چيزي از دنياي ديگر

محسن آزرم: ريموند چندلر يكي از مشهورترين نويسندگان ادبيات پليسي با ترجمه‌اي جديد به ايران آمده.
 

خب، ديگر چيزي نمانده كه ضيافت كامل شود. پس از انتشار ترجمه فارسي «حق‌‌السكوت» (آخرين رمان چندلر) در ماه گذشته، فقط 2 رمان بلند «پنجره مرتفع» و «بدرود محبوبه من!» و تعدادي مقاله نظري راجع به ادبيات پليسي از نوشته‌هاي او باقي مانده كه به جامه فارسي درنيامده است. با ترجمه اين چند اثر هم، صاحب مجموعه كامل آثار چندلر به زبان فارسي مي‌شويم.

چندلر در ترجمه هم بخت بلندي داشته و تنها كساني سراغ ترجمه آثار او رفته‌اند كه معلوم است مدت‌ها با آثار او دمخور بوده‌اند. «خواب گران» يا همان «خواب بزرگ» را قاسم هاشمي‌نژاد ترجمه كرده و در مقدمه‌اش بر اين ترجمه، از وقت زيادي كه براي درآوردن حال و هواي اثر گذاشته، حكايت كرده.

اين را از زبان ترجمه ـ كه پر است از تكيه‌كلام‌ها و اصطلاحات دهه 40 و 50 تهران ـ به راحتي مي‌‌شود فهميد. يكي ديگر از اين مترجم ـ عاشق‌ها، اسماعيل فصيح است كه «خواهر كوچيكه» چندلر را ترجمه كرده و گذشته از اين، به تأسي از استاد ـ كه در تمام آثارش يك كارآگاه ثابت داشت (فيليپ مارلو) ـ يك كارآگاه ثابت يعني «جلال آريان» را خلق كرده است.

غير از اينها، يك مجموعه داستان و رمان‌هاي «خداحافظي طولاني» (با ترجمه فتح‌الله جعفري جوزاني) و «حق‌السكوت» (با ترجمه احسان نوروزي) منتشر شده است كه ترجمه‌هاي قابل قبولي از آب درآمده‌‌اند.


تاريخ ادبيات داستاني، کارآگاه کم ندارد؛ مثلا از آنهايي که ما مي‌شناسيم و به ‌نسبت زياد خوانده‌ايم، هم «شرلوک هولمز» هست، هم «هرکول پوآرو»، هم «جين مارپل» و «کميسر مگره» و هم هزار و يک کارآگاه ديگر که دست‌کم دوسوم‌شان براي ما غريبه‌اند. امّا داستان‌هاي چندلر و کارآگاه دلپذيرش «فيليپ مارلو»، اساسا چيز ديگري است.

جويس کارول اوتس يک بار درباره چندلر و تفاوتش با کارآگاهي‌نويس‌هاي ديگر گفته بود که او يک «ادبي‌نويس» است و کافي است يکي از کتاب‌هاي استاد را خوانده باشيد تا معناي اين «ادبي‌نويسي» را متوجه شويد.

 در داستان‌هاي چندلر، «حادثه/ ماجرا»، همه‌ چيز نيست؛ بخشي است از داستان که در کنار شخصيت‌پردازي و ديالوگ‌نويسي کار را پيش مي‌برد.


ظاهرا چندلر، زماني در مجله «بلک ماسک» (نقاب سياه) داستان مي‌نوشته و سردبير آن نشريه محترم اصرار داشته که «توصيف‌»هاي چندلر کاملا بيهوده است و بايد حذف شود و چندلر که مي‌دانسته حرف‌هاي آقاي سردبير از بيخ ‌و بن غلط است، تن به ذلت و خواري نداده و عطاي ماندن در آن مجله‌ مشهور را به لقايش بخشيده و بيرون زده. گذشت زمان به ما ثابت کرده که سردبير اشتباه مي‌کرده است.

