يكشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۳ - سال دوازدهم - شماره - ۳۵۲۱
طهرانشهر
Front Page

گرمابه اي در محله مركزي شهر
ردپاي نماز باران
اين حمام روزهاي زيادي را پشت سر گذاشته ، از روزهايي كه از دربار مظفرالدين شاه به آنجا مي آمدند تا همين امروز كه استوار پيش رويمان ايستاده 
018585.jpg
فرهود پوده 
اكبر عبدي در فيلم روز فرشته توي همين خزينه مي رفت و جن مي شد و بيرون مي آمد. پدر خيرالله هم در پهلوانان نمي ميرند همين جا كشته شد و جنازه اش را كشيدند و آوردند وسط گرمخانه 
حمام شايد همپاي تاريخ و عمر اين محله قديمي قدمت دارد. محله سيروس چسبيده به بازار تهران هنوز بافت و صورت كهن خود را حفظ كرده و از گذشته اش نشانه هايي را به امروز منتقل كرده است 

بچه بودم كه اين حمام سرپا بود. خدا بيامرزد حاج غلام را؛ صاحب حمام بود. قبل از او هم پدرش حمام را مي گرداند. حاج غلام مي آمد بالا جلو همين در، بلند بلند مي     گفت هركس نجس است اگر پول ندارد مشغول ذمه است نيايد حمام. آب نذر است. حمام به چه بزرگي بود. 8-7 تا كارگر داشت آن زمان با دو تا خزينه. ستون هاي حمامش هر كدام به قدر يك دكان است؛ مثل همين دكان و دكه هاي دور و بر. تا زماني كه بهبهاني بود كسي به تركيب حمام دست نزد؛ او اجازه نمي  داد.
همين كه از حمام سرپولك پرسيديم جمله ها پشت هم ريسه شدند. انگار منتظر تلنگر بودند تا از حافظه سر برآورند. جمله هاي آغاز گزارش خاطرات و ديده هاي روشن مردي است كه از 60 سال پيش حكايت مي  كند، اما حمام بيش از اين حرف ها قدمت دارد؛ شايد همپاي تاريخ و عمر اين محله قديمي. محله سيروس چسبيده به بازار تهران هنوز بافت و صورت كهن خود را حفظ كرده و از گذشته اش نشانه هايي را به امروز منتقل كرده است. يكي از اين نشانه ها جوي باريك وسط كوچه است. جويي كه وقتي از گذشته حمام مي  پرسيم به آن اشاره مي كنند: حاج دليل مامور راه آب بود و معتمد محل. آبي كه از بالاها ميآمد را او مي گرفت. از همين راه آب هم مي      انداختش به آب انبار حمام. به آن آب مي   گفتند آب حاج عليرضا، از باغ ملي ميآمد و از سرچشمه. آب شاه هم از كاخ گلستان ميآمد، آن هم نيمه شب، ماهي هم زياد داشت. به اينجا مي   گفتند سه راه سيروس، هنوز چهارراهي وجود نداشت.
بازگشت به گذشته
فقط كافي است چشم ها را ببندي و روزهاي گذشته را در ذهنت مجسم كني. يك حمام كه با چند پله به زيرزمين آغاز مي  شد. روزهايي كه حمام درست مثل همين روزها سرپا بود و جمعيت در آن به بهانه استحمام هر روز به حمام مي  آمدند و ساعت ها در آن مي  نشستند و به حرف زدن و ميوه خوردن وقت مي  گذراندند. شايد آن روزها را بتوان به راحتي مجسم كرد. اما وقتي در اين حمام قديمي قدم مي  زني، جز ازدحام سكوت، صدايي نمي شنوي. نه از آن جنب و جوش آدم ها خبري است و نه سروصداي پاشيدن آب روي كف حمام.
چهارراه سيروس هنوز چهارراه نشده بود. منتهي اليه جنوب غربي خيابان بوذر جمهري، محله سرپولك قرار داشت و حمامي در ورودي آن. اين نقطه از تهران شايد داستان هاي شنيدني گوناگوني داشته باشد، براي پي ريزي همه اجزايش. اين حمام ما را با خودش برد به روزهاي دور. به زماني كه زورخانه ها فاصله به فاصله در كوچه ها و گذرهاي دور و بر زنده بودند. به روزهايي كه اگرچه دورند و زيرغبار فراموشي پنهان شده اند، اما همچنان به ضرب چند تلنگر ذهني، به نيروي چند پرسش ساده، سربر مي  كشند و زبان به سخن مي  گشايند با همين پرسش هاست كه پيچ وخم زمان را پشت سر مي  گذاريم و به نوبتي مي  رسيم كه خشكسالي و قحطي سايه در اين محله هم انداخته بود، اتفاقي كه با خود داستاني داشت.
