انديشهسياسی- شروين وكيلي:
اين متن تلاشي است براي روشن كردن برخي از عناصر پايه مفهوم محافظهكاري، و جاي دادن آن در چارچوبي تاريخي و عمومي؛
به طوري كه شايد بتوان در اين ميان مفهوم محافظه كاري رايج در جامعه خودمان را با آنچه كه در ساير فرهنگها رواج دارد، به شكلي پيوند داد.
1 - وقتي سخن از محافظه کاري به ميان ميآيد، هرکس برداشتي خاص را به عنوان مفهوم اين عبارت ارائه ميكند. به ويژه در اين برشِ خاص جغرافيايي و تاريخي که ما در آن قرار داريم، يعني در ايران واپسين دهههاي قرن چهاردهم خورشيدي، بيش از پيش با آشفتگي مفاهيم جامعه شناختي و فلسفي روبرو هستيم، و مفهوم محافظه کاري بي ترديد يکي از قربانيان اصلي اين وضعيت آشوبزده است.
امروزه در سنت معمول جامعهشناسي دنيا، مفهوم محافظه کار براي ناميدن گروهي از نظريه پردازان و سياستمداران به کار گرفته ميشود که به برخي از پيش داشتهاي فلسفي و راهبردهاي پايه عصر روشنگري وفادار مانده اند، و از بازار آزاد، ليبراليسم سياسي، و سياستهاي بازار رقابتي هواداري ميکنند.
در آمريکا، اين واژه با مخالفان آزادي سقط جنين و قانوني شدن همجنس بازي پيوند دارد. اين درحالي است که تا پنجاه سال پيش، در بسياري از متون علوم اجتماعي اين واژه را براي مخالفان ليبرالها و کساني که هوادار بازگشت به نظام سلطنتي بودند يا افزايش اختيارات کليسا را طلب ميکردند، به کار ميبردند. چنانکه جنگ داخلي اسپانيا را نبرد ميان محافظهكاران هوادار فرانكو و دشمنان ليبرال شان ميدانستند.
در ايران، عبارت محافظهكاري تا مدتها براي ناميدن كساني كه هوادار سياستهاي دولتي بودند به كار گرفته ميشد و امروزه با مفهومي تقريبا واژگونه آنچه در ساير كشورها رواج دارد اين تداعي خويش را حفظ كرده است. محافظهكاران امروز در ايران كساني هستند كه هوادار نظم مستقرند، و با ليبراليسم سياسي، بازار آزاد و اقتصاد رقابتي مخالفت ميكنند.
در عين حال اين محافظه كاران ممكن است هوادار صدور انقلاب، برنامه هاي نيمه سوسياليستي اقتصادي، و مدافع ترويج قوانين ديني در جامعه هم باشند، كه اين مفاهيم به طور خاص در كشورهاي توسعه يافته معمولا با مفهوم محافظهكاري متعارض دانسته ميشوند. به ويژه صدور انقلاب كه رنگ و بويي كاملا ضد محافظه كارانه دارد.
به هر صورت، در حال حاضر اين آشفتگي معنايي در افق فكري انديشمندان ايراني وجود دارد. محافظه كاري و انقلابي گري نيز، همچون مفهوم چپ و راست كه در جامعه ما واژگونه شده است، كاربردي ويژه و وابسته به موقعيت يافته است. به همين دليل هم بدفهمي و تفسير نادرست از متون كلاسيك و اخبارِ روز در مورد اين مفهوم بسيار به چشم ميخورد.
2 - شايد بتوان نخستين نظريه پرداز محافظهكاري سياسي را افلاطون دانست. افلاطون بنا بر ديدگاه فلسفي خويش، به جهاني دوگانه معتقد بود. او جفت متضاد معنايي مينو/ گيتي را كه مفهومي اساطيري و ديني داشت از ايرانيان گرفت، و آن را با تفسيري فلسفي و سياسي بازتعريف كرد.
