Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 10:56  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انديشه
 
چرا محافظه‌كار نيستم ؛ مقاله‌اي از هايك
انديشه‌سياسی- فريدريش فون‌هايك- ترجمه پيروز ايزدي:
متن حاضر يكي از مهم‌ترين و درواقع جزء متون كلاسيك در حوزه محافظه‌كاري است.

در اين مقاله كه توسط فريدريش فون‌هايك، فيلسوف و اقتصاددان ليبرال نوشته شده، نگارنده پس از به دست دادن تعريفي از محافظه‌كاري و دلالت‌هاي آن، خود را از اين‌كه محافظه‌كار بنامد برحذر داشته و بر آرمان‌هاي خاص خود تاكيد كرده است.

«همواره دوستان صديق آزادي انگشت شمار بوده‌اند و پيروزي‌هاي آن مرهون اقليت‌ها بوده است؛ اقليت‌هايي كه با اتحاد با ياراني كه اغلب اهداف متفاوتي را دنبال مي‌كنند به پيروزي رسيده‌اند و اين اتحاد كه همواره خطرناك است گاه به نتايجي فاجعه‌آميز ختم شده است و ميدان را براي مخالفان باز كرده است». (لرد آكتون)

1 - هنگامي كه اكثر جنبش‌هايي كه گمان مي‌رود مترقي باشند از دست اندازي بيشتر به آزادي‌هاي فردي حمايت مي‌كنند، آن‌هايي كه آزادي را عزيز مي‌شمارند احتمالاً انرژي خود را در جهت مخالف مصرف مي‌كنند. از اين بابت آن‌ها اكثر اوقات خود را در همان جبهه‌اي مي‌يابند كه آن‌هايي كه به رسم عادت در برابر تغيير مقاومت مي‌كنند، در آن قرار دارند.

امروزه، در خصوص مسائل جاري سياسي، آن‌ها عموماً چاره‌اي جز حمايت از احزاب محافظه‌كار ندارند. گرچه موضعي كه سعي در تعريف آن كرده‌ام اغلب «محافظه‌كار» توصيف مي‌شود، اما از آن‌چه كه به طور سنتي به اين نام خوانده مي‌شود، بسيار متفاوت است. در شرايط مبهمي كه مدافعان آزادي و محافظه‌كاران راستين گردهم مي‌آيند تا با تحولاتي مقابله كنند كه آرمان‌هايشان را مورد تهديد قرار مي‌دهد، خطراتي بس بزرگ نهفته است. از اين ‌رو، تشخيص درست موضعي كه در اين‌جا اتخاذ شده از آن‌چه كه از ديرباز و شايد به شكلي صحيح‌تر محافظه‌كاري خوانده شده پر اهميت است.

محافظه‌كاري به معناي صحيح كلمه نگرشي مشروع، احتمالاً ضروري و مطمئناً فراگير در جهت مخالفت با تغييرات جدي است. محافظه‌كاري از زمان انقلاب فرانسه به مدت يك قرن و نيم نقشي مهم در سياست در اروپا ايفا كرد. تا زمان ظهور سوسياليسم، وجه متضاد آن ليبراليسم بود. در تاريخ ايالات متحده چيزي كه با اين تضاد متناظر باشد يافت نمي‌شود زيرا كه آن‌چه در اروپا «ليبراليسم» خوانده مي‌شد در اين‌جا سنت عامي بود كه جامعه سياسي برپايه آن بنا گرديده بود: از اين‌رو، مدافع سنت آمريكايي در مفهوم اروپايي ليبرال محسوب مي‌شد.

اين ابهام با تلاش‌هاي اخير مبني بر وارد ساختن نوع اروپايي محافظه‌كاري به آمريكا كه با سنت آمريكايي بيگانه است و خصلتي پيدا كرده كه تا حدودي عجيب و غريب به نظر مي‌رسد، افزايش بيشتري نيز پيدا كرده است.

 پيش از اين، راديكال‌ها و سوسياليست‌هاي آمريكايي خود را ليبرال خوانده بودند. مع‌هذا، من همچنان موضع خود را ليبرال توصيف مي‌كنم و معتقدم كه اين موضع همان قدر كه از محافظه‌كاري راستين فاصله دارد از سوسياليسم نيز متفاوت است. با اين حال، اجازه دهيد فوراً بگويم كه من اين توصيف را در حالي انجام مي‌دهم كه شبهاتم در اين خصوص در حال افزايش است و بعداً من بايد نام مناسب براي حزب آزادي را مورد بررسي قرار دهم. دليل اين امر نه تنها اين است كه اصطلاح «ليبرال» در ايالات متحده امروزه سبب سوء‌تفاهمات دائمي شده بلكه همچنين از اين امر ناشي مي‌شود كه در اروپا نوع مسلط ليبراليسم خردگرايانه از ديرباز يكي از عوامل پيش برنده سوسياليسم بوده است.

حال اجازه دهيد آن‌چه را كه وارد آوردن ايرادي قطعي به هر نوع محافظه‌كاري به نظر مي‌رسد كه شايسته اين نام است، بيان كنم. ايراد مزبور عبارت از اين است كه محافظه‌كاري ماهيتاً نمي‌تواند بديلي براي مسيري كه ما در آن حركت مي‌كنيم ارائه دهد.

محافظه‌كاري ممكن است به خاطر مقاومت در برابر گرايش‌هاي موجود موفق به كُندكردن روند تحولات نامطلوب گردد. اما از آن‌جا كه مسير ديگري را نشان نمي‌دهد، نمي‌تواند از تداوم اين روندها جلوگيري كند. به همين دليل، همواره سرنوشت محافظه‌كاري اين بوده است كه در مسيري گام بردارد كه خود انتخاب نكرده است.

 كشمكش بين محافظه‌كاران و ترقي‌خواهان تنها مي‌تواند بر سرعت و نه مسير تحولات كنوني تأثير بگذارد. اما گرچه نياز به قرار دادن ترمز بر روي ماشين ترقي‌خواهي وجود دارد، من شخصاً از اين‌كه به كار گذاشتن اين ترمز كمك كنم، نمي‌توانم خشنود گردم. آن‌چه يك فرد ليبرال در درجه نخست بايد سئوال كند، اين نيست كه بايد چقدر سريع حركت كرد و يا تا كجا بايد رفت بلكه اين است كه به كجا بايد رفت. درواقع، امروزه يك فرد ليبرال از يك فرد راديكال جمع‌گرا، بيش از يك فرد محافظه‌كار فاصله دارد. در حالي كه فرد محافظه‌كار عموماً موضعي ملايم و معتدل در قبال تعصبات زمانه خود دارد، فرد ليبرال بايد به شكل مثبت‌تري با برخي از مفاهيم بنيادي كه اكثر محافظه‌كاران با سوسياليست‌ها در آن شريك‌اند، به مخالفت بپردازد.

