کاريکاتور- مريم بيامنش:
اردشير رستمي اهل شعر است و شايد در ذهنش هر روز ابيات زيادي جابهجا شوند
كافي است چند دقيقه با او حرف بزنيد؛ بيجهت و باجهت شعرهايي از او ميشنويد كه بيشترشان متعلق به شاعران معاصر جهان هستند. او هم كاريكاتوريست است و هم طراح. شايد بهترين و امنترين موقعيت جهان براي او در كنار خانواده بودن باشد؛ به همين دليل است كه در خانه كار ميكند.
او پركارترين كاريكاتوريست در مطبوعات چند سال اخير بوده و سرگرميهايش شعر خواندن، نقاشي كشيدن، تعريف كردن از خوبيهاي ديگران و لبخند زدن است. اردشير رستمي اين روزها در سريال شهريار و در نقش جواني اين شاعر معاصر ظاهر شده كه به جاي سريال جواهري در قصر جمعهها از شبكه 2پخش ميشود.

او عاشق همسر و پسرش است و ميگويد بزرگترين تاثير را از شهلا پيرجاني گرفته، بعد مادرش و بعد هم از كارهاي نقاشي - كاريكاتوررستمي ميشود فهميد يكي از بزرگترين مدافعان حقوق زنان و احساسات مادرانه آنهاست.
- اردشير رستمي دوست دارد او را بهعنوان يك كاريكاتوريست بشناسند يا يك بازيگر؟
شما چي فكر ميكني؟
- من بيشترش را به عنوان يك كاريكاتوريست ميشناسم.
خودم هم همينطور فكر ميكنم.
- شما شعرهاي زيادي را حفظ هستيد؛ اولين شعري كه حفظ كرديد، چه بود؟
رابطه من با شعر با خيام شروع شد اما اولين شعري كه شنيدم، يك لالايي تركي بود. اين لالايي را در سريال شهريار به دفعات ميشنويد.
- نگفتيد كه استعداد شما در نقاشي و كاريكاتور چگونه كشف شد؟
راستش در طبقه اجتماعياي كه من داشتم و فقر زيادي كه بر آن حاكم بود، هيچوقت به نقاشي بهعنوان يك شغل نگاه نميكردند و اصلا باور نداشتند كه از راه هنر ميشود ارتزاق كرد. بعدها- كه بيشتر نقاشي ميكردم- مرا به عنوان نقاش پشت وانتبارها شناسايي ميكردند و به من ميگفتند: تو ميخواهي نقاش ماشينها بشوي؟. اما من10سالم كه بود، پيكاسو را ميشناختم و به امثال او فكر ميكردم؛ رامبراند، گوگن، ونگوك، سزان و اينها. باور ميكنيد اگر بگويم هنوز هم فاميل ما نميدانند من مشغول چه كاري هستم؟
البته در اين ميان، كساني هم داشتم كه تشويقم ميكردند؛ عمهام يكي از آنها بود يا بعضي از اقوام دورمان. بعد فكر كردم ديدم من يك نقاشي ميكشم و 20-10 روز روي آنوقت ميگذارم اما جز خانواده و فاميل هيچكس آن را نميبيند. نمايشگاه هم نميتوانستم بگذارم؛ بنابراين سعي كردم روشم را عوض كنم. آدمهايي را كه دائما موج منفي ميدادند، كنار گذاشتم و با كساني كه مثل من ميانديشيدند، زندگي كردم.
- يادتان ميآيد اولين كاريكاتوري كه از شما چاپ شد، كي و كجا بود؟
در يكي از مجلات چاپ شد و جالب اينكه كسي را نداشتم كه به او نشانش بدهم چون با آن آدمها قطع رابطه كرده بودم. تقريبا تنها بودم، فقط 3-2 نفر دور و برم بودند كه خب، آنها هم خوشحال شدند. در جواب آن سؤال كه پرسيدي، بايد بگويم از كودكي فكر ميكردم به جايي ميرسم اما خيلي كمتر از اين حد. من هدفم اين بود كه با نقاشي كردن از فقرا و مظلومان دفاع كنم.
