کتابهمشهری- همشهريآنلاين:
شصت و چهارمين كتاب همشهري به مناسبت سالگرد ارتحال امام خميني (ره) منتشر شد.
شصت و چهارمين شماره كتاب همشهري به مناسبت سالگرد ارتحال امام خميني (ره) با آثاري از سيدرضا تقوي، محمدرضا سرشار، علي هوشمند، طيبه رئيسي، هادي سعيدي، سيدابوالقاسم حسيني، امير برزگر، ميرعظيم رفيقنيا، محمدكاظم كاظمي به منتشر شد.
ديداري با امام خميني (ره)
سيد رضا تقوي:
در آستانة سالگشت رحلت شخصيتي هستيم که در تاريخ انسانيت جز معدودي از انسانها, به چنين عظمتي نرسيدهاند.
قلة بلند روح او را عقاب آسمانپيماي انديشهها قادر به تسخير نيستند و درياي موّاج وجودش با اقيانوسهاي ژرف برابري ميکند.
سينة فراخش به دشتهاي وسيع و بيابانهاي گسترده طعنه ميزند.
نجابت نخلها وامي از بوستان نجيب اويند.
لطافت سبزهها پرتويي از امواج لطيف درياي روح او است.
در اقيانوس واژهها هنوز کلمهاي که قادر به حمل مفهومي باشد که بتواند محتواي شخصيتش را منعکس سازد وجود ندارد.
او بر کنار گنبد هستي چون گلدستهاي برافراشته ميماند.
او منارة بلند زندگي انسانهاست که در ظلمات حيات, طَبَق نور بر سر گرفته تا کاروانيان دور از ديار را راهنما باشد.
او نسيم نوازشگر صبحگاهي است که به نرمي نور بر چهرة سحرخيزان ميغلتاند.
او ابر پربار اسمان آدميت است که از روي امواج اقيانوس برخاسته تا بر فضاي زندگي دامن بگسترد و آنچه در دامن گرفته همه را نثار کند.
او چشمة جوشان دامن صخرههاست.
شخصيت بزرگ, و انساني سترگ, در عصر ما پرچم هدايت برافراشت و انسانيت را در جهان ماده و ماديت به سرچشمة نور و عرفان دعوت کرد.
او با فرياد خشمگينانهاش عليه طاغوتها و مستکبران, شمع اميد را در شبستان جانهاي انسان گرفتار برافروخت و به زندگي افسردة بشريت شور و حرارت بخشيد.
پيام اين پير پيروزمند, پيامي آشنا بود و قوم و قبيلة محبت را راهنما. گوش جان را نوازش ميداد و به ديدگان فطرت روشنايي و لطافت ميبخشيد.
پيام او پيامِ پيامآوران الهي بود, پيام آدم, نوح, ابراهيم, موسي, عيسي و پيام محمد (ص).
او ولايت را از غدير گرفته بود و شور را از عاشورا, و شعور را از جبلالنور, هجرت را از مهاجران به حبشه داشت و جهاد را از مجاهدان بدر و اُحد و خندق و خيبر, صفاي روح را از «صفا» داشت, مروت را از «مروه», و عرفان را از «عرفات» و...
قرآن صامت را بر رحل سينه گذاشته, و قرآن ناطق را بر محفظة انديشه, و قرآن صاعد را در عمق جان نهاده بود.
در وادي سلوک سالک بود و در حوزة عرفان, عارف, در ميدان جهاد مجاهد, و در محراب عبادت, عابد.
«شجرة طيّبة» شخصيت او در زمين فقه و فقاهت ريشه زد, و در فضاي فرحناک «فيضيه» شاخ و برگ گستراند, و با شراب طهور عرفان «دارالشفا» آبياري گرديد.
کوه حلم از عظمت بردباري او رنگ ميباخت, و اقيانوسهاي بيکران در برابر هيمنه و هيبت درياي دلش ناچيز بود و حرارت از گرماي نفسش خجلتزده به نظر ميرسيد و طوفانها در مقابل موج خشم و اوج عصيانش سرافکندگي داشتند.
او از تبار هابيل بود. بر کشتي نوح سوار شد. عصاي موسي در کف داشت و نفس عيسي در سينه و قرآن محمد (ص) بر لب که: « ان اعبدوالله و اجتنبوا الطاغوت».
اين چهرة آشنا, و راهنماي باوفا, مرشد و مراد با صفا, سيد و سرور و مولاي ما آيت عظمي, حضرت روح خدا, امام خميني (ره) است که قلم از ترسيم چهرهاش سر ميشکند و بيان از برشمردن اوصافش عاجز ميماند.
وجودش براي بشريت خير بود و لحظههاي عمرش براي امت برکت, آنچه در توان داشت نثار, و آنچه اندوخته بود ايثار کرد تا عاقبت با دلي آرام و قلبي مطمئن در جوار حضرت محبوب قرار گرفت و امروز ما را و يادگار گرامي او حضرت آيتالله خامنهاي که بار ولايت خميني را بر دوش جان ميکشد مجموعة گفتارها و رهنمودهايش ذخيرهاي است گرانبها و گنجي است فناناپذير.
آن زبان گويا و انديشة پويا, ناگفتنيهاي بسياري را گفت و ناسرودنيهاي فراواني را سرود. راه را آنچنان که رهروان حق رفته بودند راهنمايي کرد.
آثار منطوق و مکتوبش دايرةالمعارف تربيت و مسالکالمفاخر انسانيت است. در اين آثار ارزشمند و اين ميزان گرانسنگ, کفّه تربيت و تزکيت را سنگينتر ميبينيم. آن عالم رباني بيشترين همت خويش را بر اين موضوع ميگماشت تا انسانها را به خويشتن خويش بازگرداند و معتقد بود تا انسان از درون متحول نگردد تحولي در بيرون بوجود نخواهد آمد.
اين بزرگمرد, انقلابش را از مسند معلمي بوجود آورد و با آهنگ معلمي نيز تداوم بخشيد.
از امتيازات رهبري آن رهبر فقيد اين بود که او جنگ را از جايگاه معلمي فرماندهي ميکرد و سياست و سياستمداران را با شيوههاي معلمي هدايت ميفرمود.
او از همة آزمايشگاههاي تاريخ پيروزمندانه به در آمد و رسالت ساختن و سازندگي را ابراهيمگونه بر دوش گرفت.
