انديشهسياسی- مسعود سوري:
محافظهكاران، درجهان، در يك نكته مشتركند: دفاع از حفظ وضع موجود، دفاع از وضعيت فعلي و حسرت نوستالژيك نسبت به گذشته و مخالفت با مدرنيته، شعارهاي مدرنيت و اصول و مظاهرش.
با اين حال محافظهكاري در اروپا و آمريكا با محافظهكاري در آسيا و شرق تفاوت دارد.
محافظهكاري در آسيا وجهي آسماني دارد و بيشتر شاكلهاي مذهبي و ايدئولوژيك دارد، اما محافظهكاري در اروپا زميني است و غيرايدئولوژيك و بيشتر خواهان دفاع از سنتها و گذشته است. در اروپا و غرب چهار نحله فكري پيرامون محافظهكاري وجود دارد كه همگي در دفاع از گذشته و مخالفت با مدرنيته مشتركند، اما خاستگاه آنها و دليل وجودي آنها تفاوت دارد.
نحله اول، خاستگاهي سياسي و اروپايي دارد و دليل شكلگيري آن، مخالفت با تحولات انقلاب فرانسه است. اين شكل از محافظهكاري تلاشي جدي براي مقابله با امواج انقلاب فرانسه در اروپا، آمريكا و آفريقا و آسيا بود و تلاشي براي بياعتبار كردن شعارهاي انقلاب فرانسه كه در آزادي، برابري و برادري خلاصه ميشد.
زمانيكه انقلاب فرانسه شكل گرفت و پس از انحراف در آن وپيدايش بناپارت و بناپارتيسم، ناپلئون با تمسكجويي به شعارهاي انقلاب با رويكردي استعماري تلاش كرد رقابت فرانسه با ساير امپراتوريها به ويژه انگلستان را در مرحله نخست و پروس، روسيه، عثماني و اتريش –مجارستان در مرحله دوم را به نفع پاريس و با پيروزي فرانسه به پايان برساند. اين هدف به ويژه در اروپا تلاش ميكرد اولويت انگلستان در حوزه سياسي و رقابت با فرانسه را از بين ببرد و با گسترش شعارهاي جذاب انقلاب به كشورهاي اروپاي مركزي و آسيا و آفريقا، از حوزه مستعمراتي انگليس بكاهد.
اين رويكرد عليه ساير امپراتوريها نيز در اروپاي شرقي و مركزي دنبال ميشد اما وجه ضدانگليسي آن خيلي قويتر بود. در چنين شرايطي ادموند برك فيلسوف سياسي انگليسي به مقابله با شعارهاي انقلاب فرانسه برخاست و براي دفاع از ارزشهاي سياست انگليس در برابر انقلاب فرانسه سبكي را پايهگذاري كرد كه به محافظهكاري شهرت يافت.
چكيده نظريه او حمله به مدرنيسم سياسي انقلاب فرانسه و شعارهاي انقلابي برخاسته از آن بود. او با زير سئوال بردن آزادي، برابري و برادري؛ آنها را دست نيافتني ميدانست و معتقد بود آنچه از گذشته و گذشتگان به ما رسيده در حوزه سياست و اقتصاد و فرهنگ عملكرد بهتري نسبت به آزادي و برادري و برابري دارد. برك سنتهاي اشرافي، سياسي و سلطنتي و حكومتي انگلستان را عصاره تاريخ اين كشور ميدانست و معتقد بود چون در طول زمان شكل گرفتهاند، قابل اطمينانترند.
نحله دوم محافظهكاري، روحي فرهنگي و نگرشي آسماني دارد و برگرفته از تحولات فرهنگي، اقتصادي و سياسي سيصد و سي دوكنشين در حوزه فرهنگي كاتوليك ژرمن بود كه بعدها با اتحاد خود، كشور آلمان را شكل دادند. اين نحله فكري حاصل اتحاد فئودالها و دوكنشينها با كليساي كاتوليك رم بود و تلاشي بود براي عدم اتحاد ژرمنها و تبديل نشدن آنها به يك كشور با ساختاري ملي.
اين نحله فكري كه توسط روشنفكران عمدتاً فرهنگ محور نمايندگي ميشد و به دليل نبود جنبش روشنگري مدرن درآلمان در دانشگاههاي فرايبورگ و براندنبورگ ريشه داشت، مدرنيسم اروپا را به سخره ميگرفت و روش حركتي آنهارا منجر به فنا و پستي ميدانست.
اين شكل از محافظهكاري نسلي از روشنفكران آلماني را شكل داد كه بعدها به افراط و تفريطهاي خطرناكي كشيده شدند. تلاش بيسمارك براي اتحاد سيصد و سي دوكنشين و تشكيل دولت آلمان و تلاش رايش دوم براي تسخير جهان در جنگ اول و رايش سوم در جنگ جهاني دوم از اين نحله فكري محافظهكاري نشات ميگيرد.
افرادي مثل نيچه، هگل و فيخته و ناسيوناليستهاي تندرو در اين كشور براي فرار از سايه سنگين تفكر محافظهكاري در آلمان و براي شكستن اين نحله غني فكري كه در روح آلمانها رسوخ كرده بود، جنگ را تقدس بخشيدند.