قحطي بود و خشكسالي، تهران تازه شكل و سيماي شهر يافته بود. اما قحطي ميهمان ناخوانده اين شهر تازه پايتخت شده بود. مردم از زور خشكسالي تشنه بودند و گرسنه، ماه ها گذشت، اما دريغ از قطره آبي كه از آسمان ببارد. در آن روزها نه غذايي يافت مي  شد و نه آبي براي نوشيدن. در همين محله مردي روحاني مي  زيست كه چندان شهرتي نداشت. مردم از زور قحطي و خشكسالي به دامان او پناه آوردند. نام او سيداسماعيل بود. مردي كه از بهبهان به تهران كوچ كرده بود. مردم محل به خانه او رفتند و از او خواستند تا كاري بكند. اما مگر از مردي به سن او چه كار ساخته است. قنات ها خشكيده، نان كمياب و ارزاق ناپيدا. سيداسماعيل، روزي به مردم محل اطلاع داد كه براي نماز باران آماده شوند. او به اتفاق جمعي از اهالي محل راهي بيابان هاي اطراف شد. هنوز چندان از شهر دور نشده بودند كه ابرهاي سياه و سنگين، بر شهر سايه انداختند، باران باريد. پيرمرد روحاني به اتفاق مردم به شهر بازگشتند بي آنكه نماز باران برپا دارند. همين مردم پس از اين اتفاق بود كه مسجدي در سرپولك ساختند به نام پيرمرد، مسجد بهبهاني. درست در همين زمان بود كه به تدريج حمامي هم ساخته شد تا مردم در آن نظافت و استحمام كنند. از آن روز كه باران به ناگاه باريد، سال ها مي  گذرد. اما هم مسجد و هم حمام قديمي كه به يمن حضور پيرمردي روحاني در محل پي ريزي شده بود هنوز پابرجاست. اين حمام ما را تا روزهاي ديرين به عقب راند و با محله بيشتر آشنايمان كرد. صداي آب در حمام شنيده مي  شود. به ياد فيلم هاي قديمي مي  افتيم و طنين لخت صدا در آن.
آينه ها و بخار
تا دهه 30 به خاطر بهبهاني خزينه باز بود. حتي از شهرداري آمدند دستي به تركيب حمام بزنند كه او نگذاشت. همه محل روي حرفش حساب مي  كردند. آمدند ماسه و آهك را بار كردند بردند. حمام دست نخورد، فقط اين اواخر در و ديوار داخلش را سنگ كردند. اما خزينه ها را در همان سال هاي ميانه دهه 30 به دستور بهداشت بستند. پسر حاج غلام همان طور كه پشت ميزش ايستاده است از گذشته حمام مي  گويد: عمر اين حمام بيش از 120 سال است. شايد دستور ساختنش هم برگردد به روزگار مظفرالدين شاه، به هر حال اين معماري مربوط به همان روزگار است.
به سقف گنبدي حمام نگاه مي  كنيم. هشت ضلعي دريچه نورگير وسط يكي از گنبدها نمونه اي از سبك معماري متداول قجري است: اينجا به جاي اين همه مغازه خانه بود و مشتري هاي ما زياد. از صبح تا شب تون حموم نعره مي  كشيد و آتش آب را براي حمام آماده مي  كرد. در همين محل 5-4 حمام وجود داشت. حمام چاله كه توي همين كوچه پشتي است. حمام سيروس بر خيابان بود و حمام جعفري سمت پامنار. اما حمام سرپولك چون سرگذر بود به مذاق بزن بهادرها بيشتر خوش مي آمد.
