سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۲- سا ل يازدهم - شماره ۳۰۷۹ - jun . 17, 2003
موسيقي
Front Page

گفت وگو با داوود آزاد، نوازنده و خواننده
ريشه در عشقي مشترك
019060.jpg
درآمد؛داوود آزاد مي گويد:
از بيست سالگي در تبريز ساز را شروع كردم اما از آنجا كه در تبريز هيچ استاد «تاري» وجود نداشت از طريق گوش و معلم غيرحضوري تعليم يافتم. كار هر استاد قديمي را كپي مي كردم تا اينكه خود توانستم آنچه مي خواستم بنوازم. سال ۶۸ اولين سالي كه دانشكده موسيقي در تهران تأسيس شد در امتحان ورودي شركت كردم و به گفته ممتحنين نفر اول بودم. اما نمي دانم چرا هرگز اسمم در جرايد نيامد. آواز را نيز بدون استاد فرا گرفتم و آن را نيز از طريق شنيدن و سپس كپي ازآثار افرادي چون طاهرزاده و اقبال شروع كردم. هيچ كس جزء خدا حامي ام نبود.
* تعريف شما در خصوص موسيقي ملي به طور عام و خاص آن چيست؟
- وقتي صحبت از موسيقي ملي مي شود، انسان به ياد اركستر ملي مي افتد كه در آن چيزي حدود ۵۰ يا ۶۰ نوازنده وجود دارد و مي نوازند. اما زماني كه از موسيقي ملي مي گوييم، موسيقي اي است كه از فرهنگ ما نشأت گرفته شده و به نظرم به همان موسيقي رديفي مي رسيم. اين موسيقي مي تواند به شكل گروه نوازي يا تك نوازي اجرا شود. اين موسيقي، موسيقي ملي ماست.
* بنابر اين موسيقي پاپ را چگونه موسيقي اي مي دانيد؟
- من اين موسيقي ها را موسيقي ملي نمي دانم. ما نمي توانيم در دانشگاه آكسفورد موسيقي پاپ را روي صحنه ببريم و بگوييم اين موسيقي ماست.
* چرا؟ اين ادعا به دليل اين است كه ريشه فرهنگي ندارد؟!
- ما هيچ ريشه فرهنگي در موسيقي پاپ نداريم. اين موسيقي حتي متعلق به غرب هم نيست. اصلاً مشخص نيست به كجا تعلق دارد. زيرا موسيقي پاپي كه هم اكنون وجود دارد تركيبي است از موسيقي عربي، تركي و... به نظرم اصلاً نمي توان آن را يك موسيقي ملي دانست. موسيقي پاپ، يك موسيقي بازاري است. يك موسيقي عوام نه چيز ديگري.
* بود و نبود اين موسيقي را در جامعه چگونه ارزيابي مي كنيد؟
- من با تخصص خودم برخورد مي كنم با بودن اين موسيقي مخالف نيستم. اما مهم اين است كه چگونه به آن بها بدهيم. اينگونه برخورد با اين موسيقي، مطرح كردنش از طريق رسانه ها به خصوص راديو و تلويزيون و توجه مردم را به آن جلب كردن، چندان جالب نيست و آن را نمي پسندم. زيرا بشر به گونه اي است كه خيلي زود عادت مي كند و بعد از مدتي آن را طلب مي كند. حتي بعد از زماني كوتاه مي تواند آن را زمزمه كند. در فرهنگ غرب نيز زماني كه مي خواهند مردم را به چيزي عادت دهند، آن را زياد تكرار مي كنند. از تلويزيون پخش مي شود راديو آن را تكرار مي كند و بعد از مدتي ملكه ذهن مردم مي شود. بنابر اين وجود هر موسيقي لازم است ولي چه ضرورت دارد كه اينقدر به موسيقي كه ريشه فرهنگي براي مردم ما ندارد بها داده شود.
* پس اگر درست دريافت كرده باشيم، يكي از دلايل پرداختن به موسيقي پاپ و علاقه به آن همين مطرح كردن آن است؟
- تبليغات نقش مهمي در اين مسأله دارد و يكي از دلايل ديگر ركود و خمودگي موسيقي سنتي  ما. مثلاً «تاري» كه ميرزاحسينقلي مي زد، امروز كسي نمي زند، يا آواز آن زمان ديگر خوانده نمي شود. اگر زماني بتوانيم نمونه آن اجراهاي قديم را داشته باشيم چه بسا، بسياري از كساني كه به موسيقي رغبت نشان نمي دهند به سراغ موسيقي سنتي بروند. به قدري شيوه هاي اجراي موسيقي قديمي از بين رفته است كه اگر دوباره اجرا شود، خود به نوعي يك نوآوري است.
* فكر مي كنيد علت از بين رفتن شيوه هاي قديمي چيست؟
- به نظرم بزرگترين علت آن اين است كه متأسفانه همه به دنبال نوآوري هستند. اين بحث نوآوري بسيار مخرب عمل كرده است. به اعتقاد من يك نوازنده مي بايست مدتي به تكرار آثار بزرگان بپردازد تا بعد بتواند نوآوري به وجود آورد. اما متأسفانه مي بينيم يك نوازنده بعد از مدت كوتاهي مثلاً سه سال ساز زدن از خود توقع نوآوري دارد.