- بيشترين توجه شما در كاريكاتورهايتان به زنان و مسائل پيرامون آنهاست؛ دليل اين توجه چيست؟
مسائل زنان، مسائل من نيست؛ مسائل خودشان است. من چه بخواهم و چه نخواهم زن نيستم و نميتوانم آنها را بفهمم. من فقط نيازهاي خودم را به اين موجود احساس ميكنم و آنها را ميكشم. من زن را يك همراه، يك دوست و يكي از اصلهاي اساسي جهان ميدانم و فكر ميكنم بدون او جهان نميتواند وجود داشته باشد.
- آيا اين تلقي، به دليل توجه به روابط عاطفي خودتان با مادر، خواهر، مادربزرگ و... نبوده است؟
بله، فكر ميكنم نفر اول مادرم و نفر دوم نيز همسرم بودند كه نقش زيادي در اين ماجرا داشتند.
- شما قبل از ازدواج هم طرحهايي با موضوع زن كشيده بوديد؟
توجه من به موضوع زن در كارهايم از زمان آشنايي با همسرم - شهلا - شروع شد. در مدت 3-2 سالي كه تا ازدواج فاصله داشتيم، او روي من تأثير گذاشت و اصلا بخشي از من شد. من قبل از هر چيز، زن را بهعنوان يكي از اركان هستي ميشناسم و اينكه اگر مشكلاتي دارد، من واقعا نميدانم چطور ميشود آنها را حل كرد. براي من زن يك نجاتدهنده است اما اينطور هم فكر نميكنم كه منجياي است كه از كتابها آمده چون او هم مشكلات زيادي براي آدم ايجاد ميكند.
خانم پيرجاني، شما در اينجا بايد وارد بحث شويد تا آقاي رستمي بيشتر پيشروي نكند!رستمي: ما بايد مسائل را دقيقتر بررسي كرده و فكر كنيم همه چيز در زندگي مشترك پاياپاي است؛ يعني همه چيز به نظر من50-50 است، نه 51-49. در زندگي هر زوجي اگر اين ميزان بالا و پايين شود، به مشكلاتي برميخورند و آن وقت ديگر اسم آن زندگي نيست؛ چيز ديگري است. اگر مرد موفقي ديديد، مطمئنا زني به او كمك كرده است.
- شما قبل از آشنايي با همسرتان آثار ايشان را ديده بوديد؟
پيرجاني: نه. من اصلا حوزه كاريكاتور را نميشناختم. آنروزها هم ايشان به اين اندازه كه الان اردشير رستمي هستند، نبودند. فقط چند كارشان را اين طرف و آنطرف ديده بودم. بعد هم بنمايه كارشان اين مسائل نبود؛ كارهايشان شامل هاشورهايي سياه ميشد. ما به طور احساسي با هم آشنا شديم، بعد چند ماه همديگر را نديديم، دوباره و به طور تصادفي همديگر را ديديم تا اينكه اگر مدتي از هم دور ميشديم، هيچكدام نميتوانستيم غذا بخوريم تا اينكه بيشتر همديگر را ديديم و ازدواج كرديم.
- خوب، در اين دوره كيفيت كارهاي آقاي رستمي عوض شد و شما بهتر از هر كسي اين تغييرات را حس ميكرديد. از اين تغييرات بگوييد.
من از دورهاي با ايشان آشنا شدم كه اصلا زن در كارهايشان نبود؛ خودشان هم لبخندي بر لب نداشتند و هميشه خشك و بيلبخند بودند.
رستمي: واقعا اينطوري بودم؟!
