حکمتو فلسفه- آمنه فرخي:
كارل گوستاو يونگ (1961-1875) يكي از پيشگامان روانشناسي قرن بيستم و از بنيانگذاران روانشناسي تحليلي است.
يونگ تا سالها بهنظريات فرويد در مورد ناخودآگاه، روياها و بيماريهاي رواني پايبند بود و در فعاليتهايش از آنها بهره ميبرد تا اينكه به تدريج بهدليل سوء تفاهم و اختلافات نظري و فكري كه با فرويد پيدا كرد از او فاصله گرفت و استقلال يافت.
يونگ در پي استقلال فكري به تكميلكردن نظريات خود در زمينه ناخودآگاه، روياها، نشانهها و سمبلها پرداخت كه از جمله آنها ميتوان به رسالههاي وي در حوزه روانشناسي تحليلي، تيپهاي روانشناختي و آثار ديگري چون روانشناسي و دين، انسان و سمبلهايش، خاطرات، روياها و... اشاره كرد.
او در مواردي چون مباحث مرتبط با «خود» ديدگاههاي فرويد را رد كرده و مباحث جديدي مطرح كرد.
در نشست نشانهها و سمبلها ازديدگاه يونگ كه به همت مركز هنر پژوهي نقشجهان، يكشنبه (25 فروردين) در محل اين مركز برگزار شد، دكتر سيد محسن فاطمي، استاد دانشگاه بريتيشكلمبياي كانادا پيرامون ديدگاههاي يونگ در باره سمبلها، نشانهها و مفاهيم آنها در زندگي انسان مباحث ارزشمندي را در اختيار دانشجويان و علاقهمندان اين حوزه قرار داد.
دكتر سيدمحسن فاطمي دكتراي روانشناسي از دانشگاه كاليفرنياي آمريكا، در زمينههاي مختلفي چون زبان و ارتباطات، روانشناسي، روانشناسي رسانه، زبان و آموزش، هرمنوتيك، خلاقيت و گفتمان و روانشناسي عمومي، روش تحقيق (كميو كيفي)، در دانشگاههاي بريتيشكلمبيا، آتاباسكا، آپرآيووا و ان.واي.تي نيويورك تدريس كرده است.
از مهمترين آثار مكتوب او ميتوان به كتاب روايتشناسي و زبان چاپ دانشگاه سنت توماس كانادا و دانشگاه استراليا و مقاله خلاقيت، هوشياري و زبان در انجمن بينالمللي آموزش در استراليا و لندن اشاره كرد. كوتاه شدهاي از سخنراني اين نشست از نظرتان ميگذرد.
يونگ در سيستم روانشناسي خود نشانهها را به شيوهاي خاص تعبير و تفسير ميكند. نشانهها در سيستم يونگ از لحاظ تحليل به چند جهت قابل ملاحظه و بررسياند، چراكه از سيستمهاي ديگري چون سيستم سوسور متمايز هستند. در سيستم سوسور كه در واقع با نشانهشناسي آغاز ميشود از چند وجه برخوردار هستيم. يكي تصوير يا صدايي كه به آنsignifier يا دلالتكننده اطلاق ميشود.
هر صدا و تصويري كه اشارهاي به يك معنا دارد - آن معنايي كه به آن اشاره ميشود- signified است كه مدلول تلقي ميشود، رابطه بين signifier و signified در كنار هم نشانه را تشكيل ميدهند.
پس وقتي از sign يا نشانه صحبت ميكنيم، در واقع از تركيب اين دو صحبت ميكنيم كه اولي به صدا و تصوير اشاره ميكند و دومي به مفهومي كه صدا و تصوير به آن ارجاع داده ميشود. به رابطه بين اين دو signification گفته ميشود.
بعد از سوسور، چارلز پرز كه بحث معناشناسي را مطرح كرده است از وجه و زاويه ديگري به نشانهها نگاه كرده و در اين وجه نشانهها را بهصورت ديگري كه مجاورتها، مشابهتها و علت و معلول در مورد آنها معنا دارد مورد بررسي و بحث قرار داده است.
