Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انتشارات
 
عبّود (بخش اول)
کتاب‌همشهری- شماره 59 کتاب همشهری به مناسبت سالروز ملی شدن صنعت نفت در ایران به قلم مریم صباغ‌زاده‌ایرانی روز پنجشنبه 23 اسفند منتشر شد.

باز بوي گيس1 آبادانه ورداشته بود. وقتي اي‌بو كه از زميناي گيسي بلند مي‌شد، مي‌پيچيد تو شهر، گازهاي مسموم و بدبوي دستگاه «كت‌كراكت» 2 يواش‌يواش از تو ريه‌هامون مي‌رفت بيرون.

 آبادانيا با اي‌بو كه تو روزاي شرجي بيشتر بود، خيلي حال مي‌كردن. بابام مي‌گفت: «اگه‌ اي‌بو به ما كيف مي‌ده، برا اينه كه از زميناي خودمون بلند مي‌شه. بوي كت‌كراكت بوي غريبه‌هاست. بوي ديگ بخار پالايشگاهه كه اگه مي‌جوشه، برا انگليسي‌ها مي‌جوشه، او روزم باز باد شمال بلند بود و باز بوي گيس، شهرِ پر كرده بود. موهم حالِ خوشي داشتم طوري كه بعد از دبيرستان، با عبود راه افتادم تو شهر. به خودم گفتم امروز بعد از ظهر هم با عبّودم، هم برا معصومه دمپايي مي‌گيرم. آخراي زمستون بود و هوا داشت بهاري مي‌شد.

آفتاب عصر تابيده بود رو درخت‌هاي كُنار. نرمه بادي مي‌وزيد كه هم خنك بود و هم معطّر. هموطور كه شانه به شانة هم مي‌رفتيم، به عبّود گفتم: «بريم سيك‌لين».3 او گفت: «بريم دروازة شركت نفت». بعد هردوتا زديم زيرخنده. مو گفتم: «هرچي تو بگي عبّود!» او گفت: «خدا روكولت كا!».4 باز خنديديم. اونقدر كه مو افتادم به گريه. عبّود بهترين رفيق مو بود. از وقتي رفتم دبيرستان، فقط اونه شناختم. نمي‌دونم چرا اينقدر بهش عادت كرده بودم؛ شايد برا ايكه باباي او هم از كارگراي گريد5 پايين شركت‌نفت بود و خونه‌شان تو ايستگاه هفت، نزديك خونة ما بود. شايد برا ايكه او يك سروگردن از همة بچه‌هاي دبيرستان بالاتر بود.

يا برا ايكه خيلي چيزا سرش مي‌شد كه از يك بچة كارگر شركتي انتظار نداشتيم. يا برا ايكه انگليسي‌ِ مثل بلبل حرف مي‌زد. معلممون مي‌گفت عبّود انگليسيِ‌ِ به لهجة بلبلاي عربي حرف مي‌زنه. خودش مي‌گفت از بسكه سهمية يخ شركتي‌شونه به از ما بهترون فروخته و سر هرتكه يخ با اونا چك‌وچونه زده، ايطور بلبل شده. معلممون مي‌گفت اي بلبلي كردن برا او كه داره دبيرستانو تموم مي‌كنه، خيلي به درد مي‌خوره. شايدم از عبّود برا اي خوشم ميومد كه به دردخور بود! رسيده بوديم سيك‌لين نزديك سينما هندي‌ها، روبه‌روي دكّة موسيو. پا سست كرديم تا نفسي تازه كنيم. عبّود غرق تماشاي نقاشي سردر سينما بود و مو داشتم از دور، عكس‌ روجلد مجله‌هاي دكّه‌ رو‌ تماشا مي‌كردم كه موسيو با دست اشاره كرد رّد شيم. عبّود زير لبي به موسيو ناسزايي گفت كه مو خنده‌ام گرفت. بعد رو كرد به مو، اشاره كرد به دوتومني كاغذي توي مشتم و محكم گفت: «كاظم! وقتشه!» تو نگاه عبّود برقي بود كه مو تا او روز نديده بودم.

مو گيج‌و‌گول موندم تو صورتش و پرسيدم: «وقت چيه؟» عبّود سرم داد كشيد: «پول كه تو دستت هست خوب معطل چي هستي؟ روي اي دكّه‌ايِ كم‌كن تا اينقدر خفتّمان نده!» نگفتم پول برا دمپايي معصومه است. نگفتم برا اي پول بابا و ننه صبحي، چه الم‌شنگه‌اي راه انداخته بودن؛ فقط تا چشم وا كردم ديدم روبه‌روي دكّه موسيو، كنار در سينما هندي، واستادم و موسيو با او رنگ پريده و چشاي ريز آبيش، عين ازرق شامي، خيره نگاهم مي‌كنه. سنگيني نگاه عبّود هم روم بود. او گوشه‌اي، كنار در فلزّي كانكس كه همان سالن سينما هندي بود، انتظار مي‌كشيد. كمي دورتر از ما چند تا كارگر شركتي با بيلرسوت‌هاي چرب‌وچيلي، سلانه‌سلانه مي‌رفتند سمت باشگاه.

