نويسندگان و مولفان- احسان اسيوند:
اريك امانوئل اشميت، آخرين مد بازار نشر ايران است. اولينبار با ترجمههاي متعدد (حداقل 5 ترجمه متفاوت) از داستان «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» سرو كلهاش در كتابفروشيهاي اينجا پيدا شد و كلي طرفدار پيدا كرد و به مرور بقيه كارهايش هم ترجمه شد.
عمده آثار او را شهلا حائري به فارسي برگردانده اما در فهرست مترجمان اشميت، نام مترجمهاي كهنهكاري چون قاسم صنعوي و سروش حبيبي هم پيدا ميشود.
به تازگي، حائري با ترجمه نمايشنامه «مهمانسراي دو دنيا» و مجموعه داستان «يك روز قشنگ باراني» (كه در سال 2006 چاپ شده و خود اشميت براساس يكي از داستانهاي آن ـ «اُدت معمولي» ـ فيلم ساخته) كتابخانه آثار او به زبان فارسي را پر و پيمانتر كرده است.
بايد صبر كنيم و ببينيم اين مد اخير چه سرنوشتي پيدا ميكند؛ آيا مثل ديگر مدهاي اين سالها ـ بوبن و كوئيلو ـ آثارش پس از مدتي فراموش ميشود و از دهان ميافتد يا اينكه بالعكس سرنوشتي عجيب و شگفتانگيز پيدا ميكند و تا ساليان سال ميماند.
زندگي اريك امانوئل اشميت – داستاننويس، نمايشنامهنويس، فيلمساز، فلسفهدان و موسيقيدان– بيش از آنچه فكرش را بكنيد عجيب و غريب است. با اينكه اسمش به آلمانيها ميخورد، فرانسوي است؛ در ليون فرانسه به دنيا آمده (1960) و امروز در بروكسل بلژيك، توي دفتر كارش به اسم «محل گوش دادن» در يك اتاق زير شيرواني نورگير – كه مثل يك آتليه هنري است – زندگي ميكند.
امانوئل اشميت از بچگي شيفته موسيقي بود و از 9سالگي پيانو ياد گرفت. به جز موسيقي عشقش اين بود كه يك شاهزاده باشد اما وقتي فهميد پدر و مادرش از خانواده سلطنتياي نيستند، خيلي زود مأيوس شد. يك وقتي هم رؤيايش اين بود كه «والت ديسني» باشد چون ميديد كه مردم با رفتن به شهربازي چطور به هيجان ميآيند و پر از لذت ميشوند. اما استاداناش او را به جاي رؤياپردازي، به نوشتن تشويق ميكردند و مدام به او گوشزد ميكردند كه استعداد خوبي براي نويسندگي دارد.
همين شد كه اشميت جوان از 11سالگي نوشتن را شروع كرد و در 16سالگي اولين نمايشنامهاش را با نام «گرهگوار» يا «چرا نخود فرنگي سبز است؟» منتشر كرد. اما چون عاشق آرسن لوپن بود و كارش را در مقايسه با ماجراهاي او بيارزش ميديد، ترجيح داد نوشتن را رها كند.
پدر اشميت، قهرمان مشتزني فرانسه بود و مادرش هم قهرمان دو و ميداني. طبيعي بود كه همه فكر كنند امانوئل جوان بعد از كنار گذاشتن نويسندگي سراغ ورزش برود. اما همه اشتباه ميكردند؛ اشميت دور از همه اين ماجراها، به دانشگاه رفت و فلسفه خواند. در 26سالگي تز دكترايش را ارائه داد و بلافاصله مشغول تدريس فلسفه شد.
ولي 3 سال بعد (1989)، امانوئل اشميتي كه در خانوادهاي غيرمذهبي به دنيا آمده بود، در محيطي غيرمذهبي بزرگ شده بود و به هر چيزي سرك كشيده بود جز مذهب، يكباره زيرورو شد و تبديل به نويسندهاي شد كه رگههاي مذهب در آثارش بيشتر از هر چيز ديگري خودنمايي ميكرد.