به اين ترتيب دوقطبي مشهورِ افلاطوني پديدار شد. افلاطون جهان را به دو قطب محسوس و معقول، يا -زميني مثالي تقسيم كرد، و اولي را δοξα(يعني گمان) و دومي را ιδεοσ(يعني مثالي و مينويي) ناميد. بر خلاف ايرانيان كه مينو و گيتي، و آسمان و زمين را در تعادل با هم تصور ميكردند و عناصر گيتيانه را مانند عناصر مينويي مقدس ميدانستند، افلاطون تعارضي اخلاقي و حتي هستي شناختي را به اين دو مفهوم تحميل كرد.
به اين شكل كه ايده يا مثال را امري واقعي، راستين، و استعلايي دانست، كه سايهاي موهوم و دروغين از آن در ذهن آدميان پديدار ميشود و اين همان دوكسا يا گمان يا امور محسوس است. افلاطون به اين ترتيب، شكلي از دوگانه انگاري را بنيان نهاد كه بعدها شالوده دين مسيح شد و زيربناي الاهيات كاتوليك را بر ساخت.
اگر بخواهيم تحليلي روانكاوانه از دستگاه فلسفي افلاطون ارائه دهيم، بايد او را دچار نوعي جنبش هراسي (Dynophobia) بدانيم. اين كه افلاطون چرا و چگونه تا اين پايه از حركت و تغيير و دگرگوني بيزار شده بود و جهاني عاري از حركت و منجمد را ميطلبيد، با نگاهي به زندگي اش روشنتر ميشود. افلاطون از نسل اشراف آتن بود و نسب خود را به شاهان باستاني منطقه آتيك ميرساند. اين دودمان و آن شاهان در نزديكي زمان تولد افلاطون، به دليل دگرگونيهاي اجتماعي منقرض شده بودند.
به اين ترتيب نظامي اجتماعي كه افلاطون در آن اشرافزاده و حتي شاهزاده تلقي ميشد، در نزديكي زمان تولد او از ميان رفته بود، هرچند بازتاب و خاطره اش در ذهن مردمان باقي بود.
در زماني كه افلاطون كودك و نوجوان بود، دو نفر از داييهايش با بقاياي اشرافِ قديمي دست به يكي كردند و با اسپارتيان كه دشمن آتنيان بودند ساختند و كودتايي كردند و براي مدتي بر آتن مسلط شدند، و اين دورهاي است كه در تاريخ آتن با نام عصر سي تن جبار شهرت دارد. اما خيلي زود انقلابي ديگر برخاست و ايشان را از قدرت خلع كرد و خود و هوادارانشان را به مجازات رساند.
بعد از آن هم جنگهاي پلوپونسوس پيش آمد كه ارمغانش براي تمام يونانيان قحطي و طاعون و مرگ و مير و فقر بود. به اين ترتيب افلاطون در عصري زندگي ميكرد كه انقلابهاي اجتماعي در يونان به وقوع ميپيوست، كه از سويي او و خاندانش را از قدرت و عزت محروم ميساخت، و از سوي ديگر به بدبختي عمومي يونانيان منتهي ميشد.
طبيعي بود كه افلاطون در اين شرايط از تغييرو دگرگوني بهراسد و آرزوي روزگار خوشِ از دست رفته را داشته باشد، كه در آن چيزي تغيير نميكرد و همه چيز يكسان و همگون باقي ميماند. دستگاه جهان بيني افلاطون، دستگاه جنبش هراس است.
از ديد او نژادهاي انساني با گذر زمان و دگرگون شدن و در هم آميختن رو به تباهي ميروند و از نسل زرين به سيمين و مفرغين و آهنين فرو كاسته ميشوند. ارواح مردگان بعد از مرگ به بدن جانداراني تازه در ميآيند و در اين ميان سيري از تباهي را تجربه ميكنند. چنان كه از ديد او روح جاري در بدن جانوران پست به آدمياني تعلق داشت كه در گذشته ميزيستند. به همين ترتيب تاريخ جهان نيز رو به سوي ويراني و نابودي داشت.
از اين رو آرمانشهر افلاطون جايي بود كه هيچ تغييري بدان راه نداشت. افلاطون با صرف تخيل و خلاقيت فراوان، جهاني را بر ساخت كه تغيير در آن مجاز نباشد. اين به قيمت بردگي بخش عمده جمعيت آرمانشهر، تبعيد هنرمندان و شعرا از آنجا، و محروم شدن كودكان از بازي كردن، جامعه عمل به خود ميپوشيد، و افلاطون چنان از تغيير هراس داشت كه حاضر بود چنين بهايي را بپردازد.
