Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی کتاب
 
ذائقه ايراني قصه ايراني
نويسندگان و مولفان- شنيدن هر خبري از مهدي آذر يزدي بيشتر از هرچيزي يادآور خاطره مجموعه قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب است.

خبر خيلي كوتاه بود: مهدي آذريزدي، خالق «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» به علت ناراحتي قلبي در بيمارستان سيدالشهداي يزد بستري است. همين.

آذريزدي و «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب»، يك نويسنده و كتابش. آن هم خبري كه براي پيرمردي 85 ساله چندان عجيب نيست. شايد اين خبر هم مي‌توانست مثل خيلي خبرهاي ديگر، خبري ساده تلقي شود.

اگر مهدي آذر يزدي نويسندة اين كتاب، اين كتاب خاص نبود، كتابي كه اكثر ما كودكي‌مان را با آن سپري كرده‌ايم و حالا چاپ سي‌ام آن هم دارد ناياب مي‌شود. كتابي كه بيشتر داستان‌هايش را از «قصة ظهر جمعه» شنيده‌ايم.

كتابي كه قصه‌هايش مال خود ما و از فرهنگ خود ما بود. نه، از كنار اين خبر به همين راحتي نمي‌شود رد شد.

حسين شريفي: به اين متن توجه كنيد: «چنين گويد جمع‌كنندة اين كتاب پندهاي الامير عنصرالمعالي كيكاووس بن اسكندر بن قابوس‌بن وشمگير مولي اميرالمؤمنين، با فرزند خويش گيلانشاه.

بدان اي پسر كه من پير شدم و ضعيفي و بي‌نيرويي و بي‌توشي بر من چيره شد و منشور عزل زندگاني از موي خويش بر روي خويش كتابتي همي بينيم كه اين كتابت را دست‌ چاره‌جويان ستردن نتواند.

پس اي پسر، چون من نام خويش را در دايرة گذشتگان يافتم، روي چنان ديدم كه پيش از آن كه نامة عزل من رسد، نامه‌اي ديگر در نكوهش روزگار و سازش كار و بيش بهره‌گي جستن از نيك نامي ياد كنم و تو را از آن بهره كنم بر موج مهر خويش، تا پيش از آن كه دست زمانه تو را نرم كند، تو خود به چشم عقل و سخن من نگري، فزوني يابي و نيك نامي در دو جهان.»

 

اين شروع يكي از كتاب‌هاي كهن فارسي در حوزة ادبيات كودك و نوجوان، يعني «قابوسنامه» است كه مجموعه‌اي است از داستان‌ها و لطيفه‌ها و حكايت‌هايي كه يك بابايي به اسم عنصرالمعالي براي پسرش گيلانشاه نوشته.

داستان‌هاي كتاب هم انصافا خوب و درجه‌اول هستند و چيزي از «افسانه‌هاي برادران گريم» و امثال آن كم ندارند.

حالا خودتان بگوييد، حاضريد يك متن خوب و عالي، اما با اين زبان قديمي را به كسي توصيه بكنيد؟

وضعيت ادبيات كودك و نوجوان، در سال‌هاي دهه30 و 60 همين بود. يك سري متن قديمي عالي. عالي اما قديمي. از آن نوعي كه هيچ‌كس سراغش نمي‌رود. ديگر چي مي‌ماند؟

كتاب‌هاي درسي كه آن‌ها هم هيچ كجا و هيچ‌وقت استقبال هيچ بچه‌اي را همراه نداشته. ديگر؟ يك سري نمايشنامه و شعر و داستان بود كه در جو خفقان بعد از كودتاي 28 مرداد، به زبان كودكان نوشته مي‌شد، ولي مال كودكان نبود.

و بالاخره مي‌ماند، آثار ترجمه از ادبيات اروپايي. باورش كمي مشكل است، اما در كل دهه30، فقط 17 كتاب ايراني براي كودكان نوشته و چاپ مي‌شود. آمار كتاب‌هاي كودك ترجمه در آن دوره چقدر است؟ 217 تا.