* نوآوري در موسيقي چه جايگاهي دارد؟
- جايگاه نوآوري در موسيقي بسيار برجسته است. اگر كسي نوآوري را نپذيرد بدين معني است كه مخالف تكامل است. ولي اساس به كارگيري آن بسيار مهم است. بايد ديد فلسفه اين نوآوري چيست و از كجا بايد شروع كرد. به نظر من نوآوري بايد براساس موسيقي سنتي باشد. براساس رديف هاي اين موسيقي مثلاً اينكه با شصت روي بم تار بزنيم و بگوييم اين نوآوري است، نه، با اين موافق نيستم. البته به شكل هاي مختلف مي توان در موسيقي نوآوري كرد. اما مهم اين كه، نوآوري كار بسيار مشكلي است. در غرب نيز اين اتفاق وجود دارد كه براي رسيدن به نوآوري موسيقي هاي مختلف را با هم تركيب مي كنند. كه من نيز يكي از كارهايم همين بود و روي ملوديهاي «باخ»، اشعار مولوي را خواندم كه شايد ۱۰ درصد ملودي باخ و ۹۰ درصد بقيه هيچ ربطي به باخ نداشته باشد كه اگر اشعار را جداگوش كنيم، متوجه مي شويم موسيقي ايراني است. اما نوآوري براساس رديف كار بسيار سختي است. بايد روح رديف را بشناسيم و بدانيم مي خواهيم چه كار كنيم. دانش، آگاهي و شم قوي مي خواهد كه كار هركسي نيست.
* شما فكر مي كنيد همچنان بايد به رديف موسيقي هاي ايراني وفادار بمانيم؟
- حتماً، صددرصد. اگر نباشيم نمي توانيم به اين نوآوري برسيم. مثلاً هر موسيقي كه بخواهيم بنوازيم، به نوعي در يكي از گوشه ها مي گنجد. ما چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد به آنها وفادار بمانيم.
* قابليت هاي رديف موسيقي ايراني چقدر است؟ به اعتقاد شما چقدر در آموزش اين رديف ها بايد دست شاگرد را باز گذاشت و چگونه مي توان او را در حيطه رديف موسيقي راهنمايي كنيم؟
- در رديف ما دو بخش داريم. اول بداهه نوازي و بعد رديف نوازي. رديف نواز كاملاً رديف را مي نوازد. اما بداهه نواز، رديف را ياد گرفته و براساس آن بداهه مي نوازد كه بسيار سخت است. بداهه نوازي كاري بسيار مشكل تر از رديف نوازي است. زيرا يك بداهه نواز بايد حس و شم خلاقيت در لحظه را داشته باشد كه اين خود نوآوري است.
* فكر نمي كنيد اجراي رديف به تكرار آن بينجامد؟
- بداهه نواز مي تواند اين فرم ها را در لحظه تغيير دهد كه اين كار نيز توسط حس او انجام مي شود. اين كار قابل آموزش نيست و كاملاً حسي است. يك هديه است كه خداوند به فردي داده است. ما موزيسينهايي داشته ايم كه دانش رديفي نداشتند، اما بداهه نوازان قهاري بوده اند. اين استعداد خدادادي است كه امكان دارد در هر نسل دو يا سه بداهه نواز به وجود آيد.
* سنت و مدرنيسم را در موسيقي چگونه ارزيابي مي كنيد و ريشه هاي موسيقي ما كجاست؟
- در حال حاضر، موسيقي ما صد درصد تحت تأثير موسيقي غرب است. با حضور ويلن و ورود «نت» توسط آقاي وزيري، موسيقي ما متأثر از غرب شد و فواصل پرده ها تغيير كرد و منطبق بر موسيقي غربي شد. مثلاً موسيقي زمان آقا علي اكبرخان فراهاني اصلاً به موسيقي زمان ما شباهت ندارد. موسيقي سنتي ما از ۵۰ سال گذشته به سمت موسيقي غربي رفته است. مثلاً شما اصلاً ديگر نمي توانيد آواز طاهرزاده را هيچ وقت بشنويد يا آواز اقبال و امير قاسمي را. جالب اينجاست كه در آن زمان هر آوازخوان سبك خاص خودش را داشت. اما امروزه همه تقليد مي كنند كه اين تقليد به روش آموزش برمي گردد. زيرا اساتيد دوست دارند همانند خودشان را تربيت كنند. در حالي كه معلمي خوب است كه نمونه خودش را تحويل جامعه ندهد بلكه شاگردش را شكوفا كند. مثلاً امروزه نوازنده تار دقيقاً نوع ساز گرفتن و نحوه زدن خودش را به شاگرد ياد مي دهد. در صورتي كه بايد اين استاد يك سري اصول را بگويد و بعد به او اجازه دهد كه شخص خودش باشد. مثلاً در آواز اينگونه نبوده كه استاد تك،تك كلمات را بگويد و شاگرد آن را تكرار كند، بلكه استاد يك بار مي خواند و بعد شاگرد با حس خودش آن را ياد مي گرفت و مي خواند. بعد استاد ايرادهاي اساسي و اشكالاتي مثل زيادي تحريرها و... را اصلاح مي كرد. همين باعث مي شد كه سبك هاي مختلف به وجود آمد.