به اين ترتيب، افلاطون نخستين كسي بود كه جفت متضاد معنايي حركت و ثبات را با مفاهيمي اخلاقي مانند خوبي و بدي، يا پيشرفت و تباهي مترادف گرفت، و اين دو قطب را به مرتبه مركزي معنايي براي دستگاه اخلاقي و هستي شناختي خويش بركشيد.
3 - ديدگاه افلاطون در اين مورد، تا پايان عصر نوزايي همچنان حجت بود. ارسطو كه سخنانش براي مدت هزار سال اصل موضوعه فلسفي نيمه غربي اوراسيا تلقي ميشد، تحتتأثير افلاطون معتقد بود افلاك به دو بخشِ زير فلك ماه –يعني زمين- و فلك فوق قمري –يعني آسمانها- تقسيم ميشوند كه تغيير تنها در اولي راه داشت و دومي از آن مصون بود. در جهان افلاك بالاي ماه، تنها قواعد رياضي بود كه حكمراني ميكرد و اشكال همه كامل بودند، و از اين رو بود كه شكل ستارگان و ماه و خورشيد كروي –يعني كاملترين شكل از ديد فيثاغورثيان- بود. فلك زير ماه –يعني زمين و هر آنچه در آن است، شكلي كژديسه و تصويري تار از امور سماوي را نمايش ميداد، چرا كه تغيير و فساد در آن راه داشت.
اين تصوير آرماني از جهاني مصون از دگرگوني، به ويژه در ايران عصر ساساني نمود يافت؛ در آن زمان كه جنبشي انقلابي و تغييرگرا كه مزدك به راه انداخته بود و هوادار آميختگي طبقات و جنبش در جايگيري اجتماعي افراد و روابط اقتصاديشان بود، توسط انوشيروان دادگر سركوب شد.
پادشاهي بادرايت كه همچنان به آرماني افلاطوني پايبند بود و چنان كه از ماجراي پيشنهاد كفشگري ثروتمند و پيشنهادش براي پرداخت هزينه جنگ ايران و روم به شرط ارتقاي فرزندش به طبقهاي ديگر برميآيد، حاضر نبود حتي به قيمت جبران كسري بودجه كشورش، اجازه دهد تغييري در سنت طبقاتي ايرانيان بروز كند. چرا كه مانند هندوان، كاستها را نظمي بنيادين ميدانست و تغيير يافتنشان را مايه تباهي و انحطاط ميدانست.
در قرون وسطا متفكران مسيحي بر اساس ديدگاه افلاطون و ارسطو و خاطرهاي كه از نظم طبقاتي جامعه آريايي كهن داشتند، جهان بيني خود را تنظيم نمودند. از ديدگاه متألهان مسيحي ملكوت آسمانها جايي بود كه تغيير در آن راه نداشت.
سنتآگوستين نيز زماني كه كتاب مشهور خود را نوشت و آن را به نام آخرين شاه ساساني (يزدگرد) شهرِ خدا ناميد، محيط آرمانشهر خويش را از دگرگوني مصون دانست. به اين ترتيب در كل قرون وسطا اين ثبات و پايداري و ايستايي بود كه ستوده ميشد، و تغيير و حركت، هم ارزِ تباهي و فساد و مرگ در نظر گرفته ميشد.
تنها در قرن پانزدهم و با فرا رسيدن عصر نوزايي بود كه اين تصور دگرگون شد. بروز طاعوني كه در جهان تغيير ناپذير و ايستاي اروپاييان قرون سيزده و چهارده، از هر چهار تن يك نفر را قرباني كرد، كشف قاره آمريكا و درك اين كه ماجراجويي و دل به دريا زدن و تجربه انقلابي اجتماعي همچون آنچه كه اسپانيا تجربهاش كرد، همواره هم زيانمند نيست، و ترجمه متون خاوري كه نگرش خوش بينانه مردم شرق را در مورد آينده و دگرگوني تاريخ بيان ميكرد، همه و همه در اين دگرديسي موثر بودند.