داستان از اين قرار بود كه در بهار 1989، اشميت و دوستاناش در يك سفر تفريحي به بيابانهاي آفريقا، گم ميشوند و اشميت از همه جدا ميافتد؛ «از آنجايي كه چيزي همراهم نبود، بايد ميترسيدم اما برعكس، احساس متفاوتي داشتم و شب مطلق را تجربه ميكردم.
اين جمله مدام در ذهنم قوت ميگرفت و تكرار ميشد كه هر چيز حكمتي دارد و من مفهوم مرگ را در تنهايي، مثل يك رويداد غافلگيرانه پذيرفتم. در طول شب، جاودانگي را تجربه كردم و از آن به بعد فهميدم كه در درونم چيزي بيشتر از خودم هست. از همان روز توانستم بنويسم.»
امانوئل اشميت از سال1991 و با نمايشنامه «شب والوني» دوباره نوشتن را از سر گرفت؛ بعد هم «ميلارپا» را نوشت كه يك تكگويي بر اساس تعاليم بودا ست. «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» را تحت تاثير تصوف يك پيرمرد مسلمان و «اسكار و بانوي صورتي» را با محوريت دين مسيح نوشت.
«فرزند نوح» را بر اساس آموزههاي يهوديت و رمان مهم و تاثيرگذار «انجيلهاي من» را هم بر اساس داستان انجيلي تصليب نوشت اما از ديد پينتوس پيلاطس – حاكم رومي آن روز- كه در حل معماي رستاخير مسيح با عقل منطقي ناكام مانده. طرح داستانها و نمايشنامههاي امانوئل اشميت معمولا ساده و شبيه به هم است.
مثلا هر دو نمايشنامه «خرده جنايتهاي زناشويي» و «نواي اسرارآميز» فقط 2كاراكتر و يك پرده دارند و در فضايي نزديك به هم ميگذرند. عامل پيشبرنده ماجرا، ديالوگهاي ميان 2پرسوناژ متضاد از هم است.
در «خردهجنايتها» زن و شوهري بين سنت و مدرنيته گرفتار هستند و در «نواي اسرارآميز» يك نويسنده نوبل برده درونگرا با يك مصاحبهگر برونگرا درگير است و در هر دو نمايشنامه، يكي از كاراكترها رازي را ميداند كه ديگري ميخواهد از زبانش بيرون بكشد و هيچكدام از اين دو نمايشنامه، پايان باز ندارند و گفتوگوهاي پينگ پنگي، بالاخره يك برنده دارد.
اين نداشتن پايان باز، شايد ويژگي اصلي كارهاي امانوئل اشميت باشد. او در همه داستانهايش نتيجهگيري و پيام دارد؛ حالا اين پيام ممكن است مثل داستان «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» - كه در سال2004 در رده 14 پرفروشترين كتابهاي جهان بود – نزديكي اديان باشد، يا مثل «خرده جنايتهاي زناشويي» سست بودن روابط خانوادگي در دنياي مدرن.
اشميت خودش ميگويد كه در ادبيات، دنبال فلسفه ميگردد و عاشق متنهايي است كه پر از معنا هستند. كتابهاي مورد علاقهاش «آليس در سرزمين عجايب» و آثار نيچه هستند.
او خودش را نزديك به آنهايي ميداند كه فلسفه را به زبان روشن و واضح بيان ميكنند؛ كساني مثل ولتر و ديدرو (او داستاني به نام «فاجر» هم درباره زندگي ديد رو نوشته كه تبديل به فيلم هم شده).
اشميت ميگويد دوست دارد گاهي با پنهان شدن در كتابها، فيلمها و موسيقيها زندگي را فراموش كند. در جايي هم گفته: «من تنها نويسندهاي هستم كه از قرن18 باقي مانده. چيزهاي زيادي از قرن18 مورد علاقه من هستند كه ميخواهم از طريق داستانهايم آنها را انتقال بدهم».
عرفان سوپرماركت
داستانهاي اشميت دوستداشتنياند ولي فقط لحظههاي اول بعد از خواندنشان حس خوبي بهجا ميگذارند؛ ماندگار نيستند و پروندهشان زود در ذهن بسته ميشود.