دور تا دور سالن ورودي قفسه هاي چوبي رختكن ديده مي شود. رجبعلي اسحاقي مي گويد: 40 سال است اين قفسه ها هستند، به اينجا مي گفتند سر بينه. يك حوض اين وسط بود كه هركس وارد مي شد مثل گود زورخانه كفش ها را مي كند و پاها را مي شست. از حمام كه برمي گشت همين جا مشت و مالچي آماده بود. از قديم مي گفتند از حمام بيا، مشت و مال را بگير و آب زرشك بخور. حالا ديگر اين رسم و رسوم ور افتاده است. همان موقع كه حوض را برداشتيم اين قفسه ها را ساختيم. ما ياد فيلم هاي سينمايي افتاديم و مرداني كه فرياد مي كشيدند خشك و جامه دار كه تر و فرز لنگ را روي شانه مرد مي انداخت تا سرش عزت و احترام گذاشته باشد. همين كه از جاي خزينه مي پرسيم با يك چراغ قوه مي رويم تا خزينه را ببينيم. دو پله ديگر از سربينه پايين مي رويم و در بخار حمام نفس مي كشيم، اينجا گرمخانه است؛ رديف دوش ها و درهاي كوچك كه نيم تنه را مي پوشاند. كنار رديف دوش ها از سوراخ يك تيغه باريك نور چراغ قوه مي تواند ابعاد خزينه را روشن كند؛ جايي شبيه به جكوزي هاي متداول امروز. سه پله تا كف خزينه فاصله هست و آب مي تواند تا سينه برسد. سكوها و پله هاي دور تا دور خزينه حالا جرم گرفته و كهنه زير آب زلال به چشم مي آيند، به خاطر همين خزينه آمدند اينجا فيلم ساختند. بخش هايي از پهلوانان نمي ميرند، روز فرشته، اي ايران و ... مربوط به همين حمام و خزينه اند. اكبر عبدي در فيلم روز فرشته توي همين خزينه مي رفت و جن مي شد و بيرون مي آمد. پدر خيرالله هم در پهلوانان نمي ميرند همين جا كشته شد و جنازه اش را كشيدند و آوردند وسط گرمخانه. حالا وسط سينه ستون هاي قطور گرمخانه آينه ها را بخار گرفته است. آب از دوش مي غلتد و به راه آب مي ريزد. چهار ستون عظيم سقف سنگين و گنبدي را بيش از 120 سال است كه روي شانه تحمل مي كنند. سقف گرمخانه 9 گنبد دارد و چهار نورگير هشت ضلعي. سكوي پاي خزينه هنوز هست و حوضچه ها و لگن هاي پلاستيكي چهره سنتي حمام را حفظ كرده اند. مي شود بخار آينه را با دست گرفت و خيره شد، مي شود توي همين قاب آينه چهره هاي زيادي را سراغ گرفت كه بعد از حمام چشم در چشم خودشان ايستاده اند و فكر مي كنند.
كسي را به تون حمام راه نمي دادند. سوخت تون  كه مثل اجاق درست شده پهن بود. پهن را مي ريختند روي شبكه فلزي روي اجاق، بعد سيخ بلند را كه سرش شبيه پنجه بود مي انداختند، توري را بالا و پايين مي كردند؛ شعله زبانه مي كشيد دور ديگ و آب گرم مي شد. بعد نفت سياه آمد و سوخت پهن جمع شد. حالا سه روز در ميان تون را روشن مي كنيم چون مشتري نداريم. اين حرف ها را هم جامه دار حمام مي زند. مردي كه 20 سال از روزهاي عمرش را در اين حمام سپري كرده. او از روزهايي مي گويد كه آب حمام را از راه آب مي گرفتند و از روزهايي مي گويد كه ديگر از مردان سرشناس و لوطي محل خبري نيست. آنچه هست تنها خاطره  است و تصويري كه در آلبوم هاي عكس مي توان جست وجو كرد.
اين حمام روزهاي بسياري را پشت سر گذاشته. روزهاي آغازيني كه اين حمام تنها به اندروني دربار اختصاص داشته تا روزهايي كه اين حمام در مجاور حمامي زنانه قرار داشته و خاطرات بسياري را پشت سر گذاشته. با وجود اينكه بارها اين حمام بازسازي شده، اما با يك نگاه مي توان چهره دير پا و قديمي آن را در نظر آورد. چه  آدم هايي كه از اين حمام خاطره ندارند. حمامي كه در جلوي چشمان ما ايستاده سال هايي پر فراز و نشيب را از سر گذرانده است.

صندوقچه
ريشه هاي تاريخي امثال و حكم تهراني 
مثل دلوحاجي ميرزا آقاسي است 
018729.jpg
كتايون كيايي وسكويي 
اين مثل در مورد اشخاصي به كار مي  رود كه خيلي جنب و جوش داشته باشند و مدام در تحرك و فعاليت باشند. در اين موارد مي  گويند: فلاني مثل دلو حاجي آقاسي مدام در حركت است.
