Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی ارتباطات
 
كدام ارتباط؟
ارتباطات- ترجمه - مدينه هاشمي كلور:
مقوله «ارتباط» از سپيده دمان انديشه، ذهن انسان را به خود مشغول كرده است

 از زبان بدن و حركات و اشاره‌هاي بدني به عنوان نخستين ابزار ارتباطي ميان بشر نخستين گرفته تا پيدايي و شكل‌گيري «زبان»به منزله فراگيرترين ابزار ارتباطي و ظهور هنر و انديشه در جوامع انساني. به همين جهت، موضوع ارتباط همواره در رأس بسياري از ملاحظات، باريك‌بيني‌ها و ظرافت انديشي‌هاي انسان قرار گرفته است.

در همين راستا، مسئله ارتباط و ارتباطات (به عنوان دانشي كه به بررسي و تحليل فرآيند ارتباطي و پديده‌ها و نمودارهاي مرتبط با آن در جهان امروز مي‌پردازد) در عصر حاضر از اهميت شاياني برخوردار شده است. در اين ميان مفهوم و فرآيند ارتباط از جهات گوناگون از جمله مقصد، سوژه،‌ محتوا، موانع، اختلالات ارتباطي و... به بررسي گذاشته شده است. شناخت و تمايز ميان ارتباط درست از ارتباط نادرست يا به اصطلاح پارازيت و سوء ارتباط از مواردي است كه امروزه نظريه‌هاي گوناگون ارتباطي بر آن تاكيد داشته‌اند.

با اين حال، ديدگاهي ديگر وجود دارد كه قائل به ارتباطي تك‌خطي در ميان 3 بخش يك فرآيند ارتباطي،‌يعني فرستنده، گيرنده و پيام نيست. نتيجه‌اي كه از اين ديدگاه به دست مي‌آيد،‌ اين است كه هيچ فرستنده پيامي قادر به صورت‌بندي دقيق آنچه  مي‌خواهد بيان كند، نيست و نيز وقتي پيام توسط گيرنده دريافت شد، گيرنده باتوجه به مجموع يافته‌ها و مفروضات خود از آن برداشتي مي‌كند و اين برداشت لزوما با محتوايي كه از پيش در ذهن فرستنده بوده منطبق نيست.

بر اين اساس شكاف و خلأيي(gap) در هر فرآيند ارتباطي شكل مي‌گيرد كه همواره بخشي از پيام را از دسترس فرستنده و گيرنده خارج مي‌سازد. از اين منظر، ديگر مسئله سوء ارتباط يا پارازيت‌هاي كلامي به عنوان امري زائد بر ارتباط در نظر گرفته نمي‌شوند. مطلب حاضر از طغرل ايلتر؛ استاد دانشكده ارتباطات دانشگاه مديترانه شرقي قبرس در چنين فضايي سير مي‌كند و با استناد به آراي «‌ آستين» با زبانشناسي و نقد ژاك‌دريدا بر آن به تحليل اين مسئله مي‌پردازد.

پيام از فرستنده آغاز مي‌شود و گيرنده را نشانه مي‌رود، از اين‌رو، اين مدل يك خط ارتباطي تك جهتي را در نظر دارد. شايد معروفترين الگو، «فرمول 5سؤال» هارولد لسويل باشد. اين الگو از 5سؤال تشكيل شده كه در زبان انگليسي با حرف W آغاز مي‌شود و نوعي ابزار يادآوري (تقويت حافظه) هستند: چه كسي (مي‌گويد) چه مي‌گويد، به چه كسي، در چه كانالي، با چه تاثيري؟

كلود شانون الگوي مشهور مشابهي ارائه كرده است:«نمودار الگووار از يك سيستم عام ارتباطي». الگوي شانون مولفه ديگري به الگوي لسويل مي‌افزايد: نخست اينكه يك انتقال دهنده غير انساني و يك دريافت كننده مشابه بين فرستنده و گيرنده لسويل قرار دارند كه پيام را به سيگنال تبديل مي‌كنند و سپس سيگنال تبديل به پيام مي‌شود. اگرچه با ورود اين مولفه، اين الگوي جديد ظاهرا مسئله ترجمه را به بخش غيرقابل تحويل فرآيند ارتباط بدل مي‌كند، اما شانون(1948) با محدود كردن ارتباط به مثابه مسئله‌اي مهندسي، اين امكان مناسب را از ميان مي‌برد، زيرا او مي‌نويسد: پيام‌ها اغلب واجدمعنا هستند( اما) اين ابعاد معنايي ارتباط، ربطي به مسئله مهندسي ندارد‌.