هجرتش «به وادي غير ذيزرع» زمزم ولايت فقيه بوجود آورد و عاقبت کعبة حکومت اسلامي را پيانداخت و اين معمار حرم, به تعمير حرم پرداخت و به ميمنت بناي خانة توحيد, اسماعيلش را به فرمان خدايش در «مناي» نجف قرباني نمود و از کنار قبر اميرمؤمنان تا مرز کويت را «صفا» و «مروه» قرار داد و بالاخره در فرانسه دهکدة «نوفللوشاتو» را «مقام» کرد و در اجراي فرمان خدا و نجات مستضعفان به «قيام» ايستاد و با تبر ايمان بتخانة دوهزار و پانصد ساله را درهم شکست.
در محکمة انقلاب, شيطان بزرگ را به جرم غارتگري به محاکمه کشاند و شيوة چگونه عصيان کردن عليه کفر و شرک را به ما آموخت.
عاقبت با دلي آرام و قلبي مطمئن, پس از يک عمر تلاش و فرياد در شب چهاردهم ماه خرداد, ديدگان بر هم نهاد و از اين خاکدان, به جهان جان رحلت کرد.
در روز چهاردهم خرداد, ابر مصيبت آسمان ايران اسلامي را پوشانده بود و باران اشک بر قلة انديشهها ميباريد.
رود خروشان عواطف از چشمان امتي بزرگ به جريان ميافتاد تا نهالهاي نجيب محبت را که ريشه در زمين دلها داشتند آبياري نمايد و ثمرة ارزشمند اعتقاد را در بازار فکر و فرهنگ به نمايش گزارد.
آن روز پلکهاي ديدة ديدهباني برهم گذاشته شد که تا افقهاي دور را ميديد و حنجرهاي از نوا بازايستاد که ميليونها حنجره را به فرياد عليه ستمگران تحريک کرده بود و زباني از نطق افتاد که چشمهسار عشق و عرفان براي محرومان بود. مشعل فروزاني دامن برچيد که در ظلمانيترين شبها, فراراه رهروان حقيقتطلب را روشن ساخته بود.
از لابلاي پنجههاي دستانش محبت را بر سر و روي کودکان شهيدان ميريخت.
عارفي که خاک را به نظر کيميا, درد را به رايحه نفسش دوا, و خانة دل را به آب روشن مِي معرفت, صفا ميبخشيد.
معمار دل بود و مرزبان کشور بيداري.
مؤذني که از مأذنه معبد عشق صلاي بيداري سر داد تا با مصالح تعبد و تسليم «بنيان مرصوصِ» توحيد را در جماعت بسازد و با سلاح سجود, سيادت را تضمين نمايد.
آن قامت برافراشته, قامت همتي بود به بلنداي قامت همة قائماني از قبيلة قبله, که قيام را از او ميآموختند.
«نفس مطمئنهاي» که با دو بال «راضيه» و «مرضيه» تا قرارگاه جوار حضرت حق عروج کرد و آن روز که مهتاب رخ در نقاب خاک کشيد يک جهان دل او را تا بهشتزهرا بدرقه نمود و يک امت چشم بر تربت پاکش سرشک عشق ريخت.
حضور
محمدرضا سرشار:
دستها بال ميروند و بر سرها فرود ميآيند. دست, دست, دست... دستهاي سفيد, از ميان جمعيت درياگون. مثل نشستن و برخاستن فوجهايي از پرندگاني اثيري, بر زمينهاي زنده و موّاج, موزون, منظم, اما ديوانهوار. محکم و از سر حسرت.
ـ استغفرالله ربي و اتوب اليه. يعني حالا چه ميشود؟
اين اولين حرفي است که با شنيدن خبر, بر زبانم جاري ميشود. و به دنبال آن, بياختيار دستهايم بالا ميرود و مکرر, محکم بر سرم فرود ميآيد, و هقهق بلند گريهام, فضاي خانه را پر ميکند.
ـ سرم درد گرفته. تخم چشمهايم تير ميکشد.
ـ بيشتر بزن توي سرت! محکمتر!
ـ از اثر آفتاب هم هست. کم نيست! شش ـ هفت ساعت توي آفتاب!
سرم درد گرفته است. چشمهايم هم. سر, چه عضو حساسي است. ميگويند زدن توي سر, روي چشم اثر ميگذارد. گاهي حتي باعث آسيب ديدن عصبهاي بينايي هم ميشود. کوري موقت. اما وقتي سر اصلي رفت, سرِ ما و چشمهايمان چه ارزشي دارد!
بگذار تا بگريم, چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
چشمهاي اشکبار بارش خونِ دل, از روزن چشم. سيل. شکستن دل. شکستن سد خويشتنداري و غرور. مردِ چه, زنِ چه, کودکِ چه! خيابان باشد يا نباشد. جلو ديگران باشد مگر ديگران غير مناند! اصلاً ديگر خويش کجا بود؟ غرور چيست؟
بيخويشي, شکستگي, مچالگي, گريه, گريه, گريه... گرية گمکردگان. چه دردي است درد فقدان و از دست دادگي.
گلي گمکردهام, ميجويم او را
به هر گل ميرسم ميبويم او را
حسرت گمکردگي چه هستي سوز است! چه بيتاب و بيطاقت ميکند آدم را! دل, برکنده ميشود. آرامش ميرود. دانة بيقرار گندم بر تابة گداخته. يک جا ايستادن نميتواني. نميداني هم به کجا بايد بروي. هر جا, پا به پا ميکني. سر به چپ و راست ميلنگاني؛ مثل پاندول يک ساعت فرسوده, که آخرين لحظههاي عمرش را طي ميکند. آه از سينه ميکشي. خود را ميجنباني. مينالي. ماهيچههاي گلويت منقبض ميشود. گلو و شقيقههايت درد ميگيرد. اشک ميآيد و نميآيد. باز آرام نميشوي. سؤالهاي بيهوده ميکني. معلوم نيست از کي؛ خودت يا ديگران؟ شايد از آسمان؟ بلکه از گمکردهات؟ شايد هم از هيچکس. مهم نيست از کي. ميداني که جوابي برايشان دريافت نخواهي کرد. انتظار پاسخ نيز نداري. چيزي از درونت متصاعد ميشود: بخار جگر؛ دود دل؛ دود واويلا. بايد راهي به بيرون بجويد. روزني براي خروج؛ تخليه؛ وگرنه منفجرت ميکند. از درون, از هم ميپاشانَدَت.