اين نحله فكري اگرچه با مرگ بيسمارك از حوزه سياسي خارج شد اما در حوزههاي فرهنگي و فكري هنوز زنده است و اين زنده بودن، آثار مثبت و منفي فراواني داشته است. شكلگيري مكتب فرانكفورت و ماركسيسم آلماني از اين نحله فكري متاثر است.
نحله سوم محافظهكاري در اروپا رويكردي مذهبي-مسيحي دارد. اين نحله فكري ميكوشد تفسير مذهبي از مسيحيت را در اروپا نمايندگي كند. اين نحله در واتيكان است و براي حفظ وضع موجود در حوزههاي فرهنگي و مذهبي ميكوشد و با بسياري از تبعات مدرنيته در اروپا مخالف است. اين نحله فكري در ايتاليا و جنوب اروپا مثل اسپانيا و پرتغال قويتر است و معتقد است دوري انسان از مسيحيت به مرحله خطرناكي رسيده است و انسان در حال به نابودي كشاندن خويش به وسيله تكنولوژي است.

حمله به سقط جنين، مخالفت با طلاق و مخالفت با روابط آزاد و زنان و مردان و مخالفت با نقشهاي زنان در جامعه و كار زنان، دفاع از حريم خانواده و مخالفت با شبيهسازي و هرگونه فعاليتي كه عليه نظام طبيعي و سنتي جامعه است، از اركان اين نحله فكري است. اين نحله فكري در آمريكا نيز قدرت دارد.
نئومحافظهكاراني مثل بوش از اين نحله فكري سيراب ميشوند. تفسير مذهبي بوش و تلاش او براي مذهبي كردن جامعه آمريكا به نظر بسياري ناشي از تأثيرپذيري محافظهكاران آمريكا از اين نحله فكري است. مخالفت با فمينيسم آمريكايي، دفاع از مردسالاري، حمله جدي به همجنسبازي، دفاع از زن به عنوان حافظ حريم خانواده و در نقش مادر خانه نه رئيس و حمله به شعارهاي حزب دموكرات در زمينههاي فرهنگي و اقتصادي و سياسي از مهمترين ويژگيهاي اين نحله فكري در آمريكا است.
اين نحله فكري به شدت نگران فروپاشي تمدن غرب به دليل افراط انسان در رواج اومانيسم در جامعه است.
چهارمين نحله فكري محافظهكاري در اروپا، رويكردي ضدمدرنيتهاي دارد اما شاكله آن فرهنگي-فلسفي است. حمله به مباني فكري فرهنگي ليبراليسم و مدرنيسم مهمترين خصلت اين نحله فكري است.
اين نحله فكري زاييده تحولات مختلف در قرن 20 است و نقاد قدرتمندي عليه تمدن، تجدد، عقل مدرن و انديشه مدرنيته است و به شدت از ارزشهاي اخلاقي و سياسي و سنتهاي گذشته دفاع ميكند و معتقد است هرچه ما در دنياي كنوني ميبينيم ظاهري است و آنچه حقيقت دارد سنتها هستند.
اين نحله فكري از مطلقانگاري، كلگرايي و مطلقگرايي دفاع ميكند و بهشدت مخالف نسبيگرايي به عنوان مادر اثباتگرايي، فلسفه سياسي مدرن و علوم اجتماعي مدرن است و معتقد است اين اثباتگرايي حقيقت را فداي نسبيتها كرده و انسان را دائر مدار طبيعت گردانيده است.
اين نحله فكري به جدايي علم از ارزشها و هنجارها و موضوعات غيرقابل اندازهگيري حمله ميكند و آن را منشاء انحرافي بزرگ در طبيعت و قوانيني ابدي طبيعت ميداند. اين نحله فكري اعتقاد جدي دارد كه با قبول نسبيگرايي كه يكي از بنيانهاي اصلي اثباتگرايي، پوزيتيويسم و مدرنيسم است، عدالت و عقلانيت در جامعه از بين ميرود چرا كه دوري از مطلقگرايي باعث پوچگرايي انسان شده و تكنولوژي را به ابزاري عليه وجدان انسان و طبيعت وي بدل ميكند.
درواقع، نحله فكري چهارم، عصاره سه نحله فكري پيشين است و ميكوشد با كمك گرفتن از ديدگاههاي ماقبل مدرنيسم مانند سقراط، افلاطون و ارسطو به نقد منفي مدرنيته و تبعات مختلف آن بپردازد. اين نحله فكري تلاش ميكند با كمك گرفتن ازنظريات هگل، نيچه، روسو وهابز و اختلاط آن با انديشههاي ماقبل مدرنيته ثابت كند كه مدرنيته در عصر حاضر نه تنها به سنتهاي فلسفه سياسي بياعتنامانده بلكه به اصول و عقايد بنيادي پدران مدرنيته نيز بيتوجهي كرده است.