 زير چشمي نگاهشان كردم ببينم غريبه‌اند يا آشنا. خداخدا كردم غريبه باشند وگرنه، غروبي، وقتي بابام از سر كار بر مي‌گشت، عالمِ به چشمم سياه مي‌كرد. آخر مونه چه به سينما هندي‌ها؟ مونه چه به دكّة موسيو؟ همي چند روز پيش بود كه از بابام بابت ايكه رفته بودم سلموني، موهامه مدل «بوكسري»6 زده بودم، يك كشيدة آتشي خورده بودم. او روزم به وسوسة بچه‌هاي مدرسه رفتم خيابون «اروسيه» موهامه آله‌گارسون كردم. بعدش هم رفتم عكاسخانة «جورج يوناني» و يك عكس مشتي گرفتم كه اگر شانس مي‌آوردم و خوب از آب در مي‌اومد، جرج مي‌گذاشتش تو ويترين عكاسي‌‌اش. بابام تا شنيد گفت: «تونه چه به اين غلطا؟» گفتم: «پول اصلاحمانِ خود جورج داده تا چند تا از بچه‌هاي دبيرستان برن سلموني موهاشونه مدل روز بزنن بعدشم عكس بندازن تا او برا رونق دكانش، عكس‌هارو بگذاره تو ويترين».

بابام دست زد پشت دستش و گفت: «اِ اِ اِ ببين بدبختي تا كجا! جورج يوناني پول داده به بچة مو بره چارلي بازي دربياره تا مغازة اونه رونق بده! اي خاك تو سر مو! اي خاك تو سر تو!» اونجا بود كه كشيده‌‌اي خوردم. او روزم عبّود همراهم بود امّا او موهاشه اصلاح نكرد. او موهاي انبوهشه رو سرش با روغن پارافين صاف و مرتّب كرده بود و خواسته بود جورج با همو قيافه ازش عكس بندازه. البته موهاي موهم خيلي رو سرم دوام نياوردن چون بابام همو روز مونه فرستاد پيش سلموني شركت تا از ته بتراشمشون.

موسيو همي‌طور چشم دوخته بود به مو و تو تير نگاهش هزار تا سؤال داشت. انگار مي‌خواست بدونه مو، اي بچه تُخس سياه سوختة خيس از عرق، تو سئانس زنانة سينما هندي‌ها، اونجا چي مي‌خوام؟ او خوش نداشت يكي از بومي‌ها دوروبر دكّه‌اش بپلكه. شنيده بودم هر وقت يك كارگر بومي برا خريد يك ليموناد يا يك نخ سيگار مي‌رفت سراغش، موسيو با پوزخند ردّش مي‌كرد. مي‌گفت: «پول شماها ناكافي!»

در عوض به انگليسي‌ها يا هلندي‌ها خوب حال مي‌داد. براشون همه‌چيز جور مي‌كرد. به خاطر همي اخلاقش بود كه عبّود مي‌خواست يك وقتي پوزشِ بزنه. حالام تا دوتومنيِ تو دستم ديد، گفت: «وقتشه!» مو محكم گفتم: «نه!» پول مال مو نبود تا دم دكّة موسيو، الكي‌الكي خرجش كنم. پول‌ِ ننه داده بود تا برا معصومه دمپايي بگيرم. طفلكي همة زمستون معصومه با پاي برهنه ‌اي‌ور و اوور رفته بود. حق نبود مو، پول دمپايي‌اشِ به باد بدوم. به عبّود گفتم: «نه! اي تصفيه حسابِ بگذار برا يه وقت ديگه!» گفت: «الآن».

شده بود مثل او وقتا كه از محلة «كُفيشه» مي‌زديم به «بهمنشير». اونجا رو پل، رختامونه در مي‌آورديم و شيرجه مي‌رفتيم تو آب. عبّود اونجا هم درست وقتي آب موج برمي‌داشت و گرداب درست مي‌كرد، مي‌گفت: «وقتشه!» او كار نداشت به ايكه باد «لِيور»7 داشت شكل آبِ عوض مي‌كرد. داشت «دوبه‌»8هاي باربري و لنج‌هاي ماهيگيريِ چپ‌وراست مي‌كرد.