دوم آنكه اين الگو يك منبع خارجي «پارازيتي» را كه وارد مسير يا هدف ارتباط مي‌شود و مانع رسيدن آن به مقصد مي‌شود معرفي مي‌كند،  بنابراين، پارازيت عامل سوء ارتباط شناخته مي‌شود. از آنجا كه پارازيت از خارج از مسير ارتباط وارد مي‌شود، راهكاري كه بر سوء ارتباط غلبه مي‌كند و ارتباط را محقق مي‌سازد آن است كه با جدا كردن و دور نگه‌داشتن «درون» ارتباط و يكدست كردن و نفوذ ناپذير كردن آن در برابر دخالت «خارجي»، پارازيت را از آن جدا كنيم، آنچنان‌كه اين دو با هم ارتباط برقرار نكنند، در نياميزند، همگن نشوند و با هم برخورد نداشته باشند.

با اين همه، اين بيرون راندن بازنمايانگرانه سوء ارتباط چندان نمي‌تواند موفقيت‌آميز باشد و بايد آن را آنگونه كه هست ديد؛ يعني اخراج چيزي كه در درون است. هرچه قدر شانون بحث خود را از ارتباط، چارچوب‌مند كند و بكوشد از آن در محدوده يك ساختار مهندسي سخن بگويد، مهندسان نيز دست كم زماني، همانند ما، سوء ارتباط و سوء تفاهم را حتي با دريافت يك سيگنال كاملا واضح كه ذره‌اي پارازيت در آن راه ندارد، تجربه خواهند كرد. اينكه سوء ارتباط با وجود دور كردن پارازيت از خط ارتباط، هنوز هم مي‌تواند اتفاق بيفتد، نشان مي‌دهد كه شايد منبع سوء ارتباط درون خود ارتباط نهفته باشد ‌و تنها از راه چارچوب‌بندي‌هاي بازنمايانگرانه‌اي مانند چارچوب‌بندي‌هاي شانون است كه به بيرون فرافكنده مي‌شود.

از اين‌روست كه من به اين فرافكندگي، بيرون راندن(اخراج) مي‌گويم. ما به جاي آنكه اين بازنمايي‌ها را الگوهايي شفاف در نظر بگيريم كه به ما امكان مي‌دهد عملا واقعيت فراسوي آنها را ببينيم، بايد بر ماديت اين چارچوب‌بندي‌ها تاكيد كنيم كه همان پيوندهايي هستند كه ارتباط برقرار مي‌كنند و اين همان چيزي است كه مي‌كوشيم آن را بفهميم.

حال چگونه ارتباط،‌آنچه از درون فرافكنده شده( سوء ارتباط) را در خود جاي مي‌دهد؟ به عنوان مثال، يك چند معنايي زباني در هر ارتباطي (يك دال كه به چندين مدلول منتهي مي‌شود) وجود دارد كه به ما مي‌گويد هيچ ارتباطي يكه و تنها، يكپارچه، و دقيقا خودش نيست. بر همين اساس،‌ ما تنها يك خط نداريم كه همانند يك تير آن را تنها به سوي يك هدف نشانه رفته باشيم بلكه خطوطي پراكنده، جدا از هم و متفرق داريم كه هيچ تضميني براي همگرايي آنها در يك هدف واحد يعني يك عقل معطوف به تدابير بلند مرتبه يا يك رفع (Aufhebung) هگلي وجود ندارد. افزون بر اين، ملاحظه مي‌كنيم كه اين مازاد متفاوت در آن سوي طيف از وحدت ساده(صرف) بيرون مي‌زند.

باوجود تصويرهاي ساختارگرايانه‌اي نظير «معناي اوليه» (معناي تصريحي يا حقيقي) و «معناي ثانويه» (معناي تلويحي يا معناي مجازي و استعاري)، تكثر و تفاوت چندمعنايي را نمي‌توان به يك مبدا‌/ مقصد يكپارچه، همسان و عاري از تفاوت فرو كاست. معناي لغوي في‌نفسه استعاره‌اي است كه ما استعاره بودنش را فراموش كرده‌ايم؛ يعني آنچه  در لباس معناي اوليه يا لغوي خود را نمايان مي‌كند بر تفاوت تكيه زده است و محصول يك جابه‌جايي و انحراف از عنوان اصيل‌تر و متقدم‌تر است. ژاك دريدا  در بحث از استعاره‌كه فلسفه آن را فقدان موقتي معنا، انحرافي كاملا اجتناب‌ناپذير و مقوله‌اي ناظر به اصلاح مجدد معناي دقيق و شايسته آن توصيف مي‌كند، معتقد است كه انحراف،‌ يك سرآغاز است.

افزون بر اين، معنا همواره در جريان است و وجودش هميشه در حال شدن است. از اين‌رو معنا هماره در راه است و مدام تمايز ايجاد مي‌كند و خود را در آنچه ژاك دريدا از آن به عنوان «بازي تفاوت» ياد مي‌كند، به تعويق مي‌اندازد. چند معنايي پيش گفته در واقع  نتيجه اين تفاوت است.