2 - تصويري كه معمولاً از موضع نسبي سه طرف ارائه مي‌شود بيشتر روابط واقعي حاكم ميان آن‌ها را مبهم مي‌سازد تا اين‌كه روشن كند. اين مواضع معمولاً بر روي يك خط نمايش داده مي‌شوند به گونه‌اي كه سوسياليست‌ها در سمت چپ، محافظه‌كاران در سمت راست و ليبرال‌ها جايي در ميانه اين خط قرار مي‌گيرند. اگر بخواهيم مواضع مزبور را در قالب يك دياگرام شرح دهيم، تصوير فوق بسيار گمراه كننده خواهد بود.

 بهتر است اين مواضع را در قالب يك مثلث طراحي كنيم و هر يك از آن‌ها را در يكي از رئوس اين مثلث قرار دهيم. منتهاي مراتب، در اين مثلث محافظه‌كاران به طور ثابت در رأس قرار دارند و سوسياليست‌ها و ليبرال‌ها با قرار گرفتن در دو رأس تحتاني آن با حركات كششي سعي در نزديك‌تر كردن مواضع محافظه‌كاران به خود دارند.

در اين ميان، از آن‌جا كه حركات كششي سوسياليست‌ها در طول زمان قدرتمند‌تر بوده است، محافظه‌كاران بيشتر گرايش به موضع سوسياليست‌ها پيدا كرده‌اند تا نزديك شدن به مواضع ليبرال‌ها و در مواقع مناسب از افكار و عقايدي پيروي كرده‌اند كه تبليغات راديكال اشاعه دهنده آن‌ها بوده‌اند.

اين معمولاً محافظه‌كاران بوده‌اند كه با سازش با سوسياليسم توانسته‌اند، تا حدودي از تيزي و برندگي مواضع آن بكاهند. محافظه‌كاران كه به تعبيري مي‌توان از آنان به عنوان طرفداران راه ميانه ياد كرد كه هيچ هدف خاصي را دنبال نمي‌كنند، پيرو اين اعتقاد بوده‌اند كه حقيقت بايد جايي در ميانه دو طيف افراطي قرار داشته باشد- نتيجه اين امر آن بوده است كه آنان هربار كه جنبشي افراطي در هر يك از دو طيف سر برآورده به تغيير موضع خود دست زده‌اند.

از اين سو، موضعي كه به حق بتوان از آن به عنوان محافظه‌كار در هر زمان ياد كرد مبتني بر مسير و جهت‌گيري گرايش‌هاي موجود است. از آن‌جا كه توسعه طي دهه‌هاي گذشته عموماً در مسير سوسياليسم جريان داشته، به نظر مي‌رسد كه هم محافظه‌كاران و هم ليبرال‌ها عمدتاً در پي به تعويق انداختن اين جنبش بوده‌اند.

اما نكته اصلي در مورد ليبراليسم آن است كه در پي حركت در مسيري ديگر و نه توقف است. گرچه امروزه ممكن است در نتيجه اين واقعيت كه زماني ليبراليسم از پذيرش عام بيشتري برخوردار بود و دستيابي به برخي از اهداف آن نزديك‌تر بود، برداشتي در جهت مخالف وجود داشته باشد، دكترين مزبور هيچ‌گاه نگاهي به عقب نداشته است.

هرگز اين‌گونه نبوده كه آرمان‌هاي ليبرال به تمام و كمال تحقق يافته باشند و ليبراليسم براي بهبود بيشتر نهادها نگاه به جلو نداشته باشد. ليبراليسم با تكامل و تغيير، مخالف نيست و در مواقعي كه تغييرات خودجوش به واسطه كنترل دولت امكان عملي شدن نيافته‌اند، خواستار تغيير سياست‌ها گرديده است. تا آن‌جا كه به اعمال جاري دولت مربوط مي‌شود، در جهان فعلي چندان دليلي وجود ندارد كه ليبرال‌ها بخواهند به حفظ وضع موجود بپردازند. درواقع، به نظر ليبرال‌ها آن‌چه در اكثر بخش‌هاي جهان نياز فوري بدان وجود دارد، رفع موانع رشد آزادي است.

تفاوت ميان ليبراليسم و محافظه‌كاري نبايد در نتيجه اين واقعيت ناديده گرفته شود كه در ايالات متحده همچنان اين امر امكان‌پذير است كه از طريق دفاع از نهادهاي قديمي، از آزادي فردي، دفاع به عمل آورد. از نظر يك فرد ليبرال، اين نهادها ارزشمند هستند، نه عمدتاً به اين دليل كه قديمي هستند و يا اين‌كه آمريكايي‌اند بلكه به اين علت كه با آرمان‌هايي ارتباط مي‌يابند كه از ديدگاه او عزيز و گرامي شمرده مي‌شوند.

3 - بيش از آن‌كه به نكات اصلي تفاوت نگرش ليبرال با نگرش محافظه‌كار بپردازيم، بايد تاكيد كنم كه ليبرال‌ها چيزهاي زيادي از برخي متفكرين محافظه‌كار آموخته‌اند. ما (دست كم در خارج از حوزه اقتصاد) بينش‌هاي عميقي را به آنان مديونيم كه كمك زيادي به فهم ما از جامعه آزاد كرده‌ است. چهره‌هايي مانند كولريج، بونالد، دومايستر، يوستوس موزر يا دونوسوكورتز هرچند ممكن است در سياست واپس‌گرا بوده باشند، دركي از معناي نهادهاي خودجوش نظير زبان، قانون، اخلاق و ميثاق‌ها كه طليعه رويكردهاي علمي مدرن به حساب مي‌آمدند، به ما ارائه دادند كه بسيار سودمند بود. اما تحسين رشد آزاد توسط محافظه‌كاران تنها روي به گذشته دارد.