دكتر سيدمحسن فاطمي، استاد دانشگاه بريتيشكلمبيا با ارائه مطالب فوق در مورد ديدگاه يونگ در اين باره گفت: نگاه يونگ به نشانهها متفاوت است. از لحاظ يونگ، يك sign داريم و يك symbol. اولي اشاره به معاني ميكند كه شناخته شدهاند.
از نظر يونگ معاني معرف، آشكار و واضح و روشن هستند در حالي كه سمبلها در سيستم يونگ معاني غيرآشكار و غيرمشخص دارند. پس وقتي از سمبلها صحبت ميشود وضوح و آشكار بودن در مورد آنها نميتواند معنا و مفهوم داشته باشد.
ما از لحاظ يونگ وقتي به اين بخش نظر ميكنيم ميتوانيم sign را با عقل و خرد دريافت كنيم، يعني درك نشانههايي كه در سيستم خردمندانه دركشان امكان پذير است و به ابزاري احتياج دارد كه همان خرد و خردمندي است. مثلا هر كلمه در سيستم sign اشاره و ارجاع به كلمه ديگري دارد و آن اشاره با سيستم خردمندانه معنا و مفهوم مييابد در حالي كه در ديدگاه يونگ سمبلها به مطالبي اشاره ميكنند كه غيرآشكار، غيرمتعارف و غيرمشخص هستند.
پس سمبلها بازكننده دنياي غيرواضح، پيچيده و دنياي آكنده از ايهام هستند. وقتي از سمبلها صحبت ميكنيم لايههاي وضوح آشكار مي شود و لايههاي روشني كنار ميرود و لايههاي ابهام، ايهام و پيچيدگي جلوه گر ميشود.
از ديدگاه يونگ وقتي از دنياي ناخودآگاه صحبت ميكنيم ، اين دنيا خودش تجلي خودش را در روياهاي ما نشان ميدهد. در اينجا يكي از مهمترين تجليات سمبلها نشان داده ميشود. به عبارت ديگر سمبلها دررؤيا به منصهظهور ميرسند. زبان كشف و فهم رؤيا زباني است كه با نشانهها امكانپذير نيست.
وقتي كلمهاي را دررؤيا ميبينيد نميتوانيد از كلماتي استفاده كنيد كه در دنياي خودآگاه به واسطه ابزار تعقل و استدلال از آنها ياد ميشود، رمز فهميدن سمبلها در دنياي خودآگاه ارجاع معنايي و فهم آثار آنها در دنياي ناخودآگاه به كمك ابزاري است كه از شهود، فلسفه، مذهب، معنويت و از زمينههاي مربوط به معنا متاثر هستند و معنا ميگيرند. بنابراين يونگ معتقد است كه نشانهها نهايتا ما را به زبان و به معناشناسي و به فناوري سوق ميدهند در حاليكه سمبلها ما را به معنويت، اسطورهشناسي، مذهب و فلسفه هدايت ميكنند.
استاد دانشگاه بريتيش كلمبيا در رابطه با استقرار عقل نظري بر جهان انسان و فاصله او از دنياي نشانهها و سمبلها گفت: بعد از دوره روشنگري تمركز به روي نشانهها باعث شده به عقل نظري روي آوريم و تكيه بسيار روي عقل نظري داشته باشيم، پس اين موضوع باعث شد كه از نشانهها و دنياي سمبلها فارغ و عاري شويم.
يونگ در اين باره ميگويد: از لحاظ علم قوي و ثروتمند شدهايم اما از لحاظ دانايي ضعيف و كم خرد. مركز جاذبه علاقه ما به دنيا و وجه مادي گرايي متوجه شده است در حالي كه كساني كه در گذشته زندگي ميكردند وجهي از تفكر را ترجيح ميدادند كه مربوط به معنا و معنويت بود. براي يك ذهن مرتبط با دنياي قديمي همه چيز آكنده و اشباع شده از اسطورهشناسي بود.
