Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی زنان
 
زن آينده هنر است
ايران- همشهري جوان:
متني كه مقابل شماست در اصل يك سخنراني بوده است؛ سخنراني دكتر سارا شريعتي.

اگر يك‌بار پاي صحبت سارا شريعتي نشسته باشيد، از اينكه الان اين بحث را به جاي «شنيدن» مي‌خوانيد، احساس زيان خواهيد كرد؛ چون صحبت‌هاي او 2 ويژگي اساسي دارند؛ موضوعاتي قابل توجه و مبتلابه دارند و خوب ادا مي‌شوند.

آدم‌ها معمولا وسط جلسات سخنراني او بيرون نمي‌روند و براي بغل‌دستي‌شان جوك تعريف نمي‌كنند و در واقع جذابيت جلسه اين اجازه را به آنها نمي‌دهد.

البته اين خوب ادايي- اگر سخنراني‌هاي دكتر علي شريعتي را گوش كرده باشيد- برايتان آشناست. دكتر سارا شريعتي- متولد 1341- فرزند سوم علي شريعتي و پوران شريعت رضوي است.

او تحصيلات‌اش را در رشته جامعه‌شناسي(گرايش جامعه‌شناسي دين و هنر) در فرانسه به اتمام رسانده، نزديك 5 سال است كه به ايران برگشته و استاد دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است. «زن و هنر» عنوان سخنراني او در 26 آذر 1386 در دانشگاه صنعتي شريف بود كه به دعوت انجمن اسلامي دانشجويان انجام شد.

سال 2005 يا 2006، پژوهشي در اروپا انجام شد در مورد «زن در هنر». پژوهش در حوزه جامعه‌شناسي فرهنگ بود؛ در حوزه اوقات فراغت. اين پژوهش نشان مي‌داد كه زنان بيش از پيش اوقات فراغت‌شان را رمان مي‌خوانند، كنسرت مي‌روند، موزه مي‌روند، تئاترهاي مختلف شركت مي‌كنند و در همه عرصه‌هايي كه مربوط به فرهنگ است، زنان مخاطبان اصلي  شده‌اند؛ در حالي كه مردان اوقات فراغت‌شان را بيش از پيش در چي مي‌گذرانند؟

در ورزش، جلوي تلويزيون و جلوي كامپيوتر. زماني كه آقا دارد تلويزيون نگاه مي‌كند، خانم دارد رمان مي‌خواند. وقتي آقا دارد اينترنت بازي مي‌كند، خانم به كنسرت و تئاتر مي‌رود. زماني كه مردان دارند فوتبال بازي مي‌كنند، زن‌ها بازديدكننده موزه‌ها هستند. همين پژوهش باعث شد مقالاتي دربيايد. يكي از آنها جالب بود. عنوانش اين بود كه «زن، آينده هنر است».

معمولا اگر با اين فرمول آشنا باشيد، مي‌گويند «زن، آينده بشريت است» چون زن، فرزند به‌وجود مي‌آورد؛ چون زنان قالب مردان بزرگند؛ آنها را به وجود مي‌آورند و مردان چي به وجود مي‌آورند؟ آثار بزرگ. اما الان در قرن بيست و يكم انگار ماجرا دارد عوض مي‌شود و زنان دارند خالق آثار بزرگ مي‌شوند. البته آنجا ننوشته بود «خالق»؛ نوشته بود «مصرف‌كننده‌هاي بزرگ بازار هنر». سؤال چيست؟ سؤال را ليندا نش‌لند در 1970 مطرح مي‌كند.

ليندا نش‌لند مورخ هنر است. او مقاله‌اي دارد تحت اين عنوان كه «چرا هنرمندان بزرگ زن نداريم؟». بعد خودش جواب مي‌دهد كه معمولا 2 رويكرد و 2 نظر وجود دارد؛ يك نظر هميشه اين بوده؛ هنر عرصه انتزاع است، عرصه نبوغ است، عرصه زيبايي‌شناسي است و دليل اينكه ما در عرصه هنر، هنرمندان بزرگ زن نداريم خيلي ساده است؛ چون ما با نبوغ زنانه روبه‌رو نيستيم.

