شاعران- سيامك بهرامپرور:
نگاهي به مجموعه كم كم كلمه ميشوم ،سروده جليل صفربيگي.
رباعي قالبي بسيار سهل و ممتنع است.سادگي ظاهري اين قالب چه در ساختار – تنها 4 مصراع و سه قافيه و وزني ثابت – در كنار شكل بياني سادهاي كه در اكثر رباعيها از گذشته تا امروز مألوف به ذهن است، سبب ميشود كه شاعران بسياري پاي در اين ورطه گذارند كه اندكي بعد، با كمي تامل از سوي خود ايشان و نيز اصحاب فن و حتي مخاطبين عام شعر آشكار ميشود كه اين عرصه دشوارتر از اين حرفهاست ! دشواري رباعي تنها در خلق ضربه پاياني در مصراع چهارم نيست.
اينكه بخواهيم با بهره گيري از يك اصطلاح عاميانه يا عبارت كنايي در كنار طنزي سردستي يا نهايتا كشفي زباني يا تصويري در مصراع چهارم، رباعي خود را سر و سامان دهيم آفتياست كه متأسفانه در رباعي ما، بهخصوص در شعر جوان ما، بسيار ديده ميشود و برخاسته از نوعي سهل انگاري و سادهانديشياست. نكته اينجاست كه بهعلت اقبال عمومي جامعه مخاطبين به رباعي، به سبب همان ويژگيهاي سادگي، اختصار و ايجاز و غافلگيرانه بودن و نيز معمولا طنز، تمايل شاعران جوان به سرودن رباعي بيش از پيش شده است.
بنابراين توجه جدي به نمونههاي موفق اين قالب شعري و تبيين دلايل اين موفقيت ميتواند راهگشا باشد.
در عرصه تحليل سرودههاي صفربيگي بايد 2 سرفصل عمده را مورد توجه قرار داد: زيباييها و ظرافتهاي شعري و انديشه.
زيباييها و ظرافتهاي شعري
در اين مقوله ميتوان به اين نكات اشاره كرد:
1 - بهرهگيري درست از قالب: وحيد اميري ميگويد كه رباعي فقط مصراع چهارم نيست. تاكيد بيش از حد و مانور بيش از اندازه روي مصراع چهارم گاه سبب ميشود كه شاعر ظرفيتهاي بياني و تصويري و شاعرانه سه مصراع ديگر را كاملا فراموش كند و عملا سه مصراع پيشين در بهترين حالت تنها به پيش زمينههايي سست براي مصراع چهارم تبديل ميشوند.
ناگفته پيداست كه خانهاي كه بر پي ريزي سستي بنا شده باشد بيشك فرو خواهد ريخت حتي اگر قصري سرشار از زيباييها باشد. صفربيگي اما نشان داده است كه ميخواهد از ظرفيت تك تك واژگانش براي خلق زيبايي استفاده كند:
شايد دل اگر مقابلش سد ميشد
در رفتن از اين شهر مردد ميشد
ريلي كه قطار را از اينجا ميبرد
از داخل چشم هاي من رد ميشد
يا:
از شعله شعر من زبان ميسوزد
حرفي بزنم اگر، دهان ميسوزد
چنديست سرم لانه ققنوسان است
بالي بتكانم آسمان ميسوزد
بي شك تاييد خواهيد كرد كه در هيچيك از مثال هاي فوق 2 مصراع نخست، نه تنها سست و سردستي نيستند بلكه ظرايف شاعرانه خود را دارند.
2 - طنز: ناگفته پيداست كه طنز يكي از دلنشينترين ابزار خلق شعر و بهخصوص رباعياست. هيچكس را ياراي مقاومت در برابر طنز تلخ خيامانه نيست. چنان كه تلخندهاي رباعي معاصر نيز همواره محبوب و پرطرفدار بودهاند. اصولا طنز، بر ضريب نفوذ شعر در ذهن مخاطب ميافزايد چرا كه طنز برآمده از خلق شگفتياست و همين شگفتي سبب تجميع حواس مخاطب و در نتيجه انتقال مناسبتر پيام شعر يا شاعرانگي متن ميشود:
در شعر خود اعتراض ميكاشت جليل
هي پنجرههاي باز ميكاشت جليل
ميليونر شهر ميشد امروز اگر
جاي كلمه پياز ميكاشت جليل
يا:
من سر به تنم زياد بود از اول
شالودهام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ريخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
3 - استفاده از تصاوير كاشفانه: بهخصوص در رباعيهاي اخير جليل اين مسئله بسيار شايان توجه است. شاعر دريافته است كه تنها طنز كار او را براي هميشه به پيش نميبرد و براي خلق شاعرانگي بايد مهمترين ابزار شعر يعني تصوير و تخيل را به كار گرفت:
بر دشت كه جويبار را ميدوزي
بر كوه كه آبشار را ميدوزي
باران نخ و سوزنياست در دستانت
بر روي زمين بهار را ميدوزي
يا:
در اوج يقين اگر چه ترديدي هست
در هر قفسي كليد اميدي هست
چشمك زدن ستاره در شب، يعني
توي چمدان ماه خورشيدي هست
4 - استفاده از ظرفيتهاي زبان: براي اين مبحث تنها به اشارات و مثال هايي بسنده ميشود.