عبّود فقط مي‌گفت: «وقتشه!» و بچه‌ها مي‌پريدند تو آب. مو نمي‌دونم چرا حرفش‌ِ بي‌چون‌وچرا مي‌پذيرفتم. شايد برا ايكه مي‌ديدم خودش زودتر از همه مي‌پريد تو بهمنشير. اونوقت جاشوها براش كف مي‌زدند و او تا چند متر زيرآب، غوص مي‌كرد.مو هم با بازواي باز، آبِ بغل مي‌كردم و جلو مي‌رفتم. به آب نگاه مي‌كردم. رو آب از او جز يك عالمه حباب كه نشون مي‌داد زنده‌اس و داره نفس مي‌كشه، هيچي نبود. الحق لب شط، كمتر كسي مثل او با موج و شرجي و كوسه، مأنوس بود.

ننه هميشه از مو مي‌خواست از «عبّود» دست وردارم. مي‌گفت اگر همي‌طور دورو بر او بگردم، ديريازود، جام سينة خاكستونه9. مي‌گفت تازه اگر به‌خاطر دوستي با او جونمرگ هم نشم، مثل «طاهر يك‌دست» بالأخره ناقص مي‌شم. بالأخره كوسه دست‌وپامِ مي‌زنه. بعد هم مي‌زد زير گريه و اشكاشه با پر چارقدش پاك مي‌كرد. مو حتم داشتم غصّة او از دلقك بازي‌هاي مو و عبّود نيست. هموطور كه اخم بابام هم برا اي چيزا نبود. اونا‌رو دست تنگي اذيّت مي‌كرد. خواستم بگم عبّود اي پول برا دمپايي خواهرمه. نگفتم. فقط مثل خوابگردها، رفتم جلو دكّة موسيو ايستادم و مشغول تماشاي عكسهاي ‌رو جلد مجله‌ها شدم. روي يكي‌شان عكس يك زن موحنايي ابروكماني‌ِ انداخته بودن. زير عكس نوشته بودن: «پوران شاپوري، يك‌صفحة جديد را به بازار مي‌آورد».

روي جلد يك مجلة ديگه، عكس يك مطربة بيروتي به اسم «حوريا» رو انداخته بودن. روي مجلّة امريكايي «آرامكو» هم عكس بويلرهاي يك پالايشگاه غول پيكر بود. پايين آن، يكي از شيخ‌هاي عرب با يك موسيوي فكل‌كراواتي داشت دست مي‌داد. از توي سينما هندي‌ها صداي آهنگ بلند بود. خوب گوش‌تيز كردم.

صدا از پيانوي صاحب‌خان بود كه داشت با آهنگي، فيلميِ همراهي مي‌كرد. بابام مي‌گفت او برا فيلم «ميمون‌وحشي» بيش از هزاربار نشسته پشت پيانوي korg قديمي‌اش و آهنگ‌زده. صاحب‌خان يك افسر هندي بود كه توي تأسيسات پالايشگاه يك سمت نظامي داشت. توي خونه‌هاي مجردي شركتي زندگي مي‌كرد و برا ايكه فيلم‌هاي صامت ‌‌رو جذاب‌تر كنه، پابه‌پاي صحنه‌هاي فيلم‌ها، آهنگ مي‌زد.

 او وقت از روز، سالن سينما هندي پر بود از زنها و دخترهاي انگليسي و هلندي. دنياي مردانة آبادان، از بعد از غروب آفتاب شروع مي‌شد؛ از وقتي كه «فيدوس»10 شركت، بوق تعطيلي كارگرهاي شيفتي ‌رو مي‌زد. اونوقت، خارجي‌ها، محله‌هاي شركتيِ قرق قدغن مي‌كردن. تو كافه‌ها جا خوش مي‌كردن و به قول بومي‌ها، عرق‌و ورق از دستشان نمي‌افتاد تا ايكه آخر شب، تلوتلوخواران راه مي‌افتادن سمت خونه‌هاشون. ايطور وقتا، ديارالبشري تو محلة بوارده، جي4 يا احمدآباد، امنيت نداشت.

 اي لامصبا يه طوري از ماها نسق كشيده بودن كه هر غلطي مي‌كردن، مدعي نداشتن! با اي همه، چندبار صابون زاغه‌نشين‌هاي چادرآباد و گاوميش‌آباد به تنشان خورده بود. اونا هرچند وقت يك‌بار مي‌رفتن بريم و بوارده، عربده مي‌كشيدن. چند تا در و شيشه مي‌شكستن، خودي نشون مي‌دادن و تا امنيه‌چي‌ها از راه برسن، در مي‌رفتن، باقي اوقات، فقط از كنار پرچين‌هاي شمشادي خونه‌ها رد مي‌شدن و نگاهي به آلاچيق‌خونه‌ها مي‌انداختن. تو آلاچيق‌ها يا يك بچة نازنازي داشت تاب مي‌خورد. يا يك زن و مرد زاغ و بور داشتن به مصدر يا باغبونشون امرونهي مي‌كردن و تو تنگهاي بلور، شربت‌هاي رنگي مي‌خوردن. آي چه كيفي داشت تماشاي قالب‌هاي كوچك يخ، تو ليوان‌هاي عرق كرده ! امّا تا چشم اونا به پاپتي‌هاي زاغه‌نشين مي‌افتاد، مي‌دويدند تو ساختمون‌ها، زنجير پشت درها رو مي‌بستن و دژباني‌ِ خبر مي‌كردن. اي‌ بود كل زهرِ چشمي كه بومي‌ها از شركتي‌هاي خارجي مي‌گرفتن!