دهه40 را در ادبيات فارسي، دهة تحول به حساب مي‌آورند. اين تحول شامل حال ادبيات كودك هم شد. در اين دوره تأليف و تصويرگري ايراني، توانست جاي ادبيات ترجمه و تصويرهاي خارجي را بگيرد.

تأسيس شوراي كتاب كودك (1341) و كانون پرورش فكري، هنري كودكان (1345) مال همين دوره است. نويسندگان كودك هم همين موقع سر‌و‌كله‌شان پيدا شد: صمد بهرنگي، محمد كيانوش، احمدرضا احمدي، هوشنگ مرادي كرماني، نادر ابراهيمي، قدسي قاضي نور، محمود حكيمي، رضا رهگذر و بالاخره مهدي آذريزدي.

توي اين موج، كارهاي مهدي آذريزدي با بقيه يك فرق اساسي دارد. اين كه آذر يزدي هيچ چيزي از خودش ننوشت. مهدي آذريزدي هرچه نوشت، بازنويسي ادبيات كهن ما بود.

مجموعه‌اي كه او با عنوان «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» آماده كرد، بازنويسي قصه‌هاي كليله و دمنه بود و مثنوي معنوي و مرزبان‌نامه و گلستان و ملستان (كتاب‌هايي كه به تقليد از گلستان سعدي نوشته شده) و مثنوي‌هاي عطار و سندباد نامه و همان قابوسنامه كه اول همين نوشته، نمونة متنش را آورديم.

بقية نويسندگان كودك، چيزهايي مي‌نوشتند كه خوب بود، خواندني بود و عالي بود، اما آن‌ها تحت تأثير ادبيات اروپايي مي‌نوشتند. مهدي آذريزدي اما تحت تأثير هيچ جرياني نبود (او اصلا سواد آكادميك ندارد).

او فقط و فقط داستان‌هاي خودمان را مي‌گفت. داستان‌هايي را كه چند صد سال بود داشتيم و به خاطر فاصلة زباني كم‌كم داشتند فراموش مي‌شدند.

راز اصلي جذابيت كارها و كتاب‌هاي آذريزدي، علاوه بر نو بودن و همراهي با موج اول ادبيات كودك ايران، به خاطر همين ايراني بودن مضمون و موضوع قصه‌ها بود. ذائقة ايراني، داستان ايراني مي‌پسندد.

تصويرهاي خوب براي بچه‌هاي خوب

رضا مختاري :
كافي است يك نفر را يا يك خيابان را در روزگار كودكي ديده باشيم تا در بزرگي، ديدن دوباره‌اش برايمان لذت‌بخش باشد.

اين قصه براي متن‌ها و تصويرهايي هم كه در كودكي ديده‌ايم صدق مي‌كند. ارزش زيبايي‌شناسي آن متن يا تصوير آن‌قدرها اهميت ندارد و هر چه كه باشند در بزرگسالي تبديل به خاطره يا نوستالژي‌اي مي‌شوند كه آدم‌ها از به ياد آوردن‌شان لذت مي‌برند.

اما چه خوش‌ شانس اند كساني كه اين خاطرة ارزشمند فردي‌شان به خودي خود داراي ارزش هنري است. كتاب‌هاي «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» از اين جنس‌اند. گذشته از متن خوب، تصويرهاي اين كتاب‌ها از آثار بزرگان گرافيك تصويرسازي ايران‌اند.

تصويرسازي‌هاي مرتضي مميز، فرشيد شقالي، علي‌اكبر صادقي و... مستقل از متن‌ها و در حد مجموعه آثار هنري، قابل توجه‌اند. اين تصويرسازي‌ها در زمان خودشان از معتبرترين جشنواره‌هاي تصويرسازي دنيا جايزه‌ها برده‌اند.

فرشيد شقالي به خاطر تصويرسازي اين كتاب‌ها مدال جهاني هانس كريستال اندرسن را گرفت كه اين افتخارات هنري قدر خاطرات كودكي ما و نسل قديمي‌تر را بالا برده است.

