اوقات فراغت- تهمينه حدادي:
1- چيزهايي هستند كه چنبره ميزنند در گلوي آدم. هي آنها را قورت ميدهي، هي آنها را محكم قورت ميدهي، اما عين پرندهها فرارمي كنند.
هي ميخواهي از گلويت پرشان بدهي، اما پرنده خانگي شدهاند ديگر بلند نيستند بپرند، پس ميچسبند گوشه قفس، چنبره ميزنند در تو و هر چه تقلا ميكني ولت نميكنند. عين پرندهها از درون دلت برميگردند به گلويت. سركشاند، خودسرند، تنهايياند، تنهايي.
2- آن روز، تنهايي بود كه من را در نورديد. نشست گوشه گلويم، پريد توي ذهنم، اما بيرون نپريد. هي كتاب خواندم كه شايد قاطي خيالها پرواز كند. هي زدم اين كانال و آن كانال. يك شبكه عمو پورنگ داشت كه ديگر تنهاييام را پر نميكرد. يك شبكه فيلم داشت، يك شبكه ورزش و خيابان پربود از دوچرخهسواران 10 ساله و سهچرخه سواران 5 ساله. من هيچكدامشان نبودم كه بدوم در كوچه.
3- من ساحره بودم. 17 ساله. مدرسهام تمام شده بود. فني و حرفهاي بودم. حالا همه چيز تمام شده است، تمام آن لحظه شماريهايي كه ميكردم براي پايان درس خواندن، براي در رفتن از پوشيدن مانتوي قهوهاي كه حالا وقتي تن ديگران باشد مرا تنها ميكند.
من محمد امين هستم،15 ساله. تابستان يعني رفتن، دور شدن از تهران، سه ماه تمام. رفتن به يك كنج. يعني فوتبال، يعني گل كوچيك، يعني بعضي شبها باشگاه رفتن، يعني شبها نداشتن دليل زندگي! يعني يك نوع تكرار.

4 - تابستان تنهايي دارد. تابستان با خودش يك تنهايي بزرگ ميآورد. رها ميشوي از درس، رها ميشوي از امتحان. حالا روزها و شبهايت براي خودتاند. رها ميشوي از بچههاي مدرسه، از اعصاب خورديها، از دور خوردنها، از ساعت شش پا شدنها، از تحقيقها، از دنيا، از دنيا!
رها ميشوي و بسنده ميكني به انگشتهايت كه ميچرخند توي شمارهگير تلفنها، بسنده ميكني به انگشتهايت كه تند و تند تايپ ميكنند پيام را، بسنده ميكني به گشت زدن در كوچهها با موتور رفيق و رفقا، بعد يك روز، شايد همين هفته بعد، شايد آخر همين ماه خسته ميشوي.
5 - دوستها خيلي وقتها ميپرند... زنگ ميزني به آنها و آنها در سفرند. اس- ام-اس ميدهي به آنها و انتظار ميكشي؛ جواب نميدهند. تو را ول ميكنند در سه ماه تابستان، ولي تو دلت خوش بود به آنها، كه هستند، كه تو را ميخندانند، كه مثلاً دركت ميكنند، كه چت ميكني با آنها، كه در باره چيزهايي يواشكي با آنها حرف ميزني. حالا تو ماندهاي و يك دفتر خاطرات كه برايت نوشتهاند:
«اگر روزي تو را كردم فراموش...»
كه نوشتهاند «مرسي كه تنهايي مرا پر كردي...»
ولي حالا نيستند، هيچ كدامشان نيستند.
6- نه، مطمئن هستم، مطمئن هستم كه اين روزها دچارش نميشوي. اين روزها ذوق و شوق رهايي است. اما بالاخره دچارش ميشوي... خسته ميشوي از ليسيدن بستني، از شب بيداريها، بعد تقلا ميكني كه، نه اوضاع بهتر از مدرسه رفتن است، اما بحث اصلاً اينها نيست؛ بحث اين است كه اين تنهايي چنبره زده در تو، يك بيهودگي است. يك بيهودگي كه نميفهمي چيست، يك تلخي، يك شربت آب پرتقال داغ كه گاهي نخوردنش بهتر از خوردنش است. پس دست به كار ميشوي، شبيه كودكيات لوبيا ميكاري توي گلدان، اما خوشحال نميشوي. ميايستي كنار «ايوان» اما نميروي آن تو، ديگر سرگرمت نميكند زل زدن به باغچه همسايه، خودت را ميرساني به حياط، ديگر صداي توپ پلاستيكي راه راه هيجانآور نيست، اينها نشانههاي توست، نشانههاي همه، بيخودي ميترسي.
