نواحی- همشهري آنلاين:
ميتوان با درگذشت ثمين باغچهبان نقبي به گذشته زد و گفت وگوي مكتوب اين چهره ناميموسيقي با محمدرضا درويشي راكه سالها پيش در صفحه موسيقي همشهري منتشر شده بود، بازخواني كرد.
به گزارش همشهري آنلاين مطلب زير ،دو نامه از دو چهره نامي موسيقي ايران است؛ اولي نامه ثمين باغچهبان (فرزند مرحوم جبار باغچهبان)كه در سال 1304 متولد و اواخر سال قبل در گذشت؛ [درگذشت ثمين باغچه بان] وي در ايران جزو اولين معلمان هنرستان عالي موسيقي بوده و در زمينه فولكلور هم كار جدي فراوان كرده است.
نامه زنده ياد ثمين باغچهبان به بهانه انتشار جلد اول كتاب «دائرهالمعارف سازهاي ايران» (تاليف محمد رضا درويشي) نگاشته شده بود.
نامه دوم را جناب درويشي در پاسخ به نوشته ثمين باغچهبان نگاشتهاند. نامهها به نوعي گفت و گوي مطلوب و صميمانه و البته حاوي اطلاعات ذيقيمت از دو نسل متفاوت موسيقي ايرانند. اين دو نامه را با هم مرور مي كنيم با اين توضيح كه آقاي درويشي هم يادداشتي ديگر را در آينده نزديك به همشهريآنلاين خواهند داد.
ثمين باغچه بان 45 سال قبل در بلوچستان
پژوهشگر و هنرمند گرامي، درويشي عزيز !
جلد اول «دائره المعارف سازهاي ايران » و «موسيقي و خلسه - بلوچستان» را خيلي وقت قبل از اين، خواهرم برايم آورد. ميگفت كتابهاي ديگري هم لطف كرده بوديد، اما چون با هواپيما سفر ميكرد و غير از آن، با مچ دردي كه دارد، حمل چمدان سنگين برايش ممكن نيست و نتوانسته بود آنها را بياورد. به خاطر اين همه لطف هر چقدر از شما تشكر كنيم، كم است و از اينكه ما را شايسته اين هدايا دانستهايد، افتخار ميكنيم .
من وقتي اين دو جلد كتاب را گرفتم، فورا بايد از شما تشكر ميكردم، اما آدرس شما را نداشتم، امروز يكهو متوجه شدم كه توسط ناشر آثارتان، آقاي موسوي، ميتوانستم نامهاي برايتان بفرستم. اميدوارم پس از اينهمه تاخير، پوزش و تشكرم را بپذيريد.
حدود چهل و پنج سال قبل از اين، من و دوست بي نظيرم حسين ناصحي هم براي ضبط و گردآوري موسيقيهاي بوميبلوچستان، به آن سرزمين سفر كرده بوديم و حدود بيست روزي، همه راههايي را كه شما رفتهايد و جاهايي را كه ديدهايد، ما هم رفته و ديده بوديم.

«رضوي» و «پاليمان» ،عكاس، «شهميري»، صدابردار ،همكاران ما دراين سفر بودند.
خواندن كتاب «موسيقي و خلسه -بلوچستان» مرا ياد آن روزها و آن سفر انداخت.
در آن روزگار، ضبط موسيقي در كپرها، بيغولهها و بيابانهاي بلوچستان، به آساني امروز نبود. چون هنوز ضبط روي كاست متداول نبود .امروز حتي با يك دستگاهي كه توي جيب جا ميشود ، بدون اينكه خواننده يا نوازنده متوجه بشوند، ميشود صداي آنها را و صداي سازشان را ضبط كرد.
ما يك دستگاه ضبط صوت را كه با باطري هم كار ميكرد، به زحمت گير آورده بوديم. استفاده از اين دستگاه با باطري، خيلي دردسر داشت، چون باطريها به زودي ضعيف ميشدند، سرعت چرخش نوار كم ميشد و صداي خوانندهها و نوازندهها به درستي ضبط نميشد.
