Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی ايران
 
از روز اول مطمئن بودم نمي‌بازيم
دفاع- حميد آخوندي:
فرمانده روزهاي ناآرام جنگ، وقتي از دوران پر‌اضطراب دفاع مقدس سخن مي‌گويد آرامشي تامل برانگيز دارد.او كتاب جنگ را آرام ورق مي‌زند تا بر هيچيك از صحنه‌هاي آن جفايي نرود.

 در عين حال مي‌كوشد هيچ پيرايه‌اي به ناروا در حاشيه اين صفحات جا خوش نكند ...
به گاه نقل برخي خاطره‌ها لبخندي شيرين روي صورتش مي‌دود، اما آْنگاه كه نام و ياد امام به ميان مي‌آيد صدايش مي‌لرزد و به سختي راه اشكش را مي‌بندد.

 آنچه او گفت و شما مي‌خوانيد همه حرف‌هاي او درباره جنگ نيست‌.

از ايما و اشاره‌هايش مي‌شود فهميد كه ديگر ناگفته‌ها را گذاشته است براي« شايد وقتي ديگر‌» 

  • جناب آقاي هاشمي، با تشكر از شما كه به ما فرصت داديد تا در آستانه دفاع مقدس براي تبيين زواياي دفاع مقدس گفتگو كنيم ، به عنوان اولين سؤال، بفرماييد مسئولان ارشد نظام آيا فكر مي‌كردند كه جنگ عليه ايران صورت بگيرد؟

 اينكه به طور مسلم از حتمي بودن جنگ اطلاع داشته باشيم، پاسخ منفي است، اما علائم جنگ زياد بود. موضوع‌گيريهاي عراق در خصوص انقلاب اسلامي در طول پيروزي تا شهريور 59 نشان مي‌داد كه حاكمان بعث، به خصوص صدام نه تنها رضايتي ندارند، بلكه با انقلاب اسلامي مخالف هستند.

اگرچه در نگاه اول بايد از سرنگوني رژيم پهلوي خشنود باشند، اما محتواي انقلاب براي آنان تهديدكننده بود. هنوز يك ماه از پيروزي انقلاب اسلامي نگذشته بود كه جيمز شلزينگي، وزير انرژي آمريكا با اظهارنظر درباره انقلاب اسلامي، آن را باعث تغيير چشمگير در توازن قدرت در منطقه دانست و خيلي صريح از صدام حسين كه آن موقع هنوز نائب رئيس‌جمهور عراق بود، ياد كرد و گفت: «او انقلاب ايران را تهديد مستقيمي عليه عراق مي‌داند.» (روزنامه اطلاعات 9/12/57)

 با اين حساب اولين تجاوز عراقي‌ها به خاك ايران دقيقاً يك ماه پس از پيروزي انقلاب اسلامي در تاريخ 21/12/57 اتفاق افتاد كه چهار فروند هلي‌كوپتر طي دو مرحله در صبح و بعدازظهر وارد آسمان روستاي كاني در حوزه پاسگاه باشه اطراف مريوان شدند.

در طول سال 58 دخالت عراق در امور داخلي ايران با حمايت از اقدامات تجزيه‌طلبانه در خوزستان جدّي‌تر شد و بي‌ثباتي سياسي و اجتماعي، كاهش توان نظامي كشور با توجه به تصفيه‌هاي ارتش و موقعيت مساعد بين‌المللي و منطقه‌اي صدام را به شروع حمله ترغيب مي‌كرد كه برابر اسناد و مدارك تجاوزات ثبت شده عراق در بهار سال 58 بالغ بر 14 مورد، در تابستان 11 مورد، در پاييز 26 مورد و در زمستان همان سال 33 مورد بود.

 با شروع سال 59، برخي نشانه‌ها به سوي جنگ بود، اما حتمي نبود. مثلاً در سه ماهه اول 142 مورد تجاوزات مرزي داشتيم كه هربار مسؤولان عراقي عذرخواهي مي‌كردند.

از طرفي بعد از شكست كودتاي نوژه، پيش‌بيني اين بود كه دشمنان ما اقدام جديدي عليه ما صورت خواهند داد. حتي آمريكايي‌ها مي‌گفتند: «لو رفتن و كشف شدن كار تازه ما مهم نيست، چون مي‌خواهيم كار نهايي را انجام دهيم.»

ترس آمريكا از گستردگي بنيادگرايي اسلامي در منطقه آنقدر بود كه چندبرابر احتمال حمله نظامي به ايران از طرف چند تن از مسؤولان آمريكا از جمله كارتر و رئيس كميته نيروهاي مسلح مجلس نمايندگان اين كشور بيان شد.

پس از شكست آمريكا در جريان طبس و كودتاي نوژه، آقاي برژينسكي، مشاور امنيت ملي اعلام كرده بود كه استراتژي ما تقويت دولتهايي است كه توان حمله نظامي به ايران را دارند.

  • در هر حال وقوع جنگ در حد حدس و گمان قابل پيش‌بيني بود، اما به صورت قطعي نه. با توضيحي كه داديد، ما در جنگ غافلگير شديم؟

هم شديم، هم نشديم. از آنجا كه نشانه‌ها و علائمي از قبل وجود داشت، نمي‌توانيم بگوييم غافلگير شديم، اما از اين جهت غافلگير شديم كه در محافل سياسي داخلي اين تصور وجود نداشت كه جنگي با آن وسعت شروع شود.

 انقلاب اسلامي يك انقلاب ضد امپرياليستي بود و دولت بعث هم ادعا مي‌كرد به دليل برخورداري از ايدئولوژي سوسياليستي و همچنين نزديك بودن به اتحاد جماهير شوروي سابق، ضد امپرياليست است.

  • به عبارت ديگر وجه مشترك هر دو حكومت، ضد امپرياليست بودن آنها بود. در اين وضعيت صدام با چه تحليلي به ايران حمله كرد؟

وقتي جنگ شروع شد، تقريباً همه قدرت‌هاي شرق و غرب و همچنين ارتجاع منطقه با ما مناسبات خوبي نداشتند. غربي‌ها را از كشور بيرون كرده بوديم و شرقي‌ها هم در مدت يك سال و نيم فاصله بين پيروزي انقلاب تا شروع جنگ، به واسطه برخوردهايي كه با نيروهاي چپ و ماركسيست طرفدار شوروي داشتيم، از انقلاب اسلامي در كنار مرزهاي خودشان احساس خطر مي‌كردند.

 ارتجاع منطقه هم ترسيده بود. چون انقلابيون صريح حرف مي‌زدند. علاوه بر همه اينها خود عراق هم ترسيده بود . در آن هنگام با آنكه رژيم عراق جزو بلوك غرب نبود و در بلوك شرق جاي داشت، اما جرقه‌هاي انقلاب به داخل عراق كشيده شد.

شيعيان عراق حركت‌هايي كردند. مرحوم شهيد آيت‌الله محمدباقر صدر تحرك‌هايي كردند و اتفاقات مهمي در آنجا به وجود آمد. كار به جايي رسيد كه بغداد سفير ما را اخراج كرد.
به اين ترتيب بلوك غرب، بلوك شرق، ارتجاع منطقه و رژيم بعث هر كدام به نحوي از انقلاب ناراضي بودند.