شهلا پيرجاني: من در اين دوره، كاري به كاريكاتورها و نقاشيهايشان نداشتم بلكه بيشتر رابطه احساسي داشتم. حالا اگر هم چيزي را خواسته يا گرفته يا تغيير كردهاند، خودشان كردهاند. من وقتي نگاه ميكردم، ميديدم كمكم زن وارد كارهايشان شد، لبخند روي لبهايشان ظاهر شد، كمكم زنهاي آثارش كامل شدند و لب و دهن و چشم پيدا كردند؛ گرچه چشمهايشان هميشه بسته است.
- درباره كارهاي آقاي رستمي با هم مشورت نميكنيد؟
نه، ايشان معمولا كارهايشان را به من نشان ميدهند اما آنها محصول حس خودشان است. من فقط نظر ميدهم.
- اصلا شده كه با نظرات شما درباره يك كار، آن را پاره كند و دور بيندازد؟
رستمي: ما سطل آشغال هم داريم و گاهي كارهايي را پاره ميكنم.
پيرجاني: اما با نظرهاي من پاره نكردهاند.
- آقاي رستمي، منبع درآمد شما ظاهرا فقط همين كار است.
بله، كار ديگري نداريم.
- خب، اينطور برايتان سخت نيست؟
پيرجاني: نه، اتفاقا اينطور نيست چون اين كارها فقط كاريكاتور نيست بلكه بيشتر به عنوان آثار نقاشي محسوب ميشود و وقتي اين كارها روي اشيا ميآيد يا تابلو ميشود خب، خريداران خاص خودش را دارد و ما دقيقا منبع درآمدمان از همين راه است.
- درباره سريال شهريار بگوييد؛ چطور شد براي بازي در اين نقش دعوت شديد؟
رستمي: من مدتي در مجله كارنامه همكاري ميكردم. يك روز خانم نگار اسكندرفر- مديرمسئول مجله- به من زنگ زد و پيغامي را از طرف حبيب رضايي به من داد. رضايي با اينكه دوست من بود اما به خانم اسكندرفر گفته بود كه پيشنهاد بازي در نقش جواني شهريار را به من بدهد. چند ماه طول كشيد تا بپذيرم و با شرط و شروطي كه شفاهي و قولي بود، پذيرفتم اين كار را انجام بدهم. من اصلا نميخواستم بازي كنم؛ فقط فكر كردم شايد بتوانم در مواردي كمكهايي بكنم.
- خب، دليلش چه بود كه قبول كرديد؟
من يك دِيني به شعر داشتم كه خيلي بزرگ بود؛ هنوز هم دارم؛ يعني همانقدر كه به «زن» دين دارم به شعر هم مديون هستم. اين دو حوزه مرا نجات دادهاند. با اين كار، خواستم دينم را ادا كنم.
- شما چند هزار بيت شعر حفظ هستيد؟
نشمردهام؛ خيلي زياد است، ميتوانم بيشتر از يك شبانهروز مدام براي شما شعر بخوانم.
- در زندگي معمولي هم شعر ميخوانيد؟
بله. هميشه اشعاري را زمزمه ميكنم.
پيرجاني: دقيقا همينطور است. اصلا جوري است كه اشعار ترجمه شده يا ترجمههايي كه خودشان انجام دادهاند، گاهي آنقدر ميخوانند كه پسرمان «آردوش» هم آنها را حفظ شده؛ جالب است كه مثل پدرش خيلي خوب و بااحساس هم شعر ميخواند.
رستمي: بابا... بيا اينجا. در اين لحظه آردوش - كه در اتاقش سرگرم بود - بيرون آمد و به درخواست پدرش شعري را براي ما خواند؛ شعر قطار را از راميز روشن.
رستمي: شما خودتان ميدانيد كه شعر براي من كلمه نيست؛ شعر يك نگاه و يك جهان است. اصلا روزنه نگاه من به جهان از شعر است. در شعر همه چيز براي من معنا ميشود. كلمه و شكل ساختاري ابيات شعر يكي از ساختارهاي شعر در ذهن من است. مثلا دوست من - احسان قنبرزاده - از تبريز آمده و مادرش يك ظرف ترشي فرستاده، من فكر ميكنم او براي من چند كيلو شعر فرستاده است. اكثرا دوستانم هم شاعرند.
