Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی ادبيات داستانی
 
از پشت عينك‌هاي ته‌استكاني
داستان- علي اصغر حسيني‌خواه:
هنوز به اين فكر مي‌كنم كه چطور اين اتفاق مي‌افتد. شايد بين هزار تا، يكي مثل تو يا او(يا هر اسم و ضمير ديگري كه گذاشته شود) باشد.

اولين بار در يك مراسم عروسي بود كه او را ديدم. روي صندلي كنار ميز نشسته بود؛ تنها. بي‌قراري مي‌كرد. به ساعت مچي‌اش خيره مي‌شد؛ انگار كه بهانه‌اي در سر داشته باشد؛ تا بگويد ديرش شده؛ تا تند به سمت دستشويي برود و آب به صورتش بپاشد. يك بار، دو بار، باز هم. و بخواهد به چهره‌اش خيره شود و باز به بهانه‌اي ديگر - كه هنوز نمي‌دانم- صورتش را از آينه برگرداند.

بعد به سمت در سالن برود؛ تا صداهاي آزاردهنده و شلوغ، ذهنش را پر كند؛ صداي اركستر، صداي خنده‌ها، پچ‌پچ‌ها، ايرادگرفتن‌ها و صداي «خيلي خوش‌آمديد»ها، «مبارك باشد»ها، فنجان‌ها، بشقاب‌ها، جام‌ها... .

و باز به بهانه‌اي ديگر، راهش را كج كند به سمت در خروجي تالار و كم‌كم در كوچه‌هاي تاريك محو شود.

اين چندمين بار است كه اين كار را انجام داده‌اي. از همان موقع كه از در تالار خارج شدي، به اين فكر مي‌كردم كه چطور ممكن است اين اتفاق بيفتد.

تند قدم برمي‌دارد. از هياهوي مراسم، در شلوغي خيابان غرق مي‌شود. به آن طرف خيابان مي‌رود؛ بدون توجه به ماشين‌هايي كه ممكن است زيرش بگيرند. به دكه‌اي نزديك مي‌شود. نگاه مي‌كند، به جواني كه در آن ايستاده و روزنامه‌هايش را مرتب مي‌كند. با ديدنش مي‌ايستد؛ انگار پشيمان شده باشد. راهش را كج مي‌كند. دكه‌اي ديگر در چند متري آنجاست. تندتر قدم برمي‌دارد. پيرمردي داخلش است؛ با ريش‌ها و موهاي بلند و عينكي ته‌استكاني.

خوشحال مي‌شود. نه دقيقا- فقط انگار - چون قدم‌هايش تندتر مي‌شود؛ به سمت آن مي‌رود. پيرمرد، مشغول مرتب‌كردن است. به پيرمرد چيزي مي‌گويد؛ خيلي آرام و پيرمرد سرش را تكان مي‌دهد و بسته‌اي به او مي‌دهد و پولش را مي‌گيرد.

باز هم راهش را كج مي‌كند. دنبال كوچه‌اي مي‌گردد. احتمالا باز هم تاريك و خلوت. پيدا مي‌كند. داخل مي‌شود و فندكش را از جيب بيرون مي‌آورد و سيگاري از بسته بيرون مي‌كشد و مي‌گيراند.

محكم پك مي‌زند و تند قدم برمي‌دارد تا اينكه از پيچ‌وخم چند كوچه مي‌گذرد. حالا به همان كوچه‌هاي تاريك و خلوت رسيده. قدم‌هايش آرام مي‌شود؛ همين‌طور پك‌هايش.
روي سنگي يا سكويي يا هر چيز ديگري كه بخواهم تصور كنم، مي‌نشيند و سيگار دومش را با آتش سيگار اول روشن مي‌كند. دودش را فوت مي‌كند توي كوچه‌ها و خانه‌ها و هر كجا كه دلش بخواهد.

از دور حتي نمي‌شود فهميد كه مرد است يا زن. حالت چهره‌اش را نمي‌توانم درك كنم. نه اينكه نخواسته باشم؛ انگار نمي‌گذارد؛ يا نمي‌شود؛ يا اصلا اين طور بايد باشد.
بعد هم بدون اينكه اتفاق ديگري بيفتد، بلند مي‌شود و از كوچه‌هاي خلوت مي‌گذرد. مي‌پيچد و راهش را كج مي‌كند از آدم‌هايي كه سر راهش نشسته‌اند.

حتي خيلي وقت‌ها گمش مي‌كنم، ولي پيدا كردنش آسان است. يعني كوچه‌ها را مي‌توانم برگردانم و دوباره از دور پيدايش كنم؛ فقط از دور.

تا اينكه باز به همان كوچه باريك آخري مي‌رسد. توي خانه‌اش كه اين بار درش را قهوه‌اي گذاشته‌ام، مي‌رود و در را محكم مي‌بندد؛ بدون اينكه اتفاقي بيفتد.

