Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی کتاب
 
از ملال و ديگر اهريمنان
نقد- حبيبه جعفريان:
با انتشار مجموعه داستان جديدي از ناتاليا گينزبورگ، نويسنده محبوب ايتاليايي ديگر چيزي به كامل شدن كتابخانه ترجمه‌هاي فارسي گينزبورگ باقي نمانده است.

هفته پيش، مجموعه داستان تازه‌اي از نويسنده بنام ايتاليايي، ناتاليا گينزبورگ («شوهر من»، ترجمه زهره بهرامي، نشر ني) به بازار آمد. با اين كتاب تازه، ديگر چيزي به اينكه صاحب كتابخانه آثار گينزبورگ به فارسي باشيم، نمانده.

حجم عمده مجموعه «شوهر من» را 2 رمان كوتاه (به اصطلاح نوولا) گينزبورگ به نام‌هاي «جاده‌اي كه به سوي شهر مي‌رود» و «برج قوس»، تشكيل داده. «جاده‌اي...» اولين اثر گينزبورگ است؛ او اين كتاب را در 26 سالگي با نام مستعار منتشر كرد. اگر اين داستان را در كنار «شهر و خانه» (كه جزء آثار متأخر او به حساب مي‌آيد) قرار دهيم، مي‌توانيم خط سير خوبي از كارهاي او به دست بياوريم.

«در یک پیردختر که لباس سفید پوشیده و سگش را برای پیاده‌روی بیرون آورده، چطور می‌توانید نبوغ و عظمت را -  اگر داشته باشد- تشخیص بدهید؟ او بیشتر مسخره به‌نظر می‌رسد و ما مسخره‌ها را دوست نداریم؛ ما دیوانگی را دوست داریم.

دیوانگی زمزمه نمی‌کند؛ فریاد می‌زند و لباس‌هایی عجیب و غریب با رنگ‌های تند و درخشان می‌پوشد. من دیوانگی را دوست دارم و همیشه از ملال ترسیده‌ام؛ از کسل‌بودن و کسل‌کردن. ترس از ملال یک مفهوم کاملا ایتالیایی است.» شاید به همین دلیل بیشتر آثار گینزبورگ درباره همین است. شاید تمام عمرش سعی کرد با نوشتن درباره ملال بر آن غلبه کند. نوشتن درباره چیزی، باعث می‌شود احساس کـنــی آن را تــحت کنــترل گرفته‌ای؛ مثل مینی که خنثي کرده باشی.

گینزبورگ در بحبوحه جنگ جهانی اول به دنیا آمد (1916). فاشیسم و موسولینی جوانی‌اش را نابود کردند و شوهرش در زندان‌های آنها ترور شد اما در نوشته‌های او، اینها همیشه در پس‌زمینه بوده‌اند. اصل، چیز دیگر و جای دیگری است؛ در زندگی روزمره؛ با همه ملال و با همه تکرار کسالت‌آورش.

ملال در خانواده او همیشه موضوعیت داشت؛ آدم‌ها یا داشتند از آن فرار می‌کردند یا فکر می‌کردند برای همیشه مهارش کرده‌اند. در یکی از روزهای زمستان 1940، وقتی برادر و پدر ناتالیا بعد از 2 ماه از زندان موسولینی آزاد شدند، اولین جمله‌ای که مادر به زبان آورد این بود: «این هم تمام شد. حالا زندگی خسته‌کننده دوباره شروع می‌شود!».

لیدیا - مادر ناتالیا - زن ظریف  هنرمندی بود که شاید به دلیل ترس عجیبش از کسل‌شدن، با آدم دیوانه‌ای مثل پدر ناتالیا ازدواج کرده بود. جمله کلیدی لیدیا این بود: «حوصله‌ام سر رفت. به زودی حوصله‌ام سر می‌رود. هیچ‌چیز بدتر از این نیست که آدم حوصله‌اش سر برود. کاش حداقل یک مرض درست و حسابی می‌گرفتم!».