به اين ترتيب بود كه در قرون پانزده و شانزده ميلادي، در زبانهاي اروپايي تحولي مهم در محتواي معنايي واژگان مربوط به تغيير و دگرگوني ظاهر شد. پويايي و ديناميسم ديگر با مفهومي مثبت به كارگرفته ميشد. نيوتون كه حركت اجسام را بررسي كرده بود و قواعد حاكم بر جنبش آن را دريافته بود، قهرمان فكري عصر شد، و امور امروزي، تازه، نوپديد، و مدرن از بار معنايي مثبتي برخوردار شدند.
كم كم انديشمندان اروپايي قول ابنخلدون را در مورد اين كه جوامع پويا موفقتر از جوامع ايستا هستند پذيرفتند، و شخصيت پويا، جامعه پويا، و علوم مختلفي كه پويايي چيزهاي گوناگون را بررسي ميكردند، ستايش شدند.
فرا رسيدن نوزايي و دگرديسي سرمشق ذهني قرون وسطايي در اروپا، بارها و بارها در قالبهاي متفاوت تفسير شده است. نوزايي را با عزل نظر از خدا و توجه به انسان، با رها كردن تقدس متون عهد قديم و توجه به تقدس قواعد رياضي، و با طرد نگاه اسكولاستيك و روي آوردن به تجربه گرايي تفسير كرده اند.
اما يكي از چيزهايي كه دراين ميان مورد غفلت واقع شده است، نقش بسيار مهمي است كه مفهوم حركت ايفا كرد. نوزايي را شايد بتوان عصري دانست كه انديشه اروپاييان از شر جنبش هراسي ناخودآگاه و كهن فرهنگشان رها شد. جنبش هراسياي كه از افلاطون سرچشمه گرفته بود، در قالب آراي ارسطو پخته و معقول شده بود، و توسط نهادي مانند كليسا تبليغ شده، و در قالب نظامهاي سياسي مانند دستگاه پادشاهي تثبيت شده بود.
4 - در غرب، نوزايي با دو جريان موازي تفسيرگر دگرگوني و ثبات روبرو شد. از يك سو، ديدگاهي علمي وجود داشت كه ميكوشيد در زمينهاي تجربي و در حد امكان رياضي گونه، تغيير در طبيعت را صورتبندي كند و ماهيت آن را دريابد. از سوي ديگر، سياستمداران و انديشمنداني اجتماعي بودند كه با اتكا به كتاب مقدس و متون اثرگذارِ ديگر، در پي تبيين و تفهيم دگرگوني اجتماعي بودند و آن را توصيه يا نفي ميكردند.
شاخه نخست، به ويژه در قالب علم زمينشناسي به خوبي تبلور يافت. در قرن هجدهم كه به گمان من اوج فعاليت فكري براي صورتبندي پويايي و حركت است، دو نگرش رقيب در مورد تاريخ زمين پديد آمد: نگرشي كه به همسانانگاري (Universalism) شهرت يافت و به ويژه توسط زمينشناس انگليسي جيمزهاتِن تبليغ ميشد، و رويكردي كه فاجعه انگاري (Catastrophism) نام داشت و مدافع اصلي اش بارونكوويه فرانسوي بود.
ديدگاه نخست به تغييراتي تدريجي، آرام، و پيوسته در پوسته زمين معتقد بود، و نگرش دوم تحولاتي ناگهاني و انقلابي را در زمين نشان ميداد. رويكرد نخست به پايداري صفات جانوران در طول زمان تاكيد ميكرد و نگرش دوم ميكوشيد تا توفان نوح –يعني رخدادي انقلابي- را با نمايش سنگواره موجوداتي كه منقرض شده بودند تاييد كند.
اين دو نگرش، تا حدودي نمايشگر رويكرد عمومي دو جامعه انگيسي و فرانسوي در مورد مفهوم تغيير هم بود. چرا كه انگليسيان از ابتدا به دگرگونيهاي تدريجي، آرام، و مسالمت آميز در عرصه سياست باور داشتند، در حالي كه فرانسويان با پشتوانه فرهنگ كاتوليكي خود، به افراط و تفريط سياسي گرايش داشتند. از سويي هواداران نظام سلطنتي و حق الاهي حكومت شاه در آنجا فراوان بودند، و از سوي ديگر نخستين انقلابيون و سوسياليستها نيز از همانجا برخاستند.
