Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی ارتباطات
 
روزنامه‌نگاري براي چيست؟
روزنامه‌نگاری- هورست پوتكر- ترجمه دكتر سيدسعيد علوي نائيني:
ادبيات رسانه‌اي اغلب مي‌كوشد شكاف بين نظريه و عمل حرفه‌اي را پر كند3 كتاب جديد نوشته تي هاركاپ، ك.ساندرز، واس.ال. براكسي و سي.جي. كريستينز نيز چنين حالتي را دارند؛ در اين ميان تنها ساندرز به گونه‌اي ثابت هم به تئوري هم به عمل حرفه‌اي توجه نشان مي‌دهد. وي رئوس موقعيت‌‌هاي فلسفي – اخلاقي‌اي را ارائه مي‌كند كه در آنها رويكردي اخلاقي و تقوامدارانه وجود دارد؛ يعني صفات خوبي كه مربوط به منش و توانايي‌هاي اخلاقي شخص مي‌شود. در عين حال، ساندرز براي نمونه، درگيري‌هاي اخلاقي‌اي را تحليل مي‌كند كه در كار روزمره روزنامه‌نگاران پيش مي‌آيد. ساندرز و هاركاپ كه پيش از اين به كار روزنامه‌نگاري مشغول بوده‌اند و بيشتر رويه عمل‌گرايانه دارند، هر دو اين سؤال بنيادين را مطرح مي‌كنند كه «روزنامه‌نگاري براي چيست؟». آنها [به اين پرسش] جواب‌هاي مختلفي مي‌دهند. براي هاركاپ، كار بنيادين روزنامه‌نگاري در كوشش براي به اصطلاح عامگرايي نهفته است؛ يعني درنورديدن و گذشتن از سد ارتباطات اجتماعي [تا ارتباط مخصوص طبقه فرهيخته نباشد]. از نظر ساندرز، حرفه روزنامه‌نگاري تنها براي اين است كه حقيقت گفته شود. مطالب زيادي را مي‌توان از فيلسوفان معاصر مانند چارلز تيلور و يورگن ‌هابرماس آموخت. در كتاب براكسي و كريستينز مي‌توان آراي اين نظريه‌پردازان را ديد و تفسيرهاي آنها در باب رابطه بين حقيقت و عامگرايي و چگونگي تاثير اين رابطه در اقبال به روزنامه‌نگاري را آموخت. درنظر داشتن «حقيقت» براي روزنامه‌نگاران نمي‌تواند پيش‌نياز لازم براي انتشار اطلاعات باشد؛ در عوض، آزادي، پيش‌شرط لازم براي بحث درباره اين موضوع است كه تا چه حد، اطلاعات مي‌تواند در جهت نفع عمومي بوده و تا چه اندازه بايد در اختيار خود مردم باشد.
مشخصات 3 كتاب مورد بحث چنين است:
1 – براكسي، اس.ال. و كريستينز، سي.جي (2002). مشغوليت اخلاقي در زندگي اجتماعي: نظريه‌پردازان براي اخلاقيات معاصر، نيويورك: پيتر لانگ.
2 – هاركاپ، تي. (2004). روزنامه‌نگاري: اصول و عمل. لندن: سيج.
3 – ساندرز، ك. (3002). اخلاقيات و روزنامه‌نگاري. لندن: سيج.
مورد اظهار تأسف مشابه در مباحث مربوط به اخلاق رسانه‌اي اغلب شنيده مي‌شود. در برخي كشورهاي حوزه آنگلوساكسون، دوره‌هاي آموزش اين نوع اخلاقيات، مختص مؤسسه‌اي شده است كه به كار آموزش روزنامه‌نگاري علمي مي‌پردازد. اما اين بخش از آموزش و بنيادهاي ادبي آن، معمولا به دليل بي‌بهره بودن از مباني نظري و نيز به اين دليل كه بيش از حد عملي هستند، مورد انتقاد قرار مي‌گيرد. به‌عكس در كشورهاي آلماني زبان كه آموزش روزنامه‌نگاري علمي زياد معمول نيست، دوره‌‌هاي آموزش اخلاق حرفه‌اي – اگر تشكيل شود – به دليل بيش از حد نظري بودن و دور بودن از واقعيت، مورد انتقاد است.