به اعتقاد يونگ خردمندي برخاسته از دوره روشنگري، ما را درحصارهاي خرد نظري مغلوب كرد و به همين جهت ديگر محيط نيستيم و به وضعيت محاط دچاريم. با نگاه يونگ نشانهها مفاهيم خاصي را از واقعيت تحليل ميدهند. بنابراين اين مسئله ايجاد ميشود كه واقعيت اين نيست كه ما ميبينيم، اين گفته يونگ و تفسير او تكان دهنده است چون او لايههاي ظاهري و سطحي واقعيت را كاملا كنار ميگذارد.
از لحاظ او واقعيت آن چيزي نيست كه ما ميبينيم. حواس ميتوانند در دنياي آكنده از توهمات مختلف فرو رفته باشند و ما به واسطه اين توهمها واقعيت را اصلا و ابدا درك نكنيم، بنابراين درك ما ميتواند درك كاملا وهمي، هذيان زده و آلوده و آشفته به مفاهيم و معاني باشد كه در بستر واقعيت، واقعيت خاصي ندارد.
از اين جهت يونگ روي تجديد نظر و بازنگري واقعيتها به واسطه سمبلها معتقد است و ميگويد: با فهم بهتر سمبلها ميتوان با دنيايي مرتبط شويم كه آن دنيا ما را با وراي خود مرتبط ميكند.دكتر فاطمي در اين باره اضافه كرد: از لحاظ يونگ ما دو خود داريم، يكي خود اول و ديگري خود دوم.
يونگ براي اينكه مخاطب را متوجه كند كه منظور از خود دوم انشقاق و شكاف شخصيتي كه از آن در بيماريهاي چند شخصيتي صحبت ميكنيم، نيست، خود را اين گونه شرح ميدهد؛ وقتي با خودهاي مختلف صحبت ميكنيم هر كدام از خودها از ديگري مطلع و آگاه است و يك رابطه اتحاد و انضمامي بين خود اول ودوم مشهود است. خود اول و خود دوم وحدت و انضمام مرتبط با شخصيت را تعريف ميكند. يونگ معتقد است كه خود اول، خود زميني است.
انسانها در ارتباط با زمين و ماديت و حصارهاي مادي مشغول هستند از آن جهت كه حواس زده و حس زده هستند و به اين جهت با اين خود كاملا مرتبطند و چون با اين خود اتصال دارند ممكن است آنقدر در اين خود فرو روند كه بهخود ديگر اصلا توجه نكنند همان خودي كه ما را به سمبلها متوجه ميكند. انقطاع از خود دوم از لحاظ يونگ باعث چيزي ميشود كه ما آن را بيگانگي از خود ميناميم.
به اعتقاد دكتر فاطمي آنقدر روي خود اول متمركزيم و آنقدر در ماديت برخاسته از خود اول غرق شديم كه بهخاطر استقرار در خود اول كاملا از خود دوم غافل هستيم كه خود دوم را بالكل فراموش كردهايم.
خود دوم چون مورد نسيان كامل قرار گرفته و خود اول سيطره كامل را نشان ميدهد جهان برخوردار از خرد اول جهاني است كه با خرد نظري معنا ميشود در حاليكه خود دوم ما را به زمينههاي ماوراي زمين سوق ميدهد. از لحاظ يونگ سلامت انسانها در دنياي امروز منوط به اين است كه با خود دوم مرتبط باشند، از لحاظ بيماري ما با يك فرد مواجه نيستيم.
مشكل دنياي امروز ما مشكل تمدن بيمار هست كه اين تمدن بيمار از آن جهت كه در حصارهاي مادي فرو رفته بارقههاي معنويت را نميتواند بييند و چون زمينههاي معنويت براي او پژمرده شده و درون او كاملا تهي از توجه بهخود دوم است گرفتاريهاي او نيز در دنياي امروز كاملا بيشتر شده است. مولانا همين مباحث را عميقتر و دقيقتر در اشعارش سروده است.