آن روزها مردم بوميبلوچستان كه كوچكترين آشنايي با وسايل برقي نداشتند، از ديدن دستگاه ضبط صوت و ميكروفون جا ميخوردند و نميتوانستند به راحتي و بطور معمولي بخوانند و يا سازشان را بزنند، چون نصف حواسشان پيش كارشان و نصف ديگرش متوجه دستگاه ضبط و دوربين عكاسي بود.
اينها، بخصوص پس از شنيدن صداي خودشان از دستگاه ضبط، حيرت زده و به كلي دستپاچه ميشدند. هميشه ده -دوازده نفري بچه و بزرگ براي تماشاي دستگاه ضبط و ميكروفون و دوربين هاي عكاسي دنبال ما راه ميافتادند.ما گاهي براي تفريح، صداي حرف زدن و خنده و شوخي آنها را هم ضبط ميكرديم.اينها وقتي صداي خودشان را از دستگاه ضبط ميشنيدند، هم تعجب ميكردند، هم ميترسيدند و چند قدمياز ما فاصله ميگرفتند و به ما طوري نگاه ميكردند كه انگار موجوداتي غير از آدميزاد هستيم و از سيارهاي ديگر به زمين آمده ايم.
راهنماي ما در آن سفر، جوان خيلي دوست داشتني و پر شوري بود كه عاشق كپرها، خارخانها، بيغولهها و آباديها و بيابانهاي بلوچستان بود. او با زبان و لهجههاي مختلف آن سرزمين آشنا و جغرافياي بلوچستان را از بر بود. ما با دو جيپ سفر ميكرديم، جيپ دوميبيشتر براي حمل پيتهاي بنزين و روغن و وسايل تعمير و پنچرگيري و آذوقه و وسايل كار بود.
در يكي از – به اصطلاح - آباديهاي خيلي پرت و دور افتاده كه بيش از پنجاه - شست نفري جمعيت نداشت، خواستيم اسم اين آبادي را يادداشت كنيم. از هر كدام ميپرسيديم كه «اسم اينجا چيست؟ ميگفتند :«... پارگان» و چيز ديگري نميگفتند و ما هم بالاخره نفهميديم آيا اسم اين آبادي همين است كه اينها ميگويند ، يا چيز ديگري است و نميتوانند به درستي تلفظ كنند. حتي يك دكان و حتي يك تنور در اين آبادي نبود. اينها حتما احتياجي به شكر و برنج و پنير و لوبيا و اينجور چيزها نداشتند. راهنما ميگفت : اينها در فصل تابستان اصلا احتياجي به تنور ندارند، چون خمير را روي تخته سنگ پهن ميكنند و با گرماي آفتاب ميپزند و با شير ترش ميخورند. ما هم از آن نانها و از شير ترش خورديم، چه خوب كه مريض نشديم ...
اينها با هيچ سازي آشنايي نداشتند، اما موسيقي و آواز داشتند. يگانه كار اين مردم كوزه سازي بود و اين كوزه هاي بزرگ و كوچك و جور واجور، سازهاي آنها هم بودند. با كوبيدن روي بدنه اين كوزه ها و با كوبيدن كف دست روي دهانه كوزه ها، صداهاي زير و بم و رنگارنگي از كوزه ها بيرون ميآمد. گاهي هم دهانشان را در كوزهها ميگذاشتند و ميخواندند و آوازشان با رنگ و طنيني ديگر از كوزه ها بيرون ميآمد.
ما اين صداها را ضبط كرده و به آرشيو اداره كل هنرهاي زيباي كشور سپرديم. نميدانم اينها و عكسهاي مربوطه تا امروز نگهداري شده يا از بين رفته.