از اين رو شگفت‌آور نيست اگر ببينيم ادبيات جديد اخلاق رسانه‌اي بكوشد شكاف بين فلسفه و روزنامه‌نگاري را – كه از هر دو گروه نظريه‌پردازان و روزنامه‌نگاران درك مي‌شود – پر كند.
محور اين مقاله 3 كتابي است كه اين موضوع را پي‌مي‌گيرند. اما دو تاي آنها خود را در كناره اين پرتگاه قرار داده و از مكان امن خود خطر مي‌كنند و نگاهي به آن سوي موضوع مي‌اندازند.
هاركاپ روزنامه‌نگاري واقعا حرفه‌‌اي است؛ با 2دهه تجربه دست اول متراكم و شديد در جريان اصلي خبرهاي روزنامه‌اي و رسانه‌هاي ديگر. «روزنامه‌نگاري؛ اصول و عمل» به منظور تربيت روزنامه‌نگاران (آينده) نوشته شده است.
در عين حال او ادعا مي‌كند براي پيوند ميان ديدگاه‌هاي آكادميك و عملي در روزنامه‌نگاري بسيار كوشيده است. يكي از اين كوشش‌ها خود كتاب است كه مبناي آن، ايده طرح نوآورانه رويارويي بصري اين دو ديدگاه است؛ با اين توضيح كه «ديدگاه عملي در ستون زمينه سفيد سمت چپ صفحه و ديدگاه آكادميك در ستون زمينه رنگي سمت راست قرار دارد». اما هاركاپ به عنوان يك روزنامه‌نگار عملگرا قلم مي‌زند و نوشته‌هايش در ستون‌هاي سمت چپ كتاب مي‌آيد كه شامل كارهاي خود اوست؛ در حالي كه ستون‌هاي سمت راست، حاوي گفته‌هاي آكادميك اشخاصي چون «استوارت هال»، «پي‌ير بورديو» يا «دنيس مك كوئيل» است. نتيجه‌گيري و جمع‌بندي 2 ديدگاه هم به عهده خواننده كتاب واگذار شده است.
گرچه كوشش وي ستودني است اما نويسنده دچار نوعي تعصب آشكار است زيرا فصل جداگانه‌اي را به پرسش‌هاي مربوط به اخلاق حرفه‌اي [روزنامه‌نگاري] اختصاص نمي‌دهد. وي مي‌گويد: «پرسش درباره موضوعات اخلاقي در تمام كتاب در جاهاي مناسب مطرح خواهد شد؛ همان‌طور كه موضوعات اخلاقي در زندگي حرفه‌اي يك روزنامه‌نگار پيش مي‌آيد». براكسي و كريستينز خود را در آن سوي شكاف نظريه اخلاقي و روزنامه‌نگاري قرار مي‌‌دهند. اين ويراستاران مقالاتي را جمع‌آوري كرده‌اند كه هر يك درباره اهميت يكي از نظريه‌هاي مربوط به زندگي اجتماعي بحث مي‌كنند (با تشريح و تبيين مقاله مربوط به هر نويسنده). مقالات مربوط است به آراي ارسطو، چارلز تيلور، آگنس هلر، كنفوسيوس، يورگن هابرماس، سيلابن حبيب، پائولو فريره، امانوئل لويناس، ميخائيل باختين، كورنل وست، بل هوكس و ميشل فوكو. اين نام‌ها همراه با اغلب سرخط‌هاي فصول كتاب، نشان از فلسفه‌اي متعالي دارند و اين كتاب هم، چنين تاثيرگذاري‌اي را رد نمي‌كند. احتمالا به دليل همين حقيقت است كه اين كتاب از لحاظ نظري سنگين مي‌نمايد. به گفته جي.ام.ماكائو ـ نويسنده مقدمه آن – پيشنهاد مي‌كند كه در مورد هر مقاله اين پرسش مطرح شود؛ «نظريه‌پرداز تا چه حد، به توانمند شدن ما در تشخيص و توسعه دانش و توانايي‌ها و ارزش‌هاي لازم براي درگير شدن اخلاق در زندگي اجتماعي معاصر كمك مي‌كند».