 بعد هم وقتي بر مي‌گشتن محلة خودشون، تو خواب‌هاشون مي‌ديدن كه يخها، تو ليوان‌هاشون يواش‌يواش آب مي‌شدن و رنگ شربت‌ها، از قرمز تيره، به قرمز خوشرنگ تغيير مي‌كرد.  ننه مي‌گفت: «ول كن كاظم! اينا چيه مي‌خورن؟ همه‌اش درد و مرضه. اي شربتا عقله ضايع مي‌كنه. هيچي بهتر از شربت آبليمو و تمرهندي خودمون نيست. هيچي بهتر از شربت شيرةخرما نيست». مي‌گفتم: «ننه! موكه از اونا نخوردم بدونم كدوم بهتره». مي‌گفت: «از مو بپرس كه تو همي عالم گيس سفيد كردم».

عبّود هنوز بي‌تاب، نگاهم مي‌كرد. باز مو سرمه گرم عكسها كرده بودم تا موسيو كاري به كارمون نداشته باشه. برا معطل كردن موسيو، رو پا نشسته بودم و داشتم مجلّه‌هاي تاريخ گذشتة روي زمينِ ورق مي‌زدم. رو جلد يكي‌شان، يك پلنگ، گردة يك آهو رو گرفته بود به دندون. آهو از درد گردن كشيده بود و چشماي غرق اشكشِِ دوخته بود به دوربين عكاس. رفتم تو بحر عكس. انگار آهو مو بودم و پلنگ موسيو كه اگه تا حالا مونه رد نكرده بود، به خاطر او دوتومني بود كه از تو مشتم نشونش داده بودم. نه ايكه او لنگ دوتومن مو باشه، نه! او مي‌خواست بدونه مو، با او سر و وضع آشفته، او كفشاي پاره و وصلة ناهمرنگ روي زانوي شلوارم از كجا پول آوردم تا بفهمه بايد از مو بترسه يا مونه تحويل دژباني بده. همين! 

موسيو با محلي‌هاي آبادان بدجوري سرشاخ بود. او همي‌طور الكي‌الكي خيلي‌ها رو داده بود دست امنيه‌چي‌ها. او با ايكه نمي‌تونست خوب فارسي حرف بزنه، روي همة بچه آباداني‌هاي جسورِ كم كرده بود. بي‌پولي همه‌شانه به رخشان كشيده بود. شايد ما هم اگر تا حالا از او خفّت نكشيده بوديم برا اي بود كه چيزي ازش نخواسته بوديم و كاري به كارش نداشتيم. نرمه بادي تازه شروع شده بود كه مجلّه‌ها رو ورق ورق مي‌كرد. سنگيِ كه از روي يكي از مجله‌ها برداشته بودم، گذاشتم ‌رو مجلّه تا بهانه به‌دست موسيو ندم. بلند شدم برم سمت عبّود. ديدم منتظر مو نشد. راهشِ گرفت بره سمت فلكة مجسمه. نمي‌دونم تو او شانه‌هاي پهن و سر پايين افتاده‌اش چي ديدم كه دلومِ زدم به دريا و برگشتم سمت دكّه. پوله دادم به موسيو و گفتم: «دو تا ليموناد خنك و يك بسته شكلات قالبي». باقي پولم چهارده قَران بود كه نمي‌دونستوم مي‌شه باهاش يك جفت دمپايي خريد يا نه».

از خوشي روپا بند نبودم. مو اولين دانش‌آموز دبيرستانمون بودم كه تونسته بود از دكّة موسيو خريد كنه. هموطور كه خنكي شيشه‌هاي ليموناد كف دستام مي‌نشست، خواستم برم دنبال عبّود. مجلّة «آرامكو» داشت توي باد ورق مي‌خورد. از ميون برگ‌هاش، عكس يك‌دستگاه كت‌كراكت‌ِ ديدم كه مثل اژدها، از دهانه‌اش گازهاي سمي بيرون مي‌ريخت. عبّود داشت از مو دور مي‌شد. دنبالش دويدم. گردوغبار قرمزيِ كه تو هوا بود، نفس كشيدم و به سرفه افتادم. عبّود بي‌اعتنا به مو، داشت مي‌رفت سمت خانه. مي‌خواستم سايه به سايه‌اش باشم؛ مثل وقتي كه لب شط، از رو پل بهمنشير، دنبالش، مي‌پريدم تو آب. امّا حالا او اونقدر جلو بود كه نمي‌تونستوم بهش برسوم. تازه نمي‌خواستم او بطري‌ها رو تو دستم ببينه. با خودم گفتم: «پدرت بسوزه موسيو! پول كفشاي معصومه، تو جيب تو چكار مي‌كنه؟»