توصيف‌هاي چندلر، ربطي به توصيف‌هاي معمول و مرسوم در داستان‌نويسي ندارد؛ يک‌جور ديگر است؛ توصيفي است که تشبيه هم هست، که هزار چيز ديگر هم هست و مهر و امضاي شخصي چندلر را دارد و نمي‌شود از آن تقليد کرد (اگر شک داريد، حتما امتحان کنيد).

اما اين توصيف‌ها هم، همه‌ داستان چندلر نيست؛ شخصيت‌پردازي فيليپ مارلو خودش يک دنياي جديد است. فيليپ مارلو، يکي از «واقعي‌»ترين کارآگاه‌هاي تاريخ ادبيات است؛ يک آدم ظاهرا معمولي که آرمان‌ها و عقايد خودش را دارد و حاضر نمي‌شود به ‌خاطر چند دلار بيشتر اين آرمان‌ها را زير پا بگذارد.

مثل خيلي از داستان‌هاي کارآگاهي ديگر، در داستان‌هاي مارلو، پليس‌ها آدم‌هاي فاسدي هستند (استثناهايي مثل مگره هم هست البته) که آقاي کارآگاه مجبور است به همين دليل، در 2 جبهه بجنگد؛ هم با خلافکارهاي معمولي، هم با پليس‌هايي که دست‌کمي از اين خلافكارها ندارند و تازه در اين بين، قضيه‌ آرمان‌ها و عقايد و کنار نيامدن ـ با همه‌ چيز ـ هم هست.

فيليپ مارلو، آدمي است بسيار صريح. در واقع زبان تند و تيزي دارد که اگر به کسي بخورد، قطعا جاي زخمش تا مدت‌ها درد مي‌کند. صراحت لهجه‌ مارلو و تکه‌پراکني‌ها و طعنه‌هايي که در کمال سخاوت نصيب ديگران مي‌کند، نمونه‌هايي مثال‌زدني‌اند و حيف که تعدادشان آن‌قدر زياد است و آن‌قدر تنوع دارند که نمي‌شود يکي از آنها را انتخاب کرد و اينجا نوشت. اين صراحت لهجه، ريشه در «نترس‌ بودن» آقاي کارآگاه دارد.

مارلو از کسي نمي‌ترسد چون به ‌نظرش مي‌رسد که همه‌ زورگوها و خلافکارها را مي‌شود به لطايف‌الحيلي گول زد و راه بسته را باز کرد و پيش رفت.

يکي از خوبي‌هاي داستان‌هاي مارلو اين است که در آنها با روايت اول شخص طرف هستيم. چيزي در روايت اول شخص هست که داستان را زنده مي‌کند؛ کاري مي‌کند که آدم (خواننده‌ داستان) حس کند خودش دارد اين ماجرا را تجربه مي‌کند و چه ‌کسي هست که دوست نداشته باشد جامه‌ فيليپ مارلو را به تن کند و کلاه او را به سر بگذارد و در خيابان‌هاي تاريک قدم بزند؟

چند خط بالاتر، از قول جويس کارول اوتس نوشتم که چندلر يک ادبي‌نويس است. واقعيت اين است که او به‌ عکس بعضي کارآگاهي‌نويس‌هاي هم‌عصرش، بيش‌ از نوشتن، مي‌خواند و بدش نمي‌آمد که با جماعت شاعر و نويسنده شوخي کند. براي همين است که در داستان‌هايش شوخي‌هايي با تي.اس.اليوت ‌ـ شاعر ـ و مارسل پروست ـ داستان‌نويس ـ ديده مي‌شود.

يکي از دوستان تعريف مي‌کرد چند سال پيش، در سفري به يکي از کشورهاي اروپايي، سري به يکي از مجتمع‌هاي عظيم کتابفروشي زده که همه‌ جور کتابي دارند و همين‌طور که از کنار قفسه‌ «کتاب‌هاي کارآگاهي» مي‌گذشته، ديده که خبري از کتاب‌هاي ريموند چندلر نيست و در کمال حيرت، قضيه را با يکي از راهنمايان فروشگاه در ميان گذاشته.

