سه شنبه 1 خرداد 1397 | به روز شده: 15 دقیقه قبل

HAMSHAHRIONLINE

The online version of the Iranian daily Hamshahri
ISSN 1735-6393
سه شنبه 20 فروردین 1392 - 13:32:50 | کد مطلب: 208105 چاپ
خاطره‌ای از دوران دفاع مقدس؛

ماجرای کشته شدن یکی از اعضای کومله در مریوان

دفاع > دفاع مقدس - همشهری آنلاین:
یکی از خاطرات دفاع مقدس که مربوط به سال 59 در مریوان است، ماجرای درگیری ها پس از کشته شدن یکی از اعضای گروهک کومله در این شهر میان رزمندگان و این گروهک ضد انقلاب است.

کمک زنان در دوران دفاع مقدس در پشت جبهه، شامل فعالیت‏های مختلف بود، یکی از این کمک ها تقویت روحیه سربازان و ترغیب دیگر رزمندگان برای حضور پرشور در میدان جنگ بود.

از دیگر این مساعدت‌ها، خدماتی است که برخی از زنان امدادگر در بیمارستان و مراکز درمانی پشت جبهه ارائه می‌کردند و انصافا ستودنی است.

مریم کاتبی یکی از این زنان است که خاطرات خود از آن زمان را به رشته تحریر در آورده است. این زن ایثارگر در یکی از خاطرات خود می گوید: نزدیک اتاق عمل برادر احمد را دیدم. با دیدن او بشدت گریه‌ام گرفت.

برادر احمد پرسید: محمد شهید شد؟ و بعد سرش را به دیوار کوبید و های های گریه کرد، بعد از مدتی بر خود مسلط شد و بچه‌ها را جمع کرد و گفت: حمید چهار چشم (یکی از کومله‌ها) در این درگیری کشته شده و قرار است او را به اینجا بیاورند.

بعد با حالت تهدیدآمیز ادامه داد: پدر شما را درمی‌آورم اگر جنازه این لجن را کنار بچه‌های خودمان در سردخانه بگذارید.

حمید چهار چشم، فرمانده نیروهای کومله بود که در درگیری کشته شد، جنازه او را به حیاط پرت می کنید، اما بدانید امشب حتما کومله‌ها برای بردن جنازه او به ما حمله می‌کنند، آماده باشید. تا غروب به زخمی‌ها رسیدیم، بعد برای نماز و شام به اتاق رفتیم.

حالت خاصی داشتیم، با هم حرف نمی زدیم، فقط به آرامی گریه می کردیم.

در حالت سکوت بودیم که برادر تقی آمد و گفت: خواهرها امشب پست نروند، ما پست می دهیم.

من و خواهران صادقی، سلیمانی و قاضی کاملا آماده با کفش و روسری نشسته بودیم، چون آن شب، یکی از شب های حساس بود. هر شب که احتمال خطر می دادیم، حتما با کفش می خوابیدیم.

آن شب برادران در اتاق عمل را که به طرف اتاق ما باز می شد و شب ها همیشه بسته بود، باز گذاشته بودند تا راه فراری برای ما باشد، چون راهی دیگر نداشتیم.

ساعت حدود 9 شب بود که ناگهان صدای تیراندازی شدید به گوش رسید، تا خواستیم از جایمان حرکت کنیم، شیشه اتاق شکست. بلافاصله کف اتاق خوابیدیم.

در همین لحظه برادر تقی آمد و گفت: فرار کنید، کومله، حمله کرده، تیراندازی خیلی شدید بود.

نمی شد بنشینیم، با حالت سینه خیز به طرف اتاق عمل رفتیم. آنقدر صدای تیراندازی و انفجار شدید بود که نمی شد، فهمید از کدام طرف شلیک می شود.

از داخل بخش صدای تیراندازی شدیدتر بود و ما صدای ناله و فریاد مجروحان را می‌شنیدیم.

کومله ها، بخش را به رگبار بسته بودند و صدای تیراندازی آن‌ها در بخش، مثل انعکاس صدا در کوه می پیچید و حالت رعب و وحشت بیشتری ایجاد می کرد.

هر آن امکان داشت که به اتاق عمل بیایند و ما را به رگبار ببندند. در همین گیر و دار شیشه اتاق عمل شکست، کف اتاق خوابیده بودیم.

هر کدام یک اسلحه ژ-3 و دو نارنجک داشتیم. مدتی گذشت، صدای تیراندازی داخل بخش قطع شد و در همین حال، صدای ناله مجروحان هم کمتر شد.

آرام به طرف بخش رفتیم. سکوت مطلق و تاریکی بود، چراغ قوه را روشن کردیم و به داخل بخش انداختیم، کسی داخل بخش نبود. چند مرتبه چراغ قوه را روشن و خاموش کردیم، دیدیم خبری نیست و به طرفمان تیراندازی نشد.

برادر تقی که همراه ما بود، وقتی بخش را خلوت دید، گفت: خیلی سریع بروید داخل انبار پرونده‌ها، انبار پرونده ها یک جای کوچک 1.5 در 2.5 متر بود.

حالا دیگر ما چهار خواهر، همراه برادر تقی و یک دکتر داخل این انبار کوچک بودیم. برادر تقی با بی سیم صحبت می کرد، ما عجیب ترسیده بودیم. لای پرونده ها پر از موش بود.