- خودتان هرگز شعر نگفتهايد؟
نه، هيچوقت.
پيرجاني: چرا هيچوقت؟ شما شعر گفتهايد.
رستمي: نه، نه. آنها شعر نيست، فقط تنها چند طرح ادبي است.
پيرجاني: چرا، شعر هم ميگويند. حالا نميخواهند اينجا مطرحش كنند.
- حالا نكند به خاطر اين مصاحبه با هم دعوايتان بشود؟!
هر دو با خنده؛ نه.
رستمي: من معتقدم شعر گفتن فقط نبايد روي كاغذ باشد. قدم زدن در باران، انتخاب چند برگ خشك به جاي گل و اينطور كارها هم ميتواند شعر باشد. به نظر من شعر گفتن فقط يكي از شكلهاي بيان احساس است. مهم اين است كه آدمها به شعر دست پيدا كنند و هر كسي هر چه هست، خودش باشد. ستونهاي زندگي ما شعر است.
- خانم پيرجاني: شما چه نظري داريد، بالاخره آجر يا ستون؟
پيرجاني: [با خنده] فرقي نميكند.
رستمي: ما شعر خواندن را دوست داريم. وقتي كم ميآوريم، ناراحت ميشويم، ميگرديم، جستوجو ميكنيم، كتاب ميخريم، مجلات را نگاه ميكنيم تا 3-2بيت پيدا ميكنيم كه جالب باشد.
پيرجاني: شعرهاي تازه و خوب خيلي برايمان لذتبخش است.
رستمي: بعد تلفن ميزنيم به دوستانمان در تهران، شهرهاي ديگر و حتي خارج از كشور.
آردوش چه؟ او هم اهل شعر است؟
رستمي: آردوش هم كمكم دارد شعرهايي را حفظ ميكند.
- خودش علاقهمند است يا شما هدايتش كردهايد؟
پيرجاني: اصلا يك بار هم نشده كه به آردوش بگوييم شعر بخوان يا مثلا حفظ كن. من و پدرش چه در شعر، چه در نقاشي و هر چيز ديگري - كه خودمان علاقه داريم - هيچوقت نخواستهايم مثل ما عمل كند.
او تا سال پيش اصلا نشده بود كه نقاشي بكشد و براي همه عجيب بود كه با وجود پدري مثل اردشير، چرا او نقاشي نميكشد اما امسال خودش از ما كاغذ و قلم خواست و شروع كرده به نقاشي كردن؛ حتي گاهي شده كه در جمعها بلند ميشود و ميگويد من هم ميخواهم شعر بخوانم.
رستمي: نكته اينجاست كه ما هرگز نياموختيم اينگونه باشيم. در مورد آردوش، ميدانيد چرا به او نقاشي ياد نميدادم؟ چون نميخواستم اصول را ياد بگيرد چون وقتي اصول را ياد بگيرد، نميتواند خلاقيت به خرج دهد. چند وقت پيش در مهدكودك به او گفته بودند ماشين بكش.
خب، اگر قرار باشد او ماشين بكشد، پس چرا به مهد ميرود؟ من فكر ميكنم او اصلا ماشين نكشد بهتر است چون چيزي كه در شهر زياد است، ماشين است. او بايد چيزهاي ديگر بكشد. يك روز آمد و گفت ميخواهم نقاشي بكشم. او چيزهايي كشيد و دربارهاش صحبت كرد. ما از او خيلي چيزها ياد گرفتيم. او يك نقاشي كشيده بود كه ما فكر ميكرديم يك تمساح است اما او گفت كه اين يك ساختمان بزرگ پر از پنجره است.
- با آردوش درباره كتاب چگونه صحبت ميكنيد؟
پيرجاني: ما هيچوقت نميگوييم كه كتاب بخواند. او خودش كتابهايي را انتخاب ميكند و ميآورد تا برايش بخوانيم.