پدر ناتالیا همیشه این‌طور وقت‌ها می‌گفت: «چه خری هستی! حوصله‌ات سر می‌رود چون زندگی درونی نداری». او یک زیست‌شناس و استاد دانشگاه بود؛ با موهای حنایی، صورت کک‌مکی و ابروهای پرپشت؛ یک دورگه یهودی و پروتستان.

جوزپه لوی از آن آدم‌هایی بود که هیچ‌کس را قبول نداشت. ناتالیا می‌گوید در قضاوت بسیار بی‌رحم بود و همه را ابله می‌دانست. حتی وقتی از یک‌نفر خوشش می‌آمد، می‌گفت به نظرم ابله خوبی بود! چیزهایی که ازنظر او محترم و معتبر بودند عبارت بودند از: سوسیالیسم، مؤسسه راکفلر، انگلستان، رمان‌های امیل زولا و کوهستان.

چیزهایی که مادر ناتالیا دوست داشت عبارت بودند از: سوسیالیسم، اشعار پل ورلن، موسیقی (به‌خصوص واگنر)، سینما رفتن و مارسل پروست. لیدیا برای شوهرش تعریف می‌کرد که این پروست آدمی بوده که مادر و مادر بزرگ‌اش را خیلی دوست داشته، آسم داشته و اصلا نمی‌توانسته بخوابد و تمام دیوارهای اتاقش را با چوب پنبه عایق کرده بوده. شوهرش می‌گفت واقعا آدم بی‌عقلی بوده است.

ناتالیا می‌گوید پدرم مثل تندر و رعد بود ودر مقابلش من، تنبل و سست. از او وحشت داشتم؛ یک جور ترس مقدس؛ از اخمش، از ابروهای پرپشتش و از موهای سرخ ستمگرانه‌اش. اگر کاری را انجام می‌دادم که او را عصبانی می‌کرد، احساس گناه می‌کردم و اگر انجام ندادن کاری او را عصبانی می‌کرد، باز احساس گناه می‌کردم.

پدرش دوست نداشت آنها مدرسه بروند چون آنجا پر از میکروب بود؛ دوست نداشت کفش پاشنه بلند بپوشند، موهایشان را کوتاه کنند، ازدواج کنند، شعرو داستان بخوانند، تند تند لباس بخرند یا خانه دوستان‌شان برای شام و ناهار تلپ شوند.

همه اینها ابلهانه بود، کار احمق‌ها بود. گینزبورگ بعدها خیلی از این کارهای احمقانه را مرتکب شد؛ ازدواج کرد؛ با یک استاد دانشگاه دورگه روس – ایتالیایی به اسم لئونه گینزبورگ که ضد فاشیست بود و پدرش می‌گفت« از من هم زشت‌تر است»؛ نویسنده شد؛ موهایش را کوتاه کرد و لباس‌های فراوان خرید و آن احساس گناه ، همیشه بود؛ احساس گناه از اینکه به اندازه کافی دیوانه نیست، از اینکه یک ابله است؛ شاید به زودی حوصله‌اش سر برود؛ شاید به زودی دیگران را کسل کند. خودش می‌گوید: «یک حس مبهم و بی‌دلیل که با اضطراب و اندوه مخلوط بود». گینزبورگ این حس مبهم را به خیلی از کاراکترهایش داد و در مقاله‌هایش درباره آن حرف زد.

در واقع اگر از آنهایی هستیم که دلمان می‌خواهد درباره اتفاق‌های بزرگ، جنگ‌ها و عشق‌های عجیب - که معمولا از یک قهرمان سر می‌زند و با زبانی با شکوه و آراسته روایت می‌شود - بخوانیم، گینزبورگ نا امیدمان می‌کند.شاید او نویسنده‌ای نیست که هر ذائقه‌ای از آن خوشش بیاید؛ تلخ است.

