خوشي زندگي كنند.
مهدي اعلمي