Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی کودک و نوجوان
 
خفتگان حصار 6600 سال بعد
گردون- مهران بهروز‌فغاني:
خوابشان درهم پيچيد. آشفته شدند و قطار گذشت. خفتگان شش هزار ساله بي‌رمق‌تر از هميشه، دوباره يله دادند بر خاك.

يادشان آمد شبي اين چنين آشفته شدند. شراره‌هاي آتش بر سرشان فرود آمد و سقف خانه شان آوار شد و صبح روز بعد هيچ كس نبود تا برآمدن آفتاب را به همسايه‌ها خبر دهد.
سوت اولين قطار، خواب خفتگان «حصار» را آشفته كرد، بعد از 6600 سال. آرميده بودند در سكوت كه ناگاه قطار حاشيه كوير سمنان و دامغان دل شب را دريد و غريد و خاك حصار دوباره لرزيد، پس از 6600 سال.

   حصار، جايي سه كيلومتر دورتر از دامغان كه پسته فراوان دارد، براي من و تو، پر از راز و رمز است، پر از خيال‌ها و خواب‌هاي تعبير نشده كودكاني كه آنها را نديده‌ايم و نامشان را نمي‌دانيم.

6600 سال پيش پسر‌بچه هاي اين پهن‌دشت مرموز،
چه مي‌كردند؟ روزها و شب‌هايشان با چه شور و شيطنتي مي‌گذشته؟

   دختركان و پسركان حصار شايد هرگز فكر نمي‌كردند هزاران سال بعد باستان‌شناسان، زمين زير پاي‌شان را كند‌‌وكاو كنند و در لايه‌هاي خاك، اين خاك خفته از 6600 سال پيش، شانه‌اي و آينه اي پيدا كنند و سفالي از دل خاك، كه نقش و نگارش در تاريخ بي‌همتاست.
دست كدام مادر، شانه را بر گيسوي دخترك مي‌كشيد، نرم؟ دخترك در آينه چه مي‌ديد؟ دست نوازشگر كدام پدر از خاك، گلي ساخت براي سفال؟ راستي تقاطع آب و آينه در كدام سوي حصار قرار داشت؟

   6600 سال پيش، پسر‌بچه هاي اين پهن‌دشت مرموز، چه مي‌كردند؟ روزها و شب‌هايشان با چه شور و شيطنتي مي‌گذشته؟ بازي‌هايشان چه بوده و كدام اسب چوبي را زين مي‌كرده‌اند به تقليد از پدر، تا به كوه بزنند و در دشت‌هاي سبز حصار، گوسفندان را هي‌هي كنند.

   باستان‌شناسان، اول بار، 77 سال پيش، نخستين لايه خاك حصار را از چشم گذراندند و گفتند، عمر اينجا 3500 سال است.  بار دوم، 46 سال پيش‌گروهي به لايه‌اي ديگر رسيدند و گفتند، قديمي‌ترين لايه تمدن تپه مركزي حصار، نشان مي‌دهد كه 6600 سال پيش، روي اين خاك، مردمي زندگي مي‌كردند با فرهنگ و خط و زبان. كودكانشان مكتب داشتند، آموزگار داشتند، كتيبه داشتند، پدرانشان دامدار بودند و اهل تجارت با سرزمين‌هاي دور و نزديك.

خانه هاي تپه حصار

   اينجا 6600 سال عمر دارد و تو نمي‌داني شلاق چند سيلاب بر زمين اينجا سيلي زده است و خاك اينجا را شسته و برده است. چند بار زلزله‌هاي آتشين، خانه‌هاي مردم حصار را لرزانده و چند نفر زير آوار مانده اند.

   پدران و مادران حصار چه آرزوهايي براي فرداهاي خود و دلبندانشان داشتند كه يك‌باره همه چيز در تاريكي شب، كدام مان مي‌دانيم آيا، با حمله دشمني يا رقيبي كه نامش را نمي‌دانيم و نشاني از او نداريم، در آتش سوختند. شايد كه با تيغي تيز به كام مرگ رفتند و حالا تنها خاكستري مانده است به يادگار.

   حصار 6600 سال عمر دارد، با مردمي كه آموخته بودند فلز را روي آتش مي‌توان گداخت و ابزار جنگي ساخت. آنها كوره‌ها بر پا مي‌كردند تا سفال‌هاي رنگين در آن جان بگيرند؛ آينه‌اي بسازند و گردنبندي براي زينت دخترانشان.

   خاك حصار، لايه‌هاي بسيار دارد و هر بار كه باستان‌شناسان اينجا آمدند، تنها توانستند گوشه‌اي از زندگي مردم را بررسي كنند. «احسان يغمايي» آخرين باستان‌شناسي است كه عمق پايين‌تري از خاك حصار را كاوش كرده است.

 او بر خاك اينجا خوابيده و از غلاتش خورده است و حالا از هرچه  ديده است، برايمان گفتني‌ها دارد: «مردم تپه حصار6600 سال پيش، زندگي پيشرفته‌اي در نوع خود داشتند. مردم اينجا اهل تجارت بودند. شواهد نشان مي‌دهد كالاهايي از جنوب شرقي ايران امروزي يا دره سند به حصار وارد مي‌شد كه بيشتر سنگ لاجوردي بوده و در عوض، فيروزه گرانقيمتي از معدن زردكوه از حصار استخراج و صادر مي‌شده است.»