* موسيقي سنتي ما در غرب چگونه است. در خصوص موسيقي عرفاني ما نيز توضيح دهيد؟
- موسيقي سنتي ما با اين فرم اجرايي در غرب هيچ جايگاهي ندارد. من تجربه سه ساله در غرب داشته ام. به نظرم اين موسيقي اگر به يك مكتب خاص متوسل شود مي تواند مطرح شود. هم اكنون تنها مكتبي كه همه دنيا به دنبال آن هستند، مكتب تصوف است. مكتب وحدت وجود. فقط از اين راه مي توان موسيقي عرفاني را كه ويژگي  خاص خودش را دارد در تمام دنيا مطرح كرد. موسيقي سنتي و موسيقي عرفاني، دو موسيقي از هم جدا نيستند. تمام هنرهاي ايراني به نوعي با عرفان در ارتباطند. ادبيات، معماري، خطاطي و موسيقي... . موسيقي عرفاني موسيقي اي است كه از دل سرچشمه مي گيرد. دانش و تكنيك همه وسيله اند اما توجه داشته باشيد كه موسيقي ايران به هيچ وجه مثل سينماي آن مطرح نيست.
* آيا در غرب فرهنگ وحدت وجود در موسيقي نمود پيدا كرده است؟
- غربي ها در موسيقي خودشان به دنبال چيز ديگري هستند و مثلاً در موسيقي مثل موسيقي هند به دنبال چيز ديگر. ارتباطي كه آنان با موسيقي هند دارند با موسيقي ما ندارند و اين باز به همان مسأله تصوف برمي گردد. زيرا در موسيقي هند روحي وجود دارد كه در موسيقي ما از بين رفته است.
* آيا اشتراكاتي در موسيقي ايران و ديگر موسيقي هاي دنيا وجود دارد كه اين وحدت وجود را بسازد؟
- صد درصد. زيرا من در كاري كه در موسيقي باخ انجام دادم به اين نتيجه كه شما اشاره كرديد رسيدم. فهميدم تمام موسيقي ها ريشه و منبعشان يكي است. همه از يك منبع سرچشمه مي گيرند. همه در يك عشق مشترك ريشه دارند. بعضي ملودي هاي كلاسيك را كه دقت مي كنيد، متوجه مي شويد كه كاملاً ايراني است. شايد در يك نگاه كلي تمام موسيقي ها را يكي ببيني. شايد تمام موسيقي ها عرفاني باشد مشروط براينكه هنرمند نخواهد خودش را به رخ بكشد و خودش را ابراز كند.
* جايگاه كلام در موسيقي كجاست؟ بود و نبودش براي ايجاد حس عرفاني چقدر مهم است؟
- وجود كلام اين ارتباط را واضح تر مي كند و اشخاصي كه در عالم و فضا غرق هستند با موسيقي با كلام بهتر ارتباط برقرار مي كنند. اما انسان هاي عادي بايد كلام را بشنوند و هردوي اينها لازم است.
* شما در تقابل حس و تكنيك كدام را ارجح مي دانيد؟
- تكنيك چيزي است كه مي توان به آن رسيد. هر فردي با تمرين زياد به آن دست مي يابد. اما دير يا زود دارد. بعضي زودتر به نتيجه مي رسند و بعضي ديرتر. اما بالاخره مي رسند. اما حس اكتسابي نيست. اول بايد عنايت حق شامل حال انسان شود و سپس در درون انسان اتفاقي رخ دهد. بدين معني كه يك حركت باطني به وجود مي آيد تا به اين حس و حال برسد. مثلاً مي توان يك موسيقي را تقليد كرد و آن را كپي زد، ولي اين كپي زدن كاذب است و حس و حال واقعي را ندارد. در موسيقي هم حس و هم تكنيك بسيار مهم است. نمي توان به يكي پرداخت و از ديگري غافل شد. يك نوازنده مي بايست هم تكنيك، هم حس و هم دانش رديفي داشته باشد و نيز سبك ها را بشناسد. حتي در موسيقي عرفاني كه هرگز خودش را مطرح نمي كند بايد اينها كه ذكر كردم وجود داشته  باشد. زيرا اين دانش ها كانالي را بين نوازنده و حضرت حق به وجود مي آورد تا بعد از اين ارتباط، مخاطب موسيقي «حق» را به وسيله نوازنده بشنود.
* فكر مي كنيد راه هاي رسيدن به اين حس چيست؟
- پالايش دروني و روحي و مطالعات ادبي و عرفاني كه تنها جنبه تئوري نداشته باشد زيرا در موسيقي ما با كار عملي مواجه هستيم و راه هايي را بايد طي كنيم. فكر مي كنم اين هفت دستگاه موسيقي مانند هفت پله تصوف است. دقيقاً همانند طريقت كه بايد پيموده شود. در طي طريقت شما بايد با خودتان كار كنيد. شناخت پيدا كنيد خودتان را تصفيه كنيد تا اول حس وصل به وجود بيايد حس و حالي كه ديگر شما نباشيد. تا «تو» باشي انرژي واقعي ظاهر نمي شود. شما يك وسيله بيش در موسيقي نيستيد. حتي در موسيقي غرب نيز اين حالت وجود دارد. مثلاً در موسيقي باخ. هرگز باخ نمي گويد اينها كار من است. مي گويد: «موسيقي خدا». اگر فردي به اين مرحله برسد، از آنجا كه حق كامل است بنابر اين، تكامل حق برروي كار وي تأثير مي گذارد و يك موسيقي كامل ارائه مي دهد. همچنين حس و حال و جريانات خصوصي زندگي يك هنرمند در كار او تأثير مي گذارد. مثل شكست ها، موفقيت ها، ضربه ها، همه و همه مؤثر است.موسيقي وسيله متعالي شدن است. داستان طريقت عرفاني ماست.