سؤال من اين است كه آيا كودكان امروز چيزي خواهند ديد يا خواهند خواند كه فردا كه بزرگ شدند، به خاطره‌هايشان افتخار كنند؟

از حوالي ديروز...

احسان رضايي:
خودش هم نمي‌‌داند اين شوق و علاقة به كتاب دقيقا از كجا آمده است؟ از آن روزي كه پسر همسايه پز كتاب «گلستان و بوستان» چاپ بمبئي را به او داده بود و او كه از پدرش كتاب خواسته بود، پدر گفته بود «اين كتاب‌ها به درد ما نمي‌‌خورد؟» يا آن روزي كه مجبور شد كلاس مكتبش را كه صبح سحر مي‌رفت، به خاطر دوري راه ديگر نرود؟ يا روزي كه شنيد همساية زرتشتي‌شان دارد براي بچه‌هايش قصه مي‌گويد و ديد كه پدر، خودش هيچ‌وقت براي او و خواهرهايش هيچ قصه‌اي نگفته؟

طرح مرتضي مميز براي قصه«خر برفت و خر برفت»

مهدي آذر يزدي، سال 1300 به دنيا آمد، آخر اسفندماه. دِه آن‌ها، خرمشاه حالا در يزد يك محله شده، اما او هنوز هم خودش را دهاتي مي‌داند. جد پدري و جد مادري‌اش زرتشتي بودند. محله‌شان هم بيشتر زرتشتي‌نشين است.

پدرش، حاج علي‌اكبر، كشاورزي و باغباني مي‌كرد. مرد مذهبي و مؤمني بود. اهل محل، از زرتشتي‌ و مسلمان به او اعتماد داشتند و سندها و چيزهاي قيمتي‌شان را پيش او مي‌گذاشتند. در محله فقط يك مدرسه بود و آن هم مال زرتشتي‌ها. پدر مهدي به او اجازة مدرسه رفتن نداد و خودش الفبا را يادش داد.

روزها مهدي را با خودش مي‌برد سر كار و عصرها زير نور گردسوز قرآن و دعا خواندن يادش مي‌داد. ظهرها و غروب‌ها هم مهدي را با خودش مي‌برد پشت‌بام و اذان مي‌گفتند. سحرها اذان نمي‌گفتند. رعايت حال همسايه‌هاي زرتشتي را مي‌كردند.

مهدي هيچ وقت بازي نكرد. هيچ وقت اوقات فراغت نداشت. هيچ‌وقت كت و شلوار نپوشيد. هيچ‌وقت مدرسه نرفت. وقتي در 54 سالگي، يك كلاس درس را در شيراز ديد، گريه‌اش گرفت. 19 ساله بود كه رفت خود شهر يزد.

آن‌جا كارگري ساختمان مي‌كرد. مدتي در يك جوراب بافي مشغول بود. وقتي صاحب جوراب بافي، يك مغازة كتابفروشي راه انداخت، مهدي را به آن مغازه برد كه از همة شاگردهايش باهوش‌تر بود. «توي كتابفروشي بود كه فهميدم دنيا از خرمشاه و يزد ما خيلي بزرگ‌تر است.» از آن روز بود كه ماجراي كتابخواني مهدي شروع شد.

مهدي تمام كتاب‌هاي كتابفروشي‌شان را خوانده بود. دكتر اسلامي ندوشن كه آن روزها مشتري مغازة مهدي بوده، مي‌گويد هنوز هيچ‌كس را نديده كه به اندازه مهدي كتاب خوانده باشد.

22 ساله كه بود آمد تهران. ديگر در يزد كتابي نبود كه او نخوانده باشد. از آن سال تا سال گذشته كه دوبار به يزد برگشت، همه كاري در تهران كرد. از داير كردن كتابفروشي تا عكاسي براي روزنامه‌ها.

شغل اولش اما، نمونه‌خواني در انتشاراتي‌ها بود. ايدة نوشتن «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» از همين جا آمد. يك بار كه «كليله و دمنه» را داشت توي چاپخانه نمونه‌خواني مي‌كرد، به نظرش رسيد كاش يكي پيدا مي‌شد كه قصه‌هاي اين كتاب را به زبان سادة امروزي بازنويسي كند.