داستانهايش در درون ادامه پيدا نميكنند. دلايل زيادي هم هست كه باعث اين نتيجه ميشود ولي فقط از يكي دوتايش نام ميبرم؛ يكي از آنها استفاده بيش از اندازه از عنصر غافلگيري است؛ يعني اشميت حاضر است حتي كارهايي بكند كه حواسمان را پرت كند يا به اشتباه بيندازدمان براي اينكه لحظه غافلگيري داستانش تاثيرگذارتر بشود.
اين را مقايسه كنيد با داستاننويسهايي مثل سلينجر و سينگر كه ديگر اين قدر از داستانگوييشان و از كاري كه ميخواهند بكنند مطمئناند كه همان خطهاي اول داستان، كل ماجرا و حتي ته تهاش را هم ميگويند. به نظر ميآيد ديگر نبايد اين همه روي غافلگيري حساب باز كرد چون داستان را تاريخ مصرفدار ميكند و بارهاي دوم يا سوم خواندن داستان لطف خيلي اندكي دارد (براي مثال اين موضوع به داستان «اسكار و بانوي صورتي» و «خرده جنايتهاي زناشويي» نگاه كنيد).
نكته ديگر در داستانهاي او دستماليكردن عرفانهاي مختلف و راه پيدانكردن به اعماق آنهاست. واقعا حجم «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» و عبور سريع از اين همه شخصيت كه گاه مثل پدر پسرك، كليشهاي و سريع محكوم ميشوند براي واردشدن به مقولهاي به اين بزرگي كافي نيست. فكرش را بكنيد اگر طرف فرانسوي نبود و مثلا ايراني يا عرب بود و داستاني با درونمايه عرفاني اينقدر رو و سطحي نوشته بود، چي ميگفتيم! ولي خب باز هم بگويم هيچ شكي نيست كه اشميت شيرين داستان تعريف ميكند و شيريني واقعا خودش چيزي است.
كتابخانه امانوئل اشميت
انجيلهاي من
كتاب دو بخش به هم مرتبط دارد؛ يكي «شب باغ زيتون» كه روايت زندگي حضرت مسيح است از كودكي تا نجارشدن و به پيامبري رسيدن؛ روايت دوم «انجيل به روايت پيلاطس» كه از فرداي تصليب شروع ميشود. پيلاطس كه حاكم شهر است و خودش دستور مصلوبكردن مسيح(ع) را داده، هنوز در شك و حيرت است. اين كتاب در سال 2004 در يك نظرسنجي، كتاب محبوب زنان فرانسه شد.
خردهجنايتهايزناشويي
ژيل كه به خاطر افتادن از پلهها، 15 روز در بيمارستان بوده، حالا دچار فراموشي شده است و همراه همسرش ليز به خانه برگشته. او مــيخــواهد با تعريفهاي ليز از گذشته و ديروزش، خودش را پيدا كند. اما ظاهرا نه ژيل حافظهاش را از دست داده، نه ليز راست ميگويد، و نه هيچچيز ديگري سر جايش است.
گلهاي معرفت
مجموعه 3 داستان بلند «ميلارپا»، «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» و «اسكار و بانوي صورتي». داستانها به ترتيب تمي بودايي، اسلامي و مسيحي دارند. اشميت اسم اصلي اين مجموعه را «نامرئي» گذاشته. معروفترين داستان اين مجموعه «مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» است كه در آن پسربچهاي يهودي، پسر خوانده مسيو ابراهيم مسلمان ميشود.
مهمانسراي دو دنيا
نمايشنامهاي است در يك پرده؛ 6نفر در يك مهمانخانه به هم رسيدهاند، هيچ كدامشان مطمئن نيستند كجا هستند، هيچكدام نميدانند اينجا چه كار ميكنند، هيچكدام نميدانند تا كي اينجا هستند و هيچكدام نميدانند به كجا خواهند رفت. بازهم نبايد به حرفهاي رد و بدل شده اعتماد كرد...
نواي اسرارآميز
اريك لارسن جوان، خبرنگاري است كه بعد از درخواستهاي فراوان براي مصاحبه، حالا به جزيرهاي آمده كه ابل زنوركو، نويسنده برنده نوبل، آنجا تك و تنها زندگي ميكند. لارسن قرار است در مورد آخرين كتاب زنوركو، «عشق و ناگفتهها» مصاحبه بگيرد. اما پاي زني به نام هلن در وسط صحبتها به ميان ميآيد و... . اين نمايش پارسال در تالار چهارسو روي سن رفت.