در واقع به شکل بی‌رحمانه‌ای، واقعی است؛ واقعی، سرد و ساده. کاراکترهای او آدم‌های معمولی‌اند با خصوصیاتی معمولی؛ آدم‌هایی که چیز زیادی در زندگی گیرشان نیامده. زندگی او سخت بود و پراز اتفاق‌هایی که ریتم‌شان سریع‌تر از هر درام یا اکشنی بود اما گینزبورگ زبان و رویکرد خودش را برای روایت این درام به کار گرفت.

او فاشیسم و جنگ را نوشت؛ چیزهایی که نسل او با گوشت و پوست‌اش لمس کرد. او دنیای اطرافش را توصیف کرد اما با خودداری‌ای سرسختانه از مظلوم نمایی و با اصرار بر «جزئیات»؛ جزئیات بیهوده‌ای که شب و روز ما را می‌سازند و گینزبورگ ترجیح می‌دهد مفاهیم کلی و درشتی مثل جنگ، سیاست، ترور، اندوه، ناامیدی و احساس گناه را در خلال آن روایت کند. این رنگ‌های تند به نظر او بهتر است در سایه باشند؛ در سایه چیزی که اصل است و خاکستری است؛ «زندگی روزمره».

«نوشتن، یک عمل روشنفکرانه نیست، هرچند کار سختی است و یک‌جور الهام درخودش دارد؛ الهامی که من آن را در زندگی روزمره پیدا کرده‌ام. زبان ادبیات قبل از جنگ، دشمن ادبیات بود. من زبانم را ساده کردم، جملاتم را کوتاه کردم و پایه آن را بر ایتالیایی‌اي گذاشتم که مردم در کوچه و خیابان حرف می‌زدند. هرگز وسوسه نشدم فانتزی یا سوررئال بنویسم؛ دلم می‌خواست درک شوم، خواننده‌ام را تسخیر کنم و همراه خودم نگه دارم.

دلم نمی‌خواهد او خسته شود، حوصله‌اش سر برود».  نثر گینزبورگ سرد و درعین‌حال گیراست؛ رمانتیک نیست اما حس و خون دارد. فاضلانه نیست اما طنین دارد؛ «شهر ما به دوستی شباهت داشت که از دستش دادیم و او آن شهر را دوست داشت. آن دوست، سرسخت و تنها، شهر را با قدم‌های بلندش می‌پیمود و در دورافتاده‌ترین و پردودترین کافه‌ها پناه می‌گرفت».

آیا این جمله‌ها رمانتیک و زنانه‌اند؟ بله. آیا این جمله‌ها سردند؟ بله. خیلی‌ها وقتی گینزبورگ می‌خوانند، می‌گویند باورشان نمی‌شود یک زن بتواند این‌طوری بنویسد. در واقع شاید کمتر نویسنده زنی توانسته باشد این‌قدر متفاوت از چیزی که به آن «ادبیات زنانه» می‌گویند بنویسد و در عین حال زنانه بنویسد. این سبک در مقاله‌ها و یادداشت‌های او هم به همین دقت و با اصرار تمام رعایت شده است.

همه این یادداشت‌ها و مقاله‌ها، شروع‌هایی ضربتی و صریح دارند، در شبکه‌ای پیچیده از جزئیات، تصاویر، آدم‌ها، بوها و رنگ‌ها به پیش می‌روند و قبل از اينكه شما را کسل کنند، تمام می‌شوند. اینکه گینزبورگ بعضی چیزها را از روایتش حذف مي‌كند و بعضی‌ها را نگه می‌دارد، کاری است که تمام نویسنده‌ها می‌کنند اما اینکه چطور این کار را می‌کند، چه چیزهایی باید بمانند و چه‌چیزهایی باید دور ریخته شوند و چرا، رازی است که او با خودش به آن دنیا برده است؛ راز نوشته‌هایی که درباره ملالند اما ملال‌انگیز نیستند؛ هر چند خودش هیچ‌وقت از این موضوع مطمئن نبود.