رستمي: يكي از بهترين شبهاي زندگي من آن شبي بود كه آمد و گفت: بابا به من خواندن و نوشتن ياد بده؛ دارم اذيت ميشم. احساس كردم نياز به آموختن دارد. تصميم دارم او را به مدارسي بفرستم كه خيلي اذيتش نكنند، به او فشار نياورند و اجازه بدهند كودكياش را بكند. چه ايرادي دارد كه آدم 10 سال در يك كلاس باقي بماند اما چيز ياد بگيرد، به جاي آنكه 100 تا كلاس برود و هيچچيزي ياد نگيرد؟
- * وقتي سر صحنه سريال «شهريار» بوديد، خانوادهتان اذيت نشدند؟
چرا، شدند. نزديك به يك سال و نيم درگير اين كار بودم؛ حتي قبل و بعد از فيلمبرداري هم درگير كار بودم.
پيرجاني: خيلي اذيت شديم؛ به طوري كه در بعضي از سفرهاي عوامل سريال، ناچار شديم همراه اردشير برويم تا حداقل در كنارشان باشيم. اما خب، وقتي ساعت 4 صبح ميرفتند و يك بعد از نيمه شب برميگشتند، با آن خستگي خيلي نميتوانستند كنار ما باشند.
رستمي: موقع رفتن خواب بودم و موقع برگشتن هم خواب بودم.
پيرجاني: سيستم زندگي ما اصلا به هم ريخته بود. ايشان هميشه در خانه كار ميكنند. ما عادت داريم كنار هم باشيم.
رستمي: چرا، گاهي يك هفته به كوه و دشت ميرويم، چادر ميزنيم و آنجا كار ميكنيم. شهلا هميشه كتابهايش را ميخواند، من نقاشيام را ميكشم و آردوش هم ميرود با ماهيها و قورباغهها و سنگها بازي ميكند.
- حالا راستش را بگوييد؛ شما وقتي ميرفتيد سرصحنه و از خانواده دور ميشديد، خوشحال نبوديد كه مدتي فضاي ذهنيتان عوض ميشود؟
رستمي: ما خيلي در زندگيمان تفريح ميكنيم چون كار ما تفريح است و تفريحمان كار. ما خيلي راحت و خوب زندگي ميكنيم؛ البته اختلافاتي هم بينمان پيش ميآيد. فكر نكنيد كه خيلي خوشخوشانمان ميشود؛ نه اين اختلافات طبيعي است و جزء اركان زندگي است.
پيرجاني: ما به زور با هم زندگي نميكنيم؛ به خاطر همين، وقتي چند ماه كنار ما نبودند، اذيت ميشديم.
رستمي: گاهي ميشود وسايلم را برميدارم و ميروم به سمتي و مثلا با دوستانم زندگي ميكنم، بعد دوباره برميگردم.
پيرجاني: من هم گاهي به تنهايي پناه ميبرم.
اين وسط آردوش چه ميشود؟
رستمي: او با يكي از ما 2 نفر ميماند. گاهي هم او ميگويد من حوصله ندارم و ميرود در اتاقش چند ساعت با خود خلوت ميكند؛ ميخندد.
اين طبيعي است. اگر بگوييم ما عشق آسماني و زميني و اين حرفها داريم، واقعا دروغ گفتهايم.
- وقتي كار سريال تمام شد، احتمالا جبران مافات كرديد ديگر؟
رستمي: بله، 8-7 سفر پشت سر هم رفتيم.
پيرجاني: اصلا از خودش - از اردشير رستمي - دور شده بود و اين همهمان را اذيت ميكرد؛ اصلا اردشيري كه من ميشناختم، نبود.
- سرصحنه اصلا نقاشي نميكرديد؟
چرا، آنجا هم ميبردم. يكي از تقويمهايم سر همان كار، آماده شد؛ تقويم سال84.
- در اين چند قسمتي كه اردشير رستمي را با هيبت شهريار جوان ديديد، چه حسي داشتيد؟
پيرجاني: حس خوبي نداشتم؛ آردوش هم همينطور.