مي گريزند از خودي در بيخودي
يا به مستي يا به شغلاي مبتدي
مقصود اين بيت اين است كه انسانها با مشغول كردن خود به مستي يا چيزهاي ديگر توجهشان را از زمينههاي مربوط بهخود حذف ميكنند و از اين جهت ممكن است به چيزهايي برسند كه دانايي كامل را برايشان به ارمغان نميآورد.
يا در جايي ديگر ميفرمايد:
عالم چو حباب است وليكن چو حباب
ني بر سر آب بلكه روي سراب
آن نيز سرابي كه ببيند به خواب
آن خواب چه خواب خواب مستان خراب
يونگ اين واقعيت سراب زده را در دنياي نشانهها مورد سؤال قرا ر ميدهد و معتقد است تا گرفتار اين سرابها هستيم نميتوانيم واقعيت زمينههاي خود را آن طور كه بايد و شايد درك كنيم.
دكتر فاطمي در مورد ناخودآگاه جمعي و شخصي از ديدگاه يونگ گفت: از لحاظ يونگ ناخودآگاه جمعي داريم و ناخودآگاه شخصي. يكي از تمايزات فرويد از يونگ اين است كه ناخودآگاه را در يك ارتباط مطرح ميكند در حاليكه يونگ ناخودآگاه را از دو جهت درنظر ميگيرد. ناخود آگاه فردي كه مرتبط با تجربيات و خاطرات فردي است كه براي هر فردي اين ناخودآگاه معنا دارد و ناخودآگاه جمعي كه اين ناخودآگاه خويش را در كهن الگوها نشان ميدهد.
يونگ در اين باره مثالي ميزند: انسانها در روياهاي خود بهصورت ناخودآگاه و خودجوش سمبلها را توليد ميكنند. براي مثال يكي از بيماران من از زني ژوليده و بسيار عامي كه اسم او را همسرش ميگذاشت صحبت ميكرد كه در خواب ديده در حاليكه همسر او در واقعيت متفاوت بود.
معذالك اين مسئله آن چيزي است كهرؤيا بر آن دلالت ميكند بهطور كلي چنين گزاره و جملهاي قابلقبول بهنظر نميرسد و فورا بهعنوان مطلبي هجو و مهمل طرد ميشود. اگر شما اجازه دهيد بيمار مبتلا به اينرؤيا بهطور آزادانه به تداعي معاني پيرامون اين معنا بپردازد به احتمال زياد از فكر برخاسته از اين موضوع تا جايي كه ممكن است خود را جدا ميكند تا با يكي از عقدههاي پيچيده در اين حوزه روبهرو شود اما با اين روند مربوط به تداعي آزاد هيچچيزي بهدست نخواهد آمد.
ناخودآگاه چه چيزي را در جهت انتقال با چنين عبارت غيرصادق و غيردرست ميخواهد مطرح كند. واضح است اينرؤيا در جستوجوي بيان ايدهاي است كه زني كه اضمحلال پيدا كرده با فردي كهرؤيا را ميبيند آشكار ميكند.
اين ايده مرتبط با همسر فرد است اما اين ايده ناصحيح است. پس به چه چيزي اشاره ميكند؟ يونگ خود به اين سؤال پاسخ ميدهد كه اذهان فرهيخته، دقيق و ظريف در قرون وسطا پيشاپيش ميدانستند كه هر مردي در درونش حوا را حمل ميكند. بعد مونث كه در هر مردي موجود است و براساس ژنهاي اقليتي كه در خانمها هست در مردها در حضور فيزيولوژيكي اسم آن را آنيما گذاشته ام.