مي‌توانم تمام كوچه‌ها را برگردم. مي‌شود تمام درها را دوباره رنگ زد و چراغ تمام كوچه‌هاي تاريك را از نو ساخت. يا از همان تالار شروع كرد. از همان‌جا كه تو نشسته بودي پشت ميز و با نوك انگشت، با فنجان بازي مي‌كردي، در گوشه سالن و به دور از جمعيت.
و اين بار باز هم تنها ايستاده‌اي و هر چقدر منتظر مي‌مانم، تا بيايي و دست‌هايت را تكان بدهي و بخندي، فايده‌اي ندارد.

بي‌فايده‌ترين حالت، وقتي است كه هر چقدر فكر مي‌كنم، نمي‌دانم چرا مرتب به ساعتت نگاه مي‌كني؛ چون اصلا ديرت نشده و منتظر هيچ كس نيستي.

بهانه‌ها زياد است؛ فرقي نمي‌كند. اين بار مي‌تواني بگويي چيزي  را جا گذاشته‌اي! برمي‌داري و زود برمي‌گردي! و باز به دستشويي مي‌روي و آب به صورتت مي‌پاشي و از تالار خارج مي‌شوي، سراغ پيرمردي با ريش‌هاي بلند و عينكي ته‌استكاني مي‌گردي و در كوچه‌هاي خلوت گم مي‌شوي.

وقتي سيگار دومت را روشن مي‌كني، به تو نزديك‌تر مي‌شوم؛ بدون اينكه حضورم را حس كني. حتي از اين نزديكي هم نمي‌شود فهميد، زن هستي يا مرد. دست روي صورتت مي‌كشم و پوستت را لمس مي‌كنم؛ انگار چيزي احساس نمي‌كني. موهايت را نوازش مي‌كنم. مي‌خواهم به تو نزديك‌تر شوم و تو را در آغوش بگيرم و تو را كمي بيشتر حس كنم ولي باز هم چيزي نمي‌فهمي. فقط آرام به سيگارت پك مي‌زني و به نقطه‌اي خيره مي‌شوي.

نبايد اين‌طور باشد؛ يعني چيزي نمي‌فهمي يا خودت را به نفهمي مي‌زني. انگار به تمام احساس‌ها پشت مي‌كني. يعني پايت را روي همه چيز مي‌گذاري كه چه؟ كه ديگر هيچ اتفاقي نيفتد؟!

باز هم بلند مي‌شوي. باز هم مي‌پيچي و راهت را از تمام آدم‌ها كج مي‌كني و گم مي‌شوي در خانه‌اي كه اين بار در آن را آبي انتخاب كرده‌ام.

و باز همان ماجرا. هيچ فرقي نمي‌كند چطور روايتش كنم؛ از دور يا نزديك؛ حاصل هر دو يكي است. يعني هيچ فرقي هم نمي‌كند كه شب باشد يا روز، يا اينكه خانه‌ها را آپارتماني انتخاب كرده باشم يا كلنگي. يا عروسي در يك تالار باشد يا زير يك خانه كاه‌گلي در دهاتي دورافتاده. حتي آنجا هم پيرمردي عينكي وجود دارد كه نتواند خوب چهره‌ات را بشناسد و تو از او سيگاري بگيري و در كوچه‌هاي خاكي گم شوي.

هزار بار اين مسيرها را طي مي‌كنم. مي‌توانم خيابان‌ها را بزرگ‌تر و بزرگ‌تر كنم. مي‌توانم هوا را باراني كنم تا زير سايه‌باني پناه ببري تا سيگارت خاموش نشود. مي‌توانم همه جا را شلوغ كنم تا ديگر با آرامش قدم نزني و كوچه‌ها را بن‌بست كنم تا سرگردان شوي.

مي‌توانم تصور كنم هيچ‌كس در هيچ تالاري نمانده و تمام فنجان‌ها و جام‌ها شكسته است و هيچ‌كس، هيچ‌كس را دوست نداشته يا اصلا عروسي‌اي در كار نبوده يا اصلا تالاري.
به خاطر او حتي تصور مي‌كنم تمام خيابان‌ها خلوت شده‌اند و تمام كوچه‌ها تاريك است و در تمام خانه‌ها، محكم بسته شده و هيچ‌كس، هيچ كس را نمي‌شناسد و داخل تمام دكه‌ها پيرمردي عينكي نشسته است.

اين هزارمين بار است كه فكر مي‌كنم و حالا شايد اين هزارمين نفري است كه مثل او يا تو، يا هر اسم ديگري كه گذاشته شود... .

تاریخ درج: 4 آبان 1385 ساعت 16:05 تاریخ تایید: 4 آبان 1385 ساعت 16:08 تاریخ به روز رسانی: 19 آذر 1385 ساعت 00:25
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است