اين بدان معناست كه با وجود فرافكني‌هاي يك مقصد غايت‌شناختي، پيام/ معنا همواره از پيش در حال از دست دادن مقصد غايت‌شناسانه خود است و عنوان بعدي آن ثابت و معين نخواهد شد بلكه همواره درحال آمدن (شدن) است. بنابراين، ما هيچ‌گاه نمي‌توانيم با اطمينان بگوييم كه آنچه مورد ارتباط بوده است سرانجام به طور كامل رسيده است.

هر ارتباط، در آنچه نيچه «بازگشت جاودان (مدام) همان» مي‌نامد و ژاك دريدا  از آن به عنوان تكرارپذيري در «اثر، رخداد، بافت»، ياد مي‌كند و دائما ارتباط برقرار مي‌كند و [البته] هربار به گونه‌اي متفاوت‌تر از قبل. به عنوان مثال اگر ما مفهوم «متن مؤلفانه» مورد نظر رولان بارت (1974) را با هربار بازخواني يك كتاب يا بازبيني يك فيلم به ياد آوريم، آنچه مورد ارتباط واقع مي‌شود، دوباره مي‌آيد. آنچه در ارتباط تحويل داده مي‌شود، همواره با ورود تازه بعدي خود باز مي‌آيد و در حالت مردد و موهومي بين رسيدن و نرسيدن به سر مي‌برد.

الگوي S=>M=>R ارتباط به دليل يك طرفه بودن آن  و اينكه موضعي غيرتفسيري و منفعلانه را براي دريافت‌كننده مفروض مي‌گيرد، سخت مورد انتقاد بوده است (چون در اين صورت مانند «سوزن سرنگ» يا «گلوله جاوديي» مضحك مي‌شود). بنابراين، اقتضاي اين انتقادها آن است كه تبادل و تعاملي دوطرفه جايگزين الگوي تك‌روي يك‌جانبه شود. نه فرستنده و نه گيرنده هيچ يك  در بازنگري آن الگو منحصرا گيرنده و فرستنده باقي نمي‌مانند،  بلكه نقش‌هاي خود را با يكديگر مبادله مي‌كنند، با اين هدف كه جهت ارتباطات را براين اساس تغيير دهند؛ شبيه جريان متناوب الكتريسيته كه بين دو قطب در گردش است.

اين انتقادها در اشاره به پيچيدگي غيرقابل تحويل ارتباط و پيدايش حوزه‌هاي جديد پژوهشي مانند پژوهش در مورد مخاطب، سازنده بوده‌اند. در عين حال، ساختار غايت‌شناختي بنيادين مورد بحث دست نخورده باقي مي‌ماند و در سطوح ديگر بازتوليد مي‌شود. حتي مثلا با افزودن بديل‌هاي مذكور نيز اين الگو همچنان يك‌طرفه و تك‌بعدي است (S<>M<>R) و پيام و معناي پيام همچنان از نيت خودآگاه سرچشمه مي‌گيرد، يا از توانايي هرمنوتيكي تفسير يك سوژه ساده واحد برمي‌خيزد. در واقع‌ اين سادگي براي ديگر عناصر اين الگوها نيز به كار مي‌رود و به نظر مي‌رسد كه ناظر به تعريف دنيس مك‌كويل و اسون‌ويندال  از الگوي فرآيند ارتباط به مثابه توصيف عمدا ساده شده‌اي در قالبي گرافيكي از بخشي از واقعيت نيز هست.‌

گفتني‌ترين مطلب در مورد اين الگوها كه مدعي‌ هستند ماهيت ارتباط را توضيح مي‌دهند آن است كه آنها زبان را كاملا ناديده مي‌گيرند يا در بهترين شرايط آن را تا حد يك انتقال‌دهنده صرف و بي‌طرف در ارتباط فرو مي‌كاهند. برطبق اين الگوها، زبان وسيله انتقال‌دهنده روشن و قابل فهمي است كه هيچ تاثيري از خود بر ارتباط و متعلق ارتباط نمي‌گذارد. اكنون جهت بحث را تغيير مي‌دهم و از چند نظريه قديمي‌تر بحث مي‌كنم كه اين نقص را جبران مي‌كنند و زبان را در ارتباط بسيار تاثيرگذار و سازنده مي‌دانند.