در اواسط قرن نوزدهم، برداشتهاي دوگانه ياد شده به رخدادهايي تكاندهنده منتهي شده بود. فرانسويان كه در زمينهاي از فاجعه انگاري كوويه، و فيزيك تحولگراي دكارتي ميزيستند، انقلاب كبير خود را به سرانجام رسانده بودند، و بعد از آن نيز تا اواسط قرن بيستم و حوادث سال 1968 پاريس، زنجيرهاي از رخدادهاي انقلابي را از سر گذراندند.
از كشتار اشراف در 1789، تا تجديد نظام امپراتوري توسط ناپلئون، و درگير شدن فرانسه در جنگ، و بازگشت بوربونها، و كنار زده شدنشان توسط ناپلئون سوم. اما مردم انگلستان، گذشته از انقلاب كرامول كه به گذشتههاي دور تعلق داشت، به سرمشق «هاتن» و«نيوتن» پايبند ماندند. جهان براي ايشان از زنجيرهاي پيوسته از رخدادهاي جزئي و كوچك تشكيل ميشد، كه به بازسازي تدريجي جامعه، و بهبود ملايم و زمانگير اوضاع منتهي ميشد.
به اين ترتيب، در اواخر قرن نوزدهم، سرمشقهايي نظري ظهور كردند كه حركت و دگرگوني را به يك اندازه ميستودند، اما ظهور و شدت آن را متفاوت ميدانستند. در يك سو كساني وجود داشتند كه مانند نيوتون وهاتن به تدريجي بودن تغييرات، و ذاتي بودن اين كندي حركت باور داشتند. اينان گفتار مشهور ارسطو را شعار خود ساخته بودند كه «طبيعت جهش نميكند ».
از اينرو در عرصه علوم اجتماعي نيز به تحولاتي انقلابي و ناگهاني باور نداشتند و آن را زيانمند و بيمارگونه تلقي ميكردند. در اين زمينه بود كه براي نخستين بار مفهوم بازار آزاد صورتبندي شد و آدام اسميت «ثروت ملل» را نوشت و شكلي از برنامه ريزي اجتماعي تدوين شد كه در نهايت انقلاب صنعتي را به ثمر رساند و انگلستان را به يك امپراتوري جهاني تبديل كرد.
در برابر اين ديدگاه، متفكران انقلابي و تندرويي قرار داشتند كه به امكان دگرگون كردن سريعِ شرايط باور داشتند و معتقد بودند ميتوان در زماني كوتاه تحولات اجتماعي بزرگي را پديد آورد. اين برداشت، بر تصوري متفاوت از طبيعت مبتني بود. تصوري كه طبيعت را امري گسسته، پراكنده، و جهش مدار ميپنداشت. اين برداشتي بود كه جنبش رمانتيستها و انقلابيون پرشور و سودايي فراواني از ميانش ظهور كردند.
به اين ترتيب روندهاي اجتماعي حاكم بر غرب و منشهاي زاده شده در قرون هجدهم و نوزدهم را ميتوان مشتق از دو نگاه متفاوت به مفهوم حركت دانست. نگرشي انقلابي، هوادار دگرگونيهاي سريع و فراگير، و ديدگاهي كه به تغييراتي كند و پيوسته و آرام و هميشگي باور داشت.
5 - در اواسط قرن نوزدهم، دو اثر سترگ نوشته شدند كه اوج صورتبندي دو رويكرد ياد شده محسوب ميشوند. اين دو اثر بدون اين كه در آن هنگام به نظر برسد، پادنهاد يكديگر بودند.
در انگلستان محافظه كار و آرام و معتقد به رويكرد نخست، داروين كتاب «بنياد گونهها» را نوشت و در 1853 آن را به زيور چاپ آراست.
كتابي كه به حق اثري همتاي مباني رياضيات نيوتون دانسته شده است، و به ويژه در سنت فكري مشتركي در باب حركت نگاشته ميشد. داروين پويايي حاكم بر جهان زنده را براساس رويكردي محافظهكارانه صورتبندي كرده بود.