در همين آبادي پسر بچه ده – دوازده ساله اي پيدا شد كه معلوم نبود توله گرگ است يا بچه آدميزاد، به راحتي روي چهار دست و پا راه ميرفت و ميدويد و روي دو پايش هم راه ميرفت، اما با زانوهاي خميده، بسكه چهار دست و پا راه رفته بود، زانوهايش خميده و كج رشد كرده پشتش بودند و كميهم قوزي بود. زير آفتاب چنان سوخته و حشكيده بود كه بشكل حيوان عجيبي ديده ميشد. كر نبود اما حرف نميزد، فقط صدا در ميآورد. اسمش را پرسيديم ، اصلا نفهميد منظور ما چيست . بوميها گفتند: اسمش قادر است، اما يادش رفته ! ...
از بوميها در مورد اين بچه توضيح خواستيم، هر كدامشان چيزي ميگفتند. از زبانشان سر در نميآورديم. راهنماي ما كه با زبان بلوچ و لهجه هاي مختلفش آشنا بود ، گفته آنها را تقريبا به اين صورت براي ما ترجمه كرد:
اين بچه در سه - چهار سالگي بيصاحب ماند. ما اگر چيزي داشتيم به او ميداديم، ميخورد اما سير نميشد، راه ميافتاد و ميرفت دنبال علف ميگشت. علف را ميكند و ميخورد. علف را خيلي دوست دارد. بزرگتر كه شد براي «چرا» به جاهاي دورتر ميرفت. گاهي هم دو – سه روزي پيدايش نميشد. حالا در باغ سردارها ميچرد . باغ سردارها در دو – سه فرسخي است. سردارها به او اجازه دادهاند علف هاي هرز را وجين كند و بخورد. او اصلا نميداند پول چيست و به چه دردي ميخورد. علفهاي هرز مزد او هستند ديگر كمتر اينجاها پيدايش ميشود. گاهي سري، ميزند اما بند نميشود. باز راه ميافتد. ميرود «چرا ...»
قبل از برگشتن به تهران، با يك آموزگار زاهداني آشنا شديم. وقتي در مورد اين بچه با او حرف ميزدم، گفت: هنوز هم در دبستان ما بچههايي هستند كه به «زنگ تفريح»ميگويند: «زنگ علف چري.»
در يكي ديگر از آباديهاي پرت و دور افتاده، شاهد رقص پيرمردي شديم كه ميگفتند بالاي هشتاد سال سن دارد. خيلي لاغر و بلند و آفتاب سوخته بود. چيزي كه به پايش بود، معلوم نبود كفش است، گيوه است، چارق است يا چيست، پايش هم خيلي گشاد بود. از اين شلوارهاي خشتك دار بلوچي پايش بود. خشتك گشاد و بلند شلوارش به زانويش ميرسيد، اما يك كت معمولي پوشيده بود. عمامه و دستار داشت. بلندي دستارش تا زير كمرش بود.
از اين آبادي نهر آبي ميگذشت. درختهاي خرما و چند تايي كپر و خارخان در اطراف نهر آب بود. ده – پانزده نفري از بلوچها و چند نفري از نوازندگان بلوچ، در يك جاي ميدان مانندي دور هم حلقه زدند و نشستند. نوازندهها شروع كردند به زدن و خواندن. پيرمرد رقاص كفشهايش را درآورد و گذاشت زير يكي از نخلها. آمد وسط ميدان و شروع كرد به رقص سر و گردن و مچها و شكم و كمرش را چنان ميلرزانيد و ميچرخانيد كه انگار يك رقاص نوجوان عرب است. بدنش نرمش بدن كودكان خردسال را داشت و آن قدر سبك ميرقصيد كه انگار شاهپرك است. گاه چشمهايش را ميبست و ابروهايش ميرقصيدند. از خود بي خود شده بود. در وسط ميدان مثل يك سپيدار تنهاي پاييزي بود كه ميلرزيد و ميلرزيد و برگ ميريخت. با بدنش شعر ميخواند، با بدنش نقاشي ميكرد، مجسمه ميساخت، با بدنش قصه ميگفت، دعا ميكرد. با بدنش شوخي ميكرد و متلك ميپراند.