نظريه كنش‌گفتاري جان آستين

تعريف مك‌كويل و ويندال از الگوي ارتباط كه پيش‌تر نقل شد، ارتباط وثيقي بين «بخشي از واقعيت» و «توصيف» آن قائل بود. بنابراين، اين تعابير را مي‌توان عملا با ارجاع به مرجع‌شان «درست» يا «نادرست» دانست. اين از آن‌روست كه در يك رابطه «واقعيت در برابر بازنمايي واقعيت»، توصيف منوط به و مطابق با يك واقعيت پيشيني و قائم به ذات است كه نياز به بازنمايي، وساطت و يا ارتباطي ندارد كه خود را به طور كامل عرضه كند. لذا اين توصيف در يك ارتباط متناظر و اصلاحي، از آن واقعيت قائم به ذات سرچشمه مي‌گيرد و به آن ختم مي‌شود.

بنابراين، همين داوري را مي‌توان براي تعيين اينكه آيا يك ارتباط به مقصد خود رسيده و خود را محقق كرده، اعمال كرد. جان آستين اين جملات را جملات توصيفي مي‌نامد و به ما مي‌گويد كه آنها تعابير خاص گفتماني فلسفي هستند. كار آستين در اينجا به دليل نوع ديگري از ارتباط براي ما حائز اهميت است؛ يعني كنش‌هاي گفتاري كه او آنها را «گفتارهاي اجرايي» (Perfrmative) مي‌خواند به واقعيت وجودي پيشين وابسته نيستند و از اين‌رو، اصالت آن را در ارتباط با كنش گفتاري دچار اشكال مي‌كنند، بنابراين‌ كار او حركتي جالب از مفهوم ارتباط به مثابه مفهومي صرفا نشانه‌شناختي، زبانشناختي‌ يا نمادين است.

به گفته آستين، گفتارهاي اجرايي به هيچ وجه چيزي را گزارش يا توصيف نمي‌كنند، آنها درست يا نادرست نيستند بلكه بخشي از انجام يك عمل‌اند، او تاكيد مي‌كند كه آنها «صرفا بيان چيزي نيستند»يعني، گفتار اجرايي  آنچه كه من گفته‌ام يا انجام مي‌دهم را توصيف نمي‌كنند‌ بلكه اين گفتار، عين انجام آن عمل است. ‌ به عنوان مثال، وقتي عاقد در مراسم ازدواج مي‌گويد: «من اكنون اعلان مي‌كنم شما، زن و شوهر هستيد» اين اعلان، اين دو نفر را زن و شوهر مي‌كند، اما اين اعلان توصيفي از «زن و شوهر» نيست.

مثال‌هاي ديگري كه آستين ذكر مي‌كند عبارتند از: «من نام ملكه اليزابت را بر اين كشتي مي‌نهم» كه در يك مراسم نامگذاري گفته شده است؛ «من ساعتم را به برادرم به عنوان ارث مي‌دهم»‌ كه در وصيت‌نامه گفته مي‌شود‌ و «من با تو سر شش پنس شرط مي‌بندم كه فردا باران مي‌بارد» كه براي شرط بستن گفته مي‌شود. ‌ بنابراين، اين گفتارهاي اجرايي را نمي‌توان با اشاره به واقعيات پيشيني درست يا نادرست دانست آن‌گونه كه در مورد زبان در «تلقي خاص فلسفي» به عنوان بياني از برخي صداها با معناي خاص (يعني با مفهوم و ارجاعي خاص) نظريه‌پردازي مي‌شود. ‌

به ديگر سخن، مرجع گفتار، اجرايي خارج از خودش نيست. گفتار اجرايي، ارجاعي است بدون ارجاع دهنده‌اي (كه متقدم برآن و خارج از آن است). آستين در مقابل اين مغالطه توصيفي كه سخت مستعد ارائه توضيح به حسب معناي واژه‌هاست، چنين استدلال مي‌كند كه زمان بيان يك سخن فوق‌العاده حائزاهميت است و معناي كلماتي كه مورد استفاده قرار مي‌گيرند تا اندازه‌اي در بافتي كه براي آن طراحي شده‌اند يا در تبادل زبانشناختي‌اي كه عملا مورد تكلم واقع مي‌شوند، روشن مي‌شود ‌. بنابراين، آنچه بايد مورد مطالعه قرار گيرد جمله نيست بلكه بيان (صدور) يك كلام(سخن) در يك شرايط كلامي است. در واقع، ما بايد كل فضايي را كه سخن در آن بيان شده در نظر بگيريم؛  كل عمل سخن گفتن‌. اين از آن‌روست كه بريك مبناي كلي بسياري از چيزهاي ديگر بايد درست باشند يا درست بشوند.