د. اليوت در خاتمه – پس از متن كتاب– دلسوزانه مي‌گويد: «تنها در حدود 200 سال گذشته، فلسفه اخلاقي از تجربه شهروندان جدا شده است». امر ويژه‌اي كه اين كتاب مي‌كوشد آن را تحقق بخشد، توجه به مقالاتي است كه زنان و آكادميسين‌هاي غيرغربي نوشته‌اند؛ صداهايي كه به ندرت در جريان اصلي رسانه‌هاي حاوي فلسفه اخلاقي انتزاعي شنيده مي‌شوند.
در اين ميان، تنها ساندرز خود را در موقعيتي در هر دو سوي شكاف (بين نظريه و عمل) قرار مي‌‌دهد. كتاب وي رئوس مطالبي از سنت ارسطويي، قانون طبيعي، مواضع فلسفي در اخلاق – از عصر روشنگري (كانت) و عصر كاركردگرايي (بنتام و ميل) گرفته تا نظريه‌هاي امروزي و مدرن (جي. اي. مور) – را مطرح مي‌سازد.
در مورد آخر، وي گرايش به رويكرد اخلاق فضيلت محور دارد كه نه نظري به اصول اخلاقي داشته و نه نتيجه عمل را در نظر مي‌گيرد بلكه تنها با منش و امكانات اخلاقي شخص كار دارد كه قرار است در درون او توسعه يابند. به علاوه وي همچنين نمونه‌اي از درگيري‌هاي روزانه روزنامه‌نگاران با اين مفهوم را تحليل مي‌كند و از آنها نتايج عملي مي‌گيرد. وي از صفات خوبي كه يك روزنامه‌نگار را مي‌سازد، نام مي‌برد كه «مهم‌ترين آنها تعهد به بيان حقيقت است». علاوه بر اين، وي مثال‌هايي انضمامي درباره اينكه چطور مي‌توان يك روزنامه‌نگار خوب شد، به دست مي‌دهد؛ براي مثال با طرح «داستان‌ها و مدل‌هاي ايفاي نقش». همين‌طور ويليام هوارد راسل با «مطالعات موردي»‌اش و هاركاپ با «اخلاق تلفيقي» در تمام بخش‌هاي آموزش روزنامه‌نگاري حرفه‌اي و تجربه شغلي، به اين امر پرداخته‌اند.
اين 3 كتاب در باب اخلاق روزنامه‌نگاري چه دستاوردي را براي ما به ارمغان مي‌آورند؟ به ويژه كتاب ساندرز در يك نگاه برايم جالب بود؛ نه‌تنها به خاطر تركيب نظريه و تجربيات شغلي، بلكه  به خاطر هدف آن. من به عنوان منتقدي آلماني كه از نظريه‌ها خسته شده است، به جزئياتي توجه مي‌كنم كه براي خوانندگان آنگلو ساكسون – كه به تفكر علمي و كاربردي عادت دارند – واضح و روشن است؛ ساندرز عامل فعال و ملموس را در نظر مي‌گيرد. در اين مورد، فرد، روزنامه‌نگار را به عنوان مخاطب اخلاق حرفه‌اي و عموما اخلاقيات درنظر دارد؛ بدون شباهت به سازمان‌ها يا حتي ساختارهاي اجتماعي، اقتصادي – كه البته در رفتارهاي افراد در حيطه روزنامه‌نگاري تاثيرگذار است – روزنامه‌نگار مي‌تواند مسئوليت خود را به‌عهده گيرد و از اين رو مي‌توان به او اعتماد كرد. اما روزنامه‌نگاران خوبي كه مقصود ساندرز هستند، از تأثير شركت خود در رسانه‌ها و جامعه آگاهند؛  رسانه و جامعه‌اي كه به عنوان چهارچوب فرايندهاي تصميم‌گيري در نظر گرفته شده‌اند.