اسم راهنماي ما در آن سفر محسن شمس بود. با محسن خيلي دوست شده بوديم. بعد از بازگشتن به تهران نامه مينوشتيم و از هم خبر ميگرفتيم. محسن دو بار هم براي ما از جنسهاي قاچاقي كه در زاهدان پيدا ميشد ، به وسيله خلباني كه دوستش بود، هدايايي فرستاد، اسم همسرش شهره و اسم دختر سه سالهاش شعله بود . دو – سه ماهي بعد در روزنامهها خوانديم كه محسن شمس، وقتي يك گروه پژوهشي را در بلوچستان راهنمايي ميكرد، با گلوله يك ياغي بلوچ به اسم دادشاه كشته شده ... از آن روزها چهل و پنج سالي گذشت اما مثل اينكه ديروز بود.
درويشي عزيز من فقط ميخواستم به خاطر كار عاشقانه و درخشانتان به شما تبريك بگويم و تشكر كنم. اما با خواندن «موسيقي و خلسه» و ديدن تصاوير سازها در دائره المعارف، كه هركدام مثل يك تاريخ مجسم هستند، مرا به ياد سفر خودمان به بلوچستان انداخت و وادار به پر حرفي شدم. اميدوارم شور و عشق، در دل شما و اشخاصي مانند شما هميشه روشن بماند و هرگز خاموش نشود، همسرم از من خواست كه سلام و آفرينهاي صميمانه او را حتما به شما برسانم.دست مريزاد و خدا نگهدار.
ثمين باغچهبان
محمد رضا درويشي: امروز كسي در كوزهها نميخواند
آقاي باغچه بان عزيز ! از اظهار لطف شما نسبت به خود در نوشتن نامه پر مهر و صميميتان بر خود ميبالم و از توجه تان به كتابها، وجودم گرم ميشود. اي كاش در ايران بوديد و نسل امروز را نيز از پرتو گرم وجودتان بهره مند ميكرديد؛ نسلي كه بشدت نيازمند شور و عشق است و نيازمند صميميت و سادگي و نيازمند اميد و رنگين كماني كه در لابلاي ذرات رقصان و رنگين و زندگي بخش اش غوطه ور شود و طراوت را احساس كند و زندگي را و بودن را گر چه كوتاه بسان رنگين كمان !

نثر ساده ، بي تكلف و روايت گونه تان انعكاسي از صافي دل و آينه ضمير شماست و اين سادگي و صميميت در عين جسارت در بيان باورها و به تصوير كشيدن تجربه ها ، ويژگي زيبا و بسيار دوست داشتني تان بوده و هست ، چنانكه نامه شما نيز مرا به سفري برد و بيست و پنج – شش سال پيش ؛ و جوانان هنرستان شبانه روزي ، آن هنرستاني كه در كوچه مقابل حسينه ارشاد بود در آن سالهاي جنجالي ،كه برگزيدگان گروه كُر آن ، موسيقي جاودانه «رنگين كمون » شما را خواندند . رنگين كموني كه انگار براي خود آنها ساخته شده بود ،
آن جوانان به تك تك واژه ها و تك تك نت هاي رنگين كمون همان طور باور داشتند كه به پاره پاره وجود و ادراك و احساس شما و به ياد دارم كه شبها را با رنگين كمون شما به صبح ميرسانند و صبح و طلوع را با نام آفتاب و ياد شما آغاز ميكردند و حاصل اين همه، رواني و خيال انگيزي زندگي شان بود، زندگي هايي كه بقول اخوان ثالث در «تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود» پنهان بود. چه زيبا بود تاثير و نفوذ شما و باغباني تان از باغچه هاي پرنهال.