اگر به ما گفته شود كه با شادي كار خود را انجام دهيم، در غير اين صورت، كلام ناخوشايند يا ناگوار خواهد بود و حقيقت عمل خود را تحقق نخواهد بخشيد.‌ آستين سپس‌شرايط لازم تبيين‌كننده بافتي را كه در آن كنش‌هاي گفتاري بايد قرار بگيرند تا آنها را خوشايند كنند، فهرست مي‌كند: روشي متداول و پذيرفته شده و واجد تاثيري عام. اين روش بايد شامل بيان كلمات خاص توسط اشخاص خاص و در شرايط خاصي باشد  و علاوه بر اين، اين اشخاص و شرايط خاص در يك مورد معين بايد متناسب با اتخاذ روش خاص مورد نظر باشند.

اين روش بايد توسط تمام مشاركت‌كننده‌ها به درستي و به طور كامل انجام شود. آنجا كه اين روش اغلب براي استفاده اشخاصي درنظر گرفته مي‌شود كه افكار يا احساسات خاصي دارند، يا براي باب كردن رفتار متعاقب آن از جانب هر يك از مشاركت‌كنندگان مدنظر است، در اين صورت شخصي كه مشاركت مي‌كند و اين روش را اتخاذ مي‌كند در واقع بايد واجد آن افكار و احساسات باشد و مشاركت‌كنندگان بايد تصميم بگيرند كه رفتار كنند (عمل كنند) و البته پس از آن هم بايد عملا آنگونه رفتار كنند.‌

اگر اين شرايط به طور كامل تا آخرين جزء تحقق نيابند، كنش گفتاري ناقص خواهد ماند. تحقق اين امر به طول مي‌انجامد خاصه آنگونه كه آستين نيز به ما مي‌گويد: ناخوشايندي آفتي است كه تمام كنش‌ها  آن را به ارث مي‌برند و مشخصه عام تمام كنش‌هاي رايج و متداول است . اما اين همه آن چيزي نيست كه ضرورت دارد. براي خوشايند و شاد نگهداشتن كنش‌هاي گفتاري و دور كردن كژفهمي از آنها (گونه‌اي ناخوشايندي كه احتمالا تمام گفتارها گرفتار آن هستند) به كار بيشتري نياز است. تمام كاربردهاي انگل‌وار زبان، كه سربار كاربرد طبيعي زبان هستند‌ و ذيل نظريه ضعف‌هاي زبان قرار مي‌گيرند، بايد از كانون توجه كنار روند زيرا آنها به لحاظ مفهومي جدي و اصيل نيستند بلكه بدل‌هايي ضعيف‌اند.

از اين‌رو، آستين معتقد است كه يك گفتار اجرايي اگر آن را يك بازيگر در روي صحنه بگويد، يا در يك شعر بيايد، يا به صورت تك‌گويي بيان شود پوچ و توخالي خواهد بود زيرا در اين موارد، زبان به طور جدي به كار گرفته مي‌شود‌. تمييز مثال‌هاي فوق بر مبناي زمينه آنها كار آساني است، اما در عين حال، حتي زماني كه شرايط مناسب هم فراهم شده باشد، كنش گفتاري به دليل نبود جديتي كه آن را از تقليد ضعيف متمايز مي‌كند، همچنان مي‌تواند به نوعي بي‌ثمري، سوءدلالت يا سوءكاربرد منتهي شود. به عنوان نمونه من مي‌توانم بگويم: «من قول مي‌دهم» و در واقع، هيچ نيتي براي عمل به آن نداشته باشم. ‌

پيش از بررسي بيشتر راهكار حل مسائلي كه آستين با آنها مواجه است، اجازه دهيد به اين نكته توجه كنيم كه اين مسئله به عنوان يك راهكار براي  آستين تا چه اندازه عجيب و تمسخرآميز بوده و نتيجه معكوس دارد. عجيب و تمسخرآميز از آن‌روست كه آستين خود را نظريه‌پرداز گفتار عادي معرفي مي‌كند اما سرانجام از طريق ارجاع گفتار عادي به يك گفتار ناب ايده‌آل، امكان اجتناب‌ناپذير و وقوع بي‌تناسبي‌ها و نواقص گفتار عادي را امري عارضي در نظر مي‌گيرد.

اينكه [اين ديدگاه] نتيجه معكوس دارد نيز بدين معناست كه راهكار آستين، همانگونه كه ژاك دريدا  خاطرنشان مي‌كند، بيشتر نمونه بارزي از آن سنت فلسفي‌اي است كه او تمايل نداشت با آن ارتباط داشته باشد. به عنوان مثال، اين راهكار ما را به ساده‌سازي پديدارشناختي «الگوي ايده‌آل» ارتباط بازمي‌گرداند كه پيش‌تر از آن بحث كرديم. پيچيدگي ارتباط، چند معنايي يا پراكندگي آن، به‌ سادگي و بساطتي فروكاهيده مي‌شود كه عاري از تمايز، تناقض‌ و در يك كلام، عاري از سوء ارتباط است.