زنان استعداد هنري ندارند. استعدادي اگر از خودشان در زمينه هنر نشان دادند در زمينه هنرهاي دستي بوده؛ كاموا و خياطي و گلدوزي و آشپزي و در حوزه هنرهاي والا مردان هميشه حضور داشته‌اند. 

 رويكرد فمينيستي با اين موضع برخورد مي‌كند و اين‌طوري آن را توضيح مي‌دهد كه تاريخ، تاريخ مذكر است؛ چون تاريخ مذكر است نام زنان بزرگ هنرمند را اصلا ثبت نكرده. اين دو رويكرد در برابر هم قرار گرفته‌اند و هر كسي از يك موضع دفاع كرده اما وقتي با رويكرد جامعه‌شناسنانه به بحث نگاه مي‌كنيم، كمي فرق مي‌كند.

ما بايد بگرديم و عوامل اجتماعي و تاريخي‌اي كه باعث غيبت زنان در تاريخ هنر شده را پيدا كنيم و ببينيم اينها چي هستند؛ بعد ببينيم آيا واقعا زناني نبوده‌اند يا بوده‌اند و ثبت نشده‌اند. رويكرد ديگري كه در همين عرصه مطرح است، اين است كه موقعيت زنان در تاريخ هنر، يك برساخت اجتماعي است. نمي‌توانيم بگوييم هنرمند «نبوده‌اند» بايد بگوييم هنرمند «نشده‌اند».

هنرمند نبودن ذاتي زنان نيست؛ موقعيت اجتماعي آنها محصول فرايند تاريخي و شرايط اجتماعي مشخص است. من سعي مي‌كنم به اين سؤال كه آيا واقعا عوامل تاريخي در اين ماجرا- كه چرا هنرمند بزرگ زن نداريم؟- مؤثر و دخيل بوده‌اند يا [عوامل] ذاتي، در چهارچوب نظريات پي‌ير بورديو پاسخ بدهم.

 به هر حال اين يك بيماري علوم انساني است كه هر حرفي مي‌خواهند بزنند، سعي مي‌كنند كه يك چهارچوب نظري برايش پيدا كنند. بورديو كتابي دارد- چاپ 1970- تحت عنوان «وارثان، دانشجويان و فرهنگ». اين عنوان بحث اوست.

من مي‌خواهم به جاي دانشجويان بگذارم زنان و به جاي فرهنگ هم بگذارم تاريخ و همان بحث را بياورم در حوزه زنان و تاريخ هنر پياده كنم. بورديو مي‌گويد نهاد آموزشي در جامعه دموكراتيك، در شرايط حاضر 2 كاركرد دارد؛ يكي دموكراتيزه كردن آموزش.

 نهاد آموزشي و دانشگاه‌ها آموزش را عمومي مي‌كنند. ورود براي همه آزاد است. كاركرد دوم‌شان مشروعيت‌‌بخشي و بازتوليد نظم موجود است؛ يعني «ورود» را بگذاريد كنار، به خروج توجه كنيد؛ چه كساني از اين دانشگاه‌ها فارغ‌التحصيل مي‌شوند؟‌ دانشگاه خودش اين‌طور به ما پاسخ مي‌دهد؛ كساني كه استعداد بيشتري دارند.

 آنها ليسانس را تبديل مي‌كنند به فوق ليسانس، فوق را تبديل مي‌كنند به دكترا و بعد مي‌شوند اساتيد دانشگاه، رؤساي كارخانه‌ها و... به قول بورديو «مالكان جامعه».

بورديو مي‌گويد اما اين يك توهم است. كاركرد مشروعيت‌بخشي يعني چه؟ يعني همين توجيه «استعداد بيشتر يا كمتر»؛ چيزي كه او اسمش را مي‌گذارد «ايدئولوژي استعدادها». دانشگاه دارد مي‌گويد كساني فارغ‌التحصيل مي‌شوند كه استعداد بيشتري دارند، كساني وسط راه مي‌برند كه كشش ذهني ندارند؛ در صورتي كه اين غلط است. چرا؟ چون دانشگاه خصوصا در رشته‌هاي علوم انساني از دانشجويان چيزي را توقع دارد كه خودش تأمين نمي‌كند.