7 - اين تنهايي، اين تنهايي بزرگ گريبان تو را گرفته، گريبان تو را. نه هيچكس ديگر را. فراموش ميكني كه تمام آدمها تنها هستند گاهگاهي به قول دكتر مريم رفعتي (روان شناس) فراموش مي كني كه تشخيص بدهي تنهايي تو فلسفي است يا عرفاني كه تنهايي ات اجتماعي است يا تنهايي واقعي ؛ فراموش ميكني كه تنهاي تنها هم كه باشي باز خدا را داري كه همه چيز را ميشنود، تمام گلايههايت را. فراموش ميكني كه خدا از همه تنهاتر است، همين است كه كز ميكني گوشه دنيا. كه چارديواري ميتراشي و ميكشي دور خودت كه ديگران پا ميگذارند آن تو، بدون اين كه بدانند چه چيزي چنبره زده است در ذهنت.مدتهاست كه روز تولدت خوشحالت نميكند. تو ميخواهي با دنيا فرق داشته باشي، كه دنيا بيتو چيزي كم داشته باشد، يك غم ديگر قلمبه ميشود درون گلويت.
8- احسان حرف دارد. ميگويد: «تنهايي بعضي مواقع آدم را قوي ميكند.»دليل خاص خودش را هم دارد. «بعضي وقتها تنهايي تو را وادار ميكند كه براي رهايي از آن فكر كني، بعد اين فكر جهتدار ميشود و تو را به جلو ميبرد.» ميگويد:« فقط قضيه اين است كه اين فكر و جهت به كدام سو باشد!»
فاطمه حالا پيشدانشگاهياش را تمام كرده. او ميگويد: «دوست من هيچوقت در خانه نيست. تنهايياش را در خيابان پر ميكند. مدام در پي جايي است كه در آن حس كنند او هست، او وجود دارد، اما به گمانم اينطوري موفق نشود» مي پرسم: « تمام تنهاييها آدم را به حس «بدبخت» بودن ميكشاند؟»
فاطمه سرتكان داد كه نه، گاهي گريه است و خالي شدن و آرام شدن و بعد تفكر كه آخر آخرش گشتن به دنبال راهحل است. پس نبايد بيهوده وقت را تلف كرد.
دكتر رفعتي مي گويد:«بعضي ها خودشان تنهايي را برمي گزينند، اما نوجوان ها بيشتر دچار تنهايي اجتماعي مي شوند.»
مي گويد:«بعضي وقت ها كه ما دچار تنهايي مي شويم دليل مهم آن عدم مهارت در ارتباط است.»

9- گفتم: بچهها چند راه براي خلاص شدن از تنهايي بگوييد؛ گفتند. اما تمام آنها مجازي بود، نه حقيقي.
احسان گفت:« بعضي وقتها تنهايي آدم را به شيءها و اتفاقها وابسته ميكند.» گفت: «دخترها دچار اس-ام-اس بازي و چت ميشوند و پسرها گاهي دچار علافي، دچار سيگار. يا باشگاه رفتن افراطي.»
گفتم: «و تنهاييها رفع ميشود؟»
يكي گفت:«چيزهايي هست كه توي دلت مانده، اتفاقهايي كه بايد بگويي ،كه بايد تقسيمش كني، كه خانوادهات گاهي آن را درك نميكنند، آنها هيچوقت حل نميشوند، وقتي دوستها رفتهاند.»
ميگويم:« بنويسشان، دفتر بردار و همه چيز را بنويس. خيليها اين كار را ميكنند، وقتي قرار است حرف بزنند و نمي شود.»
مريم رفعتي مي گويد:«خيلي از تنهايي ها هم هستند كه عرفاني اند . تو به اين نتيجه مي رسي كه نيرويي درون توست كه كشف شدني است كه انسان نبايد تنها باشد و نيست اما آن را پيدا نمي كني.»
10- محمدرضا صميمي، روان پزشك، حرفهاي خوبي دارد.
مي گويد: « تنهايي يك علامت است»
ميگويم:«علامت چه؟»
ميگويد: «حسي است كه به تبع اتفاق هاي ديگر در آدم ايجاد ميشود.»
ميگويد:«تنهايي يك شكايت است، شكايتي كه گاه آدمها از وضعيتشان دارند و گاه اطرافيان.»
ميگويم: « و اين شكايت درست است؟»
او ادامه ميدهد كه: « يك وقت هست كه فرد واقعا ارتباط اجتماعي كمرنگي دارد؛ اين يك تنهايي واقعي است، اما گاهي او دوستان زيادي دارد. و ارتباط هاي زياد اما احساس تنهايي ميكند، هردوي اين تنهاييها ناشي از دستهاي از كسالتهاي روانشناسياند.»
او ادامه ميدهد: « يعني گاهي افسردگي ، خود كمبيني يا ديگر مسائل روانشناسي هستند كه منجر به احساس تنهايي ميشوند، پس بايد روي آنها متمركز شد و رفعشان كرد.»
11- چيزهايي هستند كه از گلويم مي پرند، تنهاييها ميپرند، چيزي هست كه چنبره مي زند در گلويم و چارچوبم را كه مي شكنم، بچه هاي مدرسه هستند كه به من گفته بودند:زشت.
چارچوبم را كه مي شكنم، فكري هست كه به من گفته بود« بيهوده!»
چارچوبم را كه مي شكنم، مي دوم دنبال علامت ها. تنهايي هست، هر جا كه هستم هست، اما نگاهش نمي كنم.