اثر آستين همچون رماني از فهم عادي و متداول ارتباط آغاز مي‌شود اما محوري‌ترين و متقن‌ترين پيش‌فرض‌هاي سنت فلسفه قاره‌اي، تحقيق را دچار مشكل مي‌كنند. همين مسئله است كه توجه دريدا را به خود جلب مي‌كند و او را به هيجان وامي‌دارد. از اين‌رو، وي با خواندن آن خاطرنشان مي‌كند كه چگونه روش آستين در پرداختن به مشكلات پيش رو، مستلزم تشخيص اين نكته است كه احتمال خطا، ريسك ذاتي عملكردهاي مورد بحث است و خطا درواقع يك احتمال ساختاري است ضمن آنكه همزمان، آن ريسك را به مثابه امري تصادفي و بيروني (خارجي) ناديده مي‌گيرد و اين كار هيچ مطلبي در مورد پديده زبانشناختي مورد بحث به ما نمي‌آموزد .

بنابراين، مشخصات «زبان عادي» آستين عبارتند از : جدي بودن، انگلي‌نبودن، عاري از ضعف و نقص بودن و غيرعادي بودن (آنگونه كه پيش‌تر اشاره كرديم). دريدا سپس خاطرنشان مي‌كند كه چگونه نگارش، همچون يك پارازيت همواره مورد توجه سنت فلسفي بوده است‌. پيش‌تر ملاحظه كرديم كه چگونه آستين خود را، به دليل سادگي، به گفتار شفاهي محدود كرده و نوشتن را ناديده گرفته است.

آستين، خود، دلايل اين ناديده‌گرفتن را توضيح نمي‌دهد اما جان سرل كه خود را پيرو آستين مي‌داند به شرح آنها مي‌پردازد (دلايلي كه دغدغه اصلي دريدا هستند). اين دلايل، دووجهي و شايان بررسي‌اند. از سوي ديگر، تا آنجا كه به استدلال سادگي (بساطت) مربوط مي‌شود، نگارش چيزي بيش از امتداد زماني و مكاني (بدون جرح و تعديل) صدا يا حركت سر و دست نيست و به معناي دقيق كلمه ظاهراً هيچ تأثيري بر ساختار و محتواي معنايي كه منتقل مي‌كند، ندارد.

گفته شده كه نوشتن، برقراري ارتباط به هنگام غيبت فرستنده يا گيرنده است. در عين حال، اين غيبت ظاهراً كاهش تدريجي حضور است و نه يك گسست در آن‌  و در وجهه مطلوب خود، نوعي حضور دور به‌شمار مي‌رود. اين وجهه به ‌نوبه خود نه يك حضور جايگزين بلكه نوعي جبران دائمي است؛ وجهه‌اي كه از قياس براي پيوند دادن حضور به غيبت استفاده مي‌كند، همان‌گونه كه در به‌اصطلاح الگوهاي ارتباط در بخش نخست ملاحظه كرديم. با چنين دركي، نگارش، كاري آوايي است و لذا به گفتار تحويل مي‌شود. بنابراين، ضرورتي ندارد كه نگارش را نمونه و الگويي براي فهم ارتباط درنظر بگيريم.

نگارش ظاهراً به لحاظ ريشه‌اي از گفتار مشتق شده، بنابراين اگر شما تكلم بدانيد، نگارش را هم مي‌دانيد. اما اگر اين مسئله درست باشد و نگارش به‌لحاظ ريشه‌اي از زبان مشتق شده باشد، استفاده از نگارش به‌عنوان نمونه‌اي (يا حتي نمونه‌اي مفيد و مؤثر) از ارتباط به همراه ديگر نمونه‌ها، بلا  اشكال خواهد بود.

اما نگارش به دليل خطري (يا خطراتي) كه براي ويژگي مطلوب و آرماني ارتباط ايجاد مي‌كند، عملاً كنار گذاشته مي‌شود. اين مقوله در مورد آستين به دليل اينكه مانع يك ارتباط مناسب مي‌شد به مثابه يك نقص‌ و تقليدي بي‌مايه كه فاصله زيادي با حضور در «خود» واجد نيت آگاهانه دارد، كنار گذاشته شد. چرا اين‌چنين است؟ چگونه نگارش، هم مي‌تواند از يك سو امتداد ارتباط و مشتق ساده‌اي از آن باشد و هم، همزمان، مانعي بر سر راهش؟

ما مي‌توانيم در راهكار آستين در پي سرنخ‌هايي باشيم كه بر متافيزيك آگاهي و نيت آگاهانه غايت‌شناختي آن متكي است و در آن حضور «خود» يك نيت آگاهانه «ريشه گفتار» را تشكيل مي‌دهد. همانگونه كه دريدا خاطرنشان مي‌كند  نيت آگاهانه هماني است كه آستين آن را به‌عنوان مركز سازماندهي يك بافت كاملاً تعريف‌پذير درنظر مي‌گيرد و از اين رو قضاوت غايت‌شناختي يك حوزه كامل را ميسر مي‌سازد و اين امر دريدا را به اين نتيجه مي‌رساند كه ارتباط گفتار اجرايي يك بار ديگر به ارتباطي واجد معنايي عامدانه (غرض‌مند) تبديل مي‌شود، حتي اگر آن معنا واجد هيچ ارجاعي در قالب يك چيز يا كيفيت پيشيني يا ظاهري اشياء نباشد.