 به طور مشخص، آنان فاقد اين شهامت هستند كه از تغييرات طراحي نشده‌اي استقبال كنند كه منشاء ابزارهاي جديدي براي تلاش بشري‌اند. اين نكته مرا به نخستين اصلي رهنمون مي‌سازد كه محافظه‌كاران و ليبرال‌ها بر سر آن اختلافات جدي دارند. همان‌گونه كه نويسندگان محافظه‌كار اغلب اذعان كرده‌اند، يكي از ويژگي‌هاي اساسي نگرش محافظه‌كار ترس از تغيير و به تعبيري نوعي عدم اعتقاد به چيزهاي نو مي‌باشد، درحالي كه ديدگاه ليبرال‌ها مبتني بر شهامت و اعتماد و به عبارتي آمادگي براي اين است كه به تغيير اجازه داده شود مسير خود را بپيمايد حتي اگر نتوان پيش‌بيني كرد كه اين مسير به كجا منتهي خواهد شد.

اگر محافظه‌كاران صرفاً تغيير سريع در نهادها و سياست‌هاي عمومي را نمي پسنديدند، جاي چندان ايرادي باقي نبود. اما آنان با استفاده از اختيارات دولت در پي‌جلو‌گيري از تغيير و يا محدود ساختن شديد آن هستند. آنان اعتقادي به نيروهاي تعديل كننده خود جوش ندارند؛ درحالي كه اعتقاد به چنين نيروهايي است كه باعث مي‌شود ليبرال‌ها بدون هيچ‌گونه بيم و هراس تغيير را بپذيرند، حتي اگر از چگونگي تعديل‌ها و تطبيق‌هاي لازم ناآگاه باشند.

درواقع، اين جزئي از نگرش ليبرال است كه فرض را بر اين مي‌گذارد كه نيروهاي خود تنظيم كننده بازار به نوعي تطبيق‌هاي لازم با شرايط جديد را به عمل مي‌آورند، گرچه هيچ كس نمي‌تواند پيش‌بيني كند كه اين كار در يك مورد خاص چگونه صورت خواهد گرفت. احتمالاً مهم‌ترين عاملي كه سبب مي‌شود افراد از دادن اجازه به بازار براي عملكرد آزاد اكراه داشته باشند، ناتواني آنان در درك اين موضوع است كه موازنه لازم بين عرضه و تقاضا، صادرات و واردات و غيره بدون كنترل عامدانه برقرار خواهد شد.

 محافظه‌كاران تنها در صورتي احساس امنيت و رضايت مي‌كنند كه اطمينان يابند فردي عالي‌تر بر تغيير نظارت دارد، حتي اگر بدانند كه مرجعي، مسئوليت انجام با نظم و ترتيب اين تغيير را عهده‌دار است.

ترس از اعتماد كردن به نيروهاي اجتماعي كنترل نشده با دو ويژگي‌ ديگر و محافظه‌كاري ارتباط نزديك دارد: علاقه آن به اقتدار و فقدان درك نيروهاي اقتصادي. از آن‌جا كه محافظه‌كاري به نظريه‌هاي انتزاعي و اصول كلي اعتقادي ندارد، نه توان درك نيروهاي خودجوشي را دارد كه سياست آزادي بر آن‌ها متكي است و نه از مبنايي براي تدوين اصول سياست‌گذاري‌ها برخوردار است.

در ديدگاه محافلظه‌كاران، نظم محصول توجه مستمر و پيوسته مرجعي مقتدر است و بدين منظور بايد به او امكان داد تا در شرايط خاص هرچه لازم است انجام دهد و مقيد به قواعد خشك نباشد. تعهد به اصول متضمن درك نيروهاي عمومي است كه به واسطه آن‌ها تلاش‌هاي اجتماع هماهنگ مي‌شود، اما دقيقاً آن چيزي كه محافظه‌كاري آشكارا فاقد آن است؛ همانا برخورداري از يك نظريه براي جامعه و به ويژه نوعي ساز وكار اقتصادي است.

محافظه‌كاري در خصوص توليد برداشتي عمومي از نحوه حفظ نظم اجتماعي آن‌چنان ناكام بوده است كه طرفداران مدرن آن در تلاش براي ايجاد مبنايي نظري متوسل به متفكريني شده‌اند كه خود را ليبرال‌ مي‌دانند؛ افرادي نظير: ماكياولي، توكويل، لرد آكتون و لكي، حتي ادموند برك نيز تا پايان يك «ويگ» قديمي باقي ماند و از اين‌كه توده خوانده شود پشتش به لرزه در مي‌آمد.

با اين همه، اجازه دهيد كه به اصل مطلب بازگردم يعني تمايل محافظه‌كاران به اعمال مرجعي مقتدر و نگراني آنان از اين‌كه مبادا ضعفي در اقتدار بروز كند بي‌آن‌كه دغدغه‌اي براي حفظ قدرت در چارچوب قيد و بندها داشته باشند و اين چيزي است كه به دشواري بتوان آن را با حفظ آزادي سازش داد.

دركل، شايد بتوان گفت كه محافظه‌كاران ايرادي به اجبار و كاربرد اختياري قدرت تا زماني كه اين قدرت براي مقاصدي مورد استفاده قرار مي‌گيرد كه از نظر آنان صحيح است، وارد نمي‌‌سازند. محافظه‌كاران بر اين باورند كه اگر حكومت در دست افراد شرافتمند باشد، نبايد توسط قواعد و مقررات خشك زياد محدود شود.

از آن‌جا كه محافظه‌كاران اساساً فرصت‌طلب و فاقد اصول هستند، اميد اصلي آنان ايجاد حكومتي خردمندانه و با حسن‌نيت است. براي محافظه‌كاران همانند سوسياليست‌ها اين‌كه چگونه اختيارات حكومت بايد محدود شود چندان مهم نيست، بلكه آن‌چه اهميت بيشتري دارد اين است كه قدرت در اختيار چه كسي قرار گيرد؛ همچنين محافظه‌كاران مانند سوسياليست‌ها خود را محق مي‌دانند كه ارزش‌هايي را كه بدان‌ها باور دارند بر سايرين نيز تحميل نمايند.

