تلويزيون- احسان ناظم بكايي:
سريال «ساعت شني» بحثانگيزترين سريال اين چند وقت تلويزيون بود كه بهخاطر پرداختن متفاوتاش به معضلات جامعه، صداي خيليها را درآورد و با تعديل فراوان تمام شد و سؤالات زيادي برايمان ايجاد كرد.
ما اين سؤالات و انتقادهايي كه مخالفان اين سريال مطرح ميكردند – و لزوما ديدگاه مجله نيست - را با احمد رفيعزاده- نويسنده سريال- بهصورت مكتوب در ميان گذاشتيم و او هم سرفرصت به سؤالاتمان بهطور مكتوب پاسخ داد. چند سؤال هم راجع به سريال «پريدخت» از او پرسيديم. نويسنده اين سريال هم او بوده كه البته اصلا در حد و اندازههاي ساعت شني نبود.
آخرين قسمت هم مثل بقیه سريال دچار تغيير شد؟ پايان قصه عوض شد؟ فقط ميتوانم بگويم كه كاش كمي تحمل ميكردند. كاش روشناييها نيز به چشمشان ميآمد. كاش فشارها كم ميشد و مسئولين تلويزيون با خيالي آسودهتر سريال را نشان ميدادند. ساعت شني بهتر از اين ميتوانست تاثيري كه از آن انتظار ميرفت را بر جاي بگذارد.
- از اين پايان نسبت به پايان اصلي سريال راضي هستيد؟
در پايان فيلمنامه و سريال، بهدنياآمدن بچه در شكم مهشيد، با سرنوشت شخصيتهاي فرعيتر سريال گره ميخورد؛ شخصيتهايي چون عمه ملوك و مينا و خسروخان. به عبارتي تمام شخصيتهاي تاثيرگذار سريال مانند مهشيد سفري را آغاز كرده بودند كه ميبايست به سرانجام ميرسيد.
بااينحال، هركدام از اين سفرها شكل خودش را داشت و دست آخر اگر فرايند زايش در نزد مهشيد بيشتر به شكلي عيني تاكيد داشت، نزد شخصيتهاي ديگر به شكلي ديگر نمود پيدا ميكرد.
با اين حال، پايان سريال تاكيد بر بهدنياآمدن آن بچه و آرزوهاي مهشيد داشت. او بچه ماهرخ را به دنيا آورده بود و نگران آينده او بود و رؤياي سرخوشانه آخر فيلم از ختمبهخيرشدن عاقبت اطرافيان او، همانقدر كه بر ناكامي آرزوهاي او تاكيد ميكرد، تداعي آرزومندي دنيايي بود كه مهشيد براي كودك ماهرخ آرزو ميكرد.
- آن اتفاقي که قبل از پخش فکر ميکرديد با نمایش ساعت شني بيفتد، همان اتفاق افتاد يا کمتر يا بيشتر از حد انتظارتان بود؟
از همان ابتدا به تاثيرگذاري قصه و سريال واقف بوديم و فقط حواشي و فشارهاي مربوط به پخش كار- آن هم به اين مقدار- برايمان غيرمنتظره بود.
- در برابر اين حرف مخالفان ساعت شني كه ميگويند اين سريال مبتذل بوده، چه دفاعي داريد؟
نميدانم... وقتي سريالي كه با هدفي دردمندانه و با سختي و بدون ريخت و پاش ساخته شده، اينگونه مبتذل ناميده ميشود، حتما قرار است قصههاي بيبو و خاصيت و از سر شكمسيري، آثار فاخر ما محسوب شوند!
- از بين واکنش مسئولان مختلف (چه مثبت و چه منفي) کداميک برايتان جالبتر بود؟
واكنش آقاي ضرغامي كه با وجود فشار و تعديلاتي كه روي سريال انجام شد، تا آخر پشت پخش سريال ايستادند برايم دلپذير بود. حتي شنيدم كه در بعضي موارد خودشان به قصه نقد داشتند و با اين حال نميخواستند مانند خيليها چشم به روشناييها و وجوه مثبت محتوايي كار ببندند.
از طرفي وا اسفا و مرثيه خواني بعضي افراد مسئول و غيرمسئول كه هر تهمتي دلشان خواست به سازندگان سريال نسبت دادند نيز برايم جالب بود؛ گفتند ابتذال و سياه نمايي و نگفتند صراحت در بيان.
موضوع جامعه بود و هدف، پردازش معضلها و نمايش تهديدهاي جامعه به شكل تهديد بود، نه چيزي بيرمق و خوشايند كه به جاي تلخي و شفابخشي و تاثيرگذاري، بيشتر به مسكني دروغين شبيه باشد. آنچه سياه نمايي خوانده شد تاكيد قصه و سريال بر نمايش واقعي تهديدها بود، نه نمايش پاكيزهاي از بزه كه به جاي دافعه، مخاطب را ترغيب كند.