اين بعد مرتبط با مونث اساسا شامل نوعي مرتبط بودن با فضاي زنان و فضاي برخاسته از مونث بودن ميشود كه اين فضا بهطور دقيقي از ديگران و از جمله از خود دور نگهداشته ميشود يعني فرد خودش را از آن دور نگه ميدارد.
يك شخصيت واضح و آشكار يك مذكر و مرد ممكن است كاملا طبيعي باشد حال آنكه وجه مونث او وضعيت رقتانگيزي داشته باشد- اين موضوع مرتبط با كسي بود كهرؤيا را ديده بود- بعد مونث درون او خوب نبود. اگر بخواهيم اين بعد مونث را براي او بهطور عملي درك كنيم و كاربرد آن را ذكر كنيم جمله مرتبط با رؤيا بيانكننده نكته بسيار مهمي است.
وقتي دقيق بيان ميكند شما مانند يك خانم رقت انگيز و از بين رفته عمل ميكنيد. آن طور كه بايد مسئله را مطرح كند مسئله را شرح ميدهد اما نبايد چنين رؤيايي را بهعنوان شاهد ماهيت اخلاقي ناخودآگاه تعبير و تفسير كرد. اين ديدگاه تنها تلاشي است براي رساندن اينكه توازن بين زمينههاي داخلي فرد كاملا از هم گسسته است و او در زمينه دروني مردكامل و برخاسته از كمال نميشناسد.
نويسنده كتاب روايتشناسي و زبان ديدگاههاي يونگ را درباره سمبلها در روياها اينگونه خلاصه كرد: چنين تجربياتي به ما آموخت كه در تداعي معاني، ديگر بهدنبال تداعي معاني كه از گزاره و جمله مرتبط بارؤيا بهطور آشكار تبعيت و پيروي ميكرد، نگردم. متمسك ميشدم روي خود متنرؤيا بهطور واقعي آنگونه كه خود را در ناخودآگاه نشان ميداد.
پسرؤيا را محو نميكردم، سعي ميكردمرؤيا را و فضاهاي مرتبط با آن را بكاوم و بشكافم. به همين دليل يونگ سعي ميكند ارتباط روياها را با اسطورهها و مذهب بيان كند. وقتي از ماشين صحبت ميكند ماشين ارتباطي را با خود ميرساند مثل كسي كه ماشينش سقوط ميكند، يونگ به جاي آنكه از تداعي معاني كمك بگيرد سعي ميكند كه اين مفهوم را در ارتباط با اسطوره، مذهب و زمينههاي فلسفه و پيوندهاي ناگسستني در اين زمينهها و سطوح مختلف مطرح كند.
دكتر فاطمي در مورد كهنالگوها از ديدگاه يونگ ميگويد: كهن الگوها ميتوانند در بخش آگاه و هشياري ذهن بهصورتهاي مختلفي خود را نشان دهند. كهن الگوها، الگوهايي بسيار ابتدايي هستند كه در سطح ناخودآگاه خود را نشان ميدهند اما تنوع نامتناهي و تصويرهايي از آنها وجود دارد كه ميتواند به الگوهايي اندك برگردد يا به الگويي اصلا برنگردد.
از اينرو ممكن است ما از آنها هراس داشته باشيم يا وجود آنها را به واسطه انكار سركوب كنيم. اين ويژگي بارز انسان مدرن است انساني كه بهواسطه انقلاب فرانسه نو شده؛ انساني كه به دنبال اين است كه زندگي را كاملا خردمندانه و تحت كنترل هوشيارانه قرار دهد.
دكتر فاطمي اضافه كرد: كهن الگوها با بدنهاي ما مرتبط هستند. در كارهاي بعدي، يونگ متقاعد شد كه كهنالگوها تشكيلدهنده ماده، نقش و روح هستند؛ به عبارت ديگر كهن الگوها نيروهاي اساسي هستند كه نقش حياتي در ايجاد جهان و ذهن انساني بهوجود ميآورد.