 وقتي مي‌گويم محافظه‌كاران فاقد اصول هستند، مقصود من اين نيست كه پاي‌بند اخلاق نيستند. درواقع، محافظه‌كار شاخص معمولاً به اخلاقيات پاي‌بندي كامل دارد. منظور من آن است كه آنان فاقد اصولي سياسي هستند كه براساس آن‌ها بتوانند با افرادي كاركنند كه داراي ارزش‌هاي اخلاقي متفاوتي هستند تا همراه با يكديگر نظمي سياسي پايه‌ريزي كنند كه در چارچوب آن همگان بتوانند طبق اعتقادات خود رفتار كنند. شناخت اين اصول امكان همزيستي مجموعه‌هاي گوناگون از ارزش‌ها و در نتيجه بناي جامعه‌اي صلح‌آميز با حداقل زور را فراهم مي‌كند.

پذيرش اين اصول بدان معناست كه ما توافق كرده‌ايم آن‌چه را نمي‌پسنديم تحمل كنيم. بسياري از ارزش‌هايي كه محافظه‌كاران بدان‌ها معتقدند براي من جاذبه بيشتري از ارزش‌هايي دارد كه سوسياليست‌ها بدان‌ها پاي‌بندند؛ با اين حال، از نظر يك ليبرال اهميتي كه محافظه‌كاران براي اهداف خاص قائل مي‌شوند توجيهي كافي براي اين است كه ديگران نيز در خدمت اين اهداف فعاليت كنند.

درواقع زندگي و كار موفق با ديگران مستلزم تعمد به نوعي نظم است كه در آن همگي بتوانند مقاصد گوناگوني را تعقيب كنند، حتي اگر موضوعاتي وجود داشته باشند كه براي يك گروه از افراد جنبه بنيادي داشته باشند.

به اين دليل است كه از نظر ليبرال‌ها آرمان‌هاي اخلاقي و مذهبي هيچ يك نبايد موضوع اجبار قرار گيرند، در حالي كه هم محافظه‌كاران و هم سوسياليست‌ها به چنين محدوديت‌هايي قائل نيستند.

گاه چنين احساس مي‌كنيم كه صفت مميز ليبراليسم كه آن را از محافظه‌كاري و سوسياليسم جدا مي‌كند، اين است كه اعتقادات اخلاقي كه به طور مستقيم با حوزه محافظت شده ساير اشخاص تداخل ندارند نمي‌توانند توجيه‌گر اجبار باشند. از همين رو است كه براي سوسياليست‌هاي نادم كه درپي يافتن پناهگاهي معنوي هستند گرويدن به اردوي محافظه‌كاران آسان‌تر از مأمن گزيدن در جرگه ليبرال‌ها است.

سرانجام اين‌كه ديدگاه محافظه‌كاري بر پايه اين اعتقاد استوار است كه در هر جامعه‌اي اشخاصي برتر وجود دارند كه ارزش‌ها، معيارها و جايگاه موروثي‌شان بايد محافظت شود و بايد در مقايسه با ديگران نفوذ بيشتري در امور عمومي داشته باشند. البته، ليبرال‌ها انكار نمي‌كنند كه برخي افراد برتر هستند، اما مخالف آن هستند كه هركس داراي اين اختيار باشد كه تعيين كند اين افراد برتر چه كساني هستند.

در حالي كه محافظه‌كاران تمايل به دفاع از سلسله مراتب موجود را دارند و خواهان اين هستند كه دستگاه قدرت از جايگاه كساني محافظت كند كه از نظر آنان داراي ارج خاصي هستند، ليبرال‌ها معتقدند احترام به ارزش‌هاي موجود به هيچ‌وجه نمي‌تواند توجيه‌گر امتيازها، انحصارات و يا هرگونه اعمال قدرت قهر‌آميز به منظور حمايت از افرادي خاص در برابر نيروهاي تغيير اقتصادي باشد.

گرچه ليبرال‌ها از نقش مهمي كه نخبگان فرهنگي و فكري در تكامل تمدن‌ها ايفا كرده‌اند، به خوبي آگاهند، اما معتقدند كه اين نخبگان بايد توانايي خود را براي حفظ موقعيت‌شان تحت همان قواعدي كه در مورد اشخاص ديگر نيز جاري است به اثبات برسانند.

آن‌چه بسيار با اين موضوع مرتبط است، نگرش معمول محافظه‌كاران نسبت به دموكراسي است. قبلاً روشن ساخته‌ام كه حاكميت اكثريت را هدف نمي‌دانم بلكه صرفاً آن را وسيله تلقي مي‌كنم و يا شايد آن را كم زيان‌ترين شكل حكومتي كه مجبور به انتخاب آن هستيم، به حساب مي‌آورم، اما معتقدم كه محافظه‌كاران هنگامي كه بلاياي زمانه را به گردن دموكراسي مي‌اندازند، خود را فريب مي‌دهند. شر اصلي، حكومت نامحدود است و هيچ‌كس صلاحيت داشتن قدرت نامحدود را ندارد. اختياراتي كه دموكراسي مدرن صاحب آن است اگر دردست نخبگاني محدود قرار گيرد غيرقابل تحمل‌تر خواهد بود.

يقيناً، تنها زماني كه قدرت به دست اكثريت بيفتد، محدوديت‌هاي بيشتر قدرت حكومت غيرضروري دانسته خواهد شد. اما اين دموكراسي نيست بلكه حكومت نامحدود است كه جاي ايراد دارد و نمي‌دانم چرا مردم نبايد بياموزند كه حوزه حاكميت اكثريت و نيز هر شكل ديگري از حكومت را محدود سازند.

به هرحال مزاياي دموكراسي به عنوان روش تغيير مسالمت‌آميز و آموزش سياسي به نظر در مقايسه با مزيت‌هاي ناشي از هر نظام ديگري آن‌قدر زياد مي‌آيد كه من هيچ‌گونه همدردي با رگه ضددموكراتيك محافظه كاري نمي‌توانم داشته باشم.

به نظر مسئله اساسي اين نيست كه چه كسي حكومت مي‌كند، بلكه آن است كه حكومت حق انجام چه كاري را دارد. اين‌كه محافظه‌كاران مخالفان كنترل بيش از حد از جانب حكومت هستند، مسئله‌اي اصولي نيست بلكه به اهداف خاص حكومت مربوط مي‌شود و به روشني در حوزه اقتصاد به نمايش در مي‌آيد.

محافظه‌كاران معمولاً مخالف تدابير جمع‌گرايانه و هدايت‌گرايانه در عرصه صنعت هستند و در اين خصوص، ليبرال‌ها اغلب آن‌ها را متحد خود مي‌شمرند. اما در همان زمان، محافظه‌كاران معمولاً حمايت‌گرا هستند و اغلب از تدابير سوسياليستي در زمينه كشاورزي حمايت كرده‌اند.