گاهي هم وقتي در مكاني تردد و رفت و آمد زياد باشد، اين مثل به كار گرفته مي  شود و مي  گويند: مثل دلو حاجي ميرزا آقاسي، يكي نرفته، ديگري مي آيد.
***
حاج ميرزا آقاسي ابتدا معلم محمدشاه قاجار بود و پس از به سلطنت رسيدن او و متعاقب آن توطئه و قتل قائم مقام فراهاني به صدارت رسيد.
به اعتقاد دوست و دشمن، او مرد زيركي بوده است. آنقدر كه توانسته بود، تسلط عجيبي بر شاگردش محمدشاه پيدا كند. طوري كه جناب شاه او را داراي كرامات و صاحب معجزات مي  دانست و هر وقت در جمع، صحبت از بيماري نقرسش مي  شد، با تعجب به اطرافيانش مي  گفت: حاجي آقاسي مي  تواند بيماري مرا معالجه كند ولي نمي دانم چرا دست به كار نمي شود؟ حتما مصلحت نمي  بيند!!
اما حاجي آقاسي اگرچه طبيب! خوبي نبود ولي در آباداني و توسعه كشاورزي، همت والايي داشت و قسمت عمده صدارتش را صرف تامين آب براي زمين هاي كشاورزي و گسترش كشت و زرع كرد و از جمله كارهاي درخشان او احداث نهر كرج و تامين آب تهران بوده است. او همچنين باني بسياري از محلات تهران بوده و معروف است كه عباس آباد آخرين دهي است كه در شمال تهران بنيان نهاد.
يكي از ابتكارات حاجي آقاسي، سرعت بخشيدن به نحوه آبياري بود. از آنجا كه در روزگار قديم پمپ آب وجود نداشت، كار آب كشيدن از چاه، بسيار كند پيش مي  رفت. اما به دستور او، اين مشكل هم حل شد، با راهنمايي او دوسرطناب بلندي را به چرخ چاه و بعد در فواصل معين، تعدادي دلو يا همان ظرف آبكش را به طناب مي  بستند. با حركت چرخ چاه، دلوها يكي يكي وارد چاه مي  شدند و پس از پرشدن، دنبال هم بالا مي  آمدند و آبشان در نهر آبي كه كنار چاه كنده بودند، خالي مي  شد. به اين ترتيب هم سرعت كار زياد مي  شد و هم حجم آبي كه به نهر ريخته مي  شود، چند برابر بود. اين مجموعه آبرساني، در نزد مردم به دلو حاجي ميرزا آقاسي معروف شد و به خاطر حركت مداومي كه داشت، به صورت ضرب المثل درباره افراد پرجنب و جوش به كار برده شد يا همانطور كه در مقدمه گفته شد، براي محيط ها و محفل هاي پررفت و آمد هم به كار مي  رفت و مردم مي  گفتند: شده حكايت دلو ميرزا آقاسي، دايم يكي مي  رود و يكي مي آيد.