حالا يادگارهاي شش هزار ساله مردم حصار در موزه «گرمابه حضرت» گوشه‌اي در شهر سمنان، تو را صدا مي‌زند. گوشه‌اي سنجاق سر، انگشتر فلزي، چرخ كوزه‌گري و سفال‌هايي كه رنگشان در دنياي رنگ‌ها نيست.

باستان شناس ها  در اين حصار اسكلت زني را پيدا كردند كه 4300 سال پيش با جنينش درگذشته بود

دستبندهاي مفرغي

   ايستادن روي بلندي‌هاي تپه حصار، چيزي جز نعمت سكوت برايت ندارد. بايد سياهي مردمك چشم‌هايت را بزرگ‌تر از هميشه كني. گوش‌هايت را باز كني. در اين سكوت، شايد ناله‌اي بشنوي. صداي دختركي شانه و آينه به دست را.

   حصار، شهر مدفون خواب‌ها و خيال‌هاست. شهر ناشناخته خانه‌هايي با سقف‌هاي كوتاه و مطبخ‌هاي كوچك. دكتر يغمايي، تاريخ حصار را ورق مي‌زند: «هرچقدر عمق بيشتري از لايه‌هاي خاك را مي‌كاويم، نكته‌هاي جالب‌تري دست‌گيرمان مي‌شود. مثلاً اين كه مهم‌ترين غذاي مردم اينجا گندم بوده و كشاورزي و كشت‌وكار.

همين طور صنعتگري و سفالگري در حصار رونق فراواني داشته است. ما در خانه‌هاي مدفون اينجا، سنگ آسياب (دستاس) پيدا كرديم. سقف خانه‌هاي مردم حصار هم با مهندسي و معماري خاصي به تيرهاي چوبي از دو طرف اتاق‌ها در بالاي ديوار، حصيري بوده است. ساكنان حصار در اتاق‌هاي كوچكي زندگي مي‌كردند كه در شيب تپه ساخته مي‌شد و گاهي با چند پله به هم مرتبط بوده است. در بيشتر اتاق‌ها هم اجاق ديده مي‌شده و در كنار اجاق‌ها، اغلب انبار كوچكي براي نگه داري گندم مي‌ساختند كه به آن «تاپو» مي‌گويند».

   مردم حصار بسيار اهل زندگي بودند. اين را مي‌شود از نشانه‌هاي برجاي مانده در گورهاي مدفون فهميد؛ مردگاني كه با لوازم زندگي دفن مي‌شدند. و يغمايي هرگز اين نشانه‌ها را فراموش نمي‌كند: «تابستان داغ بود، داشتيم دست از كار مي‌كشيديم كه يكي از همكاران فرياد زد، اسكلت! اسكلت! خودم را به محل صدا رساندم، نبايد دستپاچه مي‌شديم. پيش از اين گروه‌هاي كاوش، محل دفن مردگان حصار را پيدا نكرده بودند. گفتم عجله‌ نكنيد.

    آرام آرام با برس‌ مخصوص، خاك روي اسكلت را كنار زدم. ساعتي طول كشيد. نفسم را در سينه حبس كردم. جمجمه يك زن بود. همه كارشناسان دوره‌ام كرده بودند. براي همه جالب بود كه ببينند همراه او چه وسايلي  دفن شده است. آخر اين رسم آن روزها بوده كه وقتي مي‌خواستند كسي را به خاك بسپارند، همراهش تعدادي لوازم زندگي هم دفن مي‌كردند به نشانه اينكه همه بدانند او از كدام طبقه اجتماعي است. ساكنان حصار مردگان خود را در كف اتاق‌هاي مسكوني‌شان، يا در حياط خانه دفن مي‌كردند و در كنارشان ظرف‌هاي غذا مي‌گذاشتند. مردها را با گرز و سپر دفن مي‌كردند و زنان را با زيور‌آلاتي چون گردنبند، دستبند و گوشواره.»

   گروه كاوش روزهاي بعد در حصار تفتيده، زمين را كندوكاو مي‌كند. آينه‌ها پيدا كردند. گردن بندها و سفال‌ها پيدا كردند و در اين ميان «يغمايي» بار ديگر، به گوري رسيد. نرم نرمك، خاك را كنار‌مي زند. اين بار اسكلت سالم يك زن را پيدا مي‌كند با وسايل تزييني و شانه و آينه و كاسه سفالي. اما اسكلت تنها نبود و او جنيني در دل داشت. جنيني كه هرگز متولد نشد. اين زن 4300 سال پيش به هنگام زايمان همراه با جنينش مي‌ميرد. نامش را نمي‌دانيم. نشاني از او نداريم. او چطور به وقت زايمان درگذشته است. او چطور مادر شده. همسرش كه بوده و براي فرداهاي كودكش، چه در سر داشته؟

   در خودت مي‌پيچي. آشفته مي‌شوي. مثل خفتگان حصار، كه خوابشان درهم پيچيد، با سوت اولين قطار. آشفته شدند. قطار گذشت و صبح روز بعد هيچ كس نبود تا برآمدن آفتاب را به همسايه‌ها خبر دهد.

تاریخ درج: 28 مرداد 1387 ساعت 15:49 تاریخ تایید: 3 شهریور 1387 ساعت 17:44 تاریخ به روز رسانی: 3 شهریور 1387 ساعت 17:43
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است