در حقيقت، گرچه محدوديت‌هايي كه امروزه در صنعت و تجارت وجود دارد، عمدتاً محصول ديدگاه‌هاي سوسياليستي هستند، اما محدوديت‌هاي به همان اندازه مهمي كه در كشاورزي نيز وجود دارد عموماً در زمان‌هاي دورتر توسط محافظه‌كاران وضع شده‌اند. همچنين بسياري از محافظه‌كاران در تلاش براي بي‌اعتبار ساختن فعاليت‌هاي اقتصادي آزاد با سوسياليست‌ها به رقابت پرداخته‌اند.

4 – پيش‌تر به اختلافات بين محافظه‌كاري و ليبراليسم در عرصه كاملاً فكري اشاره كردم، اما بايد در اين‌جا دوباره به اين موضوع برگردم چون نگرش خاص محافظه‌كاري در اين‌جا نه تنها نقطه ضعف جدي آن به شمار مي‌آيد، بلكه در هر آرماني نيز كه خود را متحد محافظه‌كاري قلمداد كند، صدمه وارد مي‌آورد. محافظه‌كاران به طور غريزي احساس مي‌كنند كه بيش از هرچيز، اين افكار است كه باعث تغيير مي‌شوند.

اما محافظه‌كاري از افكار جديد به اين دليل مي‌هراسد كه داراي هيچ‌گونه اصول مميزه‌اي نيست كه از طريق آن‌ها با اين افكار مقابله كند؛ و نيز به واسطه عدم اعتماد به نظريه و فقدان تخيل در ارتباط با هر چيزي، تجربه‌اي كه كارآيي‌اش را قبلاً به ثبوت رسانده خود را از سلاح‌هاي مورد نياز در جنگ افكار محروم مي‌سازد. محافظه‌كاري برخلاف ليبراليسم كه به قدرت دامنه‌دار افكار معتقد است، توسط مجموعه‌اي از افكار و ايده‌ها مقيد گرديده كه در يك زمان مشخص به ارث رسيده‌اند.

از آن‌جا كه محافظه‌كاري واقعاً استدلال اعتقادي‌ ندارد، آخرين تير تركش آن معمولاً ادعاي داشتن شعور برتر براساس برخي خصوصيات برتر و خودپسندانه است. اين تفاوت بيش از همه در نگرش‌هاي مختلفي آشكار مي‌شود كه اين دو سنت فكري نسبت به پيشرفت دانش دارند.

گرچه ليبرال‌ها مطمئناً هر تغييري را پيشرفت به حساب نمي‌آورند، اما پيشرفت دانش را از جمله اهداف كوشش بشري مي‌دانندو انتظار دارند كه با پيشرفت دانش، مسائل و مشكلاتي را كه اميد به حل آن‌ها داريم، رفع كنيم. ليبرال‌ها بدون ترجيح دادن چيزهاي نو صرفاً به دليل نو بودن آن‌ها، از اين امر آگاهند كه اين در جوهره دستاوردهاي بشري است كه چيزهاي نو توليد شوند؛ همچنين آنان ملزم به كنار آمدن با دانش جديد هستند، چه آثار فوري آن را دوست داشته باشند و چه از آن‌ها خوششان نيايد.

شخصاً دريافته‌ام كه پر ايرادترين ويژگي نگرش محافظه‌كارانه تمايل آن به رد دانش جديد است به اين دليل كه برخي از پيامدهاي آن را نمي‌پسندد. من اين حقيقت را انكار نمي‌كنم كه دانشمندان همانند ديگران تسليم مدروز مي‌شوند و ما دلايل زيادي داريم كه براي پذيرش نتيجه‌گيري‌هايي كه از آخرين نظريه‌هايشان به عمل مي‌آورند، محتاط باشيم.

اما دلايل اكراه ما خود بايد عقلاني باشد و از حسرت ما در اين خصوص كه نظريه‌هاي جديد، عقايد و نظرات گرامي داشته شده ما را برهم مي‌ريزند، مصون باقي بمانند. من در مورد كساني كه براي مثال مخالف نظريه تكامل و يا آن‌چه تبيين «مكانيكي» پديده‌هاي حيات به اين دليل هستند كه آن‌ها پيامدهاي اخلاقي نامناسبي دارند، چندان شكيبايي از خود نشان نمي‌دهم، كه در مورد كساني كه اين افكار را آن‌قدر بي‌ربط و بي‌اعتنا به مقدسات مي‌دانند كه اصلاً آن‌ها را ناديده مي‌گيرند، حتي ناشكيباتر هستم.

محافظه‌كاران با طفره رفتن از مواجهه با واقعيات تنها موضع خود را تضعيف مي‌كنند. اغلب اوقات، نتيجه‌گيري‌هايي كه خردگرايان از بينش‌هاي عملي جديد به عمل مي‌آورند اصلاً پيامدهاي طبيعي بينش‌هاي مزبور نيستند؛ بلكه تنها با مشاركت فعالانه در خصوص انديشه‌ورزي درباره پيامدهاي اكتشافات جديد است كه مي‌توان فهميد آيا آن‌ها در تصويري كه ما از جهان داريم مي‌گنجند يا خير و اگر مي‌گنجند، چگونه مي‌گنجند.

در صورتي كه اعتقادات اخلاقي ما واقعاً وابسته به فرضياتي از كار در بيايند كه نادرستي‌شان اثبات شده باشد، آن‌گاه دفاع از آن‌ها با امتناع از پذيرش واقعيات به سختي مي‌تواند امري اخلاقي باشد.

آن‌چه نامرتبط با عدم اعتقاد محافظه‌كاران به چيزهاي جديد و ناآشنا است، دشمني آنان با بين‌المللي‌گرايي و گرايش آنان به پذيرش ملي‌گرايي افراطي است. در اين‌جا شاهد يكي ديگر از نقاط ضعف محافظه‌كاري در جنگ افكار هستيم. اين امر تغييري در اين واقعيت به وجود نمي‌آورد كه افكاري كه تمدن ما را تغيير مي‌دهند هيچ مرزي نمي‌شناسند.