اينكه يك بافت به‌طور كامل از طريق يك قضاوت غايت‌شناختي معين مي‌شود، به اين معناست كه هيچ «چندمعنايي غيرقابل تقليلي»، يعني «هيچ انتشاري» از افق وحدت معنا نمي‌گريزد؛ هيچ‌چيز ديگري باقي نمي‌ماند كه به كليت يكپارچه خوشايند بودن كنش گفتاري اضافه نشود.

به تعبير دقيق‌تر، در تشكيل آن كليت بافتي جامع و كامل، نگارش مشكل‌ساز مي‌شود و به اخراج آن منتهي مي‌گردد. پيش از هر چيز، يك نشانه نوشتاري (مكتوب) حامل نيرويي است كه از بافتش جدا مي‌شود و حضور را دوپاره مي‌كند‌. اين غيبت ترسناك، ذاتي نگارش است  و اين غيبتي نيست كه آن را بتوان به مثابه دخل و تصرف درحضور دريافت بلكه غيابي تمام‌عيار و بنيادي است. غيبت غيرقابل تحويل نيت است، چرا كه اين همان چيزي است كه علامت مكتوب را قادر مي‌سازد تا هر بافت معيني را ترك گويد و همچنان در يك ساختار تكرارپذير، عمل كند و ارتباط ايجاد كند‌.

يك نشانه مكتوب به‌معناي دقيق كلمه بايد تكرارپذير باشد؛ يعني بايد به‌هنگام قرارگرفتن در بافت ديگر هم قابل شناسايي باشد، [ونيز] بايد از پيش، نقلي «خارج از بافت» باشد و بايد تقليدي انگل‌وار و في‌نفسه يك ضعف باشد. بنابراين، تعويق تكرار‌پذيري يعني غياب غيرقابل تحويل نيت‌. اين بدان معنا نيست كه نشانه‌هاي ارتباط، خارج از يك بافت واجد اعتبارند، چرا كه تنها بافت‌ها وجود دارند‌ بلكه به اين معناست كه بافت‌ها فاقد يك مركز كنترل هستند كه بتواند آنها را در «بينامتنيت» خود كاملاً مهار و كنترل كند‌.

بنابراين، بايد مشخص باشد كه چرا يك نظريه كنش گفتاري مبتني بر يك بافت كامل و فراگير كه به‌حسب غايت‌شناسي يك نيت آگاهانه تعيين مي‌شود، مايل نيست گفتارهاي مكتوب را سرمشق قرار دهد. اما تحليل دريدا از نگارش با توجه به كنش‌هاي گفتاري دلالت‌هايي دارد كه بسيار فراتر از اين است، چرا كه به باور او غياب منسوب به نگارش، مخصوص هر ارتباطي است و تكرارپذيري مولد تمام نشانه‌هاست.

گفتار نيز همانند نگارش متفاوت و تكرارپذير است. گفتار همواره گفتني و قابل نقل است؛ خود را تكرار مي‌كند‌ و هر بار متفاوت از بار قبل است. پس با اين همه، نگارش، نمونه‌اي شايان تقليد است. اين بدان معنا نيست كه گفتار نگارش است، زيرا تفاوت، از جمله تفاوت گفتار- نگارش به معناي كلاسيك، غيرقابل تحويل و مولد هويت‌هاي خود و تمام هويت‌هاست‌ و ما نبايد تفاوت آنها را بزداييم. اما اين امر مستلزم آن است كه دريدا مفهوم نگارش را به‌گونه‌اي تعميم دهد و آن را جابه‌جا كند كه اين مسئله خود به فهمي تعميم‌يافته از متن مي‌انجامد و لذا او در جاي‌جاي اثرش براي اين تلقي از نگارش عام، اصطلاح «سر- نوشته» را به‌كار مي‌برد. بنابراين، آنچه آستين مي‌خواهد آن را به‌عنوان ضعف و نقص رفع كند، شرط تحقق تمام گفتارها و تمام علائم ارتباطي مي‌شود.

