Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انديشه
 
محافظه كاري آمريكايي؛ آخرين كتاب فوكوياما
انديشه‌سياسی- كنت اندرسون-ترجمه و تلخيص ساسان گلفر:
تأثيري كه نومحافظه‌كاري در سياست خارجي آمريكا برجاي گذاشته، واكنش چندان پرشوري در خارج از ايالات متحده برنينگيخته است.

شكست آن در آوردن صلح و دموكراسي به عراق، اكنون به موجي از انتقادات درخود آمريكا، حتي درون مقامات سياسي نظام موجود، دامن زده است. رويگرداني در بالاترين سطح را در مورد فرانسيس‌فوكوياما مي‌توان ديد. نويسنده «پايان تاريخ» و «آخرين انسان»(1992)- سرود پيروزي سرمايه‌داري كه به متن رسمي نومحافظه‌كاري در دهه 1990 تبديل شد در كتاب تازه‌اش، «بعد از محافظه‌كاران»، با شرح جزء به جزء گذار از حكومت كلينتون به حكومت جورج دبليو بوش به اين بحث مي‌پردازد كه در پافشاري بر استدلال به سود جنگ در عراق، اصول محافظه‌كاري به صورتي نظام‌مند زيرپا گذشته شده‌است و ديگر اين كه اقدام وسيع‌تر براي مبارزه با تروريسم نه تنها از جانب جنگ صدمه ديده بلكه به خاطر پروژه محافظه‌كاران براي اصلاحات دموكراتيك در خاورميانه دچار آسيب شده است. وي استدلال مي‌كند كه شكست اين پروژه‌ها پديده‌اي است كه كمتر به خاورميانه مربوط مي‌شود تا به زمينه‌اي توأم با سردرگمي مسلمانان در غرب به ويژه در اروپاي غربي. فوكوياما درجمع‌بندي، پيشنهاد مي‌كند كه سياست خارجي نومحافظه‌كاران با چيزي جايگزين شود كه وي آن را «ويلسونيزم واقع‌گرايانه» مي‌نامد.

 مباحثات بر سر كتاب تازه فوكوياما محدود به محافل متفكران محافظه‌كار نمانده است. اندكي بعد از انتشار اين كتاب، كاخ سفيد هم وارد مرافعه شد و با ارسال نامه‌هايي الكترونيكي به تضاد ميان اظهارات گذشته فوكوياما و مواضعي كه در كتاب تازه‌اش اتخاذ كرده است، اشاره و مخصوصاً پشتيباني او از توسل به زور براي سرنگون ساختن صدام حسين در سال 1988 را يادآوري كرد.

همان‌طور كه تادليندبرگ، سردبير بخش سياست انستيتو هوور، خاطرنشان كرده، تشكيلات حكومتي بوش «از آثار فوكوياما بيش از هر متفكر در قيد حيات ديگري تأثيرپذيرفته است». در بيرون از گود، مفسران و يادداشت نويسان ليبرال ايالات متحده نشسته‌اند و با ژستي حق به جانب، از مشاهده فروپاشي محافظه‌كاران بر مبناي ايدئولوژيك سياست خارجي دولت بوش در پوست نمي‌گنجند. آغاز گر «پايان تاريخ» و «آخرين انسان» مقاله‌اي بود كه فوكوياما در موسسه Rand، ناب‌ترين هسته مشاوران متفكر جنگ سرد، نوشت. در اين مقاله كه در اوج پيروي و هنگام فروپاشي كمونيسم شوروي نوشته شده، چنين استدلال مي‌شود كه لحظه‌اي تاريخي فرا رسيده است كه خود تاريخ لااقل «تاريخ» به آن مفهوم كه در بحث‌هاي اصولي بر سر ايدئولوژي سياسي مورد نظر است- اساساً به پايان رسيده است.

دموكراسي ليبرال، سرمايه‌داري مبتني بر بازارو دولت رفاه پيروز شده‌اند چون هم به لحاظ اصولي صحيح هستند و هم در عمل درستي آن‌ها به اثبات رسيده است، در حالي‌كه رقباي تماميت‌خواه و جمع‌گراي قرن بيستمي آن‌(كمونيسم، نازيسم و فاشيسم) همه درعمل از صحنه حذف شده‌اند.

 بدين ترتيب «پايان تاريخ» گفتاري است در باب به آخر خط رسيدن جايگزين‌هاي سرمايه‌داري دموكراتيك ليبرال، يا لااقل آن جايگزين‌هايي كه از پروژه مدرنيزاسيون برخاسته‌اند. در اين كتاب احتمال چالش از خارج از قلمرو مدرنيته، به آن مفهوم كه در غرب مورد نظر است، در نظر گرفته نشده است. در مورد اسلام نيز به اشاره‌اي گذرا اكتفا شده است.

 بيشتر خشمي كه نومحافظه‌كاران و متفكران دستگاه دولتي بوش نسبت به فوكوياما دارند از اين ناشي شده كه فوكوياما در «بعد ازنومحافظه‌كاران» قصد دارد بگويد تصور غلطي به وجود آمده است كه «پايان تاريخ» بيانيه‌اي جهانشمول و به وسعت تاريخ جهان است و محدود به ايدئولوژي‌هاي مدرنيته نيست. فوكوياما در كتاب تازه خود حرفش را پس نمي‌گيرد و ادعايش اين است كه نوشته‌هاي او درست خوانده نشده است. وي مي‌گويد كه بحث او هرگز قرار نبوده جهانشمول باشد و خطاي نومحافظه‌كاران اين است كه نتوانسته‌اند مرزهاي سياست ارتقاي دموكراسي و ليبراليزم را در خاورميانه تشخيص دهند.

 نومحافظه‌كاران در سال‌هاي پس از انتشار «پايان تاريخ» در سياست خارجي خود ازاين تفكر پيروي كرده‌اند كه ارزش‌ها و نهادهاي اساسي دموكراسي، حقوق بشر، ليبراليزم، بازار آزاد و آزادي زنان در سراسر جهان پذيرفته است و جاي بحث ندارد. فوكوياما خودش اين را رد كرده است. در «اعتماد: فضايل اجتماعي و خلق ثروت» (1996) ارزش‌هاي اجتماعي خاصي كه سرمايه‌داري ليبرال را امكان‌پذير مي‌سازد، رد كرده و در «كشور سازي: حكومت و نظم جهاني در قرن بيست و يكم»(2004) به مشكل كشورهاي شكست خورده پرداخته و در «آينده پس از انسان: پيامدهاي انقلاب بيوتكنولوژي»(2003) اين بحث را در نظر گرفته است كه چگونه مي‌توان از آينده‌اي كابوس گونه براي جامعه مدرن اجتناب كرد.

 در سال‌هاي آغاز دولت بوش، از آن‌جا كه به نظر مي‌رسيد ليبرال‌ها و محافظه‌كارها بيشتر و بيشتر به سوي قطبي شدن پيش مي‌روند، فوكوياما و ساير متفكران محافظه‌كار، شروع به تعيين حال و هوا و جو تشكيلات دولت كردند. در همين زمان، همان‌طور كه اكنون مي‌دانيم، روشنفكراني با عقايد بسيار متفاوت در نقاط ديگر جهان به كار خود مشغول بودند.

 آن‌ها نيز انديشه‌هايي سياسي براي جهان داشتند، اما انديشه‌هاي آن‌ها رؤيا بود و نه مربوط به پايان تاريخ. اين انديشه‌ها به نوزايي و از سرگيري خط سير طولاني اسلام مربوط به مي‌شد كه درجريان چند قرن توسعه غرب متوقف مانده بود و وضعيت جهاني جمعيت در دوران معاصر جان تازه‌اي به آن داد. چالش واقعي سياست خارجي نومحافظه‌كاران نه ازجانب ليبرال‌هاي كنار رودخانه «پتوماك» واشنگتن، كه از سوي نئوكرات‌هاي مسلح دنياي قديم بود.

پروژه اسلام‌گرايي با بينشي متناقض‌نما نسبت به تاريخ همراه بود كه همزمان قديمي و جديد به نظر مي‌رسيد؛ از لحاظ صف‌آرايي، دكترين‌هاي اسلامي كهن، پيشامدرن است اما ازنظر استفاده به شدت گزينشي از آن‌ها، پسامدرن است؛ مفاهيمي را از قلب انديشه غربي وام مي‌‌گيرد (كثرت‌گرايي فرهنگي، ضديت با استعمار، احساس رنجش) اما آن را در خدمت يك جايگزين راديكال براي سرمايه‌داري ليبرال سكولار قرار مي‌دهد. اسلام‌گراها مانند خود فوكوياما يك ايدئولوژي آخرزماني دارند؛ اما ايدئولوژي آن‌ها سكولارو دموكراتيك جهاني مبتني بر جامعه مدني نيست، بلكه بر امت جهاني، چنان‌كه در قرآن آمده، مبتني است.

بينش اسلام‌گرا در دوران مهمي از تاريخ در غرب تقريباً نامشهود بود، اگرچه در اين زمان در حال بسط بود. مخاطبان اين بينش كه به زباني ديگر، بيشتر عربي تا انگليسي، بيان مي‌شد، در ميان محافل فكري واشنگتن نبودند، بلكه بازماندگان از مدرنيته در جوامع مهاجر شهرهاي اروپا بودند. تفوق جايگزين اسلام‌گرا آزموني براي هر دو انديشه ليبرال و نومحافظه‌كار است و كتاب «بعد از نومحافظه‌كاران» را مي‌توان واكنشي غيرمستقيم نسبت به آن دانست، از آن نوع كه سعي مي‌كند تا سياست خارجي آمريكا را در مسيري تازه قرار دهد.

 تاريخچه نو محافظه‌كاري كه در كتاب ارائه مي‌شود، هم از درون و هم از نظر رابطه آن با ساير رويكردهاي آمريكا نسبت به سياست ‌خارجي، بسيار بي‌‌طرفانه و معقول است.

 فوكوياما مي‌گويد: نومحافظه‌كاري به مثابه يك دكترين سياسي عملي، يكي از چهار رويكرد اصلي سياست خارجي آمريكا است. سه رويكرد عبارتند از: اول، واقع‌گرايي در قالب كيسينجر، كه تأكيد آن بر قدرت و ثبات است و تمايل به كم اهميت جلوه دادن ماهيت دروني ساير رژيم‌ها دارد؛ دوم، جهاني‌نگري ليبرال، كه اميدوار است از سياست قدرت فراتر رود و به سوي «يك نظام بين‌المللي مبتني بر قانون و نهادها» حركت كند؛ و سرانجام، به عبارتي كه «والتر راسل ميد» بر زبان آورده، ملي‌گرايي جكسوني كه تمايل به نگرشي مرتبط با امنيت نسبت به منافع ملي آمريكا و عدم اعتماد به چند‌جانبه‌گرايي دارد.

 نومحافظه‌كاري در مقايسه با ساير اين رويكردها در اين طرح، داراي چه وجه مشخصه‌اي است؟ فوكوياما با پيش كشيدن تعدادي گزاره مرتبط با هم پاسخ مي‌دهد كه به گفته او مبناي ايدئولوژيك، اصل نومحافظه‌كاري را تشكيل مي‌دهد.

به گفته وي، نومحافظه‌كاري به عنوان يك دكترين بسيار خاص براي اخلاقي ساختن سياست‌هاي امنيتي آمريكا در خلال كشمكش‌هاي ايدئولوژيك جنگ سرد ظهور كرد. در اواخر دروان جنگ سرد، نومحافظه‌كاري به عنوان رقيبي آرمان‌گرا براي واقع‌گرايي كيسينجري مطرح شد. به عبارت دقيق‌تر، در مقابل واقع‌گرايي كيسينجري كه توسط نيكسون و جرالدفورد مورد استقبال قرار گرفته بود و دكتريني بود كه كنار آمدن با آن‌چه به طور «اجتناب ناپذير» جذاب است و گسترش كمونيسم را تبليغ مي‌كرد، قرار مي‌گرفت. «انحطاط‌گرايي» مورد حمايت نيكسون به شدت بدبين و كارتر به شدت ساده لوح بود و در نهايت شگفتي و در عين تمسخر اكثريت نخبگان آمريكايي، اعم از بدبين و ساده‌لوح، توسط قهرمان بزرگ جنبش نومحافظه‌كاري، رونالد ريگان، قاطعانه كنار گذاشته شد.

 نكته بعدي كه فوكوياما به آن اشاره كند اين است كه اگرچه نومحافظه‌كاري اهميت زيادي براي «امنيت» در مفهوم كلي پاسداري از آمريكا، هم از قدرت آن و هم از آرمان‌شهر‌هايش، قائل است، به قدرت يا حفظ ثبات در ايالت به ايالت آن، محدود نمي‌شود، بلكه بيشتر اعتقادي به قدرت ايده‌ها، آرمان‌ها و ايدئولوژي به عنوان شرايط لازم براي پيروزي در جنگ سرد است و در اين مفهوم، پاپ ژان پل دوم همان‌قدر براي پيروزي بر كمونيسم لازم بود كه نيروهاي نظامي ناتو.

 سرانجام اين‌كه به گفته فوكوياما، نومحافظه‌كاري تأكيد دارد كه امور داخلي ايالات متحده ‌ـ تعهد به دموكراسي، حقوق بشر و ارزش‌هاي ليبرال شاخص‌هاي كلي رفتار خارجي هستند و براساس اين شاخص‌ها، اگرچه بعضي از آن‌ها مبهم هستند، مي‌توان تمايل دولت به جنگ يا صلح را پيش‌بيني كرد. و نومحافظه‌كاري پيوندي ميان باور به اعتبار جهاني و جذابيت آرمان‌هاي آمريكايي را با باور به همان اندازه سفت و سخت استثنايي بودن آمريكا برقرار مي‌كنند و هر دو را همزمان در نظر دارند.

 نومحافظه‌كاري بعد ازجنگ سرد بر مشروعيت ويژه قدرت آمريكا پافشاري كرده است و در مورد استفاده از اين قدرت براي اهداف اخلاقي و آرماني هيچ پروايي ندارد. گاهي اوقات اين اهداف مستقيماً امنيت ايالات متحده را در بردارند، چنان‌كه در مورد خود جنگ سرد مي‌توان مشاهده كرد. گاهي اوقات از زور براي دفاع از گزاره‌هاي اساسي نظم بين‌المللي استفاده مي‌شود، چنان‌كه در دفاع از كويت در نخستين جنگ خليج فارس اتفاق افتاد. از ديدگاه نومحافظه‌كاران، آمريكا صرفاً به دلايل اخلاقي بايد در گستره بين‌المللي دست به اقدام بزند، اگرچه امنيت آن در معرض خطر مستقيم نباشد، بدين ترتيب نومحافظه‌كاران بودند كه دست به اقدام نظامي، گاهي موفق و گاهي غيرموفق، در سومالي، بوسني، ‌هائيتي، رواندا، تيمور شرقي، كوزوو و امروزه در دارفور زده‌اند.

 فوكوياما خاطر نشان مي‌كند كه نومحافظه‌كاري با واقع‌گرايي آمريكايي از نظر شكاكيت نسبت به نهادهاي بين‌المللي - دست كم آن‌هايي كه مانند سازمان ملل متحدد فراتر از چند جانبه‌گرايي با مركزيت چند دولت خاص مي‌روند و ديدگاه‌هايي والاتر از حاكميت جهاني دارند- اشتراك دارد.

 فوكوياما گزاره‌اي نهايي درباره نومحافظه‌كاري مطرح مي‌كند كه در بحث او درباره خيانتي كه در جنگ عراق نسبت به اصول نومحافظه‌كاري صورت گرفته، اساسي است. البته اين گزاره‌ بيشتر مبتني بر تجربيات سياست داخلي است تا روابط بين‌المللي.

وي آن را «بي‌اعتمادي عميق نسبت به پروژه‌هاي مهندسي اجتماعي» مي‌نامد. وي مي‌نويسد كه (انتقاد) پيامدهاي ناخواسته تلاش‌هاي بلندپروازانه در زمينه برنامه‌ريزي اجتماعي «مضموني بوده كه هميشه در آثار نومحافظه‌كاران حضور داشته است و البته اين مضمون حلقه واسطي ميان منتقدان استالينيسم در دهه 1940 و شكاكان نسبت به شعار «جامعه بزرگ» دهه 1960است». نيم دوجين گزاره‌اي كه او ذكر مي‌كند در زمينه درس‌هايي كه از پيروزي در جنگ سردگرفته شده است، با يكديگر همخواني دارند. اما او مي‌پرسد اين درس‌ها تا چه اندازه راهنماي صحيحي براي مورد جنگ در عراق و به طور كلي «جنگ» عليه تروريسم مي‌توانند باشند؟ آيا آن‌ها بيشتر دستاويزي براي يك جنگ نادرست و معادلي ايدئولوژيك براي تمايل ژنرال‌ها به در پيش گرفتن تاكتيك‌هاي استفاده شده در نبرد قبلي نيست كه اغلب به نتايج فاجعه‌باري منجر مي‌شود؟ گزاره نهايي وي معطوف به ناكارايي ديدگاه جهاني نومحافظه‌كاران مي‌شود: اين باور كه پياده كردن دموكراسي درعراق به سادگي با توسل به ابزارهاي بيروني بر كنار كردن يك ديكتاتور با توسل به زور امكان‌پذير است و مي‌توان آن را بدون پيامدهاي منفي پيش‌بيني نشده پي‌گيري كرد.

 به گفته فوكوياما برداشت غلط از اصول نومحافظه‌كاري، دولت بوش را برآن داشته است تا جنگ آخر- يعني نبرد عليه كمونيسم - را تكرار كند، با اين اعتقاد اشتباه كه جنگ عراق اساساً همان نتيجه را در پي دارد و خواسته فروخورده اجتماعي و فرهنگي براي دموكراسي، سرمايه‌دراي، جامعه‌مدني و حاكميت قانون را از نهان بيرون مي‌آورد.

 بايد به صراحت گفت كه فشار اجتماعي و فرهنگي براي دستيابي به دموكراسي و موارد ديگر در اروپاي شرقي حاصل شرايطي بود كه در بلند مدت برقرار بوده و در خاورميانه عربي وجود نداشته است. بدين ترتيب، ايالات متحده با آزاد ساختن يك كشور از قيد ديكتاتور، درها را براي نيروهاي فرقه‌گرا، قبيله‌اي و ساير عوامل خشونت و جنگ داخلي- بالقوه - باز كرده است. اين پيامدها پيش‌بيني نشده بود؛ چون نومحافظه‌كاران، نمونه خود رااز فرهنگي اساساً غربي در اروپا و در حوزه مدرنيته گرفته بودند.

 در مورد اين جنبه از بحث‌ فوكوياما گاهي انتقاد غيرمنصفانه‌اي وارد مي‌شود كه او نسبت به جهان عرب ديدگاه‌هاي نژادپرستانه دارد و آن را از نژادي پست و فاقد قانون مي‌داند. اما آن‌چه او مي‌گويد درواقع هشداري واقع‌گرايانه نسبت به اقدام اخلاق‌گرايانه است.

 دراين مورد لازم است توجه شود كه دموكراسي ليبرال از خاستگاه اجتماعي و فرهنگي بلندمدت خاصي بر مي‌خيزد و نمي‌توان صرفاً با اتكا به انتخابات به آن دست يافت و نيز اين‌كه خود دموكراسي حتي در صورت وجود يك شرايط شكننده اجتماعي است و شرايطي كه در آن پاگرفته، ممكن است بسيار سريع‌تر از زماني‌ كه صرف ايجاد آن شده، از بين برود.

 خداحافظي فوكوياما با همراهان اسلحه در دست سابقش چه تأثيري در مباحث مربوط به جنگ عراق برجا مي‌گذارد؟ در جناح چپ، بسياري از آرمان‌گرايي ويلسوني سنتي خود دست كشيده و به واقع‌گرايي ميان مايه‌اي كه معولاً به راست منتسب مي‌شد، روي آورده‌اند و مخالفت آن‌ها با جنگ عراق نه از نظر مشروعيت آن، بلكه از اين جهت است كه نتوانسته به اهدافش دست يابد و خطرهاي بدتري به وجود آورده است؛ اما دراين ميان كارهاي شريرانه صدام را ناديده مي‌گيرند. فوكوياما استدلال دومي عليه جنگ عراق و عليه اين‌كه سياست تغيير رژيم، جنگ با تروريسم قلمداد شود، ارائه مي‌دهد. او بر مبناي آثار نويسندگاني مانند اليويه‌روآ، استدلال مي‌كند كه تغيير رژيم دموكراتيك در خاورميانه را نبايد به افراطي‌گري و تروريسم نسبت داد؛چون اين پديده از خاورميانه نشات نگرفته است، بلكه به مسئله مسلمانان غرب و رويارويي آن‌ها با از دست رفتن هويت مربوط مي‌شود. حتي با اين فرض كه استراتژي تغيير رژيم بتواند عراق را با ثبات سازد، پيشگامان اجتماعي تروريسم را درآن‌جا نمي‌توان يافت. اين افراد از مكان‌هايي آمده‌اند كه نيروي نظامي نمي‌تواند به آن حمله كند:‌هامبورگ، لندن و حومه‌هاي پاريس. بنابراين پديده تروريسم يك معضل منطقه‌اي، سياسي يا حتي جامعه‌شناسانه نيست، بلكه انباشت موارد روانشناسي فردي است؛ روي هم انباشته شدن موارد مشترك و با اين حال به شدت فردي رنجش و احساس مستثني شدن و جست‌جوي انسجام اجتماعي و اقتصادي مسلمانان و به ويژه يكپارچگي مسلمانان طبقه متوسط در درون مدرنيته تكثر‌گراي اروپايي. حتي اگر محل تولد هواپيما‌ربايان 11سپتامبر عربستان سعودي و مصر باشد، اين استدلال به قوت خود باقي است كه شكل‌گيري روحيه جهادگراي آن‌ها در اروپاي غربي صورت گرفته است. از اين نظر دولت بوش جنگي را درجايي غلط به راه انداخته است و منطقه و كشوري را به اشتباه نشانه گرفته است.