او مفهوم جهش – كه خود به خود به تغييراتي ناگهاني و فراگير دلالت ميكند و پيش از آن هم در آثار طبيعي دانان فرانسوي به همين معنا به كار ميرفت- را به سطح عناصري ذرهبيني و غيرقابل مشاهده – البته در آن زمان- فرو كاست. به اين ترتيب با وجود پذيرش مفهوم جهش، آن را در زمينهاي از حركتهاي آرام و پيوسته و تدريجي – كه تحتتأثير انتخاب طبيعي رخ ميدادند- هضم كرد.
كتاب داروين و نگاه تكاملي وي تا يك و نيم قرن بعد بي چون و چرا بر برداشتهاي طبيعي و زيست شناختي از جهان زنده حاكم بود و سرمشقي كلان را ساخت كه به تدريج تمام علوم تجربي را در خود جاي داد و امروز هم زيربناي تمام ديدگاههاي علم تجربي را بر ميسازد. هرچند از دهه 1980.م به بعد تجديد نظرهايي انقلابيگرايانه در آن انجام پذيرفته است.
دومين متن، توسط ماركس نگاشته شد. بخش مهمي از كتاب ماركس، يعني «سرمايه»، به سنت رمانتيستي آلماني- فرانسوي تعلق داشت. هرچند ترديدي در اين نيست كه ماركس از اثر سترگ داروين نيز به قدر كافي متاثر بوده است. خودِ ماركس، نيمه اول فعاليت فكري اش را همچون رمانتيستي انقلابي سپري كرد. او به سنتي تعلق داشت كه با برادران شلگل در آلمان، ساختي فلسفي به خود گرفته بود و در آثار ادبي نويسندگاني مانند دوما و هوگو به اوجي فرهنگي دست يافته بود.
در زمان جواني داروين، بيانهاي سياسي اصلي اين جنبش، دو شكلِ اصلي داشت كه عبارت بودند از آنارشيسم، و سوسياليسم كه هردوي آنها به تغييراتي ناگهاني و بنيادين در زماني كوتاه باور داشتند و هردو نيز در فرانسه پايگاه اصلي خود را يافته بودند.
ماركس، درست مانند داروين، برداشتي تكاملي را براي تفسير پويايي جهان برگزيد. اما دو تفاوت عمده با وي داشت؛ نخست آن كه عرصه مشاهده اش بر جامعه و جهان انساني متمركز بود، و طبيعت زنده و به تاريخ طبيعي تنها همچون زمينه ظهور جامعه توجه ميكرد. ديگر آن كه به جاي برداشت همسان انگارانه دارويني، به شكلي از فاجعه انگاري دلبسته بود. ماركس نيز مانند داروين داستان تكامل نظامي پويا و ارگانيك را روايت ميكرد. اما آن را انباشته از گسستها، گذارها، و مقاطع بحراني كوچك و بزرگ ميديد.
نوشته شدن سرمايه و بنياد گونهها در ربع سوم قرن نوزدهم، ديالكتيك نگريستن به مفهوم حركت و تغيير را در اروپا به اوج خود رساند. از آن به بعد، براي مدت صد و پنجاه سال نگرش ماركس بر بخش عمده نظريات علوم انساني، و ديدگاه داروين بر بخش عمده مدلهاي علمي در مورد طبيعت چيره شد.
تلاشهايي كه براي آشتي اين دو ديدگاه انجام ميگرفت، معمولا با ناديده انگاشتن تفاوت نگاه بنيادي اين دو در مورد مفهوم حركت همراه بود. از اينرو استالين نسخهاي ساده لوحانه از ماركسيسم را با تكامل دارويني تركيب كرد، كه شترگاوپلنگي ابتر بود.
چرا كه از سويي براي توجيه شرايط نابسامان شوروي در نيمه نخست قرن بيستم، محافظهكاري داروين را وامگيري كرده بود، و از سوي ديگر براي حفظ آرمان صدور انقلاب، پارههايي از برداشتهاي راديكال ماركس در مورد دگرگوني را نيز برگرفته بود، و اين عارضهاي بود كه پس از آن در بسياري از نظامهاي سياسي مشابه تكرار شد.