اونجا بود كه شادي و پشيموني تو دلم باهم سرشاخ شدن. اونجا بود كه حس كردم مو برنده نيستم. اي بردن فايده‌اي نداشته! چون اي بردن، با تقلّب بوده. مو برنده‌اي بودم كه با پول يكي ديگه روي موسيو رو ‌كم كرده بودم. شايد عبّود هم ‌درست همي حس‌ِ داشت كه گذاشت و رفت. شايد او هم از اي بُرد، بوي تقلّب شنيده بود كه نخواست با مو رخ‌به‌رخ بشه. او روز او تند كرد و رفت و مو هموطور كه با نفرت به موسيو فكر مي‌كردم، خودمِ لعن‌ونفرين مي‌كردم. كارد مي‌خورد شكمي كه مي‌خواست با پول دمپايي‌هاي معصومه، ليموناد بخوره! اي بود كه هرچيِ خريده بودم، نزديك بمبوي11 محله، گذاشتم بيخ ديوار و راه افتادم سمت خانه. 

معصومه داشت ميان كيف و كتابمِ مي‌گشت. گفتم: «امروز امتحان رسم داشتم، نشد. باشه تا برم بازار..».. ننه گفت: «اي دادوبيداد! اگر بابات بفهمه پول خرج نشده، پسش مي‌گيره». گفتم: «او با مو!» و از سادگي‌اش لَجم گرفت. 

تو حياط، رو پله نشستم. غروب بود و باد شمال افتاده بود تو شاخ‌وبرگ بوته‌هاي خرزهره كه ننه هر كدومشون‌ِ تو يه درام[بشكه] قير كاشته بود و حالا بزرگ شده بودن و همه‌جا رو گرفته بودن. صداي همهمة باد آزارم مي‌داد. باد گلوله‌هاي كوچك دودة پالايشگاه‌ِ از اي‌ور حياط به او ور جاروب مي‌كرد و شاخ‌وبرگ بوته‌ها رو مي‌خوابوند روهم. بيرون خونه، باد، كوچه‌ها رو شخم مي‌كرد و گردوغبار غليظي ‌رو پخش مي‌كرد تو هوا. ننه زير لب دعا مي‌خوند. او براي جاشوهاي بهمنشير و دوبه‌چي‌هاي خليج دعا مي‌كرد و مي‌گفت: «اي خداي مهربون، تو رو به حق يونس‌پيغمبر، دوبه‌چي‌هاي دريا رو محافظت كن! كاري كن تو اي باد شمال، با دوبة سالم به ساحل برگردن!»

 اي باد اگر كمي ديگه شدت مي‌گرفت، او قدر قدرت داشت كه قايق‌هاي ماهيگيري كوچكِ چپ كنه. ننه همي‌طور كه دعا مي‌خواند و فوت مي‌كرد سمت بهمنشير و اروند، نگاهم كرد. دستپاچه پرسيد: «كاظم ! چرا رنگت پريده؟» دستمه كشيدوم به پيشونيم. مگر رنگ مو پريده بود؟». از تو مطبخ، بوي «دال‌عدس»12 بلند بود. گفتم: «ننه ! تا خوراك آماده بشه، مو مي‌رم چرتي بزنم». با دلسوزي گفت: «ها ننه. برو بخواب تا جون بگيري. برات ارده و خرما ميارم تا قبلِ خواب بخوري». بعد هم با يك پياله ارده و يك نعلبكي خرماي بي‌هسته، از در مطبخ، آمد بيرون.