اما امتناع از آشنايي با افكار جديد به منزله محروم ساختن خود از قدرت مقابله موثر با آن‌ها به هنگام ضرورت است. رشد افكار فرآيندي بين‌المللي است و تنها كساني كه مشاركت كامل در بحث دارند قادر به اعمال نفوذ قابل ملاحظه‌اي خواهند بود. اين استدلال كه يك تفكر غيرآمريكايي يا غيرآلماني است، صحيح نيست؛ همچنين گفتن اين‌كه آرماني غلط و خبيث به اين دليل كه توسط يك هموطن ارائه شده بهتر است، استدلالي درست نمي‌باشد.

مطالب بسيار بيشتري مي‌توان درباره ارتباط نزديك بين محافظه‌كاري و ملي‌گرايي به زبان آورد، اما من ديگر بيش از اين به آن نمي پردازم تا مبادا احساس شود موضع شخصي من باعث مي‌شود ديگر نتوانم با هر شكل از ملي‌گرايي همدردي كنم.

فقط اين نكته را اضافه مي‌كنم كه اين تعصبات ملي‌گرايانه است كه غالباً پلي بين محافظه‌كاري و جمع‌گرايي ايجاد مي‌كنند: اگر ما به صنعت يا منابع «ما» بينديشيم تنها يك گام كوتاه با اين در خواست فاصله داريم كه دارايي‌هاي ملي بايد به سمت منافع ملي سوق داده شوند. اما از اين لحاظ ليبراليسم قاره‌اي كه از انقلاب فرانسه ناشي شده اندكي بهتر از محافظه‌كاري است.

لازم به گفتن نيست كه اين نوع ملي‌گرايي چيزي بسيار متفاوت از وطن‌پرستي است و نفرت از ملي‌گرايي كاملاً با وابستگي عميق به سنت‌هاي ملي سازگار است. اما اين واقعيت كه من برخي سنت‌هاي جامعه‌ام را ترجيح مي‌دهم و براي آن‌ها احترام قائلم لزوماً دليلي براي دشمني با آن‌چه كه ناآشنا جلوه مي‌كند و متفاوت است، فراهم نمي‌آورد.

تنها در بدو امر تناقض‌آميز به نظر مي‌رسد كه ضدبين‌المللي‌گرايي محافظه‌كار اغلب اوقات با امپرياليسم مرتبط است. اما هرچه بيشتر از چيزهاي ناآشنا نفرت داشته باشيم و فكر كنيم كه راه و روش ما برتر است، اين گرايش در ما بيشتر تقويت مي‌شود كه رسالت خود را متمدن كردن ديگران بدانيم آن هم نه به گونه‌اي داوطلبانه كه ليبرال‌ها از آن طرفداري مي‌كنند، بلكه از طريق به ارمغان آوردن بركات حكومتي كارآمد براي آن‌ها.

قابل توجه است كه در اين‌جا بار ديگر مي‌بينيم كه محافظه‌كاران دست در دست سوسياليست‌ها براي مقابله با ليبرال‌ها دادند- نه فقط در انگلستان كه در آن «فابين‌ها» ايده‌ئاليست‌هاي صريح‌اللهجه‌اي بودند يا در آلمان كه سوسياليسم دولتي و گسترش طلبي استعماري در كنار يكديگر قرار گرفتند و از حمايت سوسياليست‌ها نيز برخوردار شدند، بلكه همچنين در ايالات متحده، در دوره رياست جمهوري تئودور روزولت كه شووينيست‌ها و اصلاح طلبان سوسياليست گردهم آمدند و يك حزب سياسي تشكيل دادند كه تهديد به تسخير حكومت مي‌كرد تا از آن براي اجراي برنامه پدرمآبانه سزاري خود استفاده كنند؛ به خطري كه اينك به نظر مي‌رسد تنها با ظهور احزابي دور شده باشد كه برنامه‌هايي از اين نوع را به شكل ملايم‌تر اتخاذ كرده‌اند.

5 – با اين حال، از يك لحاظ به گونه‌اي توجيه‌پذير مي‌توان گفت كه ليبرال‌ها موضعي در ميانه سوسياليست‌ها و محافظه‌كاران دارند: ليبرال‌ها از خردگرايي خام سوسياليست‌ها كه خواستار بازسازي كليه نهادهاي اجتماعي براساس الگوي تجويز شده توسط خرد فردي‌شان هستند به همان اندازه فاصله دارند كه با آن نوع عرفان‌گرايي كه محافظه‌كاران اغلب اوقات بدان توسل مي‌جويند.

آن‌چه وجه اشتراك موضع ليبرالي با محافظه‌كاري توصيف شد، عدم اعتماد به خرد است تا جايي كه ليبرال‌ها براين امر وقوف دارند كه ما همه پاسخ‌ها را نمي‌دانيم و مطمئن نيستند كه پاسخ‌هايي كه در آستين دارند مطمئناً صحيح هستند و يا حتي اين‌كه ما مي‌توانيم كليه پاسخ‌ها را پيدا كنيم. ليبرال‌ها همچنين نسبت به استمداد از هر نهاد يا عادت و رسم غيرعقلاني كه ارزش خود را به اثبات رسانده باشند، بي‌اعتنا نيستند.

ليبرال‌ها از محافظه‌كاران به لحاظ تمايل خود به مواجهه با اين جهل و پذيرش اين‌كه چقدر ما كم مي‌دانيم بي‌آن‌كه هنگام نقص خرد به نيروهاي مافوق طبيعي توسل جويند، متمايز مي‌گردند. بايد پذيرفت كه از بعضي لحاظ ليبرال‌ها اساساً دچار شكاكيت هستند اما به نظر مي‌رسد تا حدود زيادي به ديگران اجازه مي‌دهند كه از هر طريق كه مايل‌اند شاد باشند و از تساهلي برخوردارند كه ويژگي بنيادي ليبراليسم به حساب مي‌آيد.

دليلي وجود ندارد كه اين نياز به معناي فقدان اعتقادات مذهبي از جانب ليبرال‌ها باشد. برخلاف خردگرايي انقلاب فرانسه، ليبراليسم راستين هيچ‌گونه ستيزي با مذهب ندارد و من ضد مذهب‌گرايي مبارزه‌جويانه و اساساً غيرليبرال منشانه‌اي را كه محرك ليبراليسم قاره در قرن 19 بود تقبيح مي‌كنم. اين‌كه ضدمذهبي بودن جزء اساسي ليبراليسم به شمار نمي‌رود توسط اسلاف انگليسي ليبرال‌ها يعني ويگ‌هاي قديمي به خوبي نشان داده شد؛ گروهي كه اعتقادات مذهبي خاصي داشتند.