راهنماي محترم هم او را به سمت قفسه‌اي هدايت کرده که مخصوص ادبيات بوده و کارهاي چندلر در همان قفسه‌اي بوده‌اند که کتاب چند جلدي مارسل پروست قرار داشته. مي‌بينيد؟ تاريخ گاهي واقعا قاضي خوبي است و آدم‌ها را در همان حد و مرتبه‌اي که بايد، قرار مي‌دهد...

مارلوي چند ستاره
سيدجواد رسولي: چندلر 7 رمان نوشته که 5 تا از آنها به فارسی ترجمه شده. کارآگاه تمام این رمان‌ها، «فیلیپ مارلو» است و مکان اتفاقات هم شهر لس‌آنجلس. تمام این داستان‌ها جذاب و خواندنی‌اند و از پشت نگاه تلخ و بدبین چندلر، تصویری از سوي تاریک روابط و مناسبات یک جامعه مدرن را به نمایش می‌گذارند. این فقط یک‌جور توصیه دوستانه است تا اگر قرار بود از بین کتاب‌هاي او كتابي  انتخاب کنید، نقطه شروعی وجود داشته باشد:

خداحافظی طولانی: مفصل‌ترین کتاب ترجمه شده از چندلر که داستانی پیچیده و چند لایه دارد. با مرام‌ترین «مارلو»ی داستان‌های چندلر را می‌توانید اینجا پیدا کنيد.

خواب‌گران: این اولین رمان چندلر است و در عین حال یکی از کامل‌ترین آنها. ترجمه این داستان البته سبک عجیبی دارد که باید به خواندنش عادت کرد تا بشود از داستان لذت برد.
خواهر کوچیکه: یک مارلوی بدون اعصاب در پرونده‌ای که مربوط می‌شود به یک ستاره زن سینما؛ یک‌جورهایی پشت‌صحنه هالیوود دهه 30 و 40، البته با ترجمه اسماعیل فصیح.

بانوی دریاچه : قرار نیست تمام کتاب‌های یک نویسنده شاهکار باشند؛ این یکی با وجود طرح هوشمندانه و طنز گزنده همیشگی، چندان محکم نیست. در واقع کمی قابل پیش‌بینی است.

حق‌السکوت: این جدیدترین کتاب چندلر است که به فارسی ترجمه شده و ششمین رمان او. 2 سالی از اولین پرونده مارلو گذشته و او در این کتاب کمی رمانتیک‌تر شده، هر چند که چیزی از تلخی‌اش کم نشده.

غرامت مضاعف: این فيلمنامه كار مشترك چندلر و بيلي وايلدر است و بيشتر وايلدر است تا چندلر. براي همين آن را جزء كارهاي چندلر  حساب نكرديم.
وقتي دنيا نمناك است

اگرچه سبك داستان‌هاي ريموند چندلر و دشيل همت شباهت‌هاي زيادي به هم  دارد اما اين دو نفر يك تفاوت اساسي دارند. چندلر برعكس همت، عاشق توصيف كردن است. او انگار كه بخواهد تيزهوشي و وسواس كارآگاهش مارلو را به ما يادآوري كند، هر مكاني از داستان را با دقت و به‌تفصيل توصيف مي‌كند؛ درست همان‌طور كه مارلو آنجا را مي‌بيند.

با اين حال ما موقع خواندن داستان چيز زيادي درباره مارلو و خصوصياتش نمي‌خوانيم. چندلر ترجيح مي‌دهد قهرمانش به جاي حرف زدن و فلسفه بافتن،عمل كند. اين است كه اغلب نمي‌بينيم در ذهن مارلو چه مي‌گذرد و فقط بايد به همان توصيف‌هاي فراوان و استادانه (كه خواندنشان لذت بخش است و آدم را خسته نمي‌كند) بسنده كنيم.