- استفاده از تركيبات و اصطلاحات عاميانه و روزمره:
طفلك چقدر ساده دچارش كردم
هر چه متلك كه بود بارش كردم
امروز سر كوچه خدا را ديدم
بر ترك دوچرخهام سوارش كردم
- استفاده از دايره واژگاني وسيع و صدور اجازه ورود به متن براي هر كلمهاي، به شرط ايجاد موقعيت شاعرانه:
شايد بتوان راه بيانش را بست
يا اينكه رگ خون روانش را بست
زخمي كه روايتگر دردي باشد
با چسب نميتوان دهانش را بست
دقت كنيد كه كلمه «چسب» يك كلمه مألوف در شعر و حتي شعر معاصر نيست. اما شاعر آن قدر طبيعي و بجا ازآن سود ميبرد كه شما از واژه حتي احساس شگفتي نميكنيد و مشغول به تصوير ميشويد. همچنين استفاده از فراخواني متقابل واژهها در عرصه خلق رشته تداعيها؛ در اين مورد مثال بسيار است.
صفربيگي اصولا به اين تداعيهاي متداخل علاقه خاصي دارد. تنها براي نمونه به 2 مورد اشاره ميكنيم:
در حوض تنت راه ميافتد دريا
در جزر تو ناگاه ميافتد دريا
زيباييات آب را رواني كرده
دنبال تنت راه ميافتد دريا
به دو نكته در اين رباعي بايد دقت كرد: كلمه «رواني» در مصراع سوم علاوه بر معناي نخستش به معناي «مجنون»، تداعي گر «رواني» و سياليت و جريان يافتن آب هم هست. در مصراع چهارم نيز اصطلاح عاميانه « دنبال چيزي راه افتادن» كه كنايهاي از تعقيب شيفته وار است با تصوير حركت موج ها گره خورده است. مثال ديگر:
پول كلم و هويجها را پرداخت
كم كمك كلمه...قافيههايش را باخت
جوشيد دلش ميان سير و سركه
با شعر نميشود كه ترشي انداخت !
اين رباعي، انصافا، چفت و بست رشكبرانگيزي دارد ! از رابطه واژگاني «كلم» و«كلمه» و نيز واژه آرايي آنها با «كم كم» و همچنين جمع آمدن همه مخلفات ترشيسازي (!) در كنار انكار موجود در مصراع چهارم كه بگذريم، 2 نكته ديگر نيز در بيت پاياني هست: «جوشيدن دل در ميان سير وسركه » كه اصطلاحي عاميانه براي اضطراب و تشويش است كه به خوبي فراخواني شده و نيز اصطلاح «ترشي انداختن» در مصراع چهارم كه رنگ باختن شعر و شاعر را در دنياي روزمرگيها پررنگتر ميكند و در آخر استفاده از اجراهاي زباني و فرارويهاي زباني:
امروز ببين عشق چه با ما كرده
زود آمده هر چه را بجا جا كرده
حالا كه قرار است بعشقيم به هم
مرگ آمده كفش توي يك پا كرده
هوشمندي شاعر در اجراي «جابه جا شدن»، هم در خود تركيب در مصراع دوم و هم در تركيب اصطلاحي مصراع چهارم - « دو پا را توي يك كفش كردن» - خود را نشان ميدهد. ضمن اينكه همين اعوجاج است كه «بعشقيم» را فراخواني ميكند.
انديشه نوخيامي
در باب انديشه در شعر صفربيگي، تنها به نكتههاي بارز وتا حدودي بديع در شعر صفربيگي نگاهي گذرا ميافكنيم و باقي را به مخاطب هوشمند
وا ميگذاريم:
اصولا در شعر صفربيگي با 2 رويكرد مواجهيم:
رويكرد نخست زماني است كه محوريت شعر را «من» شاعر-راوي شكل ميدهد. در اين دسته اشعار، شاعر – راوي به واكاوي خود و درونياتش ميپردازد و بنابراين تصويري از خود درونياش به ما ارائه ميكند:
من از سر شعر دست اگر بردارم
شايد سر راحت به زمين بگذارم
خوابم كه نميبرد به اين زوديها
بايد دو هزار گرگ را بشمارم
و برخي اوقات اين «من» بهصورت سوم شخص ميآيد اما همين كاركرد را دارد:
هر گوشه كه مينشست تنهايي بود
بغضي كه نميشكست تنهايي بود
برخاست كه هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو دست تنهايي بود
رويكرد دوم اما زماني شكل ميگيرد كه شاعر به يك كليت فراگير اشاره ميكند. چيزي كه همه يا لااقل طيف وسيعي از مخاطبين اش را درگير خود ساخته است يا خواهد ساخت. اين نوع اشعار بيشتر در مقوله حكمتاند و ميشود آنها را «نوخيامي» ناميد.
جالب اينجاست كه اكثر اين اشعار – مثل اكثر اشعار گذشتگاني چون خيام كه بدين گونه ميسرودند – داراي ضماير جمع هستند:
مانند علفهاي لب مردابيم
خوابيم و هميشه تا كمر درآبيم
مرگ آمده است زندگي را بخورد
ما هم كه همه كرم سر قلابيم
يا:
حالا كه ورقها همگي رو شدهاند
سرخورده از اين همه تكاپو شدهاند
گيريم كسي كليد را پيدا كرد
درهاي جهان قفل از آن سو شدهاند
و البته ميشود از ضماير ديگري هم سود برد:
بگذار كه مشكلات را درك كني
تا لذت كيش و مات را درك كني
زحمت بكش اين پياز را پوست بگير
تا فلسفه حيات را درك كني
و حتي با « من» اما با ديدي فراگيرتر:
ناگاه به يك نگاه بيرون آورد
مي خواست كه...اشتباه بيرون آورد
اين شعبده باز پير يك روز مرا
از داخل اين كلاه بيرون آورد