* صاحب سبك شدن در موسيقي چگونه است؟
- پيدا كردن سبك در همه هنرها تقريباً به گونه اي شبيه هم است. در ابتدا بايد كار استاد را كپي كرد، توانايي و ويژگي هاي اساتيد را به دست آورد و بعد آهسته آهسته حال و هوا، تكنيك و سبك خود را در آن گنجاند. البته اين روش بسيار طولاني است.
* اساتيد شما چه كساني بودند؟
- من هيچ استاد ظاهري نداشتم. هيچ استادي نداشتم كه جلو من بنشيند، ساز بزند و من نگاه كنم و ياد بگيرم. اما استاد غيرمستقيم داشتم. نوارهاي اساتيدي چون هرمزي و بيگچه خاني به دستم مي رسيد و تمرين مي كردم. من براي اولين بار تار را دست يكي از دوستانم ديدم وجذب آن شدم و به دليل مخالفت هاي خانواده ام مجبور شدم خودم يك تار بسازم كه هنوز هم آن را دارم. من چهار سال با آن تار دست ساز خودم تمرين كردم و بعد از سال ۶۵ كه به تهران آمدم تازه توانستم استاد بيگچه خاني را از نزديك ببينم. سعي كردم از اساتيد مختلف شيوه نوازندگيشان را كپي كنم تا اينكه گوشم به مرور قوي شد و با شنيدن صداها پيدا مي كردم چه مضرابي نواخته مي شود و حتي با شنيدن ساز هركس پي مي بردم كجا راست مي زند و كجا چپ. سپس رديف هاي آوازي استاد دوامي را كار كردم و بعد به سراغ پيشكسوتاني چون طاهرزاده و اقبال رفتم.
* هيچ وقت فكر مي كنيد در موسيقي به خط پايان برسيد؟
- نه، به هيچ وجه. زيرا موسيقي از عالم ملكوت است. زبان عالم وحدت است. وحدتي كه ما در آن بوديم. وقتي كسي ساز مي زند، نمي توان گفت كه او چه مي زند، اما مي توان فهميد كه چه مي گويد. در حقيقت اين نوازنده با بخشي از وجود ما كه از آن عالم است، ارتباط برقرار مي كند. در ملكوت غنايي است كه هرگز تمام نمي شود. ممكن است تكرار شود، اما هرگز تمام نمي شود. همه چيز امكان دارد تكرار شود و اين تكرار بد نيست. بلكه به يك صيقل مي رسد. مثل ذكر است كه از تكرار آن يك پاكي نصيب انسان مي شود و آيينه دل را از زنگار پاك مي كند.
* و به عنوان سؤال آخر در موسيقي به دنبال چه هستيد؟
- من به دنبال خود موسيقي نيستم، موسيقي براي من يك وسيله است تا مخاطب را به وسيله آن كمي به سمت عالم معنا و عالم حقيقت ببرم. با موسيقي سفري آغاز مي شود تا بتوان به آن ديار رسيد. در اين سفر نوازنده و مخاطب هر دو عازمند. بعضي ها كه اهل تفكرند دريافت هاي خوبي از اين مسأله نصيب شان مي شود و زندگيشان عوض مي شود.
گفت وگو: مژگان بنان، حسام نامي

گفتگو با پويا ميرمحمدي خواننده موسيقي پاپ ونوازنده گيتار و پيانو
به خاطر امكاناتي كه نداريم
019055.jpg
درآمد؛ پويا ميرمحمدي فعاليت هنري خود را از سال ۱۳۶۹ با نوازندگي ساز گيتار در سبك فلامنكو خيتانس آغاز كرد. وي اين ساز را نزد كارينا كيميايي آموخت و چند سالي هم زير نظر محسن كوهستاني نوازنده برجسته پيانو و رهبر اركستر تئوري موسيقي و سلفژ را فرا گرفت و هم چنين دوره هايي در زمينه آواز در گروه كر سازمان حفظ و اشاعه موسيقي زير نظر كوهستاني گذراند. سپس نزد خانم الهه حميدي هم سلفژ و آواز كار كرد.
آلبوم بادبادك با آهنگسازي و تنظيم عباس لطيفي نخستين كاست اين خواننده جوان است. با وي گفت وگويي انجام داده ايم كه مي خوانيد:
***
* ابتدا از علاقه مندي خود به موسيقي و مشوقان خود در خانواده بگوييد؟
- علاقه من به موسيقي از دوران كودكي آغاز شد؛ زماني كه پاي  ساز پدر مي نشستم و به شوقي خاص مي رسيدم و سرشار از انرژي و احساس و شگفتي مي شدم پدرم از شاگردان استاد حسين ياحقي بودند و رديف ها و آهنگهاي سنتي و اصيل هميشه در خانه ما به گوش مي رسيد. ويولن و سنتور اولين سازهاي در دسترسي بودند كه من مي توانستم حس كنجكاوي و علاقه خود را با آنها رفع كنم. البته با ساز سنتور ميانه بهتري داشتم.