در ستايش مقاله‌هاي گينزبورگ
گيـنـزبــــــورگ مقاله‌نويسي است كه به ساحت داستان خيانت نكرده. داستان و مقاله را زده قد هم ولي از تركيب دوتايي‌شان محلول درست شده نه مخلوط؛ تركيبي درست شده كه نمي‌شود آن را به اين راحتي‌ها به اجزايش تفكيك كرد و شما اگر از آدم‌هايي باشيد كه لذت داستان برايتان مقدس است، حتما قدر اين معجون جديد را مي‌دانيد. اگر از بچگي‌تان از دست همه آدم‌هايي كه اين دو تا را با هم قاتي مي‌كنند به اندازه كافي رنج كشيده‌باشيد، حكما گينزبورگ برايتان خيلي عزيز مي‌شود.

روباه‌ها همه‌جا هستند؛ كمي داستان مي‌گويند و تا مي‌آيي دل بدهي به روايت و لذت ببري، حرف‌هاي سخت و ديرهضم مقاله‌اي‌شان را مي‌كنند توي حلقت و بعد دوباره كمي روايت و دوباره مقاله. تجربه‌اش را داريد؟ همه مدلي هم دارد؛ هم فلسفه را سعي كرده‌اند اين‌طوري بكنند توي كله آدم‌ها، هم مذهبي‌ها از اين روش زياد استفاده كرده‌اند و هم حتي علمي‌ها نكات دانستني‌شان را به شيريني داستان چسبانده‌اند كه راحت فروبرود.

داستان طفلك، اسانس توت فرنگي است كه هم به شربت سينه مي‌زنند هم به آدامس و هم به هر چيز ديگري كه بخواهند چشايي را با آن گيج كنند. ولي گينزبورگ اين كار را نكرده. كتاب «فضيلت‌هاي ناچيز» يا بقيه مقاله‌هاي ترجمه‌شده و نشده او را كه در مجلات و اينترنت و اين طرف آن طرف بخوانيد، درست نمي‌فهميد كه كي حرف‌هاي مستقيم‌اش را زد و كي داستان‌اش را گفت؛ بعد تازه اگر درست دقت كنيد، مي‌بينيد اصلا داستاني در كار نبوده.

اين، حس‌هاي داستاني عميق او بوده‌اند كه ما را دچار همذات‌پنداري غريبي كرده‌اند و ما گمان كرده‌ايم داستاني شنيده‌ايم؛ چون تجربه اين عمق لذت‌بخش انساني را فقط هنگام داستان داشته‌ايم. طرح و توطئه داستاني‌اي در كار نيست و حادثه‌اي يا كنشي روي نداده ولي حس‌هاي مشترك انساني جوري دستكاري شده‌اند كه خيال مي‌كني اتفاقي افتاد و روايتي شكل گرفت.

يادم نمي‌رود «فضيلت‌هاي ناچيز» را كه زمين گذاشتم به جاي هر فكر ديگري، فقط پر از حسرت بودم؛ حسرت فاصله‌اي كه بين سال چاپ اين كتاب و سال خواندن من بود؛ مثل دريغ ازدست‌دادن يك زندگي بود. دلم نمي‌خواهد كس ديگري به اين دريغ تلخ مـبــتـلا شـــود. كتابفروشي نزديك خانه‌تان هست؟

گينزبورگ درباره رمان ماركز
مدتي پيش روزنامه‌اي از من خواست به اين  سوال جواب بدهم كه آيا فكر مي‌كنم رمان در وضعيت بحراني است؟ پاسخي ندادم چون عبارت‌هايي مثل «بحران رمان» در من تنفر ايجاد مي‌كند و در نظر من فقط رمان‌هاي بد وجود داشت كه پيشاپيش مرده و مدفون شده بودند و سرنوشت آنها برايم اهميتي نداشت.