رستمي: اولين بار كه ديد، گفت اين چه قيافهاي است كه درست كردهاي؟ چرا اين شكلي شدي؟ من هم اگر چارهاي داشتم، نگاه نميكردم اما خب، بايد ببينم چطور كار كردهام.
- اصلا پيش آمد كه فكر كنيد ممكن است بعد از بازي در اين سريال به بازيگر معروفي تبديل شويد؟
من هيچوقت بازيگر نخواهم شد چون شهريار را هم بازي نكردم. شايد اگر قرار باشد در فيلمي بازي كنم، دليلم اين خواهد بود كه بازي نكنم.
- يعني به جاي بازي كردن، جلوي دوربين زندگي ميكنيد؟
اينجا هم من به سراغ دوربين و سينما نرفتم؛ آنها به سراغ من آمدهاند.
- آيا از هنرمندان سينما كسي بوده كه روي شما تأثير گذاشته باشد؟
خيلي زيادند. هر كسي كه من در سينما ديدهام، روي من تأثير گذاشته است. حتي آدمهاي معمولي هم روي من تأثير ميگذارند. ما يك اسطورهاي در محلمان داريم كه اسمش پاشاست. او قصاب محلي ماست و ما خيلي دوستش داريم.
او خيلي جوان و مهربان است. از يك محله فقيرنشين ميآيد و اينجا كار ميكند. او نگران من و بچهام و همسرم ميشود، نگران اهالي محل ميشود، به همه پول قرض ميدهد و بدهي مشتريان را برعهده ميگيرد يا مادر خود شهلا، مادر من و مادر همين دوستم كه ترشي فرستاده، همه روي من تأثير گذاشتهاند. آقاي فراهاني و بالاخص همسرشان - خانم فهيمه رحيمنيا - هم روي من تأثير گذاشتهاند. بعد از خودم، بيشترين تأثير را شهلا روي من گذاشته است.
- خانم پيرجاني، چه كسي بيشترين تأثير را روي شما گذاشته است؟
راستش، من هنوز كاري براي جهان نكردهام كه بگويم از كسي تأثير گرفتهام ولي اردشير و مادرم روي من خيلي تأثير گذاشتهاند؛ بهخصوص مادرم كه براي هر سه ما خيلي زحمت كشيدهاند.
چند كلمه از زبان آردوش رستمي
بابا اردشير هر جور باشد دوستش دارم. وقتي با اردشير رستمي و همسرش مصاحبه ميكرديم، آردوش- پسر 6ساله خانواده - در اتاقش سرگرم بود و هرگز صدايي از او نشنيديم و كاري هم به كار ما نداشت. او هم مثل پدر و مادرش آرامش خاصي دارد و بيشتر به مادرش رفته است.

- آردوش، ميداني مصاحبه يعني چه؟
نه.
- خب، هر چه من پرسيدم، شما با اين ميكروفون جواب ميدهي؛ به اين كار ميگويند مصاحبه.
آها... ياد گرفتم.
- آردوش، به ما بگو آردوش يعني چي؟
آردوش به تركي يعني درخت كاج؛ همان درختي كه خيلي بلند است.
- عادت داري كه به نقاشي كشيدن بابا نگاه كني؟
بله.
بله.
- شما بهتر نقاشي ميكشي يا بابا اردشير؟
هم من، هم بابا اردشير.
- شما بهتر شعر ميخواني يا بابا اردشير؟
هم من، هم بابا اردشير.
- بابا را توي تلويزيون ديدي؟ چطور بود؟
بله ديدم. خيلي قشنگ بود.
- بابا را اينطوري دوست داري يا آنطوري؟
هر جوري كه باشد، من دوستش دارم.
- دوست داري شما هم توي فيلمها بازي كني؟
بله.
- دوست داري چه نقشي را بازي كني؟
پروفسور، دانشمند يا نويسنده.
كاريكاتوريست و خواننده.