ميان آزادي كامل براي تصميم‌گيري شخصي و عدم آزادي كامل - به دليل شرايط سخت و تحميلي محيط – تنها يك طيف كوچك، نصيب روزنامه‌نگار خوب مي‌شود كه در غير اين صورت، كوشش‌هاي اخلاقي وي بي‌معني خواهد بود. «متانت» واژه‌اي است كه ساندرز براي بيان اين انتخاب به‌كار مي‌برد كه جايي بين كهنه‌گرايي و كوته فكري و كلبي مشربي (بدگماني نسبت به درستي و نيكوكاري بشر) قرار دارد؛ «متانت يعني اينكه انسان محدوديت‌‌ها را قبول كند اما اين به معناي استعفا و رد عملي كه موجب بهترشدن مي‌شود نيست؟ و مي‌دانيم كه خيلي چيزها مي‌تواند بهتر شود». اين مبناي خوبي است براي تشويق كوشش در راه به دست آوردن اس و اساس و حقيقت اطلاعات؛ گرچه فشار شمارگان و سهميه جرايد، عليه واقعيت است. در حالي كه از نظريه‌پردازي خسته شده‌ايم و گوشمان به اندازه كافي از مطالب انتزاعي پر است، خوب است به اين ايده ساندرز روي خوش نشان دهيم؛ توانايي روزنامه‌نگاران براي اجراي عدالت و قضاوت درست درباره واقعيتي كه خارج از قلمرو روزنامه‌نگاري است. او مي‌گويد: «در زمانه‌اي زندگي مي‌كنيم كه در آن اين ديدگاه كه حقيقت وجود دارد، دائما به چالش كشيده مي‌شود. اگر وجود جهاني منطقي و با معنا را بپذيريم، همچنين خواهيم پذيرفت كه مي‌توانيم حقايقي را در اين جهان واقعي كشف كنيم؛ توضيحاتي كه ارتباط منطقي ميان تجربيات را بيان كند و اينكه حقيقت در واقع وجود دارد».
اين آخرين جمله، مرا به دلايلي حرفه‌اي و نه معرفت شناختي، نسبت به رويكرد ساندرز به شك انداخت. حقيقت يك ويژگي محوري در روزنامه‌نگاري است و اگر روزنامه‌نگاران نمي‌توانند – به خاطر انتخاب گريزناپذير تحقيقات و اظهارات مختلف – آن را درك كنند، هنوز مي‌توانند حقيقت را به مثابه هدف تمام فرايندهاي ارتباط جمعي به خاطر بسپارند؛ فرايندهايي كه روزنامه‌نگاران فقط بخشي از آن هستند. اما براي ساندرز، حقيقت به سادگي يك كيفيت روزنامه نگاري نيست بلكه در حكم پاسخ به اين پرسش است كه «روزنامه‌نگاري براي چيست؟». ساندرز فرض مي‌كند كه اين پاسخ به تبيين اين نكته كه چه چيزي روزنامه‌نگاري خوب را مي‌سازد، ياري مي‌رساند. اگر روزنامه‌نگاري باشد كه حقيقت را بگويد، اين پرسش باقي مي‌ماند كه آيا واقعا به حقيقت نياز داريم؟ پيش از به وجود آمدن روزنامه‌نگاري، دانشمندان، مبلغان دين و گروه‌هاي ديگري هم بودند كه مجبور بودند حقيقت را بگويند. حقيقت گويي، حرفه‌ نيست، بلكه يك اصل آشناي اخلاقي است. شما نمي‌توانيد اخلاق حرفه‌اي را از خود حقيقت انتزاع شده بدانيد، بدون دانستن كار مشخصي كه قرار است در محدوده حرفه خود انجام بدهد. به نظر مي‌رسد ساندرز از طرح اين سؤال كه «روزنامه‌نگاري براي چيست؟» خسته نمي‌شود اما در منابع نظري خود، يك پاسخ عملي [براي اين پرسش] نمي‌يابد. اين موضوع مرا به اين فكر مي‌اندازد كه كتاب او همچون منبعي ناآشنا براي آن دسته از روزنامه‌نگاراني كه مسئله بنيادين اخلاقي حرفه‌شان با شدت و حدت كامل [در اين كتاب] مورد بررسي قرار نگرفته است، باقي خواهد ماند.