در ساعت شني مخاطب با اثري هشداردهنده روبهرو بود كه تهديد را تهديد نشان داده بود و اين با اهداف تعريف شده سريال براي اثربخشي، بيشتر جور بود. خانوادهها با اين موضوعات در ارتباطند و صفحه حوادث روزنامهها و خبرهايي كه از سطح جامعه در رسانهها مطرح ميشود، همه مؤيد همين موضوعاند. در ساعت شني فقط شيوه طرح مسائل و معضلات تغيير كرده و مخاطب اين بار در روند يك سريال با آن روبهرو شده و شايد همين بعضيها را كمي غافلگير كرده.
طرح اينگونه مسائل و معضلات فردي و اجتماعي، هم هشدار است و هم فرهنگسازي و اين مهم وقتي محقق ميشود كه اين تهديدها با وجود تلخي موجود در آن نشان داده شود. با اين حال، نمايش اين تهديدها در كنار پرداختن به نقاط اطمينانبخش و قابل اتكا، بيشتر معناي خود را پيدا ميكرد كه متاسفانه اين مهم از منظر منتقدان محتوايي قصه و سريال دور مانده بود؛ شايد به خاطر همين نيز مسئله رحم جايگزين و گويش و لحن و زبان بعضي شخصيتها كه برخاسته از جامعه بودند، اينگونه مورد هدف قرار گرفته شد.
- فکر نميکنيد پخش يک شب در ميان سريال در ميزان بالاي اين حساسيت مؤثر بود؟ پخش هفتگي براي سالمماندن ساعت شني بهتر نبود؟
مطمئنا از حساسيتها و ضرب قصه و سريال ميكاست و معتقدم اين، مانع ديدهشدن سريال هم نميشد و شايد مخاطب را با تعقل بيشتري به پاي گيرندهها فراميخواند.
- اصلا وقتي داشتيد فيلمنامه را مينوشتيد با چه جراتي اين همه خط قرمز را در يک کار تلويزيوني آورديد؟
در اينجا بحث جرات و جسارت مطرح نيست؛ مسئله رابطه انسان با جامعه بود كه مخاطب قبل از پرداخت من نويسنده و بهراميان فيلمساز، آن را درك كرده بود و تو نميتوانستي به او دروغ بگويي. قصه از ميان جامعهاي برآمده بود كه مخاطب در آن زندگي ميكرد و فقط كافي بود واقعيت را در برابر ديدگان او بگذاري. هر چقدر هم بخواهيم به آن برچسب خط قرمز و سياهنمايي و چه و چه و چه بزنيم، اين واقعيت، وجود داشت و دارد.
- گذاشتن اين همه ناهنجاري در يک سريال ،کار درستي بود؟ فکر نميکنيد اگر تعداد اين معضلات کمتر بود، ساعت شني متحمل اين همه فشار نميشد؟
تا وقتي كه خواسته و ناخواسته به روشناييهاي قصه بيتوجهي ميكرديم، اين ناهنجاريها به هر تعداد كه منظور شماست، باز فشارها را در پي داشت. هيچكس نخواست به نقاط اطمينان بخش قصه اشاره كند. مهمترين نقاط اطمينان بخش قصه، تاكيد بر وجوه مادرانه شخصيتهاي متعدد قصه بود. در واقع، از روزي كه قصه طراحي ميشد، هدف نهايي مشخص بود؛ معضلات زنان و كودكان در خانواده و جامعه.
اين در حالي بود كه همگي در يك مورد نقطه نظر واحدي داشتيم و آن پردازش معضلات و ارتباط آن با بحران مادري بود. بايد به زناني فكر ميكرديم كه به طريقي از مادران خود(مهتاب) و چه بسا از مادريكردن فرار ميكردند (مينا) يا اينكه تمام سعيشان مصروف اثبات مادري خود بود (ماهرخ). درواقع، تيم به اين نتيجه رسيده بود كه بيشتر معضلات مربوط به زنان با سركوبشدن احساس مادرانه در آنان مرتبط است.
بنابراين تصميم گرفته شد كه به اين خلأ اساسي در نزد زنان توجه ويژه شود و با بازيابي اين وجوه مادرانه در نزد قهرمانان قصه، به سرانجام مطلوب برسيم. در حقيقت، همين باور سبب شد علاوه بر قصههاي فرعي مرتبط با معضلات زنان، قصه اصلي سريال (پرداختن به موضوع رحم جايگزين) نيز به اين خلأ به شكل آشكار اشاره داشته باشد.
آنچه اهميت داشت، خارج از جنبههاي نفي و اثباتي اين موضوع بود؛ قرار نبود با قيد پرداختن به معضلات در هر سطح و طبقهاي، از يك راهحل دفاع كند بلكه قصه خود را ملزم ميدانست تنها از قيد وجوه مادرانه دفاع كند. اينگونه بود كه سريال برمبناي خلأ وجوه مادرانه شكل گرفت.