بعدها با ساز ارگ و گيتار و دنياي فريبنده و پرزرق و برق موسيقي پاپ آشنا شدم و ساز گيتار را به عنوان ساز اصلي خودم انتخاب كردم و در سبكهاي فلامنكو خيتانس و فلامنكو اصيل و تاحدودي گيتار كلاسيك فعاليت مي كنم. مشوقان اصلي من همواره مادر عزيزم و خواهر مهربانم بوده اند.
* موسيقي را چگونه آغاز كرديد؟ آيا به صورت منظم به كلاسهاي آموزشي مي رفتيد يا كه كارتان را بيشتر ذوقي دنبال مي كرديد؟
- البته فراگيري من به هردو صورت بوده يعني مراجعه به كلاسهاي آموزشي به طور منظم تا جايي كه فكر مي كردم كفايت مي كند و همچنين خلاقيت و ابتكاراتي كه سعي مي كردم در آموخته هاي خودم ايجاد كنم.
* به نظر شما آشنايي خواننده با ساز چه كمكي به وي مي كند؟
- به هر حال يكي از فاكتورهاي اصلي يك خواننده براي همراهي با اركستر داشتن اطلاعات كافي در مورد ساز و صداهاي مختلف سازها و همچنين درك بهتر از ريتم، ملودي، آكورد و ميزان بندي و پارتهاي مربوط به خواننده و اركستر و همچنين ايجاد نگرشي واضح تر نسبت به تئوري موسيقي و سلفژ و ايجاد هارموني است كه در نهايت يك خلاقيت ويژه براي خواننده و شناخت فضاهاي مختلف را براي وي به ارمغان مي آورد.
* آيا فكر نمي كنيد موسيقي پاپ در چند سال گذشته دچار تكرار و تقليد شده است؟
- بايد توجه داشت كه موسيقي پاپ در كشور مابعد از پشت سر گذاشتن محدوديت تقريباً جوان و نوپا است و پس از اين دوره است كه بايد انتظار كارهاي پاپ متفاوت را داشت .به هر حال هر گلي رنگ و عطر خاص خود را دارد. مشكلاتي كه براي تهيه يك آلبوم خوب موسيقي وجود دارد آنقدر زياد است و پرهزينه كه بعضي از شركتها و تهيه كنندگان موسيقي را به طرف كارهاي سبك و تقليدي كم هزينه و سودآور مي كشاند و در اين بين فقط هنرمند است كه مظلوم واقع مي شود و به خاطر عشق و علاقه اي كه دارد و به خاطر امكاناتي كه ندارد مجبور مي شود كه اين كارها را قبول كند. ولي با وجود اين مشكلات كارهاي قابل توجهي هم در بازار موسيقي وجود دارد و ساخته مي شود كه واقعاً ارزشمندند.من شخصاً آينده موسيقي پاپ را روشن مي بينم و فكر مي كنم تا چند سال ديگر موسيقي پاپ به آرامش خواهد رسيد و كارهاي سطحي و تقليدي جاي خود را به كارهاي خوب و ماندگار مي دهند.
* كاست شما به عقيده خودتان داراي چه ويژگيهاي آهنگسازي و ملوديك است؟
- آلبوم بادبادك با آهنگسازي و تنظيم كنندگي جناب آقاي عباس لطيفي هنرمند برجسته موسيقي پاپ كشورمان و با وسواس خاصي پايه ريزي شد. ايشان با درنظر گرفتن خواست و سليقه من كارها را تنظيم كردند. در اين كار از فضاهاي جديدي استفاده شده و همين طور از نوازنده هاي برجسته اي دعوت به همكاري شده است. همين طور حضور استاد محترم سركار خانم الهه حميدي به عنوان همخوان كه باعث افتخار من است در اين آلبوم به چشم مي خورد و نيز از بهترين امكانات صدابرداري استفاده شده و ساخت و تهيه اين آلبوم مدت ۲ سال به طول انجاميد و بسيار كار پرهزينه اي بوده است.
* از كارهاي آينده خودتان بگوييد؟
- در تدارك تهيه آلبوم جديدي هستم كه به زودي روانه بازار موسيقي خواهد شد.