«چرا رفتي...؟ چرا رفتي, اي امام؟ چرا ما را تنها گذاشتي؟ نگفتي بعد از تو, چه بر سر انقلاب و بچههايت خواهد آمد؟! درست است که از ما زياد بدي ديدي. بيوفايي ديدي. خيليها دل نازنينت را به درد آوردند. خيلي از ما, تو را نفهميديم. هر يک, تو را از پشت عينک خودمان ديديم تو را به ميل خودمان تفسير کرديم, نه آن طور که واقعاً بودي. اما چه کنيم؟ شايد عيب از ما هم نبود. عيب از تو بود که بسيار بزرگتر از منظر چشم ظاهربين ما بودي. تمام وجود تو, در اين حدقههاي تنگ ما نميگنجيد.»
... تختهسنگي بزرگ از مرمري سفيد و ناب, در ميان دشتي وسيع, بر زمين گسترده است. روي آن, جسم مرمرين و صاف و جوان مردي خوش سيما, دراز کشيده است. انگار اصلاٌ مجسمهاي است از مرمر. نورافکنهايي بيشمار, سنگ و مرد دراز کشيده بر آن را روشن ميکنند. عليرغم شادابي و جواني جسم, موهاي سر و صورت, به سفيدي نقرهاند: آبشار نقره.
پير جوان يا جوان پير, معلوم نيست خواب است يا مرده. بيحرکت بر تختهسنگ عظيم آرميده است. درشت و بلند بالاست؛ آن قدر که بايد از زمين دور شوي و در فضا اوج بگيري تا بتواني از سر تا پاي او را يکجا و در يک نگاه ببيني؛ وگرنه تنها قطعة کوچکي از او را خواهي ديد. و خيلي عظيم, در سه گروه, در آن فراز, به نظاره و طواف او مشغولند. خيلي بيشمار, که آثاري از يک آشنايي دور و همگاني ـ آشنايياي ناشي از يادها و خاطرات نهفته در حافظة تاريخيات ـ در چهرههاشان هست در يک سو, خيلي ديگر که به عدد, دهها هزار نفر, اما از دو خيل ديگر کوچکتراند, در سويي ديگر. اينان کاملاٌ آشنا هستند. آثار گلولهها و سرنيزهها و داغ و درفشها و شلاقها, هنوز بر تنهاي نيمه عريانشان خود مينمايد و جاي زخمهايشان خونچکان است. و خيل سوم, که به عدد, نزديک به دو برابر اين خيل است, از همه آشناتراَند. اغلب لباسهاي خاکي يا سبزرنگ بر تن دارند. عدهشان, از صد هزار بيشتر است و از دويست هزار کمتر. همهشان را به اسم و رسم و حتي نام ونشاني شهر و محله و کوچهشان ميتوان شناخت. در اين ميان اما, يک چيز, بيشتر ـ و شايد اکثريت نزديک به تمام ـ آنها را به هم شبيه ميکند: آفتابسوختگي و چينهاي عميق چهرهها, پينههاي دستها, شکستگي قامتها, تکيدگي اندامها؛ همراه با چشماني که با اين همه, آرامشي از جنس ابديت در آنها موج ميزند.
در پايين اما, دريايي از آدمهاست. از سويي وارد ميشوند و از سويي خارج. چشمها همه بسته است. کوراَند, آيا يا خواب, يا خويش را به خواب زدهاند و يا آنکه چشمها را بستهاند, معلوم نيست. اغلب اما, شتابزدهاند. گويي فرصتي اندک دارند. بايد به گذري و به لمس دستي, مرد آرميده بر سنگ را بشناسند. برخي, بياراده, چون پر کاهي, به هر سو که فشار امواجِ پشت سر براندشان ميروند. گويا تنها به اين قصد آمدهاند که از طرفي وارد شوند و از طرفي خارج.
بسياري ديگر, انگار سوي خاصي مد نظرشان نيست. سر از پا نشناختهاند. پروانهصفت ميآيند و ميچرخند. دستي انگار ندارند اينان با همة عضوها و حواس ميخواهند مرد را لمس کنند, با پا, دست, سر, سينه, گوشت, پوست, خون... ديگران را به عقب ميرانند و با تمام وجود, خود را به بدن معشوق ميمالند. چنان که گويي ميخواهند ضربان قلبش را بشنوند, گوش بر سينة او ميچسبانند. انگار که ميخواهند از حرارت تنش تن خود را گرم کنند, پوست بر پوست او ميسايند ميبويندش, و... بعضي ديگر, با دبدبه و کبکبة بسيار ميآيند. شکوهمند مينمايند. حرکاتشان از روي تأني و وقار است؛ اما چونان کساني که تظاهر به کاري ميکنند که زياد آزمودة آن نيستند, نوعي خامي در حرکاتشان ديده ميشود. بسيار نيستند, اما گامهايشان, طنيني سنگين دارد. اينان از سمت راست جوان ميروند و او را لمس ميکنند.
خيلي ديگر, از سوي چپ او در حرکت و حال لمساند. بعضي, تنها گرداگرد مرد در چرخشاند, و ميکوشند دقايق سر او را لمس کنند و به خاطر بسپارند. جمعي ديگر, با زحمت بسيار خود را در حوالي سينهاش متمرکز ساختهاند و به ديگر اعضاي او بيتوجهاند. گويي مرادشان را تنها در آنجا ميجويند. برخي تا پايان, همت لمس او را نمييابند, و به دست کشيدني بر کف, و نهايت ساق پاهاي او اکتفا ميکنند. سپس, پروانههايي بسيار, تک تک و گاه دسته دسته, از ميان درياي آدمها به آسمان برميخيزند و اوج ميگيرند...
صدايي از بلندگوي جيبي که صداي راديو را تقويت ميکند به گوش ميرسد.
***
ـ صداي تيري ميشنوم, ظاهراً تير مشقي است... نميدانم, شايد هم تيراندازي براي متفرق کردن مردم باشد. ازدحام به حد خطرناکي رسيده است. خدايا؛ نميدانم چه پيش خواهد آمد.
ـ صداي تير ميآيد. تکتير, گاهي دو تير پشت سر هم. بعضي وقتها هم رگبار با فاصله اما شهر چه ساکت است در فاصلة بين هر صداي تيراندازي! سکوتي غريب, سکوتي که به گوش فرصتي ميدهد تا همهمههاي جادويي و گنگ و آواهاي غريب و غمگين و مبهم دوردستها را بشنود. چه شکوه ترسناکي دارد اين سکوت او من, که به حکم بزرگترها ناگزيرم پا از خانه بيرون نگذارم, چه احساس وهمناک و در عين حال سکرآميزي دارم نسبت به اين سکوت از همين روست شايد که صداي گهگاه تير که سکوت را آن گونه وقيحانه جِر ميدهد از جا ميپراندم و توي دلم را خالي ميکند.