متني كه اينجا مي‌خوانيد بخشي از يك فصل كتاب « خواهر كوچيكه» است؛يكي از معدود جاهايي كه چندلر به خواننده اجازه داده وارد ذهن كارآگاهش شود و دنيا را از زاويه ديد او ببيند.  مارلو در اين فصل با معمايي درگير شده كه حسابي او را به هم ريخته بنابراين ماشينش را بر مي دارد و مي‌زند بيرون. اين هم روايت مارلو از اين گردش شبانه:

به طرف شرق شهر و بلوار سانست آمدم ولي نرفتم خانه. تمام راه احساس تنهايي نمي‌كردم. اين‌جاها هرگز احساس تنهايي نمي‌كنيد. جوان‌ها توي فوردهاي كروكي آخرين مدل و با آخرين سرعت مي‌پيچند جلوتان و از يك هشتم سانتي كنار جاده از شما جلو مي‌زنند و هيچ وقت هم نمي‌مالند.

مردهاي خسته توي اتومبيل‌هاي سواري كاركرده خاك آلود دو دستي به فرمان چسبيده‌اند، 20متري چراغ نارنجي پا را از روي گاز برمي‌دارند و به فكر خانه و گاراژ و ميز غذا در حال حركتند، كه بعد يك ساعتي با صفحه ورزش روزنامه و پيچ راديو ور بروند، از كارهاي بچه‌ها نق و ناله بكنند و به غرغرهاي زن از وضع لوله‌كشي گوش كنند.

سينماهاي بزرگ با تابلوهاي رنگارنگ و پر نور، همبرگر فروشي‌هاي شيك كه با ماشين مي‌رفتند جلوي پاركينگ‌شان مي‌ايستادند و سفارش مي‌دادند، با عكس‌هاي دبل همبرگر و هات‌داگ فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي.

اينجا و آنجا، كاميون‌هاي بزرگ از پشت چراغ قرمز مثل شيرها و كرگدن‌هاي باغ وحش منفجر شده نعره‌كشان از هر جنبنده سبقت مي‌گرفتند. از منتهااليه جاده گهگاه روشنايي ساختمان‌هاي روي تپه از لابه لاي درخت‌هاي كوه پيكر به چشم مي‌خورد. خانه آرتيست‌هاي سينما، آرتيست‌هاي سينما و عيش. لوس نشو، مارلو. خودت چي هستي؟

 هوا حالا خنك‌تر شده بود. جاده هم مرتب تنگ‌تر مي‌شد. اتومبيل‌ها به قدري كم بودند كه نورشان اذيت مي‌كرد. پيچيدم توي خيابان اوكس، جلوي رستوران شلوغي به همين اسم.

ماشين را پارك كردم و آمدم شام نه چندان مفصلي خوردم. شام بد بود اما سرويس زود، تند، سريع. غذايشان را بده، بعد بيرونشان كن. كار زياد بود و صف مشتري‌هاي پشت طناب دراز. غذا مي‌خواهند. فنجان دوم قهوه، متاسفيم، بفرماييد. مشتري‌ها منتظرند.

بيشتر هم آدم‌هاي تنها. بفرماييد. نمي‌شد آنجا بنشينيد و جلوي پول درآوردن را بگيريد. فقط خدا مي‌دانست چرا مي‌آمدند اينجا غذا بخورند. مي‌توانستند از اين بهترش را در خانه از توي قوطي كنسرو بخورند. شايد حوصله و آرامش ندارند. مثل تو.  باز شروع شد مارلو؟

آمدم بيرون و سوار شدم، برگشتم طرف جاده كنار اقيانوس. طرف راستم، امواج سخت و بلند اقيانوس كبير به ساحل پرت مي‌شد و همه چيز را مي‌شست؛ مثل هر زن زمين‌شور خسته‌اي كه مي‌خواهد شب را به پايان بياورد. ماه نبود. ستاره‌اي هم پيدا نبود، حتي صدايي هم از تلاطم اقيانوس نمي‌آمد. آيا اين كار و حرفه من است؟ خب، كار من چيست؟

هيچ وقت مي‌دانستم؟ بهتر نيست وارد اين راز مخوف و پيچيده نشوم؟ امشب خلق سگ دارم. اما مگر هميشه نداشته‌ام؟ و مگر هميشه هم نخواهم داشت؟ شايد ما همه‌مان وقتي دنيا سرد و نمناك است و هيچ چيز درست كار نمي‌كند، همين‌طور هستيم.