در كوي ما شكسته دلي مي خرند و بس
عليرضا پوراميد
در كوي ما شكسته دلي مي خرند و بس
بازار خود فروشي از آن سوي ديگرست
«... پوزانياس از استاد خود هرموكرات (Hermocrate)سوفسطايي پرسيد چگونه مي توان مشهور و معروف شد و او پاسخ داد نام خود را در كنار افراد نامدار و مشهور قرار ده... پوزانياس قمه خود را در تن فيليپ (پدر اسكندر) فرو كرد و پادشاه مقدونيه افتاد و درگذشت و...» تاريخ ايران باستان- مرحوم حسن پرنيا ص ۱۲۰۸ (با اندكي تلخيص)
در بين اهل معني و معرفت زندگي كردن به هر شكل و به هر طريق بسيار مورد نكوهش واقع شده است و به اعتقاد حقير از آن بدتر مطرح شدن و معروف شدن به هر شكل و به هر طريق مي باشد كه امروزه متأسفانه نمونه هاي بسياري مشاهده مي شود، در روزنامه  همشهري مورخ ۲۵/۲/۸۲ صفحه ۱۷ ستون آخر مطلبي به چاپ رسيده با عنوان (شجريان و مردم عاجز و درمانده) كه حقير را به ياد حكايتي انداخت كه در پيشاني گفتار به عنوان براعت استهلال آوردم و كتابي را هم كه در آن ستون معرفي شده بود و حدود يك ماه قبل در منزل استاد يوسف زماني ديده ام و تورقي به اجمال كردم. در اين جا قصد نقد و بررسي آن را ندارم و معتقدم هراثر كه بدون رضايت و اجازه شخصيت محوري آن اثر (در اين كتاب آقاي شجريان) به انتشار يا ضبط و يا... برسد و بدان پرداخته شود به نوعي به رسميت شناختن آن اثر است و اميد كه در اين ورطه ها نيفتيم فقط اين گونه كتابها كه سابقه هم دارد و در گذشته ديگران با نام هاي موسيقي فيلم و يا... به بازار كتاب روانه كرده اند انسان را به ياد انديشمندي مي اندازد كه با ظرافت و به طنز خطاب به آنها گفته است: «مطالب كوتاه كه بدون اجازه صاحب اثر نقل مي شود را نام سرقت ادبي است و مطالب بلند و احياناً چند صفحه اي را نام تأليف...» اي كاش نويسنده كتاب مزبور، مصاحبه  آقاي صديق تعريف را كه اتفاقا در همان شماره و همان صفحه روزنامه همشهري چاپ شده است با دقت بخواند تا شايد حرف هايي كه صديق تعريف، خطاب به قشر و گروه عظيمي از اين دست و بدون اينكه نام خاصي را ببرد، در لابلاي جملات مصاحبه اش دردمندانه و مشفقانه سر داده است را به روشني درك و فهم نمايد و چراغ راه كند.
اما موضوع مورد بحث حقير اينكه، در مرداد ماه سال گذشته روزنامه ها خبر از مجلس بزرگداشت قريب الوقوع ۵ دهه فعاليت هنري استاد شجريان را دادند كه به همت چند تن از فارغ التحصيلان دانشگاه كمبريج انگليس با همكاري انتشارات نگاه سبز قرار است برگزار شود بنده نيز در ۲۸/۵/۸۱ قرار ملاقاتي با استاد شجريان داشتم در منزل ايشان و سخن از بزرگداشت هم به ميان آمد استاد با بزرگواري و با شمردن دلايلي عدم رضايت و مخالفت خود را با برگزاري آن صراحتاً و به تأكيد اعلام داشت اما هيچگونه سخني كه از آن بوي اهانت يا تحقير مردم ايران به مشام برسد ( آن چنانكه در كتاب آمده مثل صفات عاجز و درمانده و...) بر زبان جاري نساخته و اتفاقاً شكل امرار معاش و گذاران زندگي مردم را هنرمندانه توصيف نمودند كه با وجود مشكلات و تنگناهاي اقتصادي، مردم با درايت و تحمل و بردباري نجيبانه، شأن وطن پرستي و ميهن دوستي را به شكلي زيبا به نمايش گذاشته اند و اساساً برگزاري بزرگداشت براي خودش را نوعي دهن كجي به مردم قهرمان و صبور و هنردوست ايران مي دانست و تنها مسأله اي كه در ميان نبود تخفيف و تحقير مردم با توصيفاتي كه در كتاب آمده است، بود و براين موضوع به جز حضرت حق همسر استاد ،آقاي قاسم علي فراست و فرزند حقير نيز گواه و شاهد هستند و بايد بگويم اينگونه از زبان شجريان سخن گفتن هم جفا بر ايرانيان شريف و نجيب و هنردوست و هنرپرور است و هم جفا بر او كه امروزه نماينده هنر ملي و مستقل ايران زمين در جهان محسوب مي شود. او و امثال محمود فرشچيان، فضل الله رضا، مرتضي مميز، پرويز تناولي و چند فيلمساز و... با هنر خود پرچم فرهنگ و هنر و انديشه ايراني را در گستره گيتي بر دوش مي كشند و صدالبته بي نياز از تأييد يا تكذيب من و ما به كار خويش ادامه مي دهند.
در پايان آن جلسه در منزل ايشان و هنگام خداحافظي به بنده گفتند كه چون فعلاً قصد مصاحبه ندارند تو هر طور كه صلاح مي داني اين موضوع را منعكس نما كه در شماره ۲۸۲۱ ، ۳/۶/۸۱ به اختصار و شماره ۲۸۲۹ ، ۱۲/۶/۸۱ مشروح، در روزنامه محترم همشهري به چاپ رسيد. پس از چند روز كه مطلب منتشر شد طي تماسي آقاي قانعي فر بنده را دعوت به دفتر كارشان نمودند و در روز موعود ايشان را در طبقه دوم انتشارات نگاه سبز ديدم.