به ما گفتهاند که نبايد پا از خانه بيرون بگذاريم که شهر شلوغ است. که حکومت نظامي است که نظاميان, مردم را در شاهچراغ و مسجد جمعه و مسجد نو و فلکة احمدي و حوالي آن به تير ميبندند.
من نميفهمم چرا کسي هم براي من توضيح نميدهد که موضوع چيست. شايد فکر ميکنند که يک بچة هشت ساله, چه ميتواند بفهمد از اين چيزها شايد هم ميگويند دانستن و ندانستنش چه فرقي برايش ميکند! شايد هم از گوشهاي موشهاي ديوارها ميترسند! نميدانم.
عمو مجبور است به خاطر کارش بيرون برود يا براي سر و گوش آب دادن ميرود, نميدانم. اما هر روز ميرود و ميآيد و خبرهاي تازه ميآورد.
ــ امروز توي شاهچراغ, يک نفر را با تير زدند, مرده, يک بچه را هم کول گرفته بود. پدر و پسر را به هم دوختند.
ــ ميگويند آ سيد عبدالحسين دستغيب را هم گرفتهاند.
باز نميفهمم موضوع چيست راستش بدم نميآيد بدانم موضوع از چه قرار است ـ صرفاً از سر کنجکاوي ـ , اما دانستنش, خيلي هم برايم حياتي نيست. هرچه هست, به نظرم, مربوط به عالم بزرگترهاست. درک نميکنم چرا بايد اين طور بشود. برايم قابل لمس نيست که اصلاً چرا اين طور شده است. لحن عمو هم آن طور نيست که لااقل در ذهن, تکليفم را روشن کند که بايد طرفدار کدام سو باشم. به همين سبب, تصميم نگرفتهام که دلم ميخواهد کدام طرف پيروز شود. حتي گاهي به خودم ميگويم: «چرا بايد يک عده, کاري بکنند که مأمورهاي دولت به طرفشان تيراندازي کند؟» هرچه هست, اين چيزها بازي ما را به هم ريخته است. شاديهاي کوچک روزانة ما را به هم زده است. ديگر نميتوانيم به راحتي هر روز به خانة هم برويم و يا در کوچة بنبستمان, جلو خانههايمان جمع شويم و بازي کنيم.
نميدانم دکانها بستهاند يا مادربزرگ جرأت نميکند به زير بازارچه برود و براي ما چيزي بخرد, هرچه هست, از روزي که اين وضع پيش آمده, تنقلات هر روزي ما هم دچار وقفه و گاه تعطيلي شده است. بايد به همان خوردنيهايي که داخل خانه پيدا ميشود اکتفا کنيم و پشت درگاهيِ اتاقمان, رو به حياط بنشينيم و با اسباببازيهايمان بازي کنيم. هر وقت هم که از بازي خسته شديم چشم به باغچة کوچک گوشه حياط يا پشتبامِ رو به رو بدوزيم و به صداهايي که گهگاه از بيرون ميآيد, گوش بسپاريم.

آقا, اشتباه ميکند بيخودي مردم را به کشتن ميدهد و خودش را هم به دردسر مياندازد, بعضي از آقايان هم همين را ميگويند. مگر ميشود با حکومت درافتاد!
اين تنها چيزي است که از صحبت بعضي بزرگترها ناخواسته در گوشم مينشيند و چون اسرار مگويي, در گوشهاي از ذهنم حک ميشود. اما هنوز زود است که کسي به من بگويد اين «آقا» کيست, و موضوع چيست.
***
با مصطفي وارد اتاق مهمانخانهشان ميشويم. يک اتاق پنجدري نسبتاً بزرگ, در ارتفاع چند متري از کف حياط. مثلاً طبقة دوم خانه.
خيلي وقت نيست با او آشنا شدهام؛ و اين اولين بار است که به خانهشان ميآيم. ديدارهايمان عمدتاً در مسجد حاج ميرزا کريم بوده است؛ شبهاي سهشنبه. جلسة مخصوص جوانها, بچههاي دبيرستاني, هنرستاني, و تک و توکي هم دانشجو و معلم و ... آشناييمان هم از همانجا بوده است. هر دو, عضو گروه نمايش رادويي جلسه هستيم, و با هم, در يک نمايش هم بازي کردهايم. مجموعهاي از اضداد است. آن قدر پخته و مهربان است, که گاهي تعجبم را برميانگيزد که بچهاي در اين سن و سال, چهطور ميتواند اينچنين باشد, و گاه جسارتهايي ازش سر ميزند که آن هم به حيرتم مياندازد.
سيني شربت در دست, از اول رديف جنوبي جمعيت نشسته در شبستان شروع ميکند و جلو ميآيد. بعد از من, دو مرد نسبتاً جا افتاده نشستهاند. در مجموع, قيافه و وضعي متفاوت با ما دارند. به مقابل آنها که ميرسد, مردها دستشان را به طرف سيني دراز ميکنند تا مثل بقيه, ليواني شربت بردارند. اما او, با اين وانمود که انگار حواسش نيست با سرعتي ناگهاني, سيني را از جلو آنها رد ميکند و دستهاي آن دو, با بهت و وارفتگي, در هوا خشک ميشود. بعد هم سيني را جلو نفر بعد از آنها ميگيرد ولي پشتش را به آن دو ميکند و طوري ميايستد که آنها نتوانند شربت بردارند.
آخر جلسه که ميبينمش, ميپرسم: «شيطان, چرا به آن دو نفر شربت ندادي؟»
ــ مگر نميداني؟
ــ چي را؟
ــ اين پدرسوختهها ساواکياند, قيافهشان که از دور داد ميزند.
ــ فقط از روي قيافهشان ميگويي؟
ــ نه بچهها ميشناسندشان. به آسيد علي اصغر هم که نشانشان داديم گفتند درست است. ميگويي نه, امشب که بعد از جلسه, آقا ميروند خانه, برو دنبالشان. تا درِ خانة آقا ميروند, و تا مطمئن نشوند او رفته توي خانه, نميروند پي کارشان.
و باز, شيطنتش گل ميکند. آن دو را که هنوز سر جاي قبلي نشستهاند و با کسي حرف ميزنند نشانم ميدهد و ميگويد: طرف چپ سينه, زير کت آن درازتره را نگاه کن....