صدام احساس مي‌كرد اولين جايي كه آثار انقلاب اسلامي در آن ظاهر خواهد شد، عراق است. دليلش هم اين بود كه امام قبلاً آنجا بودند و در بين مردم عراق و حوزه علميه نجف نفوذ داشتند.

 ضمن اينكه از گذشته، ايراني‌هاي زيادي در عراق زندگي مي‌كردند و اگر چه صدام بسياري از آنها را اخراج كرده بود، اما زمينه‌هاي نفوذ همچنان باقي مانده بود.

غير از اين، جانشيني عراق به جاي ايران به عنوان ژاندارم منطقه، سيادت بر اعرابي كه پس از خيانت مصر به فلسطين ديگر جايگاهي بين كشورهاي عربي نداشت و جبران احساس تحقيري كه از جانب امضاي معاهده 1957 الجزاير متوجه مسؤولان عراقي شده بود، هم دلايلي براي آغاز حمله صدام به ايران محسوب مي‌شد.

به اين ترتيب مي‌بينيد صدام انگيزه كافي براي مقابله با انقلاب داشت. از طرفي هيچ حكومتي آماده‌تر از رژيم صدام براي مقابله با انقلاب ايران نبود.

  • مگر عراق تصور مي‌كرد ما روزي به آنجا حمله كنيم كه با ما وارد جنگ شد؟

احتياج به حمله نداشت. عراقي‌ها فكر مي‌كردند انقلاب در آنجا خيلي زود تاثير مي‌گذارد و به همين دليل مي‌خواستند ريشه انقلاب را بزنند.

 شايد براي فرافكني مشكلات داخلي، احتمال حمله ايران را بيان مي‌كردند، ولي ايران در سال 58 طرح سيمرغ را با مسؤولان عراقي مطرح كرده بود كه براساس آن امنيت مرزي دو كشور تضمين مي‌شد.

  • برآورد اوليه مسئولان كشور از طولاني شدن جنگ چه بود؟

ما در ابتدا فكر مي‌كرديم جنگ خيلي كوتاه خواهد بود. يادم مي‌آيد وقتي جنگ شروع شد و ما اولين جلسه شوراي عالي دفاع را برگزار كرديم، سران ارتش حرفشان اين بود كه «از امام بخواهيم آتش‌بس را نپذيرند، چون ما تحقير شده‌ايم و بايد خودمان را نشان بدهيم و ضربه متقابل را بزنيم.»

سران ارتش قول دادند كه ضربه كاري را به دشمن وارد خواهند كرد؛ به خصوص نيروي هوايي در اين زمينه قاطع‌تر حرف مي‌زد و انصافاً خوب هم عمل كرد. منظورم اين است كه در ابتدا تصور اين بود كه جنگ زياد طول نمي‌كشد، اما وقتي ارتش عراق وارد خاك ما شد، معلوم شد كه جنگ طول خواهد كشيد.

  • اشاره كرديد كه از اوايل سال 1359 نشانه‌هايي از قصد عراق براي جنگ به چشم مي‌خورد. نيروهاي مسلح براي مواجهه با تهاجم احتمالي چقدر آمادگي داشتند؟

آن موقع بني‌صدر در گزارش‌هايي كه مي‌داد، مي‌گفت: «ما همه چيز را تلافي مي‌كنيم و آمادگي داريم» اما معلوم شد كه اين طور نبود.

 به طور كلي طول مرزهاي ايران وعراق 1336 كيلومتر است كه با درنظر گرفتن رودخانه‌ها و هورالعظيم به 1591 كيلومتر مي‌رسد. مطمئناً ارتش با وضعيتي كه در سال 59 داشت، در تمام طول مرز مستقر نبود.

وضع ارتش به گونه‌اي بود كه شهيد قرني پس از انتصاب به رياست ستاد ارتش در سال 5، آن را بحراني اعلام كرد. اگرچه با ايستادگي امام در مقابل كساني كه خواستار انحلال ارتش بودند، در سال 58 وضع سازماني آنها كمي بهبود يافت و در 29 فروردين 58 شاهد رژه آنها بوديم، اما اين به معناي آمادگي براي دفاع نبود.

 در بهار سال 58 سفارت آمريكا در گزارشي به وزارت خارجه اعلام كرده بود كه «در حال حاضر ارتش ايران بيشتر يك مفهوم ذهني است تا يك واقعيت خارجي»

سپاه هم اگرچه در ارديبهشت 58 تشكيل شده بود، ولي عمده مأموريت آن حفظ دستاوردهاي انقلاب و مبارزه با ضدانقلاب بود. در درگيري در مناطق مختلف مثل گنبد، مريوان، بانه و ... حضوري نسبتاً نظامي داشتند و براساس اسناد و مدارك موجود نبود امكانات، تداركات، بودجه كافي و وجود اختلاف‌نظر در مورد سرنوشت سپاه در كادر سياسي كشور مانع سازمان يافتن آن شده بود.

  • در همان اوايل جنگ، گاهي مي‌شنيديم كه مسئولان جنگ اعتقادشان اين است كه اجازه بدهيم دشمن وارد خاكمان شود و به جاي اينكه در مرزها با آنها درگير شويم و تلفات بدهيم، عقب‌نشيني كنيم و در فرصت مناسب، در خاك خودمان زمين‌گيرشان كنيم. اين مسئله يك تاكتيك تدوين شده بود؟

 وقتي ارتش نتوانست جلو پيشروي‌هاي عراق را بگيرد، مرحوم ظهيرنژاد اين حرف را مطرح كرد كه ما بايد زمين را بدهيم و زمان را بگيريم.

 يادم نمي‌آيد فرد ديگري اين مسئله را مطرح كرده باشد. البته اين استدلال را ما نپذيرفتيم و قرار شد در حد توان با عراق مقابله كنيم. البته بني‌صدر در يكي از جلسات نظامي ظاهراً گفته بود كه «اگر آبادان سقوط كند، مهم نيست و سقوط اهواز هم مهم نيست، ما از دزفول جنگ را ادامه مي‌دهيم»، كه باعث شد امام پيام محكم شكستن حصر آبادان را دادند كه در آن عمليات من به سختي خود را به آبادان رسانده و ديده بودم كه براي گرفتن مهمات بين فرماندهان سپاه و ارتش درگيري است. حتي شاهد بودم كه مرتضي قرباني با تهديد كمي مهمات براي دفاع گرفته بود.

  • بعد از تهاجم عراق، نيروهاي رزمنده ايران از كي خودشان را پيدا كردند؟

ما تا مدتي مشكل داشتيم. بني‌صدر و اطرافيانش قبول نداشتند كه نيروهاي مردمي و سپاه وارد جنگ شوند. به همين دليل بني‌صدر همراهي نكرد و حاضر نبود اسلحه و امكانات در اختيار آنها قرار بگيرد.

بني‌صدر مي‌گفت ما مسلط هستيم و حملات متقابل را شروع مي‌كنيم. چند بار به اتفاق آيت‌الله خامنه‌اي، شهيد بهشتي، شهيد باهنر و شهيد رجايي به دزفول و اهواز رفتيم. از جمله زماني كه در منطقه غرب دزفول عملياتي طراحي شده بود، همه ما به آنجا بوديم.