با محبت چند جلد كتاب كه كار ترجمه اش را خودشان انجام داده  بودند به حقير مرحمت فرمود و شرحي از زحمات و تلاش هاي خويش در جهت برگزاري بزرگداشت بيان فرمود كه با خبر تكذيب و مخالفت آقاي شجريان، همگي برباد رفته و... حقير نيز مطالبي را به ايشان گفتم كه چكيده آنها و مهمترينشان ۲ نكته بود. يك اينكه چون دانش آموخته كمبريج هستيد سعي نماييد ادامه دهنده راه محمد باقر بواناتي، محمد قزويني، ميرزا حسن تبريزي (مشهور به كمبريجي)، حسين كاظم زاده ايرانشهر، ذبيح بهروز، عيسي صديق اعلم و... باشيد كه همگي در كمبريج يا تحصيل كرده يا استاد و مدرس زبان پارسي و از همكاران ادوارد براون بوده اند و حتي ايشان را ارجاع دادم به مقاله استاد ايرج افشار در شماره ۲۴ ماهنامه بخارا و...
و دوم اينكه اگر شما نيت و قصد فرهنگي داريد مأيوس نشويد حقير نيز هرچه بتوانم در جهت راضي كردن استاد و يا مسايل ديگر به شما كمك مي كنم و... و البته تلاش و اصرارم در متقاعد كردن آقاي شجريان مؤثر واقع نشد چرا كه ايشان اساساً اين بزرگداشت و اصرار و ابرام بيش از حد در اين مورد و چند دليل ديگر را بيان مي كرد و نتيجه مي گرفت كه (سؤال برانگيز و شبهناك است) و گذشت تا اينكه در ۲۵/۶/۸۱ مجلسي با عنوان بزرگداشت اساتيد شهناز و شجريان و گرامي داشت هنر ايراني برگزار شد (بدون حضور اساتيد نامبرده) و در خلال برنامه هم عنوان شده بود استاد جلال ذوالفنون با سه تار قطعاتي را اجرا مي كند كه ايشان گويا پيغام داده بود كه «من به شما مشكوكم» و طرفه اينكه
برگزار كنندگان بي تجربگي كرده مجري را وادار به خواندن پيغام آقاي ذوالفنون كردند كه كاري ناشيانه و خام بود حقير نيز در همان مجلس به آقاي قانعي فر در حضور اساتيد هوشنگ ظريف و مجتبي ميرزاده و صديق تعريف اشاره كردم كه صلاح نبود كه عين عبارت استاد ذوالفنون را تكرار كنيد و اين نه به ضرر استاد كه به زيان مجلس شما بود و... به هرحال چند ماه بعد هم شنيدم (از استاد جمشيد عندليبي) كه گويا مؤسسه فرهنگي... كه پشتوانه مالي و اسپانسر اين مجلس و آقاي قانعي فر بوده است حق و حقوق او را نپرداخته و اختلاف و درگيري و... از اين دراز سخني قصدم اين بود كه در اعمال و حركات و سكنات واقعاً نقش اصلي را نيت و هدف باطني و قلبي داراست و به همان ميزان بازخورد و انعكاس مثبت يا منفي خواهد داشت و ديگر اينكه نكته سنجي و روشن بيني و تجربه اساتيدي چون شجريان ،ذوالفنون و...را هم بيان كرده باشم اما مطلب ديگر: به دليل اهداء كتاب و صفاي آقاي قانعي فر به تعبير استاد بزرگوارمان آقاي دكتر باستاني پاريزي بايد توي پونه ها را هم بپايم» و در نتيجه به برادر عزيز آقاي قانعي فر همانطور كه در طبقه دوم انتشارات نگاه سبز عرض كردم باز يادآوري مي كنم كه: محمدرضا شجريان هوشمند تر و پخته تر از اين هاست كه من يا شما يا هر گروه و سازماني بتواند او را خرج خويش و به اصطلاح مصادره به مطلوب كند و مي توان شاهد اينگونه صراحت لهجه و موضع گيري اصولي او در نامه معروفش به آقاي علي لاريجاني و يا هنگام دريافت جايزه يونسكو (رفتار با تهيه كنندگان صدا و سيما) و يا در روزي كه به همراه سفير فرانسه براي تماشاي كنسرت گروه فرانسوي به تالار وحدت آمده بود (موضع او در مقابل انجمن موسيقي و...) در بهمن ماه سال گذشته و... بود و او را بيشتر شناخت در حالي كه جوانان و علاقه مندان كه نوازندگي مي كنند يا سازنده ساز هستند و يا خواننده آوازند و با او حشر و نشر داشته اند نيز مي دانند توجه و دقت و علاقه مندي او به آناني كه صداقت و طلبگي و جويايي را بي ادعا و بدون مانور و تبليغ به همراه دارند، تا چه ميزان عميق و بعضاً پدرانه است.

دو نوشته در باره كتاب « سروش مردم »
معيار صداقت
سيدابوالحسن مختاباد
a_najva@hamshahri.org
در عرف كار تأليف يا ترجمه، برخي استانداردهاي حداقلي بايد رعايت شود تا اثر منتشر شده به عنوان كاري قابل قبول يا پذيرفتني در جامعه فكري و فرهنگي پذيرفته شود. ضمن آن كه در همين عرف، قاعده اين است كه كار تازه اي كه انتشار مي يابد، دانش جامعه و شهروندان و مطالعه كنندگان آن اثر را نسبت به موضوع مورد پژوهش يا تحقيق، ارتقا دهد و نكات تازه اي را درباره موضوع بيان كند.