توي خواب و بيداري، منتظر صداي فيدوس شركت بودم. عنقريب بابام با دوچرخة «سان‌بيم» كه شركت به كارگرا داده بود تا زودتر به شركت برسن، از راه مي‌رسيد. معصومه به عادت هر روز مي‌دويد توي حياط، خورجينِ از ترك‌بند دوچرخه برمي‌داشت و مي‌برد توي مطبخ. هميشه توي يك لنگة خورجين، چند تا نان فطير بود و توي لنگة ديگه، يك مشت ديري13 يا يك بوته سير، يا چند تا بادمجان. شايد هم قدري در بطري نوشابه كه بابام از تو بوفة شركت، جمع كرده بود برا معصومه تا باهاشون «پليت‌بازي»14 كنه. بعضي وقتام بابام تو اتاق كه مي‌رسيد، دستي مي‌كشيد روي سينه‌اش. از تو جيب لباسش چند تا آب‌نبات «خنجربالي»15 درمي‌آورد. مي‌گذاشت كنار سيني چاي. ننه مي‌گفت: «ببين! پدر آمرزيده‌ها چه قشنگ اي آب‌نباتا رو شكل خنجر و ماهي در آوردن!» بعد هم هموطور كه يكي‌شانِ مي‌مكيد، مي‌گفت: «جل‌الخالق از اين بشر دوپا!» مو مي‌موندم درست كردن خنجربالي سخت‌تره يا ساختن پالايشگاهي به اي عظمت! يا ساختن كشتي‌هايي كه تو لنگرگاه تو نوبت بارگيري بودن! يا دستگاه آپارات عبدالله‌فيلمي كه هر جا مي‌خواست علمش مي‌كرد و روش هر فيلمي دلش مي‌خواست، مي‌چرخوند! 

اوشب بابام اونقدر دير به خانه رسيد كه باد دم غروب، شده بود طوفاني كه داشت درخت‌هاي بيعار خيابونِ از ريشه در مي‌آورد. او كورمال‌كورمال و دوچرخه به‌دست تا خانه آمده بود. وقتي ديدمش، روي موهاي مواجش پر بود از نرمه غباري سرخ. تا وقتي برسه، ننه سه بار مونه فرستاده بود دم نگهباني شركت. بابام وقتي رسيد كه دال‌عدس‌ رو آتش ته گرفته بود و معصومه گرسنه، خوابش برده بود. ننه پرسيد: «چرا ايقد دير؟» بابام گفت: «نپرس زن! نپرس! امروز تو شركت قيامتي بود. اونجا همه چيز ريخته بود به‌هم! نمي‌دوني چه بلوايي بود. مي‌گن پاتخت آشوب شده».

 ننه باز پرسيد: «چرا؟» بابام اشاره كرد به راديو و به مو گفت بيارمش پايين. او هموطور كه حرف مي‌زد، با موجاي راديو ور مي‌رفت. مو نگاي صورتش كردم. حال بابا، حال خوشي و حيرت بود. انگار منتظر همچي وضعي بوده؛ چون گفت: «چيزي شنيدم كه خدا كنه درست باشه! انگار مي‌خوان انگليسي‌ها رو از آبادان بيرون كنن». او طوري رو اسم آبادان زور آورد كه انگار داشت از اول و آخر دنيا حرف مي‌زد. ننه گفت: «نه! راست نمي‌گي!» بابام گفت: «اونا مي‌گن. الله‌اعلم». ننه پرسيد: «كيا؟». بابام گفت: «پيرهن سفيدا مي‌گن تو پايتخت، رجال دولتي خواهان رفتن انگليس‌هان». ـ اي پيرهن سفيدا، همو توده‌اي‌ها بودن كه سال‌ها بود تو آبادان بلوا راه مي‌نداختن.

 اونا رسم داشتن تو متينگ‌هاشون با شلوار سرمه‌اي و پيرهن يقه‌آهاري سفيد شركت مي‌كردن. اونا كه بيشترشون كارگراي گريد بالاي پالايشگاه بودن، به قول ننه، هميشه سرشون دنبال بهانه مي‌گشت تا با دار و دسته، به خيابون بريزن. ـ ننه پرسيد: «پس باقي شون چي مي‌شن؟ او هندي‌هاي عمامه قرمز، هلندي‌ها، هزاري‌ها؟» بابام گفت: «آسياب به نوبت». ننه به علامت انكار سرشِ بالا انداخت! «هيشكي حريف خارجي‌ها نمي‌شه!» بابام باز گفت:«كاظم! بپر جعبة سيگارمو بيار!» پدرم خوش داشت مثل رفيقاي عربش«سيگار لِف»16 بكشه. شايد علاقة مو به عبّود به خاطر همي علاقة بابام به عرباي خوزستان بود. بابام رفيق عرب زياد داشت. مي‌گفت اونا بي‌ريا و بي‌ادعان. مي‌گفت كارگراي عرب تو شركت كارهاي پر زحمت و كم مواجبِ انجام مي‌دن و دم نمي‌زنن. انگار بابام تو اونا يك جور مظلوميت مي‌ديد كه به خودش حق مي‌داد قيّمِشون باشه! اما عبّود فرق مي‌كرد. انگار او بود كه قيّم مو بود.

بابام هموطور كه توتونِ بين دو انگشتش مي‌ماليد و نرم مي‌كرد، هموطور كه توتونِ رو كاغذ سيگار مي‌ريخت و هموار مي‌كرد، هموطور كه كاغذِ قيف مي‌كرد و لبة اونه با آب دهنش خيس مي‌كرد و مي‌چسبوند، با ما حرف مي‌زد: «چيزي شنيدم كه خدا كنه راست باشه! انگار بعد از اين ديگه هيچ نفتكشي بدون اذن ايرانيا، از ماهشهر يا آبادان نفت نمي‌گيره». ننه‌باز به علامت انكار سرشِ بالا انداخت و مو، مات نگاهش كردم. تو حرفاي بابام نفرت و انتقامي بود كه دلمِ خنك مي‌كرد. به‌خصوص وقتي به دوتومني معصومه فكر مي‌كردم كه حالا تو جيب موسيو بود و به پنجه‌هاي خستة صاحب‌خان كه هزاربار برا فيلم «ميمون‌وحشي» آهنگ زده بود و به عكس‌هاي روي جلد مجلّه‌ها. مو از خودم مي‌پرسيدم حالا كه پايتخت آشوبه، به سرِ صفحة تازة پوران شاپوري چي مي‌آد؟ با اي خبرا كه بابام مي‌آورد، انگار دنيا داشت به آخر مي‌رسيد.

بابام باز با موج‌هاي راديو ور رفت. راديو ارتش كه تا او روز هفته‌اي سه‌بار برنامه داشت، حالا، خارج از نوبت كاري‌اش، داشت اخبار مي‌گفت. انگار يك عدة هشت‌نفري از وكلاي مجلس‌شوراي‌ملّي، روي اصل ملّي‌شدن‌نفت، پافشاري داشتن. بالاتر از همة اين‌ها مصدّق بود كه مي‌گفتن با آيت‌الله‌كاشاني، براي اي كار مبارزه مي‌كنن. ننه مي‌گفت هرجا پاي دين و ديانت درميون بود، او كار درسته. حالا كه يك آخوند سر كار ملّي‌شدن‌نفته، همه‌چي درسته؛ امّا خارجي‌ جماعته هيچكس نمي‌تونه بيرون كنه. مو دلم مي‌خواست بدونم ملّي‌شدن از نظر او هشتا آدم تو مجلس، چي بود؟ بابام شكسته‌بسته مي‌گفت ملّي‌شدن يعني رسوندن حق ملت به ملت. او حرفاشه اونقدر يواش مي‌زد كه ننه ترسيد.

 مگر مي‌شد به خارجي جماعت گفت بالاي چشمت ابروست؟ ما اوشب، دال‌عدس ته‌گرفته‌مانِ دير وقت خورديم و توي رختخوابمان تن به خوابي پريشان داديم. درست همو وقت كه ما خواب‌هاي آشفته مي‌ديديم، توي پايتخت، خبرايي بود! فرداي او روز، توي دبيرستان، معلما چيزايي مي‌گفتن كه ننه معتقد بود تكرارش سر آدمِ به باد مي‌ده. از پايتخت، خبرها پشت سرهم مي‌رسيد. پيرهن سفيدها خبر آوردند تهران مردم به خيابان‌ها ريخته‌اند و برا ملّي‌شدن‌نفت، شعار داده‌ان. اخبار راديو مي‌گفت سفيركبير انگليس از اي وضع ناراضيه و به رئيس‌شركت‌نفت گفته بريتانيا زيربار اي خفّت نمي‌ره. بابام تا اي خبرِ شنيد، رگ گردنش ورم كرد. هوار كشيد: :«تو دم از خفّت مي‌زني؟ تو چه مي‌دوني خفّت‌ِ كي مي‌كشه!» ننه‌ام دست به دامنش شد كه يواش‌تر حرف بزنه. ننه گفت: خودش «ممدشيطونِ»17 ديده همراه چند تا امنيه‌چي، تو كوچه‌پس‌كوچه‌ها كمين كرده بودن.

اسم ممدشيطون كه آورده مي‌شد،‌ مو به‌تن هر آباداني سيخ مي‌شد. او وقتي از كوره در مي‌رفت، سر سبيل‌هاشِ مي‌جويد و به‌عالم‌وآدم ناسزا مي‌گفت. مشهور بود باتون ممدشيطون تا حالا سرها شكسته و شلاقش بدن‌ها سياه كرده. مي‌گفتن بچه‌هاي گاوميش‌آباد كه از عزرائيل نمي‌ترسن، از ممدشيطون حساب مي‌برن. تو حوزة كار او، هيچكس نبود بتونه جلوش وايسه يا صداشِ از گوشش، بلندتر كنه، ننه گفت: «ممدشيطون عينِ ساية جن، تو كوچه‌ها مي‌چرخه و پشت درخونه‌ها گوش مي‌گذاره تا فتنه راه بندازه. مرد! نگذار كارت به جاهاي باريك بكشه! نكن كاري كه نتوني جبرانش كني!». بابام كمي يواش‌تر گفت: «به خدا خسته شدم زن! از بوق‌سگ تا دم‌غروب تو شركتم. خوشيم همو يك‌ساعت استراحتِ ظهره كه مي‌رم در «سه‌پرتاسِِ»18 باز مي‌كنم.

 او كوفت و زهر‌ماريِ كه تو به هزار خون دل برام آماده كردي، وصلة شكمم مي‌كنم و باز مي‌دوم كنار دستگاه. به خدا هيچكس نمي‌تونه اي همه ساعت كنار مخزن‌هاي دستگاه كت‌كراكت وايسه و از نفس تنگي، به خفگي نيفته. مو وا مي‌ستم. گازاي سمي گلو و سينه‌امِ مي‌سوزونن.چشمام‌ِ به‌اشك مي‌اندازن. مو همة اي چيزايِ تحمل مي‌كنم به‌اميد ايكه اي بچه بتونه درس بخونه و برا خودش كسي بشه. او وقت ميگن امسال به خاطر آشوباي تهران، از حق عائله‌مندي و عيدي خبري نيست. خدايِ خوش مياد از حق ما..». ننه نگذاشت حرفش تموم بشه. گفت: «به صاحب اسمت قسم اگر پول نرسه...».

بعد انگار چيزي يادش آمده باشه، صورتشِ كرد به مو و پرسيد: «كاظم! پس كو اي دمپايي‌هاي معصومه؟ الآن چند روزيه هي امروزوفردا مي‌كني!» مو فكر مي‌كردم ننه، تو اي اوضاع وانفسا، بي‌خيال پول و سرما و عيد و پاهاي معصومه شده، امّا يادآوري ننه باز وجدان خوابمه بيدار كرد. نگاهم رفت رو صورت معصومه كه داشت تو هاونگ سنگي، گندم بلغور مي‌كرد. فوري گفتم: «به چشم! اي روزا بازار تق و لق بود. چندبار رفتم «سوگ‌العريان»19 امّا قد پاي معصومه، چيزي پيدا نكردم.» ننه گفت: «ان شاءالله وقتي پاي خواهرته سرما زد و از مچ قطعش كردن، براش كفش مي‌خري». 

معصومه هموطور مظلوم نگام كرد. مو گفتم: «خدا نكنه ننه! كور شم و او روزِِ نبينم!» معصومه، مظلوم خنديد. بابام هنوز مشغول ور رفتن به موج‌هاي راديو بود. شك داشتم چيزي از حرفاي ماها رو شنيده باشه. مو رفتم كنار معصومه نشستم و يواش زير گوشش گفتم: «مو رو ببخش خواهرجان! قول مي‌دم همي روزا برات دمپايي بخرم». طفلي سرشِ تكون داد و آروم گفت: «باشه!» اعتصاب كه از بندرماهشهر و آغاجاري شروع شده‌بود، كم‌كم به آبادان رسيد. بابام كه وقتاي بي‌كاريش با رفقاي شركتي مي‌رفت باشگاه و «تومبولان»20 بازي مي‌كرد، اي روزا تا صداي فيدوس تعطيلي بلند مي‌شد، مي‌آمد خانه، كنار راديوش مي‌نشست و هرچي كه مي‌شنيد، براي ما واگويه مي‌كرد. يكي از همي روزا، گمونم نيمة اسفند بود، هموطور كه داشت به اخبار راديو گوش مي‌داد، از جا جست.

هلهله كرد و كف زد. گفت: «بدويد كه نخست‌وزيرِ كشتن!» مو از تو حياط دويدم و ننه از مطبخ آمد. علي رزم‌آرايِ تو تهران جلو مسجد سلطاني، با چندتا گلوله، كشته بودن. ننه گفت: «بارك‌الله! اصلاً فكر نمي‌كردم شوهر مو، از مرگ يك آدم ايقدر خوشحال بشه كه به رقص بياد!» بابام گفت: «همي آدم كه تو مي‌گي، تو پيكار ملت و انگليس‌ها، طرف اجانبِ گرفته. او به انگليس‌ها قول داده جلو ملي‌شدن‌نفتِ بگيره.

او تو مجلس به وكلاي مردم گفته برا ملي‌شدن‌نفت به علم و دانش و ابزار و آدم احتياج هست كه ما نداريم. خب زن! به نظر تو اي حرفايِ كي مي‌زنه؟ دوست مردم يا دشمن مردم؟» ننه پرسيد: «حالا كي اي زبون بسته ‌رو كشته؟» بابام گفت: «يه جووني به اسم خليل طهماسبي. مي‌گن از شاگرداي كاشانيه. مي‌گن گرفتنش. مي‌گن..».

تاریخ درج: 23 اسفند 1386 ساعت 11:44 تاریخ تایید: 23 اسفند 1386 ساعت 11:55 تاریخ به روز رسانی: 26 دی 1388 ساعت 13:49
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است