اصول مقدماتي انزوا*
علي به‌پژوه: فيليپ مارلو ـ قهرمان آثار چندلر ـ را وقتي چشم بسته و بدون ارجاع به كتاب‌هاي چندلر مي‌خواهم به ياد بياورم في‌الفور قامت بلند مردي تنها در ذهنم نقش مي‌بندد؛ مردي باراني پوشيده و كلاه شاپو به سر، كه دارد در خيابان‌هاي باران خورده، دست در جيب، زير نور كم‌جان نئون‌ها و چراغ‌هاي حبابي قدم مي‌زند.

احتمالا اين تصوير از مارلو را مديون ژان پير ملويل ـ كارگردان فرانسوي ـ هستيم كه فيلم‌هايش پر بود از آدم‌هاي تنها؛ دزدها، كلاهبردارها، قماربازها، آدمكش‌ها و پليس‌هاي تنها (كه نقش‌هايشان را معمولا آلن دلون و ژان پل بلموندو بازي مي‌كردند).

آدم‌‌هاي ملويل هم اين ريختي بودند؛ حتما كلاه شاپو داشتند و يك باراني بلند كه دكمه‌هايش از بالا تا پايين بسته شده بود (شوي لباس نيامده بودند كه دكمه‌هايشان را نبندند و بگذارند لبه‌هاي پايين باراني بچرخد و برقصد!).

پس از خواندن رمان‌هاي چندلر و تماشاي فيلم‌‌‌هاي نوآر بود كه كم‌كم باورمان شد براي «تنها بودن»، حتما بايد يك باراني بلند داشت و يك كلاه شاپو و لام تا كام هم حرف نزد. اين جزء‌ «اصول مقدماتي انزوا» است؛ شرط ناگزير و حتمي آن. اين باور آن‌قدر عميق بود كه آدم با خودش مي‌گفت نكند كنت دراكولا هم (كه فقط نيمه شب‌ها از قلعه‌اش مي‌زد بيرون) با آن شنل (باراني؟) بلند تيره‌اش، يكي ديگر از آن قهرمان‌هاي تنهاي نوآر است!

سر و كله فيليپ مارلو به عنوان كارآگاه خصوصي، براي اولين بار در نخستين رمان چندلر «خواب گران/ خواب بزرگ» (1939) پيدا شد. مارلو آن قدر طرفدار پيدا كرد كه از آن به بعد همه كاره و صحنه‌گردان تمام رمان‌هاي چندلر شد.

او آن‌قدر محبوب شد كه حتي چندلر، بعدها موقع تجديد چاپ داستان‌هاي كوتاه اوليه‌اش، نام تمام كارآگاه‌هاي آن داستان‌ها را به فيليپ مارلو تغيير داد (الان هم در فرهنگ لغات، مدخل مستقلي را به نام او مي‌توانيد پيدا كنيد).

براي چندلر نگارش رمان پليسي فقط يك بهانه بود. حتي در بعضي از آنها اينكه قاتل كيست و چطور مرتكب جنايت شده، واقعا اهميت چنداني نداشت. اين داستا‌ن‌ها بستري را فراهم مي‌كرد تا چندلر از طريق آن نگاهي همه‌جانبه بر جامعه فاسد و رو به تباه اطرافش بيندازد.