اين مسئله را مي‌توان به صورت درگيري بين الزام حرفه‌اي به انتشار از يك سو و احترام به عزت نفس مردم (كه احتمالا اهداف اين الزام حرفه‌اي و اجتماعي ضد خواسته آنان است) خلاصه كرد. براي تحليل اين مسئله، نگاه به سنت‌هاي فلسفه اخلاقي كافي نيست. اين موضوع ما را ملزم مي‌كند تحليلي راديكال از موانع ارتباطي در جامعه پيچيده خود و تحليلي در باب تجربيات گسترده روزنامه‌نگاري ارائه دهيم؛ بنابراين طبيعي است كه روزنامه‌نگاران بتوانند از كتاب هاركاپ بيشتر درباره منازعات بنيادين حرفه‌شان بياموزند و ملاحظاتي كه ملزم به رعايت آنها هستند را ياد بگيرند.
«روزنامه نگاري براي چيست؟» هاركاپ، همان آغاز كار اين پرسش را مطرح مي‌كند و همان‌جا هم پاسخ مي‌دهد؛ «روزنامه‌نگاران، جامعه را نسبت به خود آگاه مي‌سازند و آنچه را كه مي‌توانست خصوصي باشد، علني مي‌كنند». براي هاركاپ، كار اصلي روزنامه‌نگاري، چيره شدن بر موانع ارتباط و خبررساني اجتماعي است؛ يعني كوشش براي رسيدن به عامگرايي. در نتيجه به نظر مي‌رسد سعي در دقيق و حقيقي بودن اطلاعات، شرط لازم براي الزام به تحقق اين كار است اما شرط كافي نيست. هاركاپ در قياس با ساندرز، اين نكته را بسيار روشن‌تر بيان كرده است؛ كتمان اطلاعات و سكوت جامعه در مورد جزئيات مربوط به يك موضوع، نشانه تخطي از اخلاق حرفه‌اي است. بنابراين، تجاوز به حريم شخصي و پيامد آن يعني زير پا نهادن عزت نفس انسان، اغلب براي تحقق آن عامگرايي لازم مي‌نمايد. اين كتاب، اهميت ويژه‌اي براي رسيدگي به اطلاعات مقدماتي به دست آمده، قائل شده است اما هاركاپ نمي‌خواهد رسيدگي به اطلاعات مقدماتي به دست آمده را از روزمرگي حرفه روزنامه‌نگاران جدا كند. براي هاركاپ رسيدگي و استفسار نه تنها به عنوان يك روش بلكه به عنوان عمل به اخلاق حرفه‌اي مهم است. با توجه به تعريف قوانين بنيادين روزنامه‌نگاري – كه براساس آن، روزنامه‌نگار فقط بايد به نيروي ادراك خود اعتماد كند – بايد بگويم قوانيني مانند «حقايق باطني يك موضوع را درياب و به تفسير سخنگويان قانع نشو» از نخستين قوانين آنهاست. هاركاپ با شرح و تفصيل، جزئيات خطرهاي احتمالي تجسس روزنامه‌نگاري را مطرح مي‌كند و از «پال فوت» - قاضي انگليسي روزنامه‌نگاري تجسسي – نقل مي‌كند: «شما نمي‌توانيد يك روزنامه‌نگار جست‌وجوگر باشيد مگر اينكه هميشه، هم كنجكاو باشيد و هم شكاك». در اين زمينه، درخواست‌ هاركاپ، رعايت معيارهاي حرفه‌اي روزنامه‌نگاري است و نه موازين معمولي خبري. او در اينجا به معيارهاي اخلاق حرفه‌اي كه منافع عمومي را تعريف كند نظر دارد؛ «عقيده و ايمان روزنامه‌نگاري تحقيقاتي، به پرده برداشتن از اطلاعاتي است كه منافع عمومي حكم به افشا و دانستن آنها مي‌دهد اما منافع عمومي چيست؟». مطابق معمول، هاركاپ پاسخي عملي مي‌دهد كه از تجربيات حرفه‌اي و نه از تفكر نظري برگرفته شده است. وي فهرستي از معيارهاي «هيات شكايات جرايد انگليسي» (PCC) و «اتحاديه ملي روزنامه‌نگاران» (NUJ) به دست مي‌دهد؛ حفظ و صيانت سلامت و ايمني عمومي، علني ساختن تبهكاري، گمراهي عمومي، درگيري‌هاي مربوط به منافع، فساد و رياكاري در رفتار قدرت‌مندان.