برجسته به نظر ميرسد, انگار چيز نسبتاً بزرگي را توي جيب بغل کتش قايم کرده است.
ــ ضبط صوت است. ميکروفونش را هم نگاه کن ـ زده زير سگک کمر شلوارش ـ بدبخت فکر ميکند ديده نميشود! حالا صبر کن؛ ببين چه جور اذيتش ميکنم!
موضوع را جدي نميگيرم.
مشغول ورق زدن کتاب که از کتابخانة مسجد امانت گرفتهام هستم, که از گوشهاي پيدا ميشود. دستم را ميگيرد و ميکشد, ميبرد نزديک منبر, کنار آقا سيد علياصغر دستغيب. فکر ميکنم با او کاري دارد, اما بعد توجهم را به آن دو ساواکي جلب ميکند که در چند قدمي آنجا ايستادهاند, و به ظاهر, خودشان را به صحبت با يکديگر, مشغول نشان ميدهند.
بچهها, دو نفر دو نفر يا چند نفر چند نفر, نشسته يا ايستاده گُله به گُله جمع شدهاند و با هم صحبت ميکنند هميشه همين طور است. هميشه آخر جلسه تا ساعتي, اغلب بچهها به خانه نميروند و گرم حرف زدن با هم ميشوند. راستش اين, زندهترين مسجدي است که در عمرم ديدهام. تا اين زمان, هيچ مسجد و هيچ روحانياي نتوانسته است تا اين حد مرا به خود جذب کند گمان ميکنم ديگران هم همين احساس مرا دارند.
ــ معلوم نيست چرا بعضيها آلتشان را ميزنند به کمرشان!
صداي تمسخرآلود مصطفي است. اما سر که برميگردانم, اثري از او نميبينم. انگار قطرهاي آب, که به زمين فرو رفته باشد.
ساواکيها با غيظ برميگردند تا صاحب صدا را بشناسند؛ ولي من ميدانم که نميتوانند....
***
ــ چرا پردهها را مياندازي؟
ــ مگر نميبيني از پشتبام رو به رو, توي اتاق, ديد دارد.
ــ خوب داشته باشد!
ــ معلوم ميشود خيلي سادهاي هنوز.
چراغ اتاق را روشن ميکند و بقچة کوچکي را که توي دستش است, زمين ميگذارد از داخل بقچه, تعدادي عکس و چندين ورقه کاغذ را, که ظاهراً بُنچاق و سند و اين جور چيزهاست برميدارد و کناري ميگذارد, و دستمالي را که به دقت بستهبندي شده است, از ميان آنها درميآورد.
براي اولين بار, چشمم به چهرة «آقا» ميافتد: عکس سياه و سفيد واضحي است, تصويري سه رخ, از روحاني خوشسيماي ميانسالي با عمامه و عباي مشکي, محاسن جوگندمي, بينياي ظريف و خوشترکيب و چشماني نه زياد درشت و نه ريز, اما نافذ و گيرا, در زير ابروهاي پرپشت. عکس طوري است که انسان احساس ميکند هالهاي از نور گرداگرد سر مرد روحاني تصوير شده. بالاي سر تصوير, نوار مشکي هلالي شکلي ترسيم شده که در آن, به خط نستعليق سفيد معلق بين عربي و فارسي, نوشته شده است: «مرجع و زعيم عاليقدر شيعيان جهان, آيتالله العظمي الخميني».
خاصيت آن فضاي خاص و آنگونه مشاهدة عکس با ويژگي نهفته در تصوير يا هر چيز ديگر, باعث ميشود که حسي تازه در من انگيخته شود: احساس کسي که دفعتاً, گنجي پيدا کرده است, هم شاد و ذوقزده و بيقرار و هم در هول و ولا. سينه انگار براي نفس, قفس شده ست. يا شايد درهاي بستة اتاق ـ اتاقي که پيش از آمدن ما هم گويا روزها درش بسته بوده ـ هوا را براي تنفس سنگين کرده است. نميدانم هر چه هست, گرفتار آميزهاي از بهجت روح و رنج و فرسودگي تن هستم. از آن لحظههايي است که دوستش داري, اما احساس ميکني زياد هم نميتواني در آن دوام بياوري, مصطفي هم انگار همين حال را دارد, با اين حال مرا ميفهمد, چون به فاصلة کوتاهي, عکس را به همان ترتيب سابق سر جايش ميگذارد و بقچه را ميبندد....
***
بکاء الفاقدين. چه حسرتبار و ندامت خيز و استخوانسوز است گريه بر چيزي که از کف رفته, و يقين داري که ديگر هم فراچنگ نميآيد.
خودزدنها و شيونها و آه و فريادهاي بريده و ناخودآگاه و گهگاه؛ و بعد, از حال رفتن؛ غش؛ بيهوشي؛ از خود بيخودي که يعني قالب تن, تاب فشار دروني روح را نيارود و فرسود و ترک برداشت و روح ـ بخشي از روح ـ از شکافي از آن, بيرون زد؛ ولو به لحظاتي؛ بيهوشي, بيهوشي, بيهوشي.... گاه نيز, فرسايش کاملِ جسم و ترکيدن آن در مقابل فشار خردکنندة روح آشوبزده و ناآرام درون: مرگ.
اينکه در دشت بيانتها, به دنبال سيل جمعيتي که شايد خود نيز به درستي نميداند که به کدام نقطه ميرود, روانم. نه؛ مثل اينکه راه آشناست. بله؛ جادة بهشتزهراست. اما جادة اصلي آنقدر پر است که گروهي ترجيح ميدهند از ميان زمينهاي خاکي و گاه حتي لبههاي کرتهاي مزرعهها به پيش بروند.
سرانجام انگار ميرسيم. اين را از جمعيتي که ميايستد و ديگر پيش نميرود و تنها گاه موج برميدارد, درمييابم. فضايي باز است که با کانتينرهايي مرزبندي شده است.
صداي راديو از بلندگويي ميآيد:
ــ هزارها مجروح سرپايي, صدها مجروح بستري و چندين نفر جانباخته,....
