سینمایايران- زهرا سپيدنامه :
سينماها شلوغ شده، مردم توي صفهاي طولاني ميايستند و از سرما ميلرزند؛ ناسلامتي جشنواره است ديگر؛ جشنواره است و همين شلوغيهايش، همين زيردست و پا ماندنهايش، همين خستگيهاي طاقتفرسا و فشار كاري بالا، هزار و يك اتفاق ممكن است در چنين جاهايي بيفتد، حال كسي بد شود، دست و پاي كسي بشكند، كسي از شدت فشار و خستگي ضعف كند و...
مسئولان جشنواره اين بار، به جاي اينكه بخواهند مصدومين را در اسرعوقت به بيمارستان برسانند، يك فكر بكر كردهاند؛ اينكه جشنواره فجر امسال پذيراي يك شخصيت عجيب و غريب اما ضروري باشد؛ فردي به نام پزشك سينما!
سينما صحرا امسال به سينماي رسانهها اختصاص داده شده، به خبرنگاران حوزه سينما و آن دسته از خبرنگاراني كه شانس داشتهاند و توانستهاند كارت جشنواره بگيرند و تر و تميز و مرتب توي سالن نشستهاند. اينجا از ازدحام جمعيت و صف طولاني خبري نيست. سر پزشك سينما هم انگار خلوتتر است!
آنها كه از سينما ميترسند!
خانم دكتر ارشدي پزشك سينماست. به او يك اتاق، درست كنار سينما صحرا دادهاند؛ يك اتاق بزرگ با همه چيزهايي كه در يك مطب مورد نياز دكتر است؛ «البته تجهيزات اينجا كامل نيست، مثلا براي كساني كه بيماري قند دارند، انسولين نداريم.
بيشتر كار اورژانس انجام ميدهم؛ اگر خداي نكرده اتفاقي براي كسي بيفتد، زمين بخورد و احتياج به پانسمان داشته باشد يا به خاطر مشكلات كاري زياد و فشار روزهاي جشنواره بيمار شود».
خانم دكتر، فيلم «م مثل مادر» و اتفاقي كه براي خانمها افتاد را بهخوبي به ياد دارد، حال بعضي از خانمها بد شد و ناچار شدند آنها را به بيمارستان برسانند. اين خانمها و خانوادهشان به خاطر مسيري كه از سينما تا بيمارستان راه بود، دچار تنش عصبي شدند؛ در حالي كه يك پزشك حاضر و آماده براي چنين مواقعي در سينما حضور داشته باشد، ميتواند هم به بيمار برسد و هم گاهي اوقات جانش را نجات دهد.
شايد باورتان نشود اما خيلي از بيماران به خاطر دور بودن بيمارستان يا دير رسيدن اورژانس، آسيب بيشتري ميبينند».
علاوه بر فيلمهايي كه بر احساسات تأثير ميگذارند يك بيماري ديگر هم هست كه معمولا بيماران از آن بيخبرند؛ «برخي افراد فوبياي تاريكي و ماندن در جاهاي تاريك و بسته را دارند. اين افراد با قرار گرفتن در چنين مكانهايي به شدت عصبي ميشوند و ميترسند و نياز به پزشكي دارند كه آرامشان كند».
اينها عادت دارند!
سر خانم دكتر در سينما زياد شلوغ نيست. طي اين چند روز، روزي يكي دو بيمار بيشتر ويزيت نكرده؛ آن هم آدمهايي بودهاند كه بر اثر شدت فشار كار، دچار مشكل شدهاند يا ميخواستهاند خانم دكتر برايشان آمپول تقويتي بزند؛ «سينما صحرا فرق دارد، من خودم اينجا حداقل يكي دو فيلم ميبينم؛ فيلمهايي همه واقعگرايانه با صحنههاي فجيع كه روح را آزار ميدهد.
مثلا فيلم حمله آمريكاييها به عراق و كشتار فجيع مردم يا تجاوز به يك دختر عراقي. فكر ميكنم بيشتر از همه حال خودم بد شد. اصحاب رسانه به اين چيزها عادت دارند. اصلا انگار سرشان براي ديدن و دنبال كردن چنين چيزهايي درد ميكند. از ديدن اين خشونتها هم اذيت نميشوند. مطمئنم اگر اين فيلمها براي آدمهاي عادي نمايش داده شود، حالشان بد ميشود و احتياج به پزشك پيدا ميكنند!».
پزشكي كنار لژ سينما
از پلههاي سينما صحرا كه بالا ميآيي و از جلوي در لژ كه ميگذري، خانمي با مانتوي سفيد توجهات را جلب ميكند؛ خانمي كه ايستاده و دارد فيلم تماشا ميكند. اين همان خانم دكتر ارشدي است؛ «داخل نميشوم، همين دم در و سرپا فيلمها را تماشا ميكنم.
ميترسم كسي به من نياز پيدا كند. سخت نيست برايم، هميشه همينجوري زندگي كردهام، يك پزشك بايد هميشه آماده باشد زيرا هرآن ممكن است به وجود او نياز پيدا شود».
خانم ارشدي خودش در زمينه سينما صاحبنظر است و ديدن فيلمها را از دست نميدهد؛ «وقتي هنگام پخش فيلم بيماري براي مراجعه ميآيد، به او ميگويم چه كار دارد. اگر اوضاع بحراني بود يا حتي عنصر زمان در آن مطرح بود، فيلم را هر چقدر هم جاي حساس باشد، رها ميكنم و سراغ بيمار ميروم اما اگر ببينم كار مهمي ندارد و ميشود بعدا انجام بدهم به او ميگويم بعدا بيايد».