این برای ما اصلا مهم نبود، یکی از همان بچه موش ها آمده بود و از گردنم زیر روسری بالا و پایین می رفت.

دستم را زیر روسری بردم و او را گرفتم و روی زمین پرت کردم، آنقدر ترس بیرون زیاد بود که موش و چیزهای دیگر اهمیتی نداشت.

هنوز بسیار شدید از داخل حیاط صدای تیراندازی به گوش می رسید و برادر تقی هم با بی سیم از بیرون خبر می گرفت.

برای اولین بار بود که طرز کار بی سیم را می دیدم. صدای برادر احمد را از پشت بی سیم می شنیدم که با رمز با برادر تقی صحبت می کرد.

برادر تقی رمزها را می گرفت و روی یک ورقه تند تند می نوشت. اما هر کدام از رمزها را که می نوشت، اضطرابش بیشتر می شد.

ارتباط چند لحظه قطع شد، برادر تقی با همان حالت اضطراب، در حالی که صدایش لرزش داشت، از من پرسید، نارنجک هایتان را آورده اید؟ گفتم: بله.

صدای راه رفتن یک عده را روی سقف بالای سرمان می شنیدم و صدای ناله مجروحان و تیراندازی یک لحظه قطع نمی شد.

برادر احمد از پشت بی سیم با رمز گفت: همه بنشینید و سرهایتان را نزدیک همدیگر کنید. لحظه ای که گروهک ها در انبار را باز کردند، ضامن نارنجک را بکشید و منفجر کنید، طوری که همه کشته شوید و کسی اسیر نشود.

خواهر دکتری که همراه ما بود با شنیدن این حرف، از جا پرید و گفت: من غلط می کنم این کار را بکنم، من از اینجا بیرون می روم. من دکتر هستم، مریض هم هر که باشد، معالجه می کنم.

می خواهد کومله باشد یا مسلمان، ارمنی باشد یا ... من قسم خورده ام که مریض ببینم، قسم نخورده ام که خودم را به کشتن دهم.

هر چه اصرار کردیم که دکتر تو را به خدا، شما اگر از این اتاق بیرون بروی همه ما لو می رویم و دستگیر می شویم اما او زیر بار نمی رفت و می گفت: من از این اتاق بیرون می روم، هر اتفاقی می خواهد بیفتد.

خلاصه جنگ و جدالی داشتیم. برادر تقی که وضع را این چنین دید، گفت: فعلا صبر می کنیم، بیایید هر کدام وصیتنامه خود را بنویسیم که اگر خواستیم نارنجک را منفجر کنیم، به دلیل اینکه صورتهای مان از بین می رود و قابل شناسایی نیستیم به هویت ما پی ببرند.

هر کدام وصیتنامه ای نوشتیم و از زیر در پرت کردیم بیرون، هنوز صدای تیراندازی می آمد و ما هم با دکتر بحث و جدال داشتیم.

از طرفی هم منتظر برادر قربانی و دوستش بودیم و نگران اینکه مبادا به دست کومله ها بیفتند.

بی سیم صدا کرد و برادر احمد چند رمز به برادر تقی گفت. برادر تقی هول شده و رمزهایی را که روی ورقه قبلا نوشته بود نگاه می کرد و با هم مطابقت می داد.

ما به چهره او، چشم دوخته بودیم. چون لحظه مرگ و زندگی ما، به همان رمز بی سیم بستگی داشت و اگر دستور صادر می شد، باید ضامن را می کشیدیم.

چهره برادر تقی با شنیدن رمز تغییر می کرد و منقلب می شد، چند رمز را که دریافت کرد، یک حالت اضطراب توام با خوشحالی در چهره اش مشخص شد.

با خوشحالی رو کرد به ما و گفت: نمی خواهد خودتان را بکشید، بچه ها پیروز شدند، در همین لحظه، صدای برادر احمد را که از خوشحالی می لرزید، از پشت بی سیم شنیدیم که می گفت: کومله ها دستگیر شدند، دیگر خودکشی نکنید، خدا عمری دوباره به ما داده بود.

از انبار بیرون آمدیم و به طرف بخش رفتیم، بخش غرق خون و تخت ها واژگون شده و پایه های سرم روی زمین افتاده بود.

مجروحانی که کف بخش افتاده بودند، به وضع فجیعی به شهادت رسیده بودند. کومله های نامرد، پای مجروحان را گرفته بودند و از روی تخت با سر به زمین زده بودند. چون پشت سر آن ها شکاف برداشته بود.

خیلی از مجروحان را به رگبار بسته بودند، به حیاط بیمارستان رفتیم برای اولین بار بیمارستان ، در شب برق داشت و محوطه روشن بود. برادران سپاه وقتی وضع را وخیم دیده بودند، برق شهر را روشن کرده بودند که کومله ها به دام افتاده بودند.

دوازده جنازه از کومله ها کنار جنازه حمید چهار چشم افتاده بود.

آنها نه تنها موفق به بردن جنازه کثیف چهار چشم نشده بودند، بلکه تعداد زیادی کشته و مجروح از آنها به جا مانده بود.

منبع: ایرنا

در همین زمینه: