شاعران- محمدجواد آسمان :
زندهياد قيصر امينپور، زماني گفته بود: «كساني كه محضر سيدحسن را درك نكردهاند و فقط از راه شعرش با وي آشنا خواهند شد، بخش بزرگي از امكان شناخت مرتبه او را از دست دادهاند».
حالا حكايت ماست؛ در گوشهاي از اصفهان، مرد بزرگ اما فروتني زندگي ميكند كه دانستن درباره شعر دلنشين او، تنها گوشهاي از سلوك شاعرانهاش را بر ما كشف ميكند. حال در مجالي چنين، از همان شعر هم چه مايه ميتوان گفت و شنيد؟ پس بايد گزيدهتر گفت و به ناگزير، كليتر. مهدي ملكيدولتآبادي شاعري است كه زندگي را زيسته است؛ «فيكبد» زندگي را زيسته است.
از آنهايي است كه با تصميم قبلي شاعر نشده و تشاعر هم بلد نيست. و طرفه اينكه شاعر است و رندي نميداند. همه عمرش را به درودگري گذرانده اما نه درود بيجايي گفته و نه گمان ميكنم بيبغض، بدرودي گفته باشد. به تعبير حسين منزوي، براي شاعري، سهم دردش را از روزگار گرفته. از آنهايي است كه در خوابگردي زندگي يك روز چشم واكرده و ديده ميوه روزياش را از شجره خاصالخاص درد چيده و چشيده و شاعر است.
يكهو ديده كه عمري شاعر بوده است و شايد همين نكته از خاميهاي مرحله طلب بركنارش داشته. القصه، در توفيق شعر منشوروار مهدي ملكيدولتآبادي رازي هست كه سايه برپسند عام و خاص انداخته و آن، حس و غمي است، عاطفه سرشاري است كه واسطه عقد ديگر عناصر برجسته شعري اوست. و باز، تنها آن كه شاعر ما را ديده و شناخته باشد درمييابد كه اين هنر، بيخود از شعر او سرنزده است. اگر ملكي با حديث نفس معمولش غوغا ميكند، هم از آن روست كه او به واقع، همواره مويرگي از شريان همين اجتماع دوروبر بوده و خود را از آن منقطع فرض نكرده؛ استضعاف كشيده مثل عموم؛ هشتسال جنگيده مثل عموم، و مرحبا كه با اين همه، درد مختصات بشرياش را، خطوط پيشاني منِِ بشرياش را، جلوي چشم داشته بيآنكه به ژستهاي دروغين دچار شود.
اينكه ترجيع سخنم مدام حول شخصيت شاعر ميگردد، به خاطر اهميتي است كه براي سلوك شاعرانه قائلم و ايمان كامل به دخالت برجستهاش در «شدن» شعر را از رسائل نيما دارم. عاطفه سرشار، اما رستخيز يگانه شعر مهدي ملكي نيست. سرشت شعر او با مضمون سرشته شده است و حرف مضمونهايش همين حرفهاي هرروزه زندگي است؛ بدون آنكه در سطح بماند. او به سراغ مضمونسازيهاي صرفا هنري يا صرفا خيالي بيارتباط با مسائل زندگي بشر امروز نميرود.
حرفهاي امروزي مضامين اشعار ملكي را ناگهان تصاويري امروزي هم همراهي ميكنند و آنگاه چه تصاوير بديع و معركهاي هم. ولي اغلب شايد زبان آركاييك، حصار ذهن پرنده شاعر ميشود تا مناظري در حدود كشف شدهتر را نشانمان بدهد وگرنه حتي جبر و اختيار، حسرت و بيم و اميد، ابنالوقت بودن و دم را غنيمت شمردن، معماي هستي و مرگ و تنهايي هم به خودي خود مسائلي هستند كه امروزيتر از آنها نميتوان يافت. تا از زبان گفتيم، اين را هم بگوييم كه مهدي ملكي همان زبان كهن را مثل موم در مشت دارد و گاهي چنان به ظرافت، عسل تركيبات و اصطلاحات امروزي را در آن ميآميزد كه هوش از سر آدمي ميپرد.
دلبستگي به جغرافياي گذشته با حضور قاطع اسطورهها در شعر ملكي برجسته شده است و در اين ميان، جولان شخصيتهاي شاهنامه پررنگتر و چشمگيرتر است. او با چيرهدستي، موقعيتها، فضاها، رفتارها و تصاوير پيرامونش را با موارد اسطورهاي انطباق ميدهد و با ياري گرفتن از ذهنيات مخاطب، بخشي از گفتنيها را بيآنكه بگويد ميگويد. گاهي داوريهاي پيشداشته ذهني را نزد مخاطب به هم ميريزد و خوانشي ديگر از داستاني كهن به دست ميدهد.