پرده جادويي خود زندگي است
عاطفه ارشدي خودش يكپا نقاد سينما شدهاست. نسبت به تكتك كارگردانها و فيلمهايشان هم نظر مستقلي دارد و اين متعلق به پيش از زماني است كه قرار شد پزشك سينما شود؛ «هميشه سينما را دوست داشتهام.
احساس ميكنم اتفاقي كه روي پرده جادويي ميافتد، ممكن است خيلي راحت در زندگي روزمره ما هم جاري شود. از بين همه كارگردانان كار آقاي ميركريمي را دوست دارم و براي كارشان بهشدت ارزش قائلم. فيلم «خيلي دور خيلي نزديك»شان فوقالعاده بود.
فيلم «به همين سادگي» هم فيلم خوبي است؛ هرچند با فيلم قبلي ميركريمي قابل قياس نيست. به نظرم زن فيلم ميركريمي مثل باقي زنهاي خوب سينماست؛ زني با چهرهاي معصوم و كمحرف. هيچ تفاوتي با كاراكتر ساير زنها نداشت. يك زن عادي بود و تكراري؛ بدون هيچ خصوصيات ويژهاي».
اگر يك روز دست بر قضا پاي ستارهها به سينما صحرا باز شود و باز هم دست بر قضا قرار باشد دكتر ارشدي نبض كسي را بگيرد، آن فرد چه كسي ميتواند باشد؟ «اميدوارم هيچوقت حال هيچكس بد نشود اما ملاقات بازيگران بزرگي مثل آقاي پرستويي ارزشمند است. به نظرم ايشان از توان بالايي در بازيگري برخوردارند و حضورشان در سينما باعث افتخار است».
پزشك سينما از كجا آمده؟
اينطور كه آقاي دكتر محمدعلي امام هادي- معاون درمان دانشگاه علوم پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي- ميگويد كه اصل قضيه را خود آقاي علم الهدي از طرف بنياد سينمايي فارابي با ايشان مطرح كردند، در حال حاضر، دانشگاه شهيد بهشتي اين مسئوليت را پذيرفته است؛ «در حال حاضر 14سينما- كه پذيراي جشنواره فيلم فجر هستند- از اين دسته از پزشكان استفاده ميكنند.
تمام اين پزشكان، جوان و مشتاق به كار هستند و از نظر كار در اورژانس از تجربه خوبي برخوردارند و اغلب آنها هم متخصصان اورژانس هستند».
اما چه شده كه ناگهان لزوم وجود چنين پزشكاني براي مسئولان احساس شده است؛ «داستان به اين برميگردد كه هر جا ازدحام زياد باشد، مشكل هم زياد است، ممكن است افراد دچار سردرد، تهوع و ناراحتي گوارشي شوند يا در ازدحام آسيب ببينند.
آمارها ميگويد جشنواره هميشه تلفات خاص خودش را داشته. سال گذشته اگر مسئله خيلي جدي بود، زنگ ميزديم اورژانس اما حالا در خود سينماها پزشكاني مستقر شدهاند كه در اين فاصله زماني تا رسيدن اورژانس، خودشان درمانهاي سرپايي را انجام دهند و حتيالامكان از آمدن اورژانس بينياز شوند.
اينطور كه امام هادي ميگويد، اين طرح فعلا به طور آزمايشي در حال اجراست و متأسفانه در ساير اماكن شلوغ مثل استاديومها و انواع و اقسام مناسبتهاي مذهبي يا نمايشگاههايي از اين قبيل، چنين پزشكاني وجود ندارند.
براي پزشكان سينما يك جلسه توجيهي گذاشته شده است. آقاي امام هادي اميدوار است بهزودي وجود چنين پزشكاني در جامعه عادي شود و به گونهاي شود كه هر ايستگاه مترو براي خود يك پزشك داشته باشد.
در مطب تئاتر
هر جايي كه تعداد زيادي آدم كنار هم باشند، ممكن است اتفاق غيرمنتظرهاي مثل سردرد، تهوع يا سرگيجه پيش بيايد. اين اتفاق براي يكي از دوستان من در جشنواره تئاتر فجر افتاد.
خودش اينطور تعريف ميكند:
« من ميگرن دارم. موقع تماشاي يكي از فيلمهاي جشنواره دچار حمله ميگرني شدم.
ساعاتي طولاني درد را تحمل كردم تا جايي كه 20 دقيقه مانده بود تا آخر نامه.
با سرگيجه فراوان از جا بلند شدم و با حال بد از سالن خارج شدم كه با ديدن حال و روز بد من، راهنماي سالن با افتخار گفت كه ما اينجا پزشك داريم.
اميدوار شدم و با راهنما به سمت دفتر پزشك سينما رفتيم. يك اتاق ساده بود با يك تخت.
پزشك شرح حال مرا گرفت و گفت متأسفانه ما اينجا هيچ امكاناتي نداريم و هيچكاري نميتوانيم بكنيم؛ فقط ميتوانيم يك مسكن كاملا ساده بهتان بدهيم.
از ما ميشنويد تا سردردتان بيشتر نشده، به درمانگاه برويد چون بايد برايتان مسكن تزريق شود.
من هم به درمانگاه رفتم؛ با اينكه مشكل من مشكل پيچيدهاي نبود و ميشد با امكاناتي بيشتر با آن روبهرو شد.
حالا كه ميخواهيم ارگاني به نام پزشك سينما داشته باشيم، بهتر است براي آن، امكانات مناسب هم تعريف كنيم».