بعدها «صد سال تنهايي» گابريل گارسيا ماركز   را خواندم. تا آن زمان هيچ رماني ضربه‌اي آن‌طور عميق به من نزده بود. اگر حتي اينكه مي‌گويند رمان‌مرده يا در حال از بين رفتن است، درست باشد، جا‌دارد براي آخرين رمان‌هايي كه آمده‌اند تا دنيا را شاد كنند،‌ كلاه از سر برداريم.

 اين واقعيت كه هر روز رمان‌هاي زياد و جديدي منتشر مي‌شوند به هيچ عنوان دليل زنده‌بودن رمان نيست. ممكن است گفته شود نسل خرگوش‌ها در حال انقراض است اما براي سال‌هاي مديد هنوز گونه‌هاي رنگ پريده و خسته خرگوش‌ها را مي‌بينيم كه همچنان باهم‌اند و در چمنزارها و مناطق مسكوني به دنبال هم مي‌دوند ولي در نشانه‌هاي جزئي مي‌توان مرگ تدريجي خرگوش‌ها را پيدا كرد؛‌ مثل بي‌حالي و كسالتي كه در چهره نوزادان‌شان مي‌توان ديد.

ديدن نوعي سرزندگي و ميل به ادامه حيات در بعضي از انواع آنها رنج‌آور است و براي ما بيشتر يك اجبار براي ادامه زندگي را تداعي مي‌كنند تا سعادت و خوشبختي و ديدنشان فقط احساسي ناخوشايند و نفرتي تلخ مي‌آفريند. درباره رمان هم من اين‌طور فكر مي‌كنم. احتمال كشف يك رمان زنده به هيچ‌عنوان به معناي زنده‌بودن نوع آن نيست و اين كشف  رنج‌آور است.

حتي گاهي فكر مي‌كنم به ياد نمي‌آورم كه رمان زنده چه بوده است. يادم نمي‌آيد كه چقدر نيروي زندگي براي ما به ارمغان آورده است و چطور مي‌تواند با حضور زنده‌اش در يك لحظه، تمام دلتنگي‌ها و غم‌هاي دروني ما را دگرگون كند و لباس عزايي را كه بر تن داريم، درآورد.
 با بي‌اعتمادي و بي هيچ علاقه‌اي «صد سال تنهايي»  را شروع كردم.

چگونه است كه ما به رمان بي‌اعتماد شده‌ايم؟ شايد به‌خاطر رمان‌هايي است كه تلاش مي‌كنيم به آنها نزديك شويم و همان ابتداي راه ما را پس مي‌زنند. در نظرمان خواندن آنها مثل خوردن سنگ يا خاك اره يا گرد و غبار است.

با خواندن‌شان هنوز احساس آشفتگي و غم مي‌كنيم مثل وقت‌هايي كه با خستگي و دلسردي در سالن انتظار ايستگاهي با چمدان‌هاي سنگين قدم مي‌زنيم.[اما] خواندن صد سال تنهايي براي من مثل شنيدن صداي شيپور بود كه از خواب بيدارم كرد.

بدون هيچ علاقه‌اي، آن را شروع‌ كردم و منتظر بودم كه مرا پس بزند. ولي چيزي توجهم را جلب كرده بود و پيش مي‌رفتم؛  نمي‌خواهم  اين رمان را خلاصه‌ يا تفسير كنم . مي‌خواهم از كسي كه آن را تابه‌حال نخوانده، بخواهم كه آن را بخواند.

من 2 روز را بدون اينكه چشم از روي صفحه‌ها بلند كنم، گذراندم. گهگاهي سرم را براي ديدن مكان‌ها و افرادي كه در آنجا زندگي كرده بودند، بلند مي‌كردم؛ مثل اينكه در سكوت، فاصله‌ها را ناديده بگيريم و به صداي كسي كه دوستش داريم گوش بدهيم.

تاریخ درج: 8 بهمن 1386 ساعت 10:38 تاریخ تایید: 9 بهمن 1386 ساعت 00:27 تاریخ به روز رسانی: 9 بهمن 1386 ساعت 00:26
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است