در اين عرصات، همذاتپنداري شاعر با عناصر و شخصيتهاي اسطورهاي، مواد حسي لازم را نيز براي شعر او فراهم ميكند. در اشعار مهدي ملكي، به معناي شعر دهه هفتادي نميتوان روايت و فرم يافت اما شعرهاي او عموما از «موضوع» يا به بيان درستتر «محور عمودي» برخوردارند. گويا او خوب ميداند كه در هر هنگامهاي گرفتار چه دغدغهاي است، در اين دامنه چقدر حرف براي زدن دارد و امكانات زباني و بياني شاعر و شعر، تا چه حد قادر خواهد بود با اين معنا هماهنگ شود. و همينهاست كه شعرش را يكتكه ميكند.
از قضا موسيقي نيز در شعر ملكي جايگاه ويژهاي دارد. او گاهي با تسلط و شيريني، در اوزان كمكاربرد، چنان گردبادي ميانگيزد كه وزن انگار وزن منحصر او ميشود و بس. مهدي ملكي دولتآبادي مزد شاعرياش را از شعرش و دلش گرفته. منزوي بزرگ هم در مقدمهاي كه بر كتاب شعر او «به عمق ماتم تهمينه» نوشته، حق شعر او را گزارده. او برگزيده استاني دومين جشنواره شعر فجر هم بوده اما مانده تا به حق شنيده و شناخته شود ارزش شعرش؛ چه رسد به خودش...!
برده مرا با خود اين درد، آنسوتر از بيقراري
اينك من و بيشكيبي، اينك من و بردباري
انگار دستي دمادم چون دست بيرحم تاريخ
چنگيز پاشيده در من با تيغهاي تتاري
چون جنگلي پردرختم، در من ولي هر درختي
يك اصله خنجر كه رفتهست خونريز و جانكاه و كاري
گويي كه صد چشم در من باز است و در هر كدامش
تيرگزي رخنه كرده... ميسوزم اسفندياري
شهري عزادارم امشب، هر گوشهام، هر گذارم
صد مادر داغديده، صد حجله سوگواري
دارم تن آشوب دردي، دارم جگرسوز آهي
دردي فراسوي مردن، آهي فراسوي زاري
پيش شما آيينه بدناميام امشب
چون لحظههاي سرخوش خياميام امشب
يك شيشه مي چون اشك عاشق صاف ميخواهم
تا بشكند تنگ سفال خاميام امشب
چون قايقي بيسرنشين زنجيري موجم
اوجم، فرودم، روح ناآراميام امشب
جامي دگر پركن از اين معجون كه ميخواهم
پايان دهم بر قصه ناكاميام امشب
بگذار تكفيرم كند هركس كه ميخواهد
بگذار هشياري نباشد حاميام امشب
چون تاك بر دار مجازاتم بياويز و
جامي دگر پركن اگر اعداميام امشب
كودك! تو جور دگرباش؛ يك نسل از من گذشته
از پارهپارهشدنها از زخمخوردن گذشته
چون موم باش اين زمانه، هر لحظه شكلي عوض كن
دوران مفرغ به سر شد هنگام آهن گذشته
اينجا اگر سبز باشي آماج تيغ بلايي
خاري به چشم زمان شو، فصل شكفتن گذشته
اين نقش گلها كه بيني، جاپاي سرخ بهار است
وقتي كه با پاي زخمي از كوي و برزن گذشته
آزادگي چون فسيلي در قعر گور آرميده
دور شجاعت سرآمد، عهد تهمتن گذشته
در بيخيالي منيژه بر مركبي از تجمل
عمريست با صد افاده از چاه بيژن گذشته
با ديگران هرچه شد باش، زنداني قلب خود باش
ديگر زمان قديم از خود گذشتن گذشته
دور صلاح است و سازش، آسايش است و نوازش
در بحر لالا بيارام، رود تتنتن گذشته
آيينهام پيش رويت؛ بيهودهاي كه به جاده
هرچند از پا فتاده، عمرش به رفتن گذشته
دلدادگي را رها كن، نقد دلت را نگهدار
گاه گرفتن رسيده، وقت سپردن گذشته
هر لحظه آيينهواري ميآيد از روبهرويم
دل گويد او را به چنگ آر... ميگويم از من گذشته!
به ناي خسته، دل شكسته، غزل بخوانم؟ نميتوانم
نميتوانم غزل بخوانم، نميتوانم، نميتوانم
و دوست دارم كه روح خود را شبيه تيري در آسمانها
روانه سازم... شكسته پيشاني كمانم، نميتوانم
مسافري خسته را شبيهم، چگونه راهي شوم از اينجا؟
عصا ندارم، عجيب فرسوده استخوانم، نميتوانم
چه خواهي از من پياده آيم؟! كه ديگر استادن خودم را
ز ناتواني وبال اينم، وبال آنم، نميتوانم
بهچاهافتادهاي غريبم، چگونه بالا بيايم اكنون؟
كه رفتهاند آن همه به ظاهر برادرانم، نميتوانم
اگرچه نايم هميشه خستهست، اگرچه دل تا ابد شكستهست
دوباره بايد غزل بخوانم، چرا نخوانم؟ نميتوانم