يك روز قشنگ باراني
آخرين كتابي كه از اشميت به فارسي برگردانده شده، مجموعه 5 داستان كوتاه است كه هركدام داستان يك زن را تعريف ميكنند. هركدام از اين 5 زن، باوجود همه تفاوتها، يك شباهت كلي دارند؛ همه در جستوجوي حقيقت و معناي زندگي هستند. با نقل قولي كه اشميت از رومن گاري در ابتداي كتاب آورده، خودش به شباهت داستانهايش با رومن گاري مهر تاييد زده.
چيزي شبيه زندگي
محسن آزرم: آدمي را ميشناختم كه خيال ميكرد «لبخند» بلاي جان آدمي است و آدمي كه «لبخند» ميزند، يكجاي كارش ايراد دارد. اما حيف كه اين آدم نماند تا لبخندهاي مرموز «اريك امانوئل اشميت» را ببيند و حرفش را پس بگيرد. شايد اگر عكسهاي «اشميت» را ميديد و نوشتههايش را ميخواند، «تجديد نظر» ميكرد و ـ اصلا ـ به يكي از عشاق سينهچاك اين فرانسوي بدل ميشد. حيف كه نماند...
«ويرجينيا وولف» سالها پيش نوشته بود كه «تجربههاي زندگي ارتباطناپذيرند و اين است دليل تنهايي انسان». و سالها بعد از وولف، «اريكامانوئل اشميت» پيدا شد كه در همه نوشتههايش به اين «تنهايي انسان» پرداخت و «ادبيات» را به خوانندگاناش تحويل داد كه «چراغ راه زندگي» است؛ به همين صراحت.
توضيحش كار سختي است اما نوشتههاي «اشميت» عملا به چيزي فراتر از يك نوشته بدل شدهاند؛ به چيزي شبيه زندگي. قبول دارم كه اين «كليترين» چيزي است كه ميشود درباره اشميت نوشت اما شما هم قبول كنيد كه بعضي چيزها «توضيحناپذير»ند؛ فقط ميشود «توصيف»شان كرد و داستانهاي اشميت ـ بهگمانم ـ در شمار اين چيزها هستند...
دارم به اين فكر ميكنم كه براي دعوت به مراسم «اشميت»خواني، بايد خواننده را به كدام نوشتهاش ارجاع داد؛ به «ابراهيم آقا و گلهاي قرآن» كه خود «زندگي» است، يا به «اسكار و خانم صورتي» كه تجربه غريبي است يا اصلا به «ميلارپا» كه حتي اگر صاحبِ دلي باشيد به عظمت زمين، بعيد است كه در پايانش، دنيا را از پشت حلقهاي اشك نبينيد. بله، داستانهاي اشميت سرشار از احساساتاند و چهكسي ميتواند ادعا كند كه فرار از دست احساسات، آدمي را به راه درست زندگي هدايت ميكند؟
ميشود «نواي اسرارآميز»اش را هم پيشنهاد كرد كه نمايش تكاندهندهاي است و هرچه پيشتر ميرود، حجاب ادبيات را كنار ميزند و به اثري بدل ميشود درباره دلدادگي و دلسپردگي؛ چيزي عظيمتر از همه احساسات بشري. و همين است كه حتي پس از مرگ دلدار، باقي ميماند و بيش از پيش به زندگي ادامه ميدهد...
و چرا راه دور برويم؟ همين نمايشنامه «مهمانسراي دو دنيا»، كه تازه ترجمه شده. مهمانسراي دو دنيا، براي خواننده «اشميت»خواني كه دنياي نويسنده را ميشناسد، ظاهرا چيزي ندارد؛ اما كمترين چيزي كه از اين نمايشنامه نصيب خوانندهاش ميشود، اين است كه دل آدمي اگر براي ديگري نتپد، زندگي سودي ندارد.
«اريكامانوئل اشميت» نام غريبي دارد؛ درست مثل نوشتههايش و درست مثل حس غريبي كه در نوشتههايش هست و درست مثل گرمايي كه از نوشتههايش نصيب خوانندهها ميشود. كافي نيست؟