در اينجا براي نمونه، مي‌توان كمبود روش‌ها و ضمانت‌هاي عملي هاركاپ را ديد. آيا هر چيزي كه در معيارهاي بالا به آن اشاره نشده است، ارزش تحقيقات ندارد و نبايد پوشش داده شود؟
آيا واقعا هيچ نمونه‌اي كه به اصطلاح شادي‌بخش‌ باشد يا دست‌كم، مسئله‌ساز نباشد وجود ندارد كه عموم به دانستن آن علاقه داشته باشند و ضمنا به حريم شخصي قابل صيانت هم مربوط باشد؟ چگونه مي‌توان رهنمودهاي مشخصي مانند توصيه‌هاي PCC و NUJ را توجيه كرد به گونه‌اي كه براي كاربران روزنامه‌نگاري حرفه‌اي پذيرفتني باشد و يك صفت خوب يا فضيلتي حرفه‌اي به حساب آيد؟ به نظر من، اين موضوع تنها براساس يك نظريه روزنامه‌نگاري ممكن است؛ نظريه‌اي كه مبناي جامعه‌شناختي، فلسفي و تاريخي دارد و احتمالا – از طريق ملاحظات منطقي – به همان نتيجه مي‌رسد كه هاركاپ به عنوان فرض منطقي در آغاز كتابش آورده است؛ ايجاد عامگرايي به زبان و شيوه‌اي كه براي تحقق ارتباطات اجتماعي نامحدود مطلوب باشد، كار ويژه روزنامه‌نگاري است؛ كار ويژه‌اي كه كوشش براي به دست آوردن حقيقت، در خدمت آن است.
اين حقيقت كه درباره رابطه بين حقيقت و عامگرايي مطالب زيادي را مي‌توان از نظريه‌ها آموخت و اينكه اين موضوع براي تجربه روزنامه‌نگاري انگيزش ايجاد مي‌كند، در كتاب براكسي و كريستن‌ينز آشكار است. من بيشترين علاقه را به مقالات مربوط به آراي چارلز تيلور و يورگن ‌هابرماس داشتم؛ زيرا اين مقالات نشان‌دهنده دريافت‌هاي مشتركي هستند كه – به دليل شكاف بين فرهنگ‌هاي آلماني و آنگلوساكسون ـ تاكنون به رسميت شناخته نشده‌اند.
كتاب بنيادين «تغيير و تبديل ساختاري حريم عمومي» كه هابرماس در سال 1961 منتشر كرد، تنها 3 دهه بعد به انگليسي انتشار يافت، در حالي كه تيلور در منطقه آلماني زبان، تقريبا ناشناخته است.