باغچه بان عزيز !
حاصل اين همه رنج و تالم گروهي و پر گويي و پرخاش گروهي ديگر در اين دنياي پر تضاد چه بود و چه هست ؟ آيا جز آن است كه شما آن را در چنگ داريد ؟ ياد نيك را ميگويم و تاثيرتان در دل هاي پر آلام و آرامش و سادگي باطنتان را ، گر چه در هاله اي از درد و نجواي صميميو عاشقانه تان ، گر چه دور از وطن !
بلوچستان را چه روان ديده ايد و چه زيبا پلان هايي از آن خاطرات را بر كاغذ ميآوريد ، هنوز هم سفر به بلوچستان دشوار است براي كسي كه در جست و جوي دنياهاي پر خيال و پر وهم بلوچ باشد . اما هر چه دشوارتر ، شايد شيرين تر ! شما توانستيد با عبور از دشواريها ، جغرافياي فرهنگي بكرتري را نظاره كنيد و دردهاي ديگر گونه تري را شايد ! شايد شما شيريني بيشتري را مزه كرده ايد ، خوشا به چشم هايتان و شادي به حالتان ! و هنوز ميآموزيد ؛ حتي در نامه!
آقاي باغچه بان عزيز ! امروزه به ندرت ميتوان از آن كوزه هايي كه بلوچ زندگي و آب را در آن به حبس ميكشيد و ذخيره ميكرد و به جرعه مينوشيد، يافت اگر هم يافت شود، نواختن آن با آنچه شما در چهل و پنج سال پيش به مشاهده نشسته ايد تا حدودي فرق كرده است . امروزه دهلكهاي پاكستاني جاي كوزه ها و صداي پر رمز و رازشان را گرفته اند ، امروزه اگر كوزه اي هم يافت شود ، ديگر بر بدنه آن نمينوازند و در دهانه آن آوازهاي غمناك نميخوانند و تنها با كف دست هاي آماس كرده بر دهانه آن ميكوبند تا مگر كوزه خرد شود ! و بلوچ صدايي ديگر از اعماق تاريخ خود را به فراموشي سپارد !
با همه اينها چقدر سپاسگزارم از شما براي نكته اي كه در اين خصوص به من ياد داديد . زيرا در بعضي از فرهنگها از نوعي از ايديوفون (سازهاي خود صدا) استفاده ميشده كه به آن ايديوفون خوانشي ميگويند. اين نوع ايديوفون امروزه در محدوده جغرافيايي ايران ديده نميشود و خاطرات شما از سفر بلوچستان و اينكه مردم يك قريه برخي از آوازهايشان را در دهانه كوزه ميخواندند به من آموخت كه حداقل در چهل و پنج سال پيش ايديوفون خوانشي در ايران وجود داشته است.
آقاي باغچه بان عزيز! امروز نه اداره كل هنرهاي زيبايي وجود دارد و نه آرشيو آن كه به همت شما و ديگر دوستانتان چون حسين ناصحي، علي محمد خادم ميثاق، لطف اله مبشري، فريدون فرزانه، غلامحسين غريب، امين شهميري و حتي روح اله خالقي و ابوالحسن صبا تشكيل شده بود. خدا كند ضبط و عكسهاي شما به دست افرادي افتاده باشد كه روزي از آن استفاده اي به صلاح شود. آنها قطعا اسناد و خاطرات ذيقيمتي هستند. آقاي باغچه بان عزيز! تصويري كه شما از رقص پيرمرد بلوج در نامه تان ارائه كرده ايد نيز خودش يك شعر است، يك نقاشي است و يك نيايش است. احساس شما به مانند آفتاب است، به مانند شاپركي در رنگين كمان. سلام مرا به همسر گراميتان اولين باغچه بان برسانيد.
دوستدار شما - محمد رضا درويشي