سال 1335 بود. پنج سال طول كشيد تا خودش اين كار را بكند. هي مي‌نوشت و مي‌خواند و خط مي‌زد و دوباره مي‌نوشت. سال1340، نسخة آماده شدة كتاب را با خودش برد انتشارات.

آن موقع در انتشارات اميركبير نمونه‌خوان بود. رفت دم در اتاق مدير انتشارات ايستاد. رويش نمي‌شد برود داخل. مدير انتشارات فكر كرد آمده مساعده بگيرد.

دست‌نويس كتاب را كه ديد، دلش نيامد «نه» بگويد. كتاب را گرفت كه بخواند. و وقتي خواند، آمد به مهدي سفارش 9 جلد ديگر را هم داد.

مهدي آذريزدي، هنوز كه هنوز است نتوانسته 8 جلد بيشتر بنويسد. «بيشتر عمرم صرف اسباب‌كشي و تغيير منزل و تغيير شغل شده است.» او تنها زندگي مي‌كند و هيچ‌وقت ازدواج نكرده.

تنها تفريحش بازي شطرنج است. يك كتاب «شطرنج براي همه» هم نوشته. پدر و مادرش تا آخر عمر از كتاب نوشتن او راضي نبودند. «مادرم به من مي‌گفت اين همه كه شب و روز مي‌خواني و مي‌نويسي پول‌هايش كو؟ مادرم تقريبا درست مي‌گفت. اگر از اول به همان كار رعيتي چسبيده بودم، خيلي بهتر زندگي مي‌كردم.

ولي حالا وضع زندگي من با كودكي‌ام هيچ فرقي نكرده. شما مي‌گوييد فقير ولي در يزد، فقير حرف خوبي نيست و يك‌جور متلك است. من چه آن روز و چه امروز، ندار هستم.

اشكالي هم ندارد. ولي وقتي نمي‌توانم كتاب بخرم يا مجبور مي‌شوم كتاب‌هايي را كه دوستشان دارم، بفروشم، خيلي ناراحت مي‌شوم.»

با همة اين‌ها مهدي آذريزدي يك كتابخانة پر و پيمان با هزارها كتاب ناياب و منحصر به فرد دارد كه دو سال پيش آن را به مؤسسه پژوهشي تاريخ ادبيات كودكان هديه كرده است، با اين شرط كه تا زمان حياتش، كتاب‌ها پيش او امانت باشند. مهدي عاشق كتاب است.

وقتي كه هفتة پيش براي دومين بار در عمرش دكتر رفت و دكتر او را به خاطر مشكل قلبي در بيمارستان بستري كرد، به خبرنگارها فقط يك حرف مي‌زد: «مي‌ترسم بميرم و حسرت كتاب‌هاي نخوانده را با خودم ببرم.»

دوازده چشم با شابک اضافه

محمدجباري:

خوب نگاه‌اش می‌کنی. انگار خودِ خودش است. باور نمی‌کنی هنوز همان‌جور مانده باشد. پس چرا اصلا عوض نشده؟ اصلا این‌جا چی کار می‌کند؟ یک‌دفعه از کجا سر و کله اش پیدا شد؟

انگار سوار ماشین زمان شده باشد و یکهویی 20،15  سال آمده باشد جلو.  با همان شکل و قیافة کودکانه‌اش روبه‌رویت ایستاده است و دارد به‌ات لبخند می‌زند.

بی‌حس شده‌ای. دستانت را بی‌اراده دراز می‌کنی، می‌خواهی لمسش کنی. می‌ترسی خودش نباشد. می‌ترسی همه‌اش فکر و خیال باشد. آخر همه چیز خیلی عادی است غیر از او. یعنی همه چیز عادی بود مثل هر روز؛ همان میزها، همان کارها، همان آدم‌ها، همان گرفتاری‌ها که یکهو پیدایش شد.