بنده اين را هر روز دارم در كلاس‌هايم مي‌بينم. نهادهاي آموزش دموكراتيك ادعايشان اين است- دموكراسي اصلا ادعايش اين است- كه اگر شما در خانواده‌اي به دنيا آمده‌ايد كه محروم از سرمايه اقتصادي يا فرهنگي است، مهم نيست؛ وقتي پايتان را به نهاد آموزشي گذاشتيد، دانشگاه تضمين مي‌كند كه همه امكانات را به شكل برابر در اختيار همه بگذارد؛ فارغ از تعلقات طبقاتي يا تحصيلي يا زن و مرد بودن يا شهرستاني و تهراني بودن.

اما دانشگاه چنين كاري را نمي‌تواند بكند و نمي‌كند، چرا؟ چون همه با هم سال اول در يك كلاس مي‌نشينند اما وقتي من مي‌خواهم مثلا درباره جامعه‌شناسي حرف بزنم و مي‌گويم دوركيم مي‌گويد جامعه‌شناسي علمي است كه فرزند مدرنيته است و بحثم را ادامه مي‌دهم، در اين كلاس 40نفره آن 10نفري كه در خانواده‌هاي تحصيل‌كرده يا فرهنگي به دنيا آمده‌اند و بزرگ شده‌اند يا خودشان اهل روزنامه و كتاب بوده‌اند، بحث مرا مي‌گيرند؛ هم مدرنيته را مي‌دانند چيست، هم «پلوراليته»، هم «تكثر» را؛ اما آن 30نفر بقيه كاملا شوكه مي‌شوند و اصلا نمي‌فهمند من چي مي‌گويم.

اينها مجبورند 10برابر آنهايي كه به هر دليلي با اين فرهنگ آشنا بوده‌اند، كار كنند. نتيجه‌اش اين مي‌شود كه ما در سال‌هاي دوم و سوم همين‌طور تلفات داريم. بعد دانشگاه چطوري اين را توجيه مي‌كند؟ «اينها بي‌استعداد بوده‌اند!» حالا چه كساني «بااستعداد» بوده‌اند و رفته‌اند بالاتر؟ فرزندان مالكان جامعه، فرزندان مالكان سرمايه‌هاي اقتصادي و فرهنگي. بنابراين نظم اجتماعي دوباره بازتوليد مي‌شود و مالكان جامعه همان‌هايي مي‌شوند كه قبلا بوده‌اند. حالا همين بحث را من مي‌خواهم بياورم در حوزه زنان و تاريخ.

تاريخ هنر ادعا مي‌كند كه زنان، استعداد هنري و نبوغ هنري نداشته‌اند. اگر شما به اين تاريخ نگاه كنيد، مي‌بينيد دقيقا همين اتفاقي كه بورديو درباره دانشجويان و دانشگاه‌ها مي‌گويد، در مورد زنان و تاريخ هنر اتفاق افتاده است. زنان تا قرن 18، از آموزش هنر محروم بودند. اولين آكادمي‌هاي هنر كه تأسيس مي‌شود، اولين قانونش ممنوعيت ثبت‌نام زنان بوده است.

زنان هيچ‌وقت آموزش نديده‌اند، در حالي كه بعضي رشته‌هاي هنري كاملا مستلزم آموزش است. مثلا براي نقاشي شما بايد «پرسپكتيو» بدانيد، بايد «آناتومي» بدانيد، بايد رياضي كمي بدانيد و اينها آموزش مي‌خواهد. در مجسمه‌سازي شما بايد مهارت‌هاي تكنيكي و عملي ياد بگيريد. به همين دليل است كه مثلا زنان در ادبيات بيشتر درخشيده‌اند تا هنر. ادبيات احتياج به هيچ‌كدام از اينها ندارد. به قول ويرجينيا وولف «اتاقي از آن خود» و يك مقدار پول و قلم و كاغذ مي‌خواهد.