صداي آژير, هراس در دل ميافکند. بيماربرها مکرر ميآيند و پر ميشوند و ميروند. تخت روانهاي زيتوني رنگ, بر سر دست به ميان جمعيت ميرود. از ميان دستههاي مردان سينهزن و زنان عزادار, گهگاه, تني درهم کوفته و وارفته و لَخت, بر سرِ دستها بالا ميآيد. دستها مثل دو بيرق در باد, در طرفين بدن در اهتزاز است. سر, گويي بر روي گردني بدون استخوان و مهره, با حرکت حاملان, به تکان درميآيد. پاي پلاستيکي ـ فلزي يکي, از مفصل درآمده و بر سر دست يکي از کسان اطراف تخت روان است. چشمها به تاق سر چسبيده, از لاي پلکهاي نميهباز, تنها سفيده پيداست. دهان نيمهباز. مثل لبي که براي سخني ميرفته تا گشوده شود, اما در نيمه راه مانده است. عرق, عرق, عرق. دانههاي درشت عرق, بر زمينة رنگ باخته و مهتابي صورت.
ــ آقاع تو را به روح امام, برو کنار! راه را باز کنيد, برادرها!
لحني آشفته, آميزهاي از خشم, عجز, گريه, کلافگي, التماس, اعتراض, بريدگي و خستگي.
ــ خواهر, تو را به زهرا برو کنار, حالش خيلي بد است.
بيماربرها کفاف نميدهند. کفايت نميکنند. هر بيماربر, دو بيهوش. باز اما, جا کم است. بعضي از پاترولها و وانتبارهايي هم که براي خدمات ديگر در آن حوالي مستقراَند, به کمک ميآيند. سه نفر, چهار نفر, اگر بشود حتي بيشتر, عقب يک وانتبار, زير آفتاب داغ, ميان تراکم جمعيت.
ــ اين جور که حالشان بدتر ميشود, آقا!
ــ چه کنيم برادر؛ چه کنيم! بالاخره بايد کاري برايشان کرد! بهتر از اين نيست که...
صداي گاز ماشين, باقي کلماتش را در خود به تحليل ميبرد. باز اما, صفِ دراز به دراز افتادهها بر تختروانها, و گاه بر خاک. از همه مظلومتر, زنان. گرمازده, اما محجوب. دستي مَحرَم, تار گيسوي بيرون زده در لحظه بيخودي را به زير مقنعه ميراند و چادر را مرتب ميکند. اگر مرگي هم در راه است, گو پوشيده بهتر.
عرق. خستگي. فقرِ توان زانوان. ضعفِ دل.
«ساعت چند است؟»
روزي است به درازي يک قرن. ساعتِ مکانيکي بيرون, يک بعد از ظهر را نشان ميدهد؛ اما ساعت درون, گويي روي لحظة ابديت ايستاده و به خواب رفته است.
«سايهاي...؟»
نيست. مگر در روز محشر هم سايهاي هست. آفتاب از بالاي سر ميتابد. چشمها در مغز سرها جاگرفتهاند. حدقهشان خشک شده است و چشمها ميسوزند. کسي کسي را نميبيند. هر کسي, فقط حضور ديگران را در کنار خود حس ميکند. اما بسيار اگر هنر کند, تنها خود را بتواند ببيند. سرها به درون خود و غرقِ ياد دوست.
«پس لااقل حاشيهاي. نقطهاي در کنار کانون آشوب و مرکز گرداب بلا. جايي که بشود لحظهاي روي دو پا نشست و کمر شکسته را فرصت استراحت و ترميم داد. وقفهاي تا بتوان در آن, اين غذاي ثقيل را در معدة رنجور روان هضم کرد و از اين درد جانکاه کاست.»
از مرد ناشناسي که در کنار دستم است و حالتي آشفتهتر از خودم دارد, ميپرسم: «يعني چه ميشود بعد؟»
ميگويد: «من فرصت نکردهام که مرگش را باور کنم. هر وقت به اين باور رسيدم, آن وقت تو از «بعد», از من بپرس.»
.....
راستش امام ما را بد عادت کرد. دنبال هرچه ميگشتيم, در او نزديک به کمال بود. جاذبه و شعشعة وجود او, به ما فرصت نداد تا بتوانيم چشم به نقاطي ديگر بدوزيم, و يا اگر هم دوختيم, کسي يا چيزي را به نظر بياوريم. اين, نه گناه او بود و نه گناه ديگران. چرا.... شايدگناه او آن بود که بيشتر از آنکه بايد, عظيم بود, و گناه آن ديگرها نيز آنکه در فضايي سربرآورده بودند که چنين عظمتي, در آن, تجلّي کرده بود. از همين رو بود که به چشم نميآمدند؛ حال آنکه بودند؛ و قابل رؤيت نيز بودند.
... منبع نوري که چشمها ـ چشمهاي اغلب ضعيف و بيمار ـ را ميآزارد و به آب مياندازد, خورشيدي که گرمايش, تنهاي ناآزموده و ناورزيده را ميسوزاند و ملتهب ميسازد, که مانع از آن است که جز خودش هيچ چيز ديده شود و به نظر آيد, به يکباره ناپديد ميشود.
براي يک لحظه, چشمهاي خيره به آن, تيره و تار ميشود. هيچ چيز ديده نميشود. گويا جهان و هر چه در آن است, در محاق و تاريکي فرورفته است. زمانة آخر, انگار فرارسيده است. حرارت زندگيبخش خورشيد, گويي از زمين رفته است. اينک است که همه چيز سرد شود و بِفسُرد و بميرد و دوران يخبندان و مرگ زمين فرارسد.
همه, با وحشت چشمها را ميمالند. چندي, هيچکس را جرأت پا از پا برداشتن نيست. تاريکي غليظ مثل اينکه تا اعماق حلق و اندرون همه نفوذ ميکند.
«آيا همگي, در اين سياهي مطلق, غرق خواهيم شد؟»
مالش ديدگان و... چشم, کمکم که انس ميگيرد, در آن دورها, کورسوهايي ميبيند: نقطههاي نوراني کوچک بسيار. لحظه به لحظه که چشم تطابق طبيعي خود را بيشتر به دست ميآورد, نقطهها بزرگتر و درخشانتر ميشوند و محيط پيرامون, روشنتر. آنگاه, آرام آرام, آدمها و اشياء ابعاد طبيعي خود را باز مييابند. چشم ميبيند.
ديگر از آن روشنايي خيره کنندة پيشين, خبري نيست, اما ميشود ديد.... ميشود زيست.
«کسي چه ميداند! شايد «غيرطبيعي» ـ براي چشمان ناورزيدة ما ـ آن روشنايي انبوه بود, و «طبيعي» همين باشد!»
ــ شکر. خدايا به داده و ندادهات شکر.