به‌عنوان نمونه دريدا خاطرنشان مي‌كند كه آنچه آستين به‌عنوان امر غيرطبيعي، استثنا و ضعف و نقص غيرجدي (روي صحنه، در شعر يا تك‌گويي) كنارش مي‌نهد، اصلاح قاطعانه يك نقل‌قول عام، يا دقيق‌تر، يك تكرارپذيري عام، است كه بدون آن حتي يك گفتار اجرايي موفق هم وجود نخواهد داشت.‌همان‌گونه كه پيش‌تر خاطرنشان كرديم، آستين مي‌پذيرد كه تمام اعمال عادي در معرض خطا هستند اما مي‌خواهد اين خطا را كنار نهد بدون آنكه متوجه باشد كه پيامدهاي اين در معرض خطا بودن، بالضروره مفهوم ارتباط را به مثابه مفهومي به ناگزير تقسيم شده، ناخالص و تكراري به ما مي‌آموزد. بنابراين، دريدا با توجه به تصديق آستين مبني بر اينكه هيچ گفتار اجرايي «خالصي» وجود ندارد، نتيجه مي‌گيرد كه يك گفتار اجرايي موفق الا و لابد يك گفتار اجرايي ناموفق است زيرا آنچه يك گفتار اجرايي را ممكن مي‌سازد «دوگانگي نقلي»‌است كه غرابت و يكتايي محض اين رويداد را از خود جدا مي‌كند و خود را از آن كنار مي‌كشد‌.

کنش گفتاری

نظريه آستين در مورد كنش گفتاري هزاران راه متعددي را نشان مي‌دهدكه گفتار به خطا مي‌رود و مستلزم برآورده شدن شرط‌هاي بسيار تا آخرين شرط و نيز شناسايي و رفع ضعف‌هاست و سرانجام زماني كه آن شرط‌ها به طور كامل برآورده شدند، ديگر سوءارتباط نخواهيم داشت. با اين همه، آستين ضمن قائل شدن به  تمايزها و استثنائات خاطر نشان مي‌كند كه اين تمايزها (بين مقصود كلام و مضمون كلام) ثابت و متقن نيستند‌.

مرز بين اشخاص نامناسب و شرايط نامناسب آن‌چنان بي‌ثبات و غيردقيق است كه اين دو را ضرورتا نمي‌توان از يكديگر متمايز نمود‌. معيار مطلقي وجود ندارد كه گفتار توصيفي را از گفتار اجرايي متمايز كند و به احتمال زياد حتي تهيه فهرستي از تمام معيارهاي ممكن نيز امكان‌پذير نيست. افزون براين، اين معيارها بدون شك، گفتارهاي توصيفي را از گفتارهاي اجرايي متمايز نمي‌كنند، چرا كه عموما در شرايط مختلف براي بيان هر دو شيوه، اجرايي و توصيفي، از يك جمله يكسان استفاده مي‌شود‌.

اما به‌رغم مرزهاي نفوذپذير و پرمنفذي كه هويت‌هاي مجزا را نامجزا مي‌كنند و با تفاوت، شكاف ايجاد مي‌كنند،‌ آستين همچنان بر آن است بگويد كلماتي كه مورد استفاده قرار مي‌گيرند در بافتي معنا پيدا مي‌كنند كه براي آن ساخته شده‌اند. به نظر مي‌رسد ايهام نفوذپذير، مخرب و درهم آميخته و چندگانگي و ناهماهنگي اين اعمال ارتباطي را ظاهر محدوديت‌هاي يك «بافت» فرومي‌كاهد؛ بافتي كه به لحاظ غايت‌شناختي به حسب قصد آگاهانه شخص متكلم كه فعل گفتارش را به تمامه متمركز مي‌كند، تعيين مي‌شود.

مشكل متمايز كردن تقليدهاي ناخوشايند و بي‌مايه‌اي كه فاقد جديت‌اند از گفتارهاي جدي و خوشايند آن است كه هيچ ملاك و معياري در ذات كلامي كه متجلي مي‌شود وجود ندارد كه بتواند گفتار جدي را از گفتاري كه فاقد جديت است تمييز دهد (دريدا) و از آنجا كه علائم به تنهايي بافت آنها را تعيين نمي‌كنند، هيچ‌چيز مانع از اين نمي‌شود كه آنها نتوانند در بافت ديگري عمل كنند‌. آستين زماني كه  شرط‌هاي فوق‌الذكر را بيان مي‌كند، اين مسائل از ديد او پنهان نيستند. از اين‌رو، وي به وراي گفتار پديداري نظر مي‌كند تا گم كرده خويش؛ مقصد تصميم‌را بيابد.

تاریخ درج: 30 آذر 1387 ساعت 10:09 تاریخ تایید: 30 آذر 1387 ساعت 10:41 تاریخ به روز رسانی: 30 آذر 1387 ساعت 10:40
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است