دومين عاملي كه مي‌شود به آن اشاره كرد، فقدان چهره‌اي به نام «كارفرماي هنري» درمورد زنان است. «كارفرما» كيست؟ «كارفرما» در كار هنري كسي است- درواقع تنها كسي است – كه مي‌تواند «هنر» را از حالت «سرگرمي اوقات فراغت» و «تفنن» تبديل كند به يك «حرفه». كارفرما كسي است كه به شما سفارش كار مي‌دهد. كارفرمايان بزرگ تاريخ هنر چه كساني بوده‌اند؟ «كليسا»، «دولت» يا «دربار» و «اشرافيت».

 هيچ‌كدام از اين كارفرمايان كارشان را به زنان سفارش نمي‌دادند، چون اصلا اعتقادي به آموزش زنان يا حضور آنها در چنين وادي‌هايي نداشتند. در نتيجه هنر براي زنان هميشه در حد فانتزي روزهاي يكشنبه يا در بهترين حالتش دستياري هنرمندان بزرگ باقي ماند.

سومين عامل اجتماعي خانواده است. در تاريخ هنر وقتي نگاه مي‌كنيد، مي‌بينيد زناني كه به هر قيمتي بالاخره نامشان به‌عنوان زن هنرمند ثبت شده، زناني بوده‌اند كه در دوره خودشان ازنظر اجتماعي آدم‌هايي ناهنجار به‌حساب مي‌آمده‌اند. ناهنجار به اين معنا كه يا ازدواج نكرده‌اند يا بچه‌دار نشده‌اند يا ديوانه شده‌اند و به جنون كشيده شده‌اند؛ چون معمولا از طرف جامعه طرد مي‌شده‌اند.

ويرجينيا وولف مي‌گويد عجيب نيست كه در ميان 4زن بزرگ رمان‌نويس غرب – شارلوت برونته، اميلي برونته، جورج اليوت و جين آستين- فقط 2 نفر ازدواج كرده‌اند و هيچ‌كدام بچه نداشته‌اند؛ چون خود ازدواج و فرزند داشتن يك حرفه است. وقتي شما همسر و مادر هستيد، اين خودش يك كار تمام‌وقت است.

حالا اگر بخواهيم بحث را در همان چهارچوب تئوري بورديو جمع كنيم، بايد گفت آن چيزي كه به‌عنوان غيبت نبوغ هنري زنان در تاريخ ثبت شده، نه غيبت نبوغ هنري زنان بلكه مشروعيتي است كه تاريخ به غيبت زن‌ها در عرصه هنر داده است. عوامل اجتماعي (آموزش، كارفرما و خانواده) باعث شده زنان نتوانند سهم خودشان را در تاريخ هنر بگيرند.

بنابراين نمي‌توانيم بگوييم اينها استعداد نداشته‌اند بلكه بايد بگوييم شرايط اجتماعي و تاريخي فراهم نبوده براي اينكه آنها بتوانند جايگاهي در هنر پيدا كنند.

 اگر ماجرا بي‌استعدادبودن است، چطور است كه تا قرن 19 زن‌ها غايبند در اين عرصه- به‌جز استثناهايي-  و در قرن 20 ديگر استثنا نيستند و زياد مي‌شوند و در قرن 21 بحث اصلا برمي‌گردد و مي‌گويند هنر و ادبيات دارد به عرصه‌اي زنانه تبديل مي‌شود؟چرا اين تغيير اتفاق افتاده؟ چون آن پايين چيزهايي متحول شده. شرايط تاريخي و اجتماعي زنان، عوض شده است.

تاریخ درج: 13 بهمن 1386 ساعت 09:55 تاریخ تایید: 13 بهمن 1386 ساعت 10:39 تاریخ به روز رسانی: 13 بهمن 1386 ساعت 10:49
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است