بوآلو و نارشراك در كتاب «نقد و بررسي رمان پليسي»، كارهاي چندلر را از لحاظ نگاه بدبينانه و انتقادي به جامعه‌شان، با رمان «سفر به انتهاي شب» سلين قابل مقايسه مي‌دانند و معتقدند كه فقط شيوه كار چندلر و سلين با هم فرق مي‌كرد و چندلر برعكس او، سعي مي‌‌كند به وسيله پيچ و خم رمان پليسي دست به كاوش و كشف سياهي‌هاي پيرامونش بزند.

اين كشف هم به طور كامل به عهده مارلو گذاشته شده بود. مارلو دست به مشاهده تيرگي‌ها مي‌زد و آن‌قدر درگير پرونده‌هايش مي‌شد كه پس از اتمام ماجرا نمي‌فهميد كه خودش ـ خود حقيقي‌اش ـ را كجا جا گذاشته است: «اگر ديري در مغاكي چشم بدوزي، آن مغاك نيز در تو چشم خواهد دوخت...» **

از طريق نگاه طعنه‌آميز و تراژيك مارلو  بود كه همه چيز دنيا ـ حتي كوچك‌ترين جزئياتش ـ از نو باز آفريده مي‌شد. تنها چيزي كه در اين جهان، مبهم باقي مي‌ماند خود مارلو بود. اگر كل آثار چندلر را هم بخوانيد (با وجود اينكه تعدادي از آنها مثل «خواب گران» روايت اول شخص)، احتمالا كمتر چيز دندان‌گير و به درد بخوري راجع به گذشته او مي‌توانيد پيدا كنيد.

ما درباره او فقط در اين حد مي‌دانيم كه چند سال دارد (حدود 40 سال)، چه قد و قامتي دارد (185 سانتي‌‌‌متر) و اينكه چند سالي توي دانشگاه پرسه مي‌زده و مدتي وكيل و بازرس شركت بيمه بوده است و هر وقت لازم مي‌شده يكه بزن مي‌شده و اطلاعاتي از اين قبيل كه فقط به درد ثبت در پرونده‌هاي «ثبت احوال» مي‌خورند.

ما از دردها و زخم‌هاي مارلو كه در هيچ دفتري ثبت نمي‌شوند، خبر نداريم. انگار او هميشه تنها بوده است. در داستان‌ها حتي اشاره‌اي به اينكه او پدر و مادر يا خانواده‌اي داشته باشد، نمي‌‌شود. دستياري هم ندارد و هميشه تنها اين‌ور و آن‌ور مي‌رود. هيچ وقت هم به اين در و آن در نمي‌زند تا كسي پيدا شود كه دركش كند و اين نقطه غبطه‌برانگيز در مورد اوست.

 در واقع مارلو تركيب پيچيده‌اي بود از احساسات و خويشتن‌داري. با آنكه زن‌ها را عميقا مي‌ستود اما هيچ‌گاه اين شور را در ظاهر پس نمي‌داد. گفته واتسون درباره شرلوك هولمز در مورد او هم صادق است: «براي ذهن سرد و دقيق ولي بسيار متعادل او، همه احساسات و عواطف مخصوصا عشق، چيز ناخوشايندي بود».

فيليپ مارلو هنوز آنجا ـ كنار پنجره دفتر كارش در بلوار هاليوود ـ با باراني بلند ايستاده است؛ با سيگاري در گوشه لب‌هايش كه ميان او و مابقي عالم پرده‌اي از دود كشيده. تنها منبع روشنايي آن اطراف، نور منقطع نئوني است كه روشن و خاموش مي‌شود. وقتي روشن مي‌شود سايه‌هاي كركره را روي صورت سخت و گرفته مارلو مي‌اندازد و وقتي خاموش مي‌شود همه چيز را در كام تاريكي فرو مي‌برد.

* تيتر مطلب نام مجموعه كاريكاتوري است از محسن نوري نجفي
** جمله از نيچه است.

تاریخ ورود خبر: 30 خرداد 1386 ساعت 08:53
تاریخ تایید: 30 خرداد 1386 ساعت 13:22
تاریخ به روز رسانی: 30 خرداد 1386 ساعت 13:18
لینک خبر: http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=25664