وقتي شيوه آبياري حاجي ميرزا آقاسي با شيوه سنتي آن كه فقط يك سطل را به انتهاي طنابي مي  بستند و با آن آب را بالا مي  كشيدند مقايسه شود، ارزش ابتكار حاجي آقاسي معلوم مي  شود. چون در شيوه سنتي علاوه بر سرعت كند آبياري، حجم آبي هم كه هر بار بالا كشيده مي  شد، بسيار كمتر بود و زحمات كشاورزان را چند برابر مي  كرد. به هر حال قضاوت درباره حاجي ميرزا آقاسي بسيار سخت است. عده اي از محققان او را ستوده اند مثل دكتر باستاني پاريزي كه درباره او گفته: او بعد از قائم مقام به وزارت رسيد و قبل از اميركبير از صدارت خلع شد. در واقع ميان دو غول وزارت دوران قاجار، خيلي آدم مي  خواهد كه بتوان نمود كند. با اين همه همان چند هزار قنات حاجي ميرزا آقاسي براي سفيد كردن روي وزارت او كافي است. اما خالي از لطف نيست كه قضيه ديگري را كه در زمان اقامت حاجي آقاسي در عراق برايش پيش آمد، در اينجا ذكر كنيم. وقتي حاجي آقاسي در نجف بود، حاكم آنجا كه مرد سني مذهب ولي افراطي بود، حكم مي  كند كه شيعيان ايران، تمام امام هاي خودشان را بردارند و به ايران ببرند. شيعيان متوحش مي  شوند كه چه كار كنند. هم انجام چنين دستوري امكان پذير نبوده و هم حاكم حاضر نبوده كوتاه بيايد. بالاخره از ميرزا آقاسي چاره جويي مي  كنند. او كه مرد زيرك و با هوشي بوده، با خونسردي مي  گويد: اصلا نگران نشويد! فردا صبح دوستانتان را خبر كنيد و بيل و كلنگ برداريد و به طرف بقعه شيخ عبدالقادر گيلاني برويد. به هر كس هم كه جلوي راهتان را گرفت يا از مقصدتان سوال كرد، بگوييد كه حضرت حاكم دستور داده كه امام هايمان را به ايران ببريم و شيخ عبدالقادر گيلاني هم چون ايراني است، مال ماست! روز بعد همان طور كه ميرزا آقاسي راهنمايي كرده بود، شيعيان ايراني بيل و كلنگ بر دوش به طرف بقعه شيخ عبدالقادر گيلاني راه افتادند و هركس مي  پرسيد كجا مي  رويد؟ با صداي بلند برايش توضيح مي  دادند. خيلي زود خبر به گوش حاكم رسيد و او كه با خواهش و منطق و بحث، حاضر نشده بود از فرمانش برگردد ناچار مي  شود بلافاصله اعلام كند كه حكمش را باطل كرده است.

بيرون از چارچوب
۳۶ جسد تاريخي در ارگ بم
018726.jpg
كارشناسان در بم گرد هم آمدند. نشانه هايي پيدا شده پر از جاذبه. باستان شناس، انسان شناس و محقق دور هم جمع شدند و حين پاكسازي و مستندنگاري ارگ بم به نكات تازه و برجسته اي رسيدند.
قبل از اين لابه لاي حصار ارگ بم 10 جسد كشف شده بود. باستان شناسان حين تحقيق و مطالعه با بزرگترين معماري تاريخي در ارگ مواجه شدند. كارشناسان پروژه نجات بخشي ارگ بم، از دو ماه پيش تاكنون بين درز ديوار ها كودك و كفن پيدا كرده اند. نرگس احمدي مدير اين پروژه است. او مي گويد: كودك بودن اجساد و دليل دفن آنها در ميان حصارهاي ارگ بم هم اكنون به بزرگترين معماي باستان شناسي و تاريخي ارگ بم تبديل شده است. ما قصد داريم، با كمك پژوهشكده باستان شناسي و گروهي از باستان شناسان تحقيقات وسيعي را آغاز كنيم.
وي درباره كشف اجساد توضيح داد: اجساد كفن پوش جديد نيز مانند اجساد قبلي متعلق به كودكان است و به دليل قرار گرفتن در شرايطي مناسب و در فضاي خلا و دور از هوا بسياري از آنها سالم هستند و حتي آثار پوست و ناخن را هم مي توان روي برخي اجساد به وضوح ديد.
فرزاد فروزانفر، انسان شناس در مورد اين مطالعات گفت: بررسي هاي اوليه روي اجساد نشان مي دهد، اين اجساد متعلق به دوره اسلامي هستند و در آنها هيچگونه بيماري وجود ندارد، بررسي ها نشان مي دهد، اين اجساد به كودكان بين يك ماه تا 8 سال تعلق دارد. برخي از اجساد به دختران و برخي متعلق به پسران است.

عكس
عكس ها : هادي مختاريان
018720.jpg
مي گويد سال هاست همينجا نشسته و پاكيزگي مردم را ديده و به تروخشك كردن آنها پرداخته است.
018723.jpg
اين ستون ها با پاي پياده از راه دوري آمده اند، راهي كه در آن خيلي آدم ها برايشان دست تكان داده اند.
018801.jpg
حمام از اين آيينه ها بسيار ديده است و اين آيينه ها آدم هاي زيادي ديده اند . يادشان به خير.

|  ايرانشهر  |   تهرانشهر  |   خبرسازان   |   دخل و خرج  |   در شهر  |   زيبـاشـهر  |
|  طهرانشهر  |   محيط زيست  |

|   صفحه اول   |   آرشيو   |   بازگشت   |