درد عشقي کشيدهام که مپرس
زهر هجري چشيدهام که مپرس
گشتهام در جهـان و آخــر کـار
دلبـري برگزيـدهام که مپــرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقــامي رسيدهام که مپـرس
***
ــ براي سلامتي «آقا» مرجع و زعيم عاليقدر, صلوات بفرست!
ــ اللهم صل علي محمد و آل محمد
در حين صلوات, سرها, با چشمهاي اندکي غيرعادي و گشاد شده که در نگاههاي لرزان آنها بيمي گنگ موج ميزند, چندان که مثلاً جلب توجه نکنند, به اطراف ميچرخند تا صاحب صدا را بشناسند اما بيهوده است.
ختم تازه تمام شده و بچهها دارند از مسجد دانشگاه خارج ميشوند.
ــ صلوات دوم را بلندتر ختم کن!
ولي قبل از آنکه بچهها فرصت فرستادن سومين صلوات را پيدا کنند, از جلو در خروجي مسجد, صداي همهمهاي بلند ميشود, به دنبال آن صداي پا. گريز. شکستن شيشه. برخورد باتومها با بدنها و استخوانها...
ــ درود بر خميني!
ــ بچهها گارد...!
تو در نماز عشق چه خواندي,
که سالهاست
بالاي دار رفتي و
اين شحنههاي پير هنوز,
از نام تو پرهيز ميکنند ....
***
به ناگاه توفاني سهمگين برميخيزد و همراه با صدايي يکنواخت و کرکننده, غباري غليظ, خورشيد را از چشمها پنهان ميکند و زمين و زمان را ميپوشاند و جمعيت را درمينوردد. هليکوپتر حامل پيکر امام است که سرگردان, به دنبال نقطهاي خالي از جمعيت, براي نشستن است. مردم, دلخون, ولي نجيب و شکيبا, عقب مينشينند. صداي شيون اما, دوباره اوج ميگيرد.
ــ عزا عزاست امروز, روز عزاست امروز؛ خميني بتشکن؛ پيش خداست امروز.
دستهاي, بر سر زنان و شيونکنان, سر از پا ناشناخته به جلو هجوم ميبرند. از همين روست شايد که برخي کفش به پا ندارند؛ اغلب سِکندري ميخورند, و گاه موجي ميشوند و روي هم ميريزند. برخي زير دست و پا ميمانند.
اين بار, مُحرم چه زود آمد. و چه طولاني محرمي خواهيم داشت امسال.
«محرم... صفر...»
با اين حساب, امسال, با صفر, چهار ماه عزا داريم ما. چهار ماه حرام. تا دراز زماني, بر عاشقانت حرام خواهد شد شادي و سرور پس از تو, اي امام.
ــ ز روح بلند تو شرمندهايم, که تو زير خاکي و ما زندهايم.
اينک اما, چرا کوهها چون پنبة زده شده, پود پود نميشوند؟ چرا اقيانوسها نميخشکند؟ چرا دل زمين به تلاطم درنميآيد تا آنچه را در اندرونش است بيرون بريزد؟ چرا خورشيد, تيره و خاموش نميگردد؟ آسمان چرا نميغرد؟ اسرافيل چرا در صور خود نميدمد؟ مگر نه اينکه روز محشر است؟ مگر نه اينکه هيچکس, به فکر ديگري نيست که هيچ, به ياد خود هم نيست؟ پس چرا ما از هم نميپاشيم؟...
ــ تسليت عرض ميکنم آقاي....
چه ميبينم؟ آيا خودش است که سياه پوشيده و با چشمهاي سرخ شده از اشک, غم گرفته و افسرده به من مينگرد؟
ــ متشکرم. اما... متشکرم....
ــ ميفهمم چي ميخواهيد بگوييد. حق با شماست. اما واقعيت اين است که من, صرفنظر از همة فکرهايي که دربارهام ميکنند, اگر حتي مال اين مملکت هم نبودم, با تمام وجود به چنين مردي احترام ميگذاشتم...
ــ برادر, آرام بگير. خواهر قدري ضجه نزن. همه رو به قبله. همه رو به قبله. ميخواهيم زيارتنامة اماممان را بخوانيم:
.... السّلامُ عَلَيکَ يَوم وُلِدَت وَ يويم مُتّ وَ يَوم تُبعَثُ حَيّاً ...
خرداد 68 ـ تهران
دلنوشتههاي فراق
آيات لبخند
علي هوشمند:
تو بودي و آيينه و آب بود
غزل بود و شبهاي مهتاب بود
تو بودي و دنياي ما شب نداشت
و پيشاني آسمان تب نداشت
تو بودي و باران غزل ميسرود
نگاهت ره عشق را ميگشود
تو بودي و تشويش معنا نداشت
سکوت شبانديش معنا نداشت
تو از معبد ياسها آمدي
تو از باغ گيلاسها آمدي
نگاه تو خورشيد را نشر داد
و لبخند تو عيد را نشر داد
لبت انتشارات لبخند بود
لبت غرق آيات لبخند بود
تو چون سورة نور نازل شدي
تو از مشعل طور نازل شدي
کسي چون تو با عشق سازش نکرد
گل سرخها را نوازش نکرد
همه نيتت شوق پرواز بود
در انديشهات ذوق پرواز بود
تو از داغ گلها خبر داشتي
ز احساس افرا خبر داشتي
تو اي روح دريا, تو اي روح موج
تو اي معني واژة ناب اوج
تو اي حامي نخلهاي صبور
تو اي بازوي جاشوان جسور
جنوب عطش در عزايت گريست
دل پاک بندر برايت گريست
تو رفتي دل از داغ لبريز شد
غزلهاي باران غمانگيز شد
تو رفتي و لبخند بر لب فسرد
و بغضي گلوي غزل را فشرد
تو رفتي و دنيا سيهپوش ماند
و فانوس خورشيد خاموش ماند
شکوفاترين باغ بودي امام
چه زيبا غزل ميسرودي امام
وقتي رفت
طيبه رئيسي:
باغي ستاره در ردايش بود وقتي رفت
فرياد خلقي در صدايش بود وقتي رفت
آن شب که چشم آسمان يکريز ميباريد
آواز باران در عزايش بود وقتي رفت
خورشيد, سرد و خسته و تنها به خود لرزيد
در آسمانها جاي پايش بود وقتي رفت
بر بالهاي باد, در هفت آسمان تا عشق
بال ملايک ناخدايش بود وقتي رفت