 آخرين بحث فوكوياما، پاسخي است به اين‌كه سياست پسانومحافظه‌كاري چه بايد باشد و البته اين مطلب به اندازه انتقادهاي او در فصل‌هاي قبلي جذاب نيست؛ وي به دنبال يك پارادايم تازه در سياست خارجي است، يك نوع جهان‌گرايي ليبرال سرسختانه كه وي آن را «ويلسونيزم واقع‌گرايانه» مي‌نامد. ابتدا پيشنهاد مي‌كند كه ايالات متحده بايد «به سوي يك جهان چند جانبه‌گرا برود كه تأكيد خاصي بر سازمان ملل متحد نمي‌گذارد». دوم، فوكوياما معتقد است كه هدف سياست خارجي «نبايد فراتر از حق حاكميت و سياست قدرت برود، بلكه بايد آن را در حدود عرفي سامان بخشد».آن چه فوكوياما شرح مي‌دهد، در عمل همان مسلك آشناي جهان وطني ليبرال است كه تأكيد آن روي سازمان‌هاي بين‌المللي موجود اندكي كمتر است.

 فرانسيس فوكوياما در«بعد از نومحافظه‌كاران» تحليل دقيق و مفصل و هوشمندانه‌اي پرداخته است در باب اين‌كه ديدگاه نومحافظه‌كاران در كجا به راه خطا رفته، تضادهاي دروني آن چيست و دركجا موارد تشابه تاريخي غلط مبناي تكرار جنگ سرد شده است. كتاب او تندوتيز و زيركانه نوشته شده است، هرچند در نهايت تا آن اندازه كه خودش مي‌پندارد، ويران كننده نيست. درمقابل، جايگزين‌هايي كه پيشنهاد مي‌كند و عنوان «ويلسونيزم واقع‌گرايانه» بر آن نهاده شده، صرفاً ترجيح يك مسلك جهان‌وطني بي‌خاصيت است. متأسفانه، روزگار سختي است كه هيچ راه حل جايگزيني وجود ندارد 

 
تايم 2 نوامبر 2006

تاریخ درج: 5 آذر 1385 ساعت 19:25 تاریخ تایید: 7 آذر 1385 ساعت 19:54 تاریخ به روز رسانی: 7 آذر 1385 ساعت 19:53
 
مطالب مرتبط
نهمین شماره از خردنامه همشهری منتشر شد «نامحافظه‌كاري» در تبيين «محافظه‌كاري» آتن یا اورشلیم؟ نگهداشت امر بوده بی ریشه در ایران، ریشه دار در غرب بنيان‌هاي نظري ليبراليسم و محافظه كاري درايران وغرب دين مارا كجا مي برند برك، هايك؛ محافظه‌كاري، ليبراليسم محافظه‌كاري در گفتگو با دكتر سيد جواد طباطبايي محافظه كاري در عصر مشروطه محافظه كاري سياسي ايرانيان از آغاز تا عصر مشروطه محافظه‌كاري ايراني محافظه‌كار ليبرال را سرزنش مي‌كند مفاهيم: محافظه كاري چيست؟ سيري در گونه‌هاي محافظه كاري نگاهي به تاريخ ضد روشنگري آراي يك نظريه پرداز ديكتاتوري سياسي انديشه هاي يورگان گئورگ هامان تاريخ محافظه‌كاري و چهار نحله فكري خاستگاه انديشه محافظه‌كاري چرا محافظه‌كار نيستم ؛ مقاله‌اي از هايك چرا هايك محافظه‌كار است؟ درباره محافظه كار بودن درباره محافظه كاري و سنت كارل اشميت و تناقضات ليبرال دموكراسي
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است