هريك از 12 مقاله كتاب به اثبات رساله «ماكائو» كه خلاصه آن در مقدمه آمده، مي‌پردازد؛ «پيگيري بي‌طرفي در ارزش‌ها ثابت كرده، هم بي‌فايده و هم ناخواستني است؛ به‌ويژه وقتي نقش نشان‌دادني قدرت را در روابط انساني و ساختارهاي اجتماعي درنظر بگيريم». باتوجه به اين موضوع به عنوان زمينه مشترك، يك ايده در آراي تيلور و هابرماس به خوبي روشن مي‌شود. اين ايده با ارزش‌هاي فردگرايانه‌اي كه از سوي سنت نخبه‌گراي فرهنگ غربي پذيرفته شده و مبناي آراي فيلسوفان كانادايي و آلماني است مقايسه مي‌شود؛ اين ايده را چنين تبيين مي‌كنيم؛ در فراسوي ايده‌هاي ذهني [محض]، ارزش‌هاي الزام‌آور وجود دارند اما نوع الزام‌آوري آنها بر پايه اين حقيقت استوار نيست كه اين ارزش‌ها «عيني» و از خارج به فرد متفكر داده شده است؛ اين اجبار نتيجه ارتباط ميان متفكر و فرهنگ‌هاي مختلف است و به شدت آنها بستگي دارد. بنابراين، هردو ايده (هابرماس و تيلور) بر توانمندي استدلال‌هاي اخلاقي‌اي تأكيد دارند كه فراسوي فضيلت‌مندي پوزيتيويستي در باب توانمندي ارزش‌ها و همچنين فراسوي ابهامات پسامدرن گام برمي‌دارد و اين يك فرايند ادامه‌دار است كه براي چالش‌هاي فناورانه وابسته به آمارگيري نفوس و جمعيت و عقيدتي زمان حاضر، لازم است. تيلور بر ايده نقش تركيب‌كننده فرايندهاي ارتباطاتي در سطح خرد تأكيد دارد. پي.جي.باورز، مفهوم «ارزشيابي قوي» (Strong evaluation) و «استدلال عملي» (Practical reason) را مطرح مي‌كند با همان مفهومي كه تيلور آن را وسيله‌اي براي آگاه‌ساختن افراد و فرهنگ‌ها با مفاهيم اخلاقي – به منظور همگرايي آنها با مخرج مشترك صلح و آرامش – معرفي كرد.
در نظريه كنش ارتباطي هابرماس، ايده بنيادين بيشتر بر سطح كلان جامعه و دولت تأكيد دارد. با استفاده از برخي نمونه‌هاي آمريكايي (مانند كنارگذاشتن گروهي از همجنس‌گرايان از حضور اجتماعي و تمايل به انحصارطلبي حرفه‌اي در روزنامه‌نگاري)، دي.اس.آلن آشكارا نشان مي‌دهد كه زندگي اجتماعي دموكراسي‌هاي غربي تا چه حد از معنايي كه هابرماس با عبارت گفتمان جمعي (Public discorse) از آن ياد كرده است، جدا افتاده است؛ براي هابرماس، گفتمان حياتي است زيرا آغازگر فرايند تبديل منافع خصوصي به منافعي است كه قابل عمومي‌شدن‌اند».
اگر اين موضوع مسلم فرض شود، آزادي ارتباطات – همان‌طور كه با اصلاحيه يا تبصره يك قانون اساسي آمريكا تضمين شده يا در بند 5 قانون اساسي آلمان آمده – تنها به اين معنا نيست كه افراد يا گروه‌ها مي‌توانند آزادانه به بيان آراي خود و تأمين منافع‌شان در ملأ عام بپردازند؛ مهم‌ترين چيز، اين حقيقت است كه افراد و گروه‌ها در جامعه مي‌توانند به فرايند ارتباطات جمعي بپيوندند و با آوردن استدلال عملي براي تثبيت ارزش‌ها و قوانين مشترك كار كنند.
نكته فوق دربردارنده مفهومي براي رابطه بين عامگرايي و حقيقت است. براي يك روزنامه‌نگار، درنظرداشتن حقيقت يا فقط دقت نمي‌تواند پيش‌نياز لازم براي انتشار اطلاعات باشد اما آزادي گفتمان اجتماعي، پيش‌شرط لازم براي اطمينان‌يافتن از تصميمي است كه هاركاپ به آن اشاره كرده؛ اينكه آيا و تا چه حد اطلاعات نفع عمومي دارد و آن هم تا چه حد در اختيار خود گفتمان عمومي باقي مي‌ماند.
اين نكته نشان مي‌دهد كه روزنامه‌نگاران تنها مي‌توانند يك پيش‌گزينه موقتي عملي را در تحريريه‌ها، از اطلاعات موجود انتخاب كنند. از اين حالت شما مي‌توانيد نتيجه‌گيري كنيد كه وظيفه بنيادين روزنامه‌نگاري براي انتشار چيست؛ وظيفه‌اي كه البته به قوانين و اخلاق مشترك جامعه محدود مي‌شود.