اي کاش برميگشت و ما را در غمش ميديد
فرشي ز دلها زير پايش بود وقتي رفت
خدايا نفهميدم آن پير را
هادي سعيدي:
تو در فهم دنيا نگنجيدهاي
ز دنيا چه جز رنج و غم ديدهاي؟
ترا جان زهرا (س) چه ديدي ز ما
بزرگا, اماما, چه ديدي ز ما
تو بودي و فرياد و بُغضي خموش
تو بودي و از شوکران نوش نوش
تو بودي, تو بودي در اينجا غريب
تو بودي و آرام و صبر و شکيب
چه بيهوش و خاموش واماندهايم
که در اين سفر از تو جا ماندهايم
تو خود مرگ ميخواستي از خدا
و ما بي تو مانديم, نفرين به ما
ز روح بلند تو شرمندهايم
اگر چند از درد آکندهايم
دريغا دلت را نفهميدهايم
و امروز داغ تو را ديدهايم
نگاه جهاني به چشم تو بود
و خورشيد از آن چشم پر ميگشود
عجب مانده قومي غريب و يتيم
که از کوچه باغت نيامد نسيم
خدايا نفهميدم آن پير را
و عذري نمانده است تقصير را
خدايا ز کوچيدن آفتاب
براي اسيران چه دارم جواب
همانان که ميخواستند از خدا
به پابوسش آيند از کربلا
سبکبال سوي خدا ميروي
«به مهماني لالهها ميروي»
ببين لالههاي تو باز آمدند
شهيدان تو را پيشواز آمدند
بهشت از نگاهت چراغاني است
خدا خود مهياي مهماني است
پيمبر ترا مانده در انتظار
که بنشاندت مهربان در کنار
علي چشم بر راه تو دوختهست
دگرباره غمگين و دلسوختهست
و از داغ تو قلب زهرا شکست
غريبانه مهدي به ماتم نشست
برايت زمين و زمان ضجّه زد
افق در افق آسمان ضجّه زد
چرا ماندم و ديدم اين روز را
چنين لحظههاي توانسوز را
مگر ميتوان بيتو ماند اي امام
براي تو مرثيه خواند اي امام
چه بيهوش و خاموش واماندهايم
که در اين سفر از تو جا ماندهايم
هو العزيز
سيد ابوالقاسم حسيني «ژرفا»:
آن روز ديدي عشق با ياران چه ميکرد
با شوره زار چشمها باران چه ميکرد
ديدي زلال چشم مست آسمانيش
با جان خاکآلود هشياران چه ميکرد
بيداريش آشوب خواب مردگان بود
هم خواب او ديدي به بيداران چه ميکرد
ديدي نهال رسته از لطف بهاريش
بي دست و پا در پاي جوباران چه ميکرد
فرش قدوم سادة خدمتگزاري
ديدي سپاه اشک سرداران چه ميکرد
اين سيل را آرام روحش رام ميداشت
ورنه خدا داند به کهساران چه ميکرد
ابر آمد و طوفان گرفت و دود برخاست
غم بين که در جان عزاداران چه ميکرد
مظلوم ما را کاين چنين مسموم کردند
جز شهد جان در جام دلداران چه ميکرد؟
آن شب که بر سنگيندلان زنجير غم زد
در حلقة شوق سبکباران چه ميکرد؟
در سوک بهار
امير برزگر:
قامت هرچه سرو بود خميد
رنگ از چهرة بهار پريد
ماه خرداد عين بهمن شد
روز بازار آه و شيون شد
نغمه در ناي عندليب شکست
شاخة هر گل نجيب شکست
رودها از خروش افتادند
چشمهساران ز جوش افتادند
خاتم عشق را نگين افتاد
لرزه بر پيکر زمين افتاد
خلق در سوگ او سهيم شدند
امّتي يکشبه يتيم شدند
گرچه روح خدا نميميرد
جاي او را کسي نميگيرد
ليک با اين همه ز درگه دوست
آنکه هستي به دست قدرت اوست
دارم اميد طالعي فيروز
روزگاري نکوتر از ديروز
درد بسيار در دل من بود
که هم اکنون زمان گفتن بود
غم گلوي قلم گرفت و فشرد
نامه را سيل اشک با خود برد
مثنوي ناتمام و ابتر ماند
طبع خشکيد و ديدة تر ماند
تير خسته
ميرعظيم رفيقنيا:
بر دوش ميبريم کمانگير خسته را
ماتم گرفته سينة شمشير خسته را
فرياد ميکشيم: « دل از دست دادهايم
از دست دادهايم همه, مير خسته را»
ما کودکان عشق عزادار ماندنيم
ديديم پرکشيدن پا مير خسته را
اين موجهاي گريه مگر رام ميشوند؟
موجي نميبرد غم تکبير خسته را؟
خورشيد گريه کرد, دل آسمان گرفت
باران نديد بيشة بيشير خسته را
«خرداد» ميرسد همه از حال ميرويم
دارد چه کس توان بکشد «تير» خسته را
اهل بيت بهار
محمدکاظم کاظمي:
بنشين زار زار گريه کنيم
مثل ابر بهار گريه کنيم
ناله در سينهها شکست امشب
دل آئينهها شکست امشب
از سرم دست برنميداري
آه اي غم چه مردمآزاري
آه يارب چه سخت بود آن شب
واقعاً قحط بخت بود آن شب
حرف دلهاي تنگ بود اينجا
صحبت فرق و سنگ بود اينجا
کبک و گنجشک و سار در ماتم
اهل بيت بهار در ماتم
شانه و رنج, رنج دربدري
سينه و داغ, داغ بيپدري
رخت بستي ازين خراب شده
خُم رها کرده و شراب شده
آي سجاده آشنايت کو
آي گلدسته همنوايت کو
با غمي دل گداز تنهائيم
ما و فيضيه باز تنهائيم
بنشين سوگوار گريه کنيم
مثل ابر بهار گريه کنيم
ناله در سينهها شکست امشب
دل آئينهها شکست امشب
پاي تقدير لنگ ميشد کاش
قاصد مرگ سنگ ميشد کاش
اي زمين سينهات کباب شود
اي اجل خانهات خراب شود
اين چه فصل شراره باري بود
مرگ اي مرگ اين چه کاري بود
کاشکي اشتباه ميکردي
بهسوي ما نگاه ميکردي
اي زمين سينهات کباب شود
اي اجل خانهات خراب شود
لحظهاي دست از سرم بردار
آه اي اشک راحتم بگذار
چرخ! اين فتنهها بس است دگر
از براي خدا بس است دگر