اين نحله فكري، حقيقت واقعي و راستين را در فلسفه عصر يونان باستان ميداند كه به فلسفه قرون وسطي سرايت كرده است، اما درعصر مدرن پردهاي بر چهره حقيقت در قالبهاي علمي ايجاد شده است و از نظر آن، تنها راه رسيدن به حقيقت پاره كردن اين پرده ضخيم و دلربا است.
اين نحله فكري مدرنيته را سياهترين پردهاي ميداند كه بر چهره حقيقت در طول تاريخ انسان كشيده شده و معقتد است رجوع به نظر مردم غلط است، چرا كه تجدد باعث شده انسان غربي و انسان مدرن نداند چه ميخواهد و به دنبال چيست و نميتواند ميان درست و غلط، خوب و بد و... تميز قائل شود.
در نگرش اين نحله، بحران در تفكر، سير انديشه را در قرن بيستم به شورهزاري تبديل كرده است كه كليت انسان را در بر گرفته است. اين نحله فكري حتي به نحله فكري محافظهكاري نسبيگرايانه ادموند برك نيز اعتقاد ندارد، چرا كه معتقد است اين نوع محافظهكاري به جاي آنكه از حقيقت دفاع كند از سنت دفاع ميكند، در حاليكه سنتها تصادفي هستند و الزاماً بازتاب حقيقت مطلق نيستند. به همين دليل بايد ميان سنت و حقيقت تمايز قائل شد.
اين تفكر، نسبيگرايي را سم ميداند چرا كه نه تنها در عمل در خود تناقض دارد بلكه چون ابزار آن تساهل و تسامح است قابل اعتماد نيست. نيز علمگرايي بيمارياي است كه در ضعف درك و نگرش انسان ريشه دارد و درواقع خودش راحذف ميكند و جهان را بدون تكيهگاه ميسازد.
اين نگرش بين علوم اجتماعي و فلسفه مدرن و ليبراليسم پيوند برقرار ميكند و از آن جهت آن را غلط ميداند كه نابرابرها را برابر جلوه ميدهد. از اين ديدگاه،علوم اجتماعي به جاي آنكه در خدمت كشف حقيقت ذاتي باشند، به دنبال قدرت انسان و تقويت آن و افزايش عمر انسان هستند.
يكي ديگر از جلوه محافظهكاري در نحله چهارم حمله به تجربهگرايي است چراكه براي اثبات خود ملاكهاي غير تجربي را نفي ميكند و همين باعث نسبيگرايي ميشود به گونهاي كه ميتوان نسبيگرايي را فرزند تجربهگرايي مدرنيته دانست.
حمله به اثباتگرايي نيز در اين نحله فكري مهم است. اثباتگرايي معتقد است معرفت علمي معرفتي است كه در علوم طبيعي مدرن معرفت راستين و حقيقي را جستوجو ميكند اما محافظهكاري معتقد است اثباتگرايي با خارج كردن انسان و ارزش و اخلاق از علم باعث فساد آن شده است.
اين نحله فكري به شدت عليه دموكراسي و انديشه سياسي مدرنيته است زيرا دموكراسي به برابري مردم در برابر قانون اعتقاد دارد، در حاليكه فقط فلاسفه هستند كه انحصار معرفت و دانش را دردست دارند و تنها راه براي حل اين معضل آن است كه حقيقت راستين به دستهاي خاص آموزش داده شود تا حتيالامكان به سوي حقيقت راهنمايي شوند.
اين نحله فكري اعقتاد دارد در عصر مدرن حقيقت غروب كرده و مردم را امروز به آنچه به نام علم ارائه ميشود دل خوش كردهاند و خرسند كردن مردم در امور بيارزش، و حداكثر سرگرم كردن آنها به موضوعات فايدهگرايانه است. آنان اعتقاد دارند بايد جامعه را از خطرات زيانباري كه به نام علم و جامعه داده ميشوند مصون نگاه داشت.
به طور كلي نحله چهارم عصاره تفكرات سه نحله پيشين در مورد محافظهكاري است. دفاع جدي از سنت و آنچه از گذشتگان باقي مانده –كه نتيجه تعارض تفكر انگليسيها عليه تفكر فرانسوي براي اصلاح وضع موجود بود- و تلاش براي دفاع از بازماندههاي فرهنگي و اجتماعي دوره فئوداليسم در دستيابي به حقيقت و دفاع جدي از مقولات شبه مذهبي مثل عدالت و حقيقت باعث شده اين نحله فكري ملغمهاي از تنازع چهار قرني محافظهكاري و ضدمحافظهكاري باشد.
به طور كلي محافظهكاري در شكل اول بيشتر شاكلهاي سياسي، در شكل دوم فرهنگي، و در شكل سوم اقتصادي و در شكل چهارم فلسفي دارد. از اينرو به نظر ميرسد تا زماني كه روند نوسازي و نوگرايي در جهان در حوزههاي مختلف اقتصادي، سياسي و فرهنگي- اجتماعي وجود دارد، محافظهكاري نيز وجود خواهد داشت
منابع:
1 – اطلاعات سياسي و اقتصادي، شماره 132، اسفند 1372.
2 - تاريخ محافظهكاري، دكتر حسين بشيريه.
3 – سنت و تجدد، دكتر رضاداوري اردكاني.