- اين حرفها درست، ولي چرا يک خانواده نرمال در سريال وجود ندارد؟
بستگي دارد خانواده نرمال را چطور معنا كنيم. تمام خانوادهها اگر نه هميشه، در مقاطعي از زندگيشان با يك تصميمگيري نادرست دستخوش فراز و نشيب ميشوند. زهره خانم نماينده همين افراد است و مشكل ندارد و بيشتر مشكلگشاست و خودخواسته در خانهاش را به روي افراد مشكلدار گشوده نگه داشته.
- اصلا چرا يك شخصيت بدون مشكل نداريم؟
چرا نداريم؟... خيلي از شخصيتهاي ما گرفتار وضعيتي هستند كه ديگران بهوجود آوردهاند و قرار نيست خود منشأ مشكل باشند. كجاي قصه زهرهخانم به اين وضعيت عمومي دامن ميزند؟ كجاي كار اميرعلي اين وضعيت را پيچيدهتر ميكند و مگر رفتار و منش او تنها مبتني بر هشداردادن به ديگران نيست؟ يا حتي حامد و مشدريا غير از كمك به ديگران، كي به اين وضعيت بغرنج دامن ميزنند؟ من مشكل را در كسي ميبينم كه بخواهد بر اين گره كور تراژدي وضعيت، گرهاي ديگر بزند.
- لحن بعضي ديالوگهای سریال چطور؟ بي پروا نبود؟ نميشد آن ديالوگها را كمي تلطيف كرد؟
بستر قصه، جامعه بود و خانواده معضلخيز. وقتي بزه موضوعيت پيدا ميكند، بايد آن را در رابطه با فرد و خانواده و جامعه تعريف كنيم و زبان فرد هم در چهارچوب همين خانواده و جامعه و فرهنگ و بستر معضل تعريف ميشود. مشكل منتقدان بر سر زبان شخصيتهاي برخاسته از جامعه بود و خودشان بهتر ميدانستند كه زبان افرادي از اين دست در جامعه، رك و صريح و گزنده است؛ زباني گستاخانه و بيپرده كه قرار نيست يكي به نعل بكوبد و يكي به ميخ.
شخصيتهاي برآمده از اين جامعه مانند مينا و فتحي و قناري نميتوانند زباني پاكيزه، دو پهلو و كنايهآميز مانند آنچه خسروخان بر زبان جاري ميكند، داشته باشند؛ همانطور كه زبان پدر ماهرخ با پدر مهشيد متفاوت است و زبان مينا نيز با مهشيد و ماهرخ. قصه و روايت و در نهايت، اثر، وفادار به اين زبان بود؛ چرا كه وقتي ظاهر شخصيتهاي فيلمنامه به سبب محدوديت نمايش شبيه هم است، بايستي با دنياها و موقعيتها و رفتارها و زبانشان از هم تميز داده شوند.
شخصيتهاي متن و صاحبان نقش به قدر كافي خلع سلاح هستند و به هم شبيه؛ نبايد دستوبال آنها را ميبستيم كه زيان پاكيزه حرفزدن زني سركش و نااهل چون مينا، خطرش بيش از بيان واژههاي محدود و گستاخانه توسط اوست؛ زباني كه با وجود مخاطبان پرشمار سريال، هيچ واژه و تكيهكلامي را به جامعه عرضه نكرد و ميان مردم آن را رواج نداد چرا كه واژهها و لحن و زبان از خود جامعه به درون قصه راه يافته بود و امانتي بود كه بايد پس داده ميشد.
- حالا که بازخوردها را ديديد، اگر بخواهيد دوباره ساعت شني را بنويسيد، همينطور مينويسيد؟
سعي ميكردم بهراميان و تهيهكننده را مجاب كنم كه از قيدش بگذرند.
- فكر ميكنيد ساعت شني ميتوانست به طور كامل پخش شود؟
نه اينكه ميتوانست كامل پخش شود بلكه بايد كامل پخش ميشد. از كي تا حالا حذف و تعديل، منطق محسوب ميشود؟ اگر به اين روند اعتقاد داشتيم، من و شما نبايد هيچوقت قلم دست ميگرفتيم.
- از حمايت تلويزيون، چقدر راضي هستيد؟
راضي هستم و اميدوارم اين وسعت ديد مسئولان تلويزيون در سطح كلان مديريت فرهنگي كشور عموميت پيدا كند، نه اينكه اين فشارها كاري كنند كه از وسعت همين نگاه حمايتي هم كم شود.
- وسطهاي پخش سريال نميترسيديد سريال توقيف شود و ديگر پخش نشود؟
بعضي وقتها فكر ميكردم كه اگر جلوي پخش را بگيرند، بهتر از اينگونه پخششدن است.
با اين تجربه، باز هم سراغ نوشتن فيلمنامه اجتماعي( مثل ساعت شني) خواهيد رفت؟
اين موضوع تنها به من بستگي ندارد؛ بهخصوص در تلويزيون به خواست جمعي يك عده برميگردد؛ به مدير و تهيهكننده و كارگردان. با اين حال در سينما اين اراده فردي وجود دارد. در سينما كاري به اراده جمعي ندارم و هرگاه نيازي احساس كنم سري به خيابانها و كوچهپسكوچههاي شهر خواهم زد.