زماني كه ايدئولوژيهاي بزرگِ برخاسته از اين چهارچوبهاي نظري در ميانه قرن بيستم زمينه فكري لازم براي تسويه حساب قدرتهاي اروپايي با هم را فراهم آوردند و جهاني دو قطبي براي چهل سال بر گيتي حاكم شد، چنين مينمود كه شاگردان داروين و ماركس در برابر هم صف آرايي كرده باشند.
در سويي غرب قرار داشت، با بازار آزادي كه با ترفندهايي تكاملي و از مجراي جهشهاي خرد و پيوسته و ناملموس تعادل اجتماعي را برقرار ميكرد، و از سوي ديگر شرقي سر بر داشته بود كه به جهشهاي بزرگ و كلان باور داشت و كتاب مقدسش سرمايه بود و مدام از انقلاب فرهنگي، جهش بزرگ رو به جلو، و در نهايت از سوسياليسم واقعا موجود دم ميزد.
دهه شگفت انگيزِ هشتاد، با تحولات سياسي نامنتظرهاي كه در آن رخ داد، پيش درآمدي بود بر دگرديسي اين تصوير سادهبينانه از آرايش نيروهاي سياسي. به تدريج در اواخر قرن بيستم بر مبناي تجربه بلوك شرق آشكار شد كه تمام دولتهاي مقتدر بر اساس قواعدي محافظه كارانه، و مبتني بر روندهايي تكاملي و خودزاينده رفتار ميكنند، و در زير پوسته انقلابي ترين كشورها نيز ساز و كارهايي مشابه چهره پنهان كرده است. از سوي ديگر تجربه غرب نشان داد كه نظام تكاملي مبتني بر بازار آزاد چندان هم پايدار و متعادل نيست و گسستها، انقلابها، و بحرانهاي اقتصادي با بسامدي بالا در آن بروز ميكند.
به اين ترتيب بود كه محافظه كاري و تندروي، چپ و راست، و انقلاب و ضدانقلاب به مفهوم امروزينش رواج يافت. دوگانههايي معنايي كه بر همدلي يا هراس از تغيير، باور به مداخله در دگرگونيهاي كلان، يا تلاش براي پرهيز از آن، و قمار كردن بر سر آيندهاي نامنتظره يا احتياط در اين مورد استوار شدهاند.
در جهان امروزين كه شاخههاي انبوه دوگانه باستاني افلاطون، يعني جهان آرماني ثابت و گيتي رو به تباه متغير، باليده و رشد كردهاند، سخن گفتن در مورد معناي دقيق مفهوم محافظه كاري بسيار دشوار است. چرا كه شاخههاي متفاوتي از ديدگاههاي محافظه كارانه در تركيب با نامنتظرهترين منشها و باورهاي گاه متعارض با خويش، انديشههاي دو يا چند رگهاي بارور و تأثيرگذار را به بار آورده اند. از اين رو شايد پرسش اصلي و ارزشمندتر، نه تعريفِ دقيق محافظه كاري، كه كنكاش در مورد دلايلِ باليدن اين شاخههاي گوناگون، و شناخت ماهيت هريك از آنها باشد.
اين كه چطور نسخههاي جديد دفاع يا حمله به تغيير، و ستايش يا نكوهش وضعيت ثابت و تغييرناپذير، در قالب نظريههاي گوناگون سياسي صورتبندي شده اند، و اين كه چگونه اين باورها و پندارها در زمينهاي از سرمشقهاي نظري انگليسي يا فرانسوي، دارويني يا ماركسي، و محافظه كارانه يا انقلابي روايت شده اند، پرسشي است كه به ويژه در جامعه امروزين ما اهميت دارد.
جامعهاي كه مفاهيمي از اين دست بيتوجه به خاستگاه تاريخي و زمينه نظري شان به سادگي به كار گرفته ميشوند، هواداران و مخالفاني براي خود پيدا ميكنند، محور سازماندهي گروههاي سياسي ميشوند، و در نهايت دستمايه تصميم گيريهايي قرار ميگيرند، كه به دليل تعارض و ابهام اوليه و بنيادين موجود در مفهوم سازيها، به پيامدهاي نافرجام و ناخوشايند ميانجامند.