زل زد به تو و یک دفعه همه چیز ایستاد، زمان ایستاد، آدم‌ها ایستادند و تو ماندی و او. تو ماندی خیره به او و دستانی که بی‌اراده به سوی او رفت و... آخر وسط این‌جا چی کار می‌کند؟

مثل یک شیء باستانی در دستانت نگه‌اش داشته‌ای و با ترس لمسش می‌کنی. انگار می‌خواهی مطمئن شوی که واقعی است، که خودِ خودش است. اما همه چیز سر جایش است. همان حس غریب آشنا را می‌دهد، همان حس فراموش شده که پس از سال‌ها به سراغت آمده.

دوباره لمسش می‌کنی. می‌خواهم باز هم مطمئن شوی. می‌خواهم مطمئن شوی او همان است که در رنگ‌های مختلف در قفسة کتابخانه خانة کوچکتان جا خوش کرده بود و هر وقت نگاه‌اش می‌کردی به‌ات می‌خندید.

به جای یکی، شش صورت کودکانه داشت و شش تا دهان و شش تا دماغ و دوازده تا چشم به اضافة شش تا لبخند. هیچ وقت غمگین نبود. هر وقت از میان بقیة رفقایش بیرونش می‌کشیدی و رویش را نگاه می‌کردی، به‌ات لبخند می‌زد، ردخور نداشت.

آن وقت تو هم مثل یک « بچة خوب» به‌اش لبخندی می‌زدی و پیشش می‌نشستی یا دراز می‌کشیدی تا وسط یک ظهر داغ که مامان آن طرف خوابیده بود و داداش آن طرف‌تر و بابا سر کار بود، یک «قصة خوب» بشنوي.

دوباره نگاه‌اش می‌کنی. یادت رفته بود که چقدر ساده بود، حتی گلستان و مثنوی و مرزبان‌نامه و قابوسنامه و سندبادنامه و کلیله و دمنه‌اش هم ساده بود. ساده مثل همان روزها که به راحتی می‌شد بچه‌ها را به پنج گروه سنی الف، ب، ج، د و ه تقسیم کرد. هنوز همه چیز این‌قدر پیچیده نشده بود و دنیا ساده بود.

خوب که نگاه‌اش می‌کنی و زیر و رویش می‌کنی، می‌بینی او را هم کمی «پیچانده‌اند.» فهرست‌نویسی براساس «اطلاعات فیپا»،ISBN، «شابک» و آخر سر هم یک «بارکد» برای هشتصد تومان قیمت برای بیست و دومین چاپش. می‌خواسته‌اند او را هم اسیر دنیای پیچیدة تکنولوژی زده‌مان بکنند. ولی او ساده‌تر از این حرف‌هاست. هنوز دوازده تا چشم دارد و شش تا دماغ و شش تا دهان و هنوز لبخند می‌زند و هنوز همان‌قدر ساده است. ولی تو...

تاریخ درج: 2 آذر 1385 ساعت 11:34 تاریخ تایید: 4 آذر 1385 ساعت 14:50 تاریخ به روز رسانی: 30 آذر 1388 ساعت 13:56
 
مطالب مرتبط
پيام تسليت وزير فرهنگ به مناسبت درگذشت مهدي آذريزدي پيكر آذريزدي 20 تير تشييع مي‌شود زندگينامه: مهدي آذر يزدي (1301- 1388) مهدي آذريزدي با يك دنيا قصه رفت شماره 95 همشهري جوان منتشر شد جرأت‌ورزي امپراتوري يك‌چشم‌ها تاريخچه و كاربرد هواپيما‌هاي بدون سرنشين مأموران ما در آسمان سرقت ايتاليايي كريمي حالش از فوتبال به هم مي‌خورد آقاي اراده در بهار 38 سالگي آرامش درختان را به هم مي‌زنم فيلم با پفك فرق دارد چه كسي از كشتن مي‌ترسد؟ كارگرداني با كفش‌هاي آديداس! شست‌وشوي مغزي شما كسب ‌و‌ كار ‌ما است! پشت صحنه نوبل ايراني قد بكش عزيزم! همه را شمرديم؛ كسي نبود؟
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است