اين موضوع در عمل روزمره بدين معناست كه روزنامه‌نگاران مجبور نيستند توانايي توجيه انتشار اطلاعات خاص را داشته باشند؛ آنان فقط بايد بتوانند توجيه كنند چرا ساير اطلاعات را علني نمي‌كنند. حتي اگر تصميم بگيرند اطلاعاتي را به رغم استدلال اخلاقي عمومي ـ كه مخالف با آن است – انتشار دهند، بايد بتوانند آن را توجيه كنند؛ براي مثال، به دليل منفعت ويژه عمومي‌اي كه در عدم انتشار آن اطلاعات خاص وجود دارد. فيلسوفاني مانند هابرماس معمولا از نظريه‌هايشان چنين نتيجه‌گيري عملي‌اي نمي‌كنند. كتابي كه براكسي و كريستينز آن را ويرايش كرده‌اند، به اين گمان دامن مي‌زند كه نويسندگان‌اش علاقه خاصي به اين موضوع ندارند. اما آلن – مفسر هابرماس – در اين جهت حركت مي‌كند و با مثال‌هايي كه مي‌آورد، به حوزه عمل توجه دارد، نه فقط تئوري‌پردازي.
اما اين تناقض‌آميز مي‌نمايد وقتي كه او مي‌كوشد افول گفتمان عمومي را در حرفه‌اي‌سازي روزنامه‌نگاري آمريكايي نشان دهد؛ زيرا اين شاخه، هنجارهايي را براي آموزش و قوانين اخلاقي تثبيت كرده است. با راهنمايي فرايندهاي تاريخي تشخيص عملي، انتقال عامگرايي [و پرهيز از تئوري‌پردازي محض] به مؤسسات و حرفه‌هاي خاص اجتناب‌ناپذير است؛ جامعه بايد به اراده و توانايي آنان براي تحقق اين ايده اعتماد كند.
با اين ملاحظات، حرفه‌اي‌گرايي پيشرفته – كه امتيازات روزنامه‌نگاران را تضمين مي‌كند و مقررات حرفه‌اي را در زمينه وظيفه حرفه‌اي از رقيق‌شدن و دخالت‌ها مصون مي‌سازد – به طور مطلق مي‌تواند به ايجاد شرايطي ياري رساند كه احتمال ظهور گفتمان عمومي را افزايش مي‌دهد.
خلاصه، كتابي كه نظريه و عمل را به طور مساوي جدي مي‌گيرد و شكاف بين آن دو را با موفقيت پر مي‌كند، وظيفه ويژه روزنامه‌نگاري (انتقال اطلاعات به حوزه عمومي) را به فراموشي مي‌سپارد. كتابي كه روزنامه‌نگاران مي‌توانند از آن بيشترين مطالب را درباره كيفيت اين انتقال بياموزند، براي مسائل عملي آنان – نه در محتوا و نه در صورت و شكل ظاهري – اهميت قائل نيست، بنابراين بسياري از آنان آن را نخواهند خواند.
از سوي ديگر، كتابي كه وظيفه روزنامه‌نگاري را براي ايجاد عامگرايي به نحو احسن انجام داده، به بنياد نظري و آكادميك اين وظيفه و مقررات منع‌كننده در روزنامه‌نگاري – كه از عرف‌هاي اخلاق مشترك سرچشمه مي‌‌گيرد – اهميتي نمي‌دهد؛ پس بسيار احتمال دارد كه اين كتاب درك معقول‌بودن خوبي‌هاي اخلاق حرفه‌اي را توسعه نبخشد. هريك از اين 3 كتاب خوبي‌هاي خود را دارند، اما پس از انتشار آنها، هنوز هم كارهاي زيادي در زمينه اخلاق حرفه‌اي باقي مانده است.
تاریخ درج: 28 آبان 1386 ساعت 20:14 تاریخ تایید: 28 آبان 1386 ساعت 20:23 تاریخ به روز رسانی: 30 آبان 1386 ساعت 23:51
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است