عمليات ناموفق بود. همانجا متوجه شديم كه حرف‌هاي بني‌صدر قابل اعتنا نيست و بايد فكر ديگري كرد. در هر حال تا وقتي كه بني‌صدر حضور داشت، وضع خوبي در جنگ نداشتيم.

 يك روز پس از عزل بني‌صدر عمليات «فرمانده كل قوا» با هدف انهدام نيروهاي دشمن و محدودكردن گسترش نيروهاي عراق در شرق كارون جهت زمينه‌سازي عمليات آزادسازي آبادان از محاصره با موفقيت انجام گرفت. از آن تاريخ به بعد شاهد تحولات مثبت در جبهه ايران بوديم.

  • از موفقيت‌هاي ما در روز اول مهر 59 اين بود كه 140 فروند هواپيما را به خاك عراق فرستاديم و يك ضرب شست به صدام نشان داديم. چرا بعدها اين اتفاق تكرار نشد؟

اول جنگ، عراقي‌ها قدرت دفاع ضدهوايي خوبي نداشتند، به همين دليل هم در ابتداي جنگ، نيروي هوايي توانست خيلي خوب عمل كند و عقبه‌هاي ارتش عراق را در حد قابل قبولي بزند.

 اما دليل اينكه بعدها اين عمليات تكرار نشد، اين بود كه اولاً آنها هوشيار شده‌ و دفاع ضدهوايي‌شان را تقويت كرده بودند و ثانياً ما اگر در اين زمينه دچار خسارت مي‌شديم، به راحتي نمي‌توانستيم جبران كنيم.

 در اوايل جنگ، نيروي هوايي گاهي كار نيروي زميني را هم مي‌كرد و نيروهاي پياده دشمن را متوقف مي‌كرد. ما چاره‌اي نداشتيم كه ريسك نكنيم و در نيروي هوايي با احتياط و صرفه‌جويي عمل كنيم.

نيروي هوايي تا آخر جنگ انصافاً خوب ايستاد؛ هم در عمليات، هم در دفاع ضدهوايي و هم در حفاظت از دريا و هوا تلاش‌هاي ارزنده‌اي كرد.

  • از جمله نكاتي كه در زمان جنگ مطرح مي‌شد، اختلاف سپاه و ارتش بود. اين اختلافات از كجا نشأت مي‌گرفت؟ آيا صرفاً به تاكتيك‌هاي جنگي برمي‌گشت يا چيزهاي ديگري هم در آن دخيل بود؟

 بني‌صدر با سپاه مخالف بود. هيچ اعتمادي به آن نداشت و اجازه نمي‌داد سپاه به جنگ نزديك شود. اصلاً نمي‌خواست بپذيرد كه سپاه نظامي است. فرض او اين بود كه سپاه وظيفه انتظامي دارد.

در آن زمان برخي از افسران انقلابي بدون هيچ چشمداشت و به خاطر علاقه‌اي كه به انقلاب داشتند، به سپاه كمك مي‌كردند. شهيد صياد‌شيرازي و دوستان او گروهي بودند كه كمك‌هايي مي‌كردند، اما دست آنها هم بسته بود.

 در آن مقطع، فاصله‌اي بين ارتش و سپاه ايجاد شد. بعد از رفتن بني‌صدر، شهيد صياد‌شيرازي فرمانده شد و به دليل رفاقت و نزديكي كه با نيروهاي سپاه داشت، ارتش و سپاه تا حدودي به هم نزديك شدند و در مقطعي هم با همديگر خوب كار كردند.

 از عمليات دارخوين تا عمليات فتح خرمشهر، اثري از اختلاف بين ارتش و سپاه نمي‌ديديم. همكاري‌ها صميمانه‌ بود. هر دو نيرو نقششان را به درستي انجام مي‌دادند. اما بعد از فتح خرمشهر، من آثار اختلاف را ديدم.

 تعصب سپاهي و ارتشي كم‌كم خودش را نشان داد. آثار اين اختلاف را در عمليات رمضان ديديم و بدتر از آن را در عمليات والفجر مقدماتي. البته سعي شد كه اين اختلافات در جامعه و بدنه ارتش و سپاه منعكس نشود.

  • ماهيت اختلاف‌ها چه بود؟

 به خود انقلاب و پيروزي آن شباهت داشت. در ابتداي انقلاب همه نيروها با هم بودند، اما كم‌كم كه بحث ميراث انقلاب پيش‌ آمد، گروه‌هاي مختلف تشكيل شد. البته اين موضوع كاملاً طبيعي است و در همه جاي دنيا اين‌گونه است.

 از طرفي در شيوه اداره جنگ هم منطق ارتش اين بود كه بايد به صورت كلاسيك عمل كرد و سپاه بيشتر به شيوه غافلگيري عمل مي‌كرد. سپاه براي عمليات ادوات زيادي مي‌خواست و ارتش مي‌گفت بايد با نگاه به آينده از ادوات استفاده كرد.

  • به نظر شما سخت‌ترين دوره جنگ كدام دوره بود؟

به نظرم همان چندماه اول جنگ كه بني‌صدر فرمانده جنگ بود، خيلي سخت بود. دشمن خيلي جاها را گرفته بود. دستمان هم بسته بود و نمي‌توانستيم كاري بكنيم و مي‌ديديم در قرارگاه‌ها چه مي‌گذرد و خون دل مي‌خورديم.

يكي ديگر از دوران‌هاي سخت زماني بود كه عراق چندعمليات پي‌در‌پي را براي پس گرفتن فاو و جزيره مجنون و ديگر نقاطي كه ما در اختيار داشتيم، انجام داد.

  • بخشي از اين دوره‌هاي سخت در دوران فرماندهي شما اتفاق افتاد. وقايع اين دوره را شما در خطبه‌هاي نماز جمعه يا مصاحبه‌ها به گونه‌اي بيان مي‌كرديد كه روحيه مردم  را تخريب نكند. آيا طرز بيان شما بر اساس پروژه‌هاي جنگ رواني طراحي مي‌شد؟

 سياست تبليغاتي جنگ همين است. وقتي در حال جنگ هستيم كه نبايد از وضع ضعف حرف بزنيم. در همه جاي دنيا اين طور است و منطق درستي هم دارد. در جامعه‌شناسي و روان‌شناسي نيز دادن روحيه براي اميدواري يك اصل مسلّم است.

  • براي طراحي اين برخورد در جايي تصميم‌گيري مي‌شد يا شخصاً عمل مي‌كرديد؟

دائما هم در حضور امام، هم در جلسات سران سه قوه و هم در قرارگاه‌ها در اين زمينه‌ها بحث داشتيم.

 حرف‌هايي كه مي‌زديم، بر اساس تحليل بود. من به قدرت نهايي خودمان ايمان داشتم و مطمئن بودم در نهايت قوي‌تر از دشمن هستيم. در مواجهه با مردم هم طبيعي بود كه حتي در مواقع سخت به گونه‌اي برخورد كنيم كه روحيه مردم ضعيف نشود.

ما به نيروهايي متكي بوديم كه با اراده عازم جبهه مي‌شدند. اگر اراده آنها ضعيف مي‌شد، كار دشوار مي‌شد.

  • در دوره‌هاي سخت جنگ هيچ وقت اتفاق نيفتاد كه احساس كنيد ممكن است شكست بخوريم؟

 نه. هرگز.

  • حتي در روزهاي پاياني؟

در آن روزها، غربي‌ها و شوروي‌ها به صدام اجازه داده بودند كه از سلاح‌هاي غيرمتعارف استفاده كند و همان كاري را كه در حلبچه انجام داد، در شهرهاي بزرگ ايران تكرار كند.

اين كار البته قبل از آن هم انجام شده بود اما نه به‌طور وسيع. موشك‌هاي عراق به شهرهاي ما مي‌رسيد. هواپيماي پيشرفته‌اي هم كه در اختيارشان قرار گرفته بود، مي‌توانست شهرها را بمباران كند.

 من فكر كردم اگر شهرهاي بزرگ مثل اصفهان و تهران بمباران شيميايي شوند، عقبه دفاع ما سست خواهد شد و جنگيدن با مشكل روبرو مي‌شود. اگر چنين حالتي پيش مي‌آمد، بايد آتش‌بس را مي‌پذيرفتيم.

 به نظر من آمريكايي‌ها هم تصميم داشتند دست ما را از صادرات نفت كوتاه كنند و اگر ما جنگ را ادامه مي‌داديم، آنها اين كار را مي‌كردند. شكست به اين مفهوم كه ارتش عراق پيروز شود، اتفاق نمي‌افتاد.

بلكه به اين معنا ممكن بود اتفاق بيفتد كه ما در شرايطي قرار بگيريم كه نتوانيم براي پذيرش قطعنامه شرط تعيين كنيم. وضع اقتصادي ما بد شده بود و دنيا تصميم گرفته بود بدون رعايت مقررات جنگ اجازه بدهد صدام هر كاري مي‌خواهد، انجام دهد و نهايتاً اين‌كه اين خطر وجود داشت كه مردم ما و مردم عراق آسيب‌هاي جدي ببينند.

 ما نگذاشتيم اين شرايط حاد به وجود بيايد و با پذيرش قطعنامه و تحميل شرايط ما جنگ را به پايان رسانديم.

  • در مقطعي از جنگ، جبهه نبرد از جنوب به غرب منتقل شد. ما تجربه جنگ در دشت‌هاي جنوب را داشتيم اما در كوهستان‌هاي غرب، خودمان را نيازموده بوديم. چه استدلالي مسئولان را به تغيير جبهه نبرد رساند؟

 هيچ وقت تصميم نگرفتيم از جنوب منقطع شويم و به شمال برويم. اما تصميم گرفتيم در غرب و شمال غرب هم عمليات كنيم و همه چيز در جنوب نباشد.

 علت اين بود كه دشمن در جنوب، خيلي هوشيار بود و آمادگي وسيع داشت، اما در نقاط ديگر ضعيف بود و امكان عمليات موفق براي ما وجود داشت.

 به‌علاوه عمليات در غرب، هم مي‌توانست پشتيبان ما در جنوب باشد و هم مي‌توانست نقش فريب داشته باشد و ارتش عراق را متوقف كند. اين خودش از سياست‌هاي نظامي ما بود.

 البته در اواخر جنگ تصميم گرفتيم در كردستان عراق پيشروي كنيم. فكر كرديم كه بايد نفت كركوك را تهديد كنيم. اما اين تصميمات توجه ما را به جبهه‌هاي جنوب كم نكرد. نشانه‌اش عمليات بدر،  خيبر، فتح، فاو و كربلاي 4 و 5 در جنوب است.

اين نكته را هم اضافه كنم كه در مقطعي به اين نتيجه رسيديم كه چون ارتش و سپاه در كنار هم خوب نمي‌جنگند، ماموريت‌هاي مستقلي به ارتش بدهيم.

  • روش‌هاي ارتش در اين عمليات مستقل، متفاوت از سپاه بود؟

ارتش كلاسيك فكر مي‌كرد و معتقد بود جنگ بايد در محورهاي نزديك بغداد گسترش پيدا كند و ما خودمان را به پايتخت عراق نزديك كنيم. عمليات بزرگي را هم طراحي كردند. شهيد صياد با آقاي حسني سعدي و دوستانشان كه تيم قوي و پركاري بودند، طراحي‌هايي مي‌كردند و توفيقاتي هم داشتند.

  • يكي از نكاتي كه در جنگ، زياد به آن پرداخته نشده، نقش جاسوسي در جنگ است. شما فقط يك‌بار در نماز جمعه بعد از عمليات والفجر مقدماتي به نقش جاسوسي منافقين و عامل آنها در لشكر 27 اشاره كرديد. آيا اين موضوع واقعاً اهميت چنداني نداشت؟

البته در مورد منافقين و جاسوسي آنها مطالبي را مطرح كرديم. اين افراد در پوشش بسيج و نيروي مردمي به مناطق عملياتي مي‌رفتند و اطلاعات سازمان را به مسئولانشان مي‌‌رساندند.

منافقين يك نقش ديگر هم ايفا مي‌كردند، به اين شكل كه هر وقت يك عمليات موفق را پشت سر مي‌گذاشتيم، آنها با ايجاد يك انفجار و كار تروريستي توجه‌ها را به سمت خودشان مي‌كشاندند و نمي‌خواستند پيروزي به كام مردم شيرين بماند.

 اما نفوذ جاسوس‌ها در بين نيروهاي ما بسيار كم بود. عمليات خيبر، فاو و كربلاي 5 با استفاده از غافلگيري دشمن انجام شد. فرماندهان ما مي‌گفتند دليل اين‌كه ما موفق به غافلگيري مي‌شويم، نفوذ‌ ناچيز جاسوس‌هاي دشمن است.

فراهم كردن تجهيزات و نيروي فراوان در يك عمليات وسيع كار آساني نبود، اما ما موفق مي‌شديم و خط دشمن را مي‌شكستيم و اين نشان‌ مي‌داد اطلاعات دشمن از ما زياد نيست.

از نقاط قوت همه عمليات‌هاي سپاه اين بود كه در حمله اول، خط دشمن را مي‌شكست و اين كار هم با غافلگيري انجام مي‌شد. معناي اين موفقيت آن است كه جاسوس‌هاي آنها در ما نفوذ نداشتند.

 از افتخارات ما اين بود كه دشمن در ما نفوذ ندارد. از طرفي اگر چه فعاليت‌هاي جاسوسي عراق عليه ما قوي بود، اما فعاليت‌هاي ما در خنثي كردن جاسوسي هم خوب بود. اگر به اسناد اطلاعات و ضد اطلاعات ارتش و سپاه مراجعه شود، مطالب خوبي در اين زمينه پيدا مي‌شود.

  • آقاي هاشمي، جنگ به صورت ظاهر در جبهه زمين، هوا و دريا بود و نتايجش كم و بيش ظاهر مي‌شد. اما جنگ ديگري در پشت درهاي بسته اتاق‌ها صورت مي‌گرفت و آن، جنگ ديپلماسي بود. در اين زمينه چقدر موفق بوديم؟

 ما دوستان زيادي نداشتيم. آمريكا، شوروي، و اروپا با ما رابطه دشمنانه داشتند. با اين حال در محدوده كشورهايي كه با آنها ارتباط داشتيم، موفقيت‌هايي ديده مي‌شد. از جمله اين‌كه با چين و هند خوب كار مي‌كرديم.

 از طرفي ما توانستيم سوريه و ليبي را ازجمع  كشورهاي عربي جدا كنيم و تا آخر جنگ آنها را براي خودمان داشته باشيم و حتي از آنها اسلحه بگيريم. اينها نشانه‌هاي موفقيت ما در ديپلماسي بود.

از محدوده اين چند كشور كه بگذريم، در ساير نقاط، نقش چندان فعالي نداشتيم و عراقي‌ها در اين زمينه موفق‌تر عمل مي‌كردند. مثلاً وقتي جنگ شهرها شروع شد، مجامع جهاني به نفع صدام عمل كردند و ما به لحاظ ديپلماسي نتوانستيم آنها را مهار كنيم.

اما وقتي قدرت دستمان بود، توانستيم از قدرت خودمان استفاده كنيم. به خصوص در آخر جنگ، در تعامل با سازمان ملل كار ديپلماسي خوبي انجام شد. در آن دوره ما دبيركل سازمان ملل را با خودمان همراه كرديم و توانستيم قطعنامه را به آن شكل به نفع خودمان بگيريم.

  • غير از ديپلماسي آشكار، بده‌بستان‌هاي ديپلماتيك هم وجود داشت؟ مثلاً اين‌كه پيغام‌هايي رد و بدل شود و در جايي امتياز بخواهند و در جاي ديگر امتياز بدهند؟

يك نمونه‌اش قضيه مك‌فارلين بود. در زماني كه ما در جنگ، در موضع قدرت بوديم، آمريكايي‌ها با دلالي ايراني‌هاي مقيم خارج، اين كار را شروع كردند. ما هم از اين فرصت استفاده كرديم و توانستيم نيازهاي ضد زره جنگ را تامين كنيم.

 موشك‌هاي تاو را در همين مرحله تهيه كرديم كه در عمليات‌هاي جنوب خيلي به دردمان خورد. علاوه بر تاو، توانستيم موشك هاگ و قطعات رادار و تجهيزات ديگر بگيريم. اما اشكالي پيش آمد كه نگذاشت استفاده بيشتري كنيم.

  • با شوروي‌ها چطور؟ اين روابط وجود نداشت؟

يك كار ضد ديپلماتيك در مورد شوروي انجام شد كه شايد هم لازم بود و آن، برخورد با حزب توده و دستگيري سران آن بود. اين كار با تبليغات گسترده همراه شد و به دنبال آن، روابط ما با شوروي مشكل شد.

  • يعني شما برخورد با حزب توده را درست نمي‌دانيد؟

اگر آن كار را نمي‌كرديم، بهتر بود. ما حزب توده را زير نظر داشتيم. من براي اين حرف كه آنها به فكر كودتا بودند، دليلي پيدا نكردم، البته به نفع شوروي فعاليت‌هايي داشتند.

  • افشاي موضوع مك‌فارلين چقدر به جنگ ضربه زد؟

خيلي ضربه زد. ما تا آن‌جا پيش رفته بوديم كه نيازهاي حساس‌مان را كه از جاهاي ديگر قابل تامين نبود، تهيه كنيم.

البته آنها قطره‌چكاني مي‌دادند و متقابلاً ما هم قطره‌چكاني كمك مي‌كرديم. ما از نفوذمان در لبنان براي آزادگي اسرا استفاده مي‌كرديم و آنها هم در مقابل به ما محموله سلاح مي‌دادند.

  •  داستان همكاري براي خريد سلاح از كجا شروع شد؟

 اولين نامه‌اي كه به من نوشته شد از سوي فردي به نام قرباني‌فر بود. او نوشت كه در جلسه ناهاري كه با بوش، دول و ريگان داشتم، بحثي درباره ايران مطرح شد.

در آنجا گفته شد كه آمريكا دارد اشتباه مي‌كند. چون روي بازنده جنگ سرمايه‌گذاري كرده است و اين سئوال طرح شد كه چرا آمريكايي‌ها با ايران كار نمي‌كنند؟ قرباني‌فر نوشته بود كه در آن جلسه، اين منطق پذيرفته شد.

آقاي مهندس ميرحسين موسوي مشاوري به نام آقاي كنگرلو داشت كه نامه قرباني‌فر را براي من آورد و اين چيزها در آن نوشته بود. به اين ترتيب تعامل‌ها شروع شد. هم آنها با احتياط عمل مي‌كردند و هم ما مواظب بوديم. مقامات مهم كشور و سران سه قوه هم در جريان كار بودند و كارها با نظم پيش مي‌رفت.

  • موضوع چطور لو رفت؟

 به نظرم موضوع اينطور لو رفت كه اينها يك مقداري از اقلامي را كه به ما دادند گران فروختند، براي اينكه پول اضافي‌اش را به نيكاراگوئه ببرند. چون در آنجا خرج داشتند. بعداً در اسنادشان مشخص شد كه اين پول را براي آنجا مي‌بردند.

 ما چون قيمت‌ها را مي‌دانستيم حدود 6-5 ميليون دلار از پولشان را نداديم. قرباني‌فر گفت: «من اين پول را خودم داده‌ام.» چون پول را از قبل مي‌گيرند و بعد اسلحه مي‌فرستند. از طرفي اينجا هم حساب و كتاب بود و ما نمي‌خواستيم پول اضافي بدهيم.

 مدتي معطل كرديم و بالاخره هم آن 6-5 ميليون دلار را نداديم، چون با ما گران حساب كرده بودند. مثلاً اگر قيمت كالايي 5 هزار دلار بود، با ما 10 هزار دلار حساب كرده بودند.

 قرباني‌فر نامه‌اي به آقاي منتظري نوشت و شكايت كرد كه پول مرا نمي‌دهند. احتمالاً افرادي كه در دفتر آقاي منتظري بودند اطلاعات را به مجله «الشراع» داده بودند و آن نشريه هم چاپ كرد.

احتمال ديگري كه عده‌اي به آن معتقد بودند اين است كه اسرائيلي‌ها اين موضوع را فاش كردند. چون اسرائيلي‌ها دستشان در كار بود و بعدها متوجه شديم بعضي از محموله‌ها از انبارهاي آمريكا در اسرائيل مي‌آمد.

 يك بار محموله گلوله‌هاي‌ هاگ به فرودگاه رسيده بود؛ نيروهاي ما ديدند مارك اسرائيل روي آن است. همانجا نگه داشتند. گفتيم ما از اسرائيل نمي‌خواهيم و آمريكايي‌ها بايد از خودشان بدهند. بالاخره محموله ديگري آوردند و محموله اسرائيل را برگرداندند. ما آنجا با قدرت حرف مي‌زديم و آنها هم گوش مي‌كردند.

  • آقاي هاشمي! چه شد كه شما فرمانده جنگ شديد؟

بعد از عمليات رمضان و والفجر مقدماتي اختلاف بين ارتش و سپاه جدي شد و فرماندهان اين دو نيرو نمي‌توانستند با هم توافق كنند. خودشان پيشنهاد كردند فردي بيايد و فرماندهي كند. هر دو گروه هم افراد خوبي بودند.

مشكل اينجا بود كه منطق جنگ سپاه و ارتش با هم فرق داشت. يك بار با فرماندهان ارتش و سپاه خدمت امام بوديم.

 بعضي از فرماندهان سپاه در آن جلسه حرف‌هايي زدند كه معني‌اش اين بود با امكانات كم هم مي‌توانيم خوب بجنگيم. مرحوم ظهيرنژاد آدم محترمي بود. دو زانو نشست خدمت امام و گفت: «حرف‌هاي اين آقايان جواب جنگ را نمي‌دهد. اگر بخواهيم جواب 100 تانك را بدهيم، بايد 200 تانك داشته‌ باشيم يا براي مقابله با توپخانه دشمن فلان قدر امكانات مي‌خواهيم.»

منظورم اين است كه بحث‌ها در حضور امام به اين حالت رسيده بود. اختلافات غيرقابل حل شده بود و همه به اين نتيجه رسيده بوديم كه كسي بايد فرماندهي جنگ را بپذيرد كه طرفين حرفش را قبول كنند.

پيشنهاد من اين بود كه آيت‌الله خامنه‌اي اين سمت را بپذيرند، اما در آن موقع ايشان رئيس‌جمهور بودند و كارهاي‌شان زياد بود و از طرفي دست‌شان هم آسيب ديده بود. امام استدلال‌شان اين بود كه مجلس، 2 نايب رئيس دارد و اگر رئيس مجلس حاضر نباشد، آنها اداره مي‌كنند.

امام به من گفتند: «كار شما كمتر است و به لحاظ جسمي هم مشكلي نداريد و بهتر مي‌توانيد كار كنيد.» من هم پذيرفتم.

  • در دوران فرماندهي جنگ با فرماندهان سپاه يا ارتش چالش هم داشتيد؟

مشكلي نداشتم. البته گاهي اختلاف نظرهايي پيش مي‌آمد، اما در نهايت، آنها مي‌پذيرفتند. با اكثر فرماندهان سپاه و ارتش رفيق بودم.

اولين اختلافي كه پيدا شد در همان روزهاي اول فرماندهي من بود. در جلسه سران سه قوه مطرح شد كه ما عمليات موفقي را انجام بدهيم و يك گرو از عراق بگيريم و آتش‌بس را بپذيريم و به خواسته‌هايي مثل محاكمه صدام و دريافت غرامت و نظاير آن برسيم.

من وقتي مي‌خواستم به منطقه بروم براي خداحافظي خدمت امام رسيدم و اين نكته را عرض كردم كه تصميم ما اين است كه يك عمليات خوب انجام بدهيم و جنگ را ختم كنيم.

امام نگاه مهربانانه كردند و لبخند زدند و گفتند: «حالا برو تا ببينيم چه مي‌شود.» من آنجا نخواستم با امام وارد بحث شوم. وقتي به جبهه رفتم و به قرارگاه رسيدم، مشغول تمهيدات عمليات خيبر بودند.

 من در آنجا سخنراني كردم و سياست را گفتم و تأكيد كردم كه اگر به اهداف عمليات برسيم، جنگ را ختم مي‌كنيم. هدف آن عمليات اين بود كه از دجله عبور كنيم، جاده بصره را به تصرف درآوريم و جاده ناصريه را هم اگر نمي‌توانيم بگيريم، لااقل تهديد كنيم كه بصره جدا شود.

 من در آنجا گفتم اگر اين عمليات موفق شود، هم بصره را جدا كرده‌ايد و هم دست عراق از دريا كوتاه مي‌شود و اگر اين اتفاق بيفتد، من از همين جا ختم جنگ را اعلام مي‌كنم.

خيلي‌ها از اين حرف خوشحال شدند، اما بعضي‌ها گفتند همه شعار مي‌دهند «جنگ جنگ تا پيروزي» و هاشمي مي‌گويد «جنگ جنگ تا يك پيروزي».

  • ما عمليات خيبر را خيلي خوب شروع كرديم، به طوري كه دشمن حتي 10تا 12 ساعت بعد متوجه كاري كه مي‌خواستيم انجام بدهيم، نشد. اما چرا كار گره خورد و به اهدافي كه در قرارگاه ترسيم شده بود، نرسيديم؟

 يكي از دلايلش، همان اختلاف ارتش و سپاه بود. يعني بخش‌هاي عمل‌كننده، هماهنگ عمل نكردند. آنها كه بايد از جنوب جزيره مجنون مي‌آمدند، كارشان را درست انجام ندادند. از آنطرف هم دشمن هوشيار شد و كارها سخت‌تر شد. آن غفلت شب اول، به عمليات آسيب رساند.

  • يكي از سئوالاتي كه در دوره جنگ هم مطرح بود، اين بود كه چرا فرماندهي عالي جنگ و شخص شما، افرادي را كه در رده‌هاي مختلف كوتاهي مي‌كنند، مواخذه نمي‌كنيد؟ مثلاً در عمليات خيبر، كوتاهي صورت گرفت، اما هيچ‌كس مواخذه نشد؟

 درست است. تا آخر جنگ هم با كسي برخورد نشد. دليلش هم اين بود كه من مي‌ديدم آن افراد با همه اخلاص‌شان، جانشان را كف دست‌شان گذاشته‌اند و مي‌جنگند. بدن‌شان پر از تركش است. آرامش و آسايش ندارند. چرا بايد اين افراد را مواخذه مي‌كردم؟

دو سه نفر را به من معرفي كردند و پيشنهاد دادند آنها را اعدام كنيد. من نپذيرفتم. قبول دارم كه بعضي افراد كوتاهي كردند، اما آنها قصدشان جنگيدن بود، اما اشكالاتي پيش آمد كه به بعضي از آنها اشاره كردم.

 اگر كسي خيانت مي‌كرد، برخورد با او ممكن بود، اما با افرادي كه مخلص بودند و مي‌خواستند بجنگند، چه برخوردي بايد انجام مي‌‌شد؟ در اواخر جنگ، امام چند نفر را مأمور كردند كه براي برخورد با اين مساله دادگاه تشكيل بدهند، اين اقدام به اين دليل صورت گرفت كه من اين كار را نمي‌كردم. شايد هم اين از اشتباهات من باشد.

بالاخره قاطعيت در فرماندهي در جاهايي لازم است، اما روحيه من اين نبود. ضمن اينكه حتي اگر برخورد هم مي‌كرديم، مساله حل نمي‌شد. تنبيه قاعدتاً بايد نتيجه‌اش اين باشد كه افراد، بيشتر كار كنند.

 اما اين فرماندهان كه كم كار نبودند و اگر اشتباه هم داشتند، عمدي نبود. حرف من اين بود كه افراد رزمنده نياز به تنبيه ندارند و با عشق مي‌جنگند. ما چرا بايد عاشق را مي‌كشتيم؟

  • بعد از عمليات خيبر، عراق جنگ شهرها را آغاز كرد و در آن مقطع، ما موشكي براي مقابله نداشتيم. موشك‌هاي دوربرد زمين به زمين از چه زماني به توانايي‌هاي ما اضافه شد؟

اين موضوع از كارهاي سخت در جنگ بود. ما اصلاً موشك دوربرد نداشتيم. تكنولوژي‌اش هم در ايران نبود. وقتي ديديم عراق به صورت گسترده از موشك استفاده مي‌كند، به فكر افتاديم كه اين ضعف را جبران كنيم.

 ما اگر موشك‌هايي با برد 200 كيلومتر داشتيم، همه مناطق مهم عراق در تيررس ما قرار مي‌گرفت و صدام نمي‌توانست جنگ شهرها را راه بيندازد. براي تدارك موشك به ليبي و سوريه رفتم.

قذافي در تصميم‌گيري شجاع‌تر و متهورتر بود. او پذيرفت كه به ما موشك اسكاد و سام بدهد. مردانگي هم كرد و خيلي زود فرستاد. تيمي هم از ليبي آمدند و به نيروهاي ما آموزش لازم را دادند.

 منتها قذافي به من گفت كساني كه موشك‌ها را به ما داده‌اند، اجازه نمي‌دهند آنها را به شما بدهيم. شما برويد و سوريه را هم شريك كنيد كه قضيه مبهم شود. من به سوريه رفتم و موضوع را مطرح كردم.

 آقاي حافظ اسد گفت اگر شوروي‌ها متوجه موضوع شوند، كمك‌هاي خود را قطع خواهند كرد و براي ما سنگين تمام خواهد شد. من به او خيلي سماجت كردم تا اينكه بالاخره پذيرفت. اما تا آخر جنگ هم از موشك‌ها به ما چيزي نداد. البته سوريه در طول جنگ خيلي به ما كمك كرد.

همين كه آنها به همراه ليبي، اجماع عربي عليه ايران را مخدوش كردند، باعث شدند كه عراقي‌ها نتوانند تبليغ كنند كه جنگ عرب و عجم راه افتاده است. قذافي كار ديگري هم كرد، به مقامات كشورش دستور داد كه ايران هرچه مهمات لازم دارد، برايش بفرستيد و آنها هم كشتي كشتي مي‌فرستادند.

آقاي رفيق‌دوست نامه‌اي مي‌نوشت و آنها ارسال مي‌كردند. البته ما هم بعدها در امور نظامي و تعميراتي، كارهاي زيادي برايشان انجام داديم و حساب‌شان صاف شد.

البته در همان دوران به اين فكر افتاديم كه موشك توليد كنيم كه كارهايي انجام شد. در همان دوره بسياري از متخصصان را جمع كرده بوديم كه در توليد زودتر موشك به ما كمك كنند. فرزندم محسن كه آن موقع مشغول در مقطع دكترا در كانادا بود، هم آمد.

  • بين تصويب قطعنامه 598 و پذيرش آن توسط جمهوري اسلامي ايران يكسال طول كشيد. چرا ما با اين فاصله، قطعنامه را قبول كرديم؟

ما خواسته‌هايي داشتيم كه به ما نمي‌دادند. حتي براي جابجايي دو بند قطعنامه مدتها بحث كرديم. در قطعنامه اول آتش‌بس و دوم برگشت به مرزهاي اصلي بود كه اگر به همين شكل مي‌ماند، شايد عراق آتش‌بس را مي‌پذيرفت و برگشت به مرزها را نمي‌پذيرفت.

در آن صورت اگر ما جنگ مي‌كرديم، ناقض آتش‌بس بوديم. مدتها كار شد تا جاي اين دو بند عوض شد. يعني اول برگشت به مرزها و دوم آتش‌بس. غير از اين ما دنبال معرفي مقصر شروع جنگ بوديم و ديگر اينكه تكليف خسارت‌ها را روشن كنند.

كار ديپلماسي جدي شروع شد. آقاي دكوئيار دبيركل وقت سازمان ملل هم مردانگي كرد. من در سفر اخير كوفي‌عنان به تهران نقش دكوئيار را مطرح كردم. بالاخره خواسته‌هاي ما – البته نه به طور كامل – پذيرفته شد. تيمي هم براي تعيين خسارت‌ها تعيين شد كه آنها هم رقم 100 ميليارد دلار را تخمين زدند.

  • اين سئوال مكرراً مطرح شده كه چرا در سال 67 قطعنامه را پذيرفتيم و جنگ تمام شد؟ جواب‌هاي مختلفي به اين سئوال داده شد. پاسخ شما هم حتماً شنيدني است؟

دولت در آن موقع اعلام كرد كه ديگر قادر به تدارك مالي نيست. از لحاظ ابزار جنگ هم آقاي محسن رضايي نامه‌اي به امام نوشت و تجهيزات متعددي از جمله چند صد هواپيما و تعداد زيادي توپ و تانك خواست.

 از طرفي صدام اجازه گرفته بود كه بمباران شيميايي شهرهاي ما را مثل شلمچه شروع كند. آمريكا هم وارد جنگ شده بود. مجموعه اين عوامل ما را به اين نتيجه رساند كه ادامه جنگ بيش از آن درست نيست.

من از حلبچه به جلسه سران سه قوه آمدم و در آنجا به اجماع رسيديم كه جنگ را تمام كنيم. خدمت امام رسيديم و بحث طولاني صورت گرفت. پذيرش پايان جنگ براي امام سخت بود.

 ايشان تعبيري را به كار بردند كه ما را مايوس كنند من تعبيري را كه امام به كار بردند نمي‌گويم. من ديدم بحث به بن‌بست رسيد. عرض كردم لازم نيست پايان جنگ را شما اعلام كنيد. من فرمانده جنگ هستم. مي‌روم اعلام آتش‌بس مي‌كنم و آبروي شما محفوظ مي‌ماند. بعد هم اگر كار من اشتباه بود، محاكمه‌ام كنيد.

اگر هم يك نفر قرباني شود چيز مهمي نيست. چون كشور نجات پيدا مي‌كند و مسائل حل مي‌شود. امام نگاهي كردند و با حالت خاصي گفتند: «قبول مي‌كنم.»

بعد گفتند: «برويد علما و شخصيت‌ها را جمع كنيد و آنها را توجيه كنيد و بحث‌هايي را كه در اين جلسه مطرح شد با آنها در ميان بگذاريد كه اختلافي پيش نيايد.»

 من از علما و شخصيت‌ها دعوت كردم كه مطالب را با آنها در ميان بگذارم. امام احساس كردند كه شايد نتوانيم آن كار را انجام بدهيم و اختلاف بروز كند. مرحوم حاج احمدآقا به من تلفن كرد و گفت امام مي‌خواهند نامه‌اي بنويسند و شما آن را در جمع علما بخوانيد تا مشكلي پيش نيايد. جلسه در دفتر آيت‌الله خامنه‌اي تشكيل و آن نامه خوانده شد.

  • وقتي به امام گفتيد حاضريد محاكمه شويد به عواقبش فكر كرده بوديد؟

من در همان لحظه تصميم گرفتم كه آن حرف را بزنم. از قبل كه محاسبه نكرده بودم. ما به اين نتيجه رسيده بوديم كه جنگ را ختم كنيم. مساله بزرگتر از آن بود كه يك نفر قرباني شود.

  • مدتي بعد از رحلت امام، صدام نامه‌اي به شما نوشت. وقتي آن نامه به دست‌تان رسيد، چه احساسي داشتيد؟

اجراي قطعنامه 598 با مشكل روبرو بود. اولين قدم آزادي اسرا بود، اما صدام زير بار نمي‌رفت. تقريباً همه چيز متوقف شده بود. يك روز به من پيغام دادند كه فرستاده ياسر عرفات به ايران آمده و نامه‌اي آورده است.

 عرفات نامه‌اي نوشته بود و آن را روي نامه صدام گذاشته بود. زمان ارسال اين نامه، مصادف با تصميم عراق براي اشغال كويت بود. صدام شرايط خوبي نداشت.

 از جنگ با ايران دست خالي برگشته بود و به پرداخت خسارت جنگ هم محكوم بود و فكر مي‌كرد با اشغال كويت مشكلاتش حل مي‌شود. اما نگران بود كه اگر به كويت حمله كند، ما هم وارد جنگ بشويم.

اولين نامه صدام خطاب به آيت‌الله خامنه‌اي و من بود. در جلساتي كه داشتيم، قرار شد نامه را من پاسخ بدهم. بعد هم مجموعا 6-5 نامه رد و بدل شد.

  • مي‌خواستم بدانم حس شما موقع دريافت آن نامه چه بود؟

من خيلي خوشحال شدم. چون كار قطعنامه به بن‌بست خورده بود و اين امكان وجود داشت كه ما مجدداً به جنگ برگرديم. گرفتار شدن صدام به مسائل كويت و نامه نوشتن او به ما باعث شد كه مشكلات ما حل شود.

ما هم از موضع بالا جواب نامه‌ها را داديم. صدام براي اينكه مسائلش را با ما حل كند، به آزادي اسرا تن داد. روزهاي آزادي اسرا واقعاً از بهترين ايام زندگي من است.

  • بعد از پذيرش قطعنامه، از اواخر تير و اوايل مرداد سال 1367، صدام از جنوب و منافقين از غرب به ما حمله كردند. در آن روزها حجم زيادي از رزمندگان داوطلبانه به جبهه رفتند، به طوري كه تدارك آنها كار مشكلي شده بود. همان موقع شايع بود كه افرادي از مسئولان خدمت امام رسيده‌اند و گفته‌اند حالا كه اين همه نيرو داريم، جنگ را ادامه بدهيم. واقعاً چنين چيزي وجود داشت؟

 بله، چنين چيزي مطرح بود، اما اينكه مسئولان خدمت امام رفته باشند، درست نيست. ممكن است بعضي از فرماندهان سپاه كه در آن موقع ناراضي بودند، خدمت ايشان رفته باشند.

اما نكته‌اي كه در مورد اين اتفاق بايد به آن اشاره كنم اين است كه آن مقطع، از مقاطع مهم جنگ است. چون ثابت كرد ما به خاطر ضعف، قطعنامه را نپذيرفتيم، بلكه پذيرش قطعنامه ريشه‌ در مصالحي مانند جلوگيري از تلفات بيشتر به خصوص در حملات شيميايي داشت.

بنابراين حمله عراق و منافقين و يورش برق‌آساي رزمندگان ما به جبهه‌ها، نقطه افتخارآميزي براي ما بود و از طرفي هم نقطه خوبي براي پايان جنگ به شمار مي‌رفت.

  • از نتيجه‌اي كه از جنگ گرفتيم، راضي هستيد؟

 ما كه جنگ را شروع نكرديم. ما فقط دفاع كرديم. ما در مقابل همه كفر ايستاده بوديم و از آنچه به دست آورديم، راضي هستيم. البته اگر مي‌توانستيم به هدف نهايي‌مان مي‌رسيديم و صدام را به محاكمه مي‌كشيديم و ملت عراق را آزاد مي‌كرديم و اوضاع كنوني براي عراق پيش نمي‌آمد، براي ما مطلوب‌تر بود.

  • وقتي تصاوير محاكمه صدام را در تلويزيون مي‌بينيد چه احساسي به شما دست مي‌دهد؟

بروز انتقام الهي را مي‌بينم.

  • چه پيامي به جواناني كه جنگ را نديده‌اند، داريد؟

از جوانان مي‌خواهم كه همه زواياي جنگ را خوب مطالعه كنند. بالاخره نسلي از ايرانيان در شرايطي بسيار سخت، براي دفاع از ايران كاري كردند كه در طول تاريخ بي‌سابقه بود. تنها جنگي بود كه اين‌گونه گسترده عليه ما طراحي شد و وجبي از خاك ايران را از دست نداديم.

در هر شرايطي بايد ياد جواناني را كه در جنگ شركت كردند و به درجات با ارزش شهادت، جانبازي، آزادگي، ايثارگري و بالاتر از همه مظلوميت گمنامي رسيدند، گرامي بدارند.

تاریخ درج: 1 مهر 1385 ساعت 16:46 تاریخ تایید: 1 مهر 1385 ساعت 17:35 تاریخ به روز رسانی: 7 دی 1385 ساعت 17:19
 
مطالب مرتبط
هاشمي رفسنجاني: قطعنامه 598 را از روي حكمت پذيرفتيم بازي با دژخيم آهني مقاومت سرنوشت‌ساز ايران در بخش دانش تغذيه به توسعه بيشتري نياز دارد سازوكار پژوهش و تحقيق در حوزه دفاع مقدس انتقادآيت الله هاشمی رفسنجانی از اشغالگران عراق ادامه واكنش‌ها به انتشار نامه محرمانه امام توضيح دفتر هاشمي رفسنجاني درباره انتشار نامه امام نامه ‌امام به ‌مسوولان در مورد آتش بس باعراق منتشر شد يك جفت پوتين بي بند گلزار شهدای سراسر کشور گلباران می شود هاشمي رفسنجاني: با حضور بيشتر مردم انتخابات مقبوليت مي‌يابد ‬ نقش آمريكا در تحميل جنگ آنان كه خرمشهر را زنده كردند عمق استراتژيك دفاع مقدس تجليل از حماسه آفرينان دفاع مقدس در ساحل خليج فارس هيچ چيز نداشتيم به غير از يك لباس سبز پيام فرمانده كل ارتش به مناسبت آغاز هفته دفاع مقدس تعيين پیش شرط برای مذاکرات هسته‌ای مضحک است ناگفته‌هاي جنگ در گفت‌وگوي ويژه با هاشمي‌رفسنجاني گزارش مذاكرات رفسنجاني- المالكي ايران هميشه آماده مذاكره بوده است رفسنجاني: تحقيقات صلح‌آميز هسته‌اي ادامه می یابد قطعنامه شوراي امنيت بي ارتباط با بحران لبنان نيست
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است