با همين دو معيار برشمرده شده فوق و با توجه به سابقه اي كه مؤلف ـ مترجم كتاب «سروش مردم» از خود، چه در مقدمه و چه در اينجا و آنجا بيان كرده و خود را تحصيل كرده غرب و يكي از دانشگاههاي معتبر انگليس معرفي كرده است ،مي توان كتاب و مؤلف ـ مترجم ياد شده را در ترازو قرارداد و ادعاي وي را درباره اين كتاب محك زد.
اول: كتاب با معيارهاي تأليف ـ ترجمه فاصله فراوان دارد. به تعبير دقيق تر نويسنده تنها در انتهاي كتاب از منابع مورد استفاده ذكري كرده است، در حالي كه عرف معمول اين گونه نوشته ها اين است كه ابتدا در هر صفحه وقتي از بخشي از يك منبع استفاده مي شود، ابتدا و انتهاي آن مطلب در گيومه قرار گرفته و در انتها نيز شماره اي ذكر شود و در نهايت نام منبع يا در پانوشت و يا در انتهاي فصل آورده شود. آقاي عرفان قانعي فرد در كتاب «سروش مردم» هيچ كدام از اين راهها را نرفته است، لذا خواننده سردرگم مي ماند كه كدام بخش از كتاب از منابع ذكر شده در آخر كتاب است و كدام بخش حاصل گفت وگو يا پژوهشهاي ميداني مؤلف -مترجم درباره استاد شجريان.
خوانندگان از نويسنده ، محقق يا مترجمي كه مي نويسد: «سالهاست قلم ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز و من خسته و رنجور، با كوله باري از خوشه چيني و فيض بردن از محضر روندگان راه طريقت و پختگان پاكيزه سرشت، اين راه قلم فرسايي را برگزيده ام و هيچ گاه هم حتي حال نيز هم، سر تسليم به سختي، خرده گيري و سخن اغيار فرود نياورده ام» و يا مي نويسد كه «شرف دست همين قلم و نوشتن است و بس!» انتظار دارند كه با چنين كتاب آشفته اي روبه رو نشوند.
دوم: در مقدمه كتاب نويسنده، كتاب را ترجمه شده از كتابي ديگر ناميده است اما نام اصلي كتاب كه قاعدتاً بايد انگليسي باشد حتي در شناسنامه اثر هم وجود و بروزي ندارد.
حال بماند كه در همين مقدمه كوتاه و چندصفحه اي ايشان نه خود نويسنده و نه ناشر محترم و ويراستاران يا نمونه خوانان زير مجموعه ناشر زحمت غلط گيريهاي ساده را هم به خود ندادند. به چند نمونه از اين اغلاط فاحش توجه كنيد.
- دستگاه ظبطش- ضبطش (ص ۹)/ برسي- بررسي(ص ۱۱)/ همه جا خانه عشقست چه مسجد كشت- كنشت(ص ۱۳)/ خواهم شد به كوي مغان آستين فشان- شدن(ص ۱۳)/ مشكلي دارم از دانشمند مجلس بازپرس- ز(ص۱۳)/ وين راز سر به مهر به عالم پر شود- سحر(ص ۱۴)/ آري شود غم به خون جگرشود/ وليك(ص۱۴)/يا رب مبادا آ نكه گداتر شود- يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود(ص ۱۴)/ مرا روزي مبادا آندم كه بي ياد تو بنشينم- مرا روزي مباد آندم ... (ص )/ كه كرد و افسون و بيرنگش ملول از جان شيرينم/ كه كرد  افسون و نيرنگش... (ص ۱۴)
سوم: نگارنده آقاي عرفان قانعي فرد را پس از مراسمي كه خود وي براي استاد شجريان در نظر گرفته بود و البته بدون حضور استاد برگزار شد، در دفتر روزنامه ديد. در ديدار اول به دل مي نشست و تصويري نامطلوب، از خود بر جاي نمي گذاشت، اما وقتي اين كتاب را ديد، سوابقي را كه وي از تحصيلات و ارتباطات خود در دنياي فكري غرب بيان كرد، مرا به ياد اين گفته معروف يكي از متالهان بزرگ مسيحي انداخت كه مي گفت رمز نجات آدمي در عمل كردن به اين ۴ عامل است «نه خود را فريب دهيد و نه ديگران را و در كار خود صادق و جدي باشيد.» حال شايد آقاي قانعي فرد خود را فريب نداده باشد و حتي در كار خود نيز جدي باشد، اما بعيد مي  دانم كه وي با انتشار اين اثر ديگران را فريب نداده باشد و البته پا از جاده صداقت و انصاف هم بيرون ننهاده باشد. اميد كه اين همه انرژي و دانش در آينده در مسيري چنين پرخطا نيفتد و ايشان كه از غرب و دانشگاههاي آن درس و مشق مي آموزند، امانت داري در دانش را نيز در كارنامه  كاري آينده خود وارد كنند.

|   اجتماعي    |    ادب و هنر    |    اقتصادي    |    آموزشي    |    انديشه    |    خارجي    |
|   سخنگاه آزاد    |    سياسي    |    شوراها    |    شهري    |    علمي فرهنگي    |    محيط زيست    |
|   موسيقي    |    ورزش    |    ورزش جهان    |    صفحه آخر    |

|    صفحه اول    |    آرشيو    |    شناسنامه    |    بازگشت    |