اما آن‌چه در اين‌جا ليبرال‌ها را از محافظه‌كاران متمايز مي‌سازد، اين است كه ليبرال‌ها هرچقدر داراي اعتقادات مذهبي عميقي باشند، هرگز خود را محق نمي‌دانند كه اين اعتقادات را برديگران تحميل كنند. از ديدگاه آنان حوزه‌هاي روحاني و دنيوي از يكديگر متفاوتند و نبايد در هم آميخته شوند.

6 – آن‌چه گفتم بايد كفايت كرده باشد كه چرا خود را محافظه‌كار نمي‌دانم. با اين حال، بسياري از افراد چنين احساس خواهند كرد كه موضعي كه در اين‌جا توصيف شده به زحمت آن چيزي بوده كه آن را ليبرال فرض مي‌كرده‌اند. بنابراين، بايد اكنون با اين پرسش مواجه گردم كه آيا اين نام امروزه مناسب براي حزب آزادي است يا خير.

 قبلاً خاطر نشان ساختم كه گرچه در تمام عمر خود را ليبرال خوانده‌ام، اخيراً در اين خصوص دچار شبهه‌هايي شده‌ام، نه فقط به دليل اين‌كه در ايالات متحده اين اصطلاح دائماً سبب ايجاد سوءتفاهماتي مي‌شود، بلكه همچنين به اين علت كه بيش از پيش از شكاف بسيار بزرگي آگاه شده‌ام كه بين موضع من و ليبراليسم قاره‌اي فردگرا و يا حتي ليبراليسم انگليسي فايده‌گرايان وجود دارد.

اگر ليبراليسم هنوز آن معنايي را داشت كه يك مورخ انگليسي از آن اراده مي‌كرد به گونه‌اي كه در سال 1827 انقلاب 1688 را پيروزي آن اصولي اعلام كرد كه به زبان امروزي ليبرالي خوانده مي‌شوند و يا اگر بتوان هنوز مانند لرد آكتون از برك، ماكياولي و گلادستون به عنوان سه ليبرال بزرگ ياد كرد و يا اگر هنوز بتوان همانند‌هارولد لسكي، توكويل و لرد آكتون را اصيل‌ترين ليبرال‌هاي قرن 19 نام نهاد، درواقع بايد افتخار كنم كه خود را ليبرال بنامم.

 اما به همان اندازه كه من مايلم ليبراليسم آنان را ليبراليسم راستين بخوانم، بايد اذعان كنم كه اكثريت ليبرال‌هاي قاره‌اي اعتقاداتي دارند كه اين افراد شديداً با آن‌ها مخالف بودند و بيشتر تمايل دارند يك الگوي عقلاني از پيش تدوين شده را بر جهان تحميل كنند تا اين‌كه فرصت‌هايي براي رشد آزاد فراهم سازند. همين امر در مورد ليبراليسم در انگلستان دست كم از زمان لويد جرج به بعد عمدتاً مصداق دارد.

پس ضروري است اذعان كنم كه آن‌چه را «ليبراليسم» ناميده‌ام با جنبش‌هاي سياسي كه امروزه خود را با اين نام مطرح مي‌سازند، چندان ارتباطي ندارد. همچنين در اين نيز جاي سئوال وجود دارد كه آيا تداعي‌هاي تاريخي كه اين نام حامل آن‌هاست مي‌تواند به موفقيت يك جنبش منجر گردد يا خير. اين‌كه آيا در اين شرايط بايد اختلاف نظر وجود داشته باشد،

خود من چنين احساس مي‌كنم كه كاربرد اين اصطلاح بدون توصيفات مفصل، ابهامات زيادي ايجاد مي‌كند. در ايالات متحده كه در آن كاربرد اصطلاح «ليبرال» در مفهومي كه من در اين‌جا به كار بردم تقريباً غيرممكن گرديده است، اصطلاح «آزادگرا» رواج يافته است.

اين ممكن است پاسخ براي مسئله باشد. اما از ديدگاه من بسيار غيرجذاب است. به اعتقاد من اين بيشتر اصطلاحي ابداعي و نوعي جايگزين است. آن‌چه مورد نظر من است واژه‌اي است كه بيانگر زندگي باشد و از رشد آزاد و تكامل خودجوش هواداري كند.

7 – با اين‌حال، بايد به يادداشت كه هنگامي كه آرمان‌هايي كه سعي در توصيف مجدد آن‌ها كردم شروع به گسترش در جهان غرب كردند، حزبي كه نمايندگي آن‌ها را برعهده داشت، عموماً داراي يك نام شناخته شده بود. اين آرمان‌هاي ويگ‌هاي انگليسي بود كه الهام‌بخش جنبش ليبرال در سراسر اروپا گرديد و مفاهيمي را پديد آورد كه مستعمره‌نشينان آمريكايي آن‌ها را با خود به خاك آمريكا بردند و راهنماي آن‌ها در مبارزه براي استقلال شد.

 درواقع، تا آن هنگام كه خصوصيات اين سنت به واسطه انقلاب فرانسه دچار تغيير شد و مايه‌هايي از دموكراسي توتاليتر و گرايش‌هاي سوسياليستي به خود گرفت، «ويگ» نامي بود كه حزب آزادي عموماً با آن شناخته مي‌شد. اين نام در كشور زادگاه خود به خاموشي گرائيد. تا حدودي به اين دليل كه در يك مقطع، اصولي كه به آن‌ها اعتقاد داشتند، ديگر وجه مميز يك حزب خاص نبود و تا حدودي نيز افرادي كه به اين نام شناخته مي‌شدند، به آن اصول پاي‌بند باقي نماندند.

 احزاب «ويگ» قرن 19، هم در بريتانيا و هم در ايالات متحده اين نام را بي‌اعتبار ساختند. اما همچنان اين امر حقيقت دارد كه اگر ليبراليسم تنها پس از آن‌كه جنبش آزادي خردگرايي خام و مبارزه‌جو انقلاب فرانسه را جذب خود بسازد جاي ويگيسم را بگيرد و وظيفه ما عمدتاً رهاساختن اين سنت از خردگرايي افراطي، ملي‌گرايي و سوسياليسم باشد، ويگيسم به لحاظ تاريخي نام صحيحي براي عقايدي است كه من بدان‌ها اعتقاد دارم.

 هرچه بيشتر درباره سير تكامل عقايد يادبگيرم، بيشتر از اين امر آگاه خواهم شد كه من صرفاً يك ويگ قديمي هستم. البته خود را يك ويگ قديمي دانستن به اين معنا نيست كه بخواهم به همان نقطه‌اي برگردم كه در پايان قرن 17 در آن قرار داشتيم.

درواقع، اين همان دكتريني است كه مبناي سنت مشترك كشورهاي آنگلوساكسون را شكل مي‌دهد. اين دكتريني است كه ليبراليسم قاره‌اي چيزهاي ارزشمندي از آن به وام گرفته است. اين دكتريني است كه نظام حكومتي آمريكا براساس آن شكل گرفته است.

8 - مي‌توان اين پرسش را مطرح كرد كه آيا نام واقعاً تا اين اندازه اهميت دارد. در كشوري مانند ايالات متحده كه از نهادهاي آزاد برخوردار است، دفاع از نهادهاي موجود به منزله دفاع از آزادي است و در صورتي كه مدافعان آزادي خود را محافظه‌كار بخوانند، اين امر ممكن است چندان تفاوتي ايجاد نكند، گرچه حتي در اين كشور نيز مرتبط دانسته شدن با محافظه‌كاران دردسر آفرين است.

حتي در مواقعي كه افراد نوعي ترتيبات را مي‌پذيرند، بايد از آنان پرسيد كه آيا اين ترتيبات را به اين دليل مي‌پذيرند كه وجود دارند و يا به اين علت كه به خودي خود مطلوب هستند. نبايد اجازه داد كه مقاومت در برابر موج‌ جمع‌گرايي اين واقعيت را محو كند كه اعتماد به آزادي اصولي مبتني بر نگرش پيش‌رو است و نه داشتن نوعي نوستالژي در ارتباط با گذشته و يا تحسين رومانتيك آن‌چه قبلاً وجود داشته است.

 با اين‌حال، نياز به تمايز كاملاً ضروري است، به ويژه اين امر در بسياري از بخش‌هاي اروپا مصداق دارد يعني جايي كه محافظه‌كاران بخش اعظم شعارهاي جمع‌گرايي را پذيرفته‌اند-شعارهايي كه مدت‌هاست تعيين كننده سياست‌ها بوده‌اند و بسياري از نهادها به صورت امري طبيعي پذيرفته شده‌اند و براي احزاب محافظه‌كاري كه آن‌ها را ايجاد كرده‌اند مايه افتخار به شمار مي‌روند.

در اين‌جا معتقدان به آزادي با محافظه‌كاران اختلاف پيدا مي‌كنند و موضعي راديكال در پيش مي‌گيرند كه تعصبات مردم‌پسندانه، مواضع جزمي و مزاياي موجود را هدف قرار مي‌دهند.

در جهاني كه نياز اصلي بار ديگر همانند ابتداي قرن 19 آزادسازي فرآيند رشد خودجوش از موانعي است كه ديوانگي انساني پديد آورنده آن‌ها بوده، سياست‌مداران بايد در جست‌وجوي اقناع و جلب هدايت افراد پيش‌رو باشند يعني كساني كه گرچه آنان ممكن است اينك خواستار تغيير درجهات نادرست باشند، دست كم تمايل به بررسي نقادانه چيزهاي موجود و تغيير آن‌ها در صورت ضرورت دارند.

 اميدوارم خوانندگان را با سخنان گهگاهي خود درباره «حزب» گمراه نكرده باشم، وقتي از حزب سخن به ميان مي‌آورم مراد گروهي از افراد است كه از مجموعه‌اي از اصول فكري و اخلاقي دفاع مي‌كنند. بايد توجه داشت كه وظيفه فيلسوف سياسي تنها تأثيرگذاري بر افكار عمومي است و نه سازماندهي مردم براي عمل.

انجام اين كار به طور موثر تنها در صورتي ممكن است كه فيلسوف سياسي با آن‌چه كه اينك به لحاظ سياسي امكان‌پذير است سروكار نداشته باشد، بلكه به طور منسجم از اصول كلي دفاع كند. در اين مفهوم، جاي شك وجود دارد كه چيزي به نام فلسفه سياسي محافظه‌كار وجود داشته باشد.

محافظه‌كاري ممكن است يك اصل عملي مفيد باشد، اما اصول راهنمايي در اختيار ما قرار نمي‌دهد كه بتواند بر تحولات دامنه‌دار تأثير بگذارند

 منبع:‌
www.lewrockwell.com

تاریخ درج: 3 آذر 1385 ساعت 17:26 تاریخ تایید: 4 آذر 1385 ساعت 16:33 تاریخ به روز رسانی: 4 آذر 1385 ساعت 16:32
 
مطالب مرتبط
روشنفكران ايراني ‌و دغدغه حضور درحوزه عمومي نهمین شماره از خردنامه همشهری منتشر شد «نامحافظه‌كاري» در تبيين «محافظه‌كاري» آتن یا اورشلیم؟ بازگشت به فلسفه سیاسی کلاسیک نگهداشت امر بوده بی ریشه در ایران، ریشه دار در غرب محافظه كاري ايراني داريم؟ محافظه كاري آمريكايي؛ آخرين كتاب فوكوياما محافظه كاري و فلسفه تحليلي محافظه كاري ايراني؛ مفهومي متولد نشده روانشناسي اجتماعي محافظه كاري بنيان‌هاي نظري ليبراليسم و محافظه كاري درايران وغرب دين مارا كجا مي برند برك، هايك؛ محافظه‌كاري، ليبراليسم محافظه‌كاري در گفتگو با دكتر سيد جواد طباطبايي محافظه كاري در عصر مشروطه محافظه كاري سياسي ايرانيان از آغاز تا عصر مشروطه محافظه‌كاري ايراني محافظه‌كار ليبرال را سرزنش مي‌كند از اصطلاحات عبور كنيم مفاهيم: محافظه كاري چيست؟ سيري در گونه‌هاي محافظه كاري نگاهي به تاريخ ضد روشنگري آراي يك نظريه پرداز ديكتاتوري سياسي انديشه هاي يورگان گئورگ هامان تاريخ محافظه‌كاري و چهار نحله فكري خاستگاه انديشه محافظه‌كاري چرا هايك محافظه‌كار است؟ درباره محافظه كار بودن درباره محافظه كاري و سنت كارل اشميت و تناقضات ليبرال دموكراسي
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است