Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی سينما و تلويزيون
 
انگلیسی ها: سبيلوي بلژيكي
تلويزيون- اولین «پوآرو»ی تاریخ سینما توسط «آستین ترهور» روی پرده نقره‌ای جان گرفت.

 خیلی طبیعی است که شما این آقا را نشناسید چون در 1897 به دنیا آمده و در طول عمرش حتی یک بار هم برنده یا کاندیدای جایزه‌ای نشده است. ترهور در 34سالگی نقش پوآرو را بازی کرد و بعد در 2 فیلم دیگر نیز این نقش را تکرار کرد. البته خودش معتقد بود که چون لهجه فرانسوی را خوب و راحت تقلید می‌کند، این نقش را به او می‌دهند.

اما تمام پوآروهای تاریخ به اندازه ترهور گمنام و بي‌نشان نیستند و لااقل 2 اسم خیلی معروف و پرطمطراق بین آنها دیده می‌شود؛ آلبرت فینی و پیتر یوستینوف.

اولی در عمرش 5 بار نامزد اسکار شده که یکی از آنها به خاطر همین نقش پوآرو بوده است؛ «قتل در قطار سریع السیر شرق» سیدنی لومت که خیلی‌ها معتقدند بهترین فیلم انگلیسی تا آن زمان بود.

تا مدت‌ها تصویر فینی در این فیلم برای همه تداعی‌کننده چهره پوآرو بود تا اینکه دیوید ساشی (یا به اشتباه مصطلح ما که نتیجه سوتی مترجم یا دوبلور است، «دیوید ساچت») جای او را گرفت. قتل در قطار سریع‌السیر شرق تحسین خود کریستی را هم برانگیخت و رسما بر این فیلم نشان تايید زد.

اما پوآروی پیتر یوستینوف خیلی به مذاق او خوش نیامد. کریستی از اینکه یوستینوف کارآگاه لاغر، مو مشکی و کوتاهش را تبدیل به آدمی سنگین وزن، قدبلند و با موهای جوگندمی کرده دلخور بود اما یوستینوف به این گلایه‌ها وقعی نمی‌گذاشت؛ حتی یک بار در جواب جمله اعتراض آمیز دختر کریستی که «پوآرو این‌طور نبود»، گفت: «از حالا این‌طور است».

یوستینوف که 2 بار - از جمله برای اسپارتاکوس- برنده اسکار شده، در 6 فیلم تلویزیونی و سینمایی نقش پوآرو را بازی کرد که در يكي از آنها، دیوید ساشی سر بازرس جپ بود؛ نقشی که بعدا ساشی از آن به‌عنوان بدترین بازی تاریخ نقش‌حرفه‌ایش یاد کرد!

به جز اینها، آلفرد مولینا، یان هولم (بازیگر ارابه‌های آتش و ارباب حلقه‌ها) و تونی رندال هم هرکدام یک بار پوآروهایی ساخته و روی پرده سینما یا صفحه تلویزیون برده‌اند؛ گرچه پوآروی این آخری بیشتر هجويه‌اي بر داستان اصلی کریستی بود و به جای یک کارآگاه باهوش و ذکاوت، ماجراهای دلقکی خرشانس را روایت می‌کرد که از سر اتفاق پی به راز جنایت‌ها می‌برد.

اما ما ایرانی‌ها - مثل خیلی دیگر از مردم دنیا - با شنیدن اسم پوآرو یاد دیوید ساشی می‌افتیم؛ نقش اول سریال تلویزیونی 57قسمتی‌اي كه از LWT (شبکه تلویزیونی «آخر هفته لندن») از 1989 تا 1991 پخش می‌شد و مجموعه جدید 4 قسمتی آن هم توسط یک تهیه‌کننده آمریکایی برای سال2008 در حال آماده شدن است. این پوآرو تا به حال نامزد 14 جایزه در بفتا شده که 4 تا از آنها را هم برده است.

ظاهرا ساشی در 60سالگی تمام زندگی و هم و غم خود را روی نقش پوآرو گذاشته و از این طریق می‌خواهد راه جاودانگی را بپیماید. او در قرارداد خود قید کرده که در صورت ادامه سریال، تا آخر فقط خودش باید این نقش را بازی کند.

در عین حال با وجود همه انتقادات به نظر می‌رسد پوآروی او بیش از سایر هنرپیشه‌ها به شخصیت خلق شده در کتاب‌های کریستی نزدیک باشد؛ البته عمر خود کریستی به تماشای هیچ‌کدام از پوآروهای ساشی قد نداد تا بتواند در این‌باره نظری بدهد.

ساشی گفته که تمام رمان‌ها و داستان کوتاه‌های مربوط به پوآرو را دقیق و موبه‌مو خوانده و همه جزئیات و توصیفات این شخصیت را از دل آنها بیرون کشیده است تا به درک بهتری از او برسد. او حتی برای جبران لاغری خود و رسیدن به هیکل خپل پوآرو کلی سختی کشیده است و البته در نتیجه همین تلاش‌ها و نیز برنده شدن یا کاندیداتوری کلی جایزه در تئاتر انگلیس، توانسته نشان افتخاری «طبقه امپراتوری بریتانیا» را از ملکه الیزابت بگیرد.

پيرزن متهم مي‌كند

استعداد خاصی می‌خواهد که یک زن میانسال را روی سن تئاتر ببینی و احساس کنی که چقدر «انگ» نقش کارآگاه پیر و چروک خورده‌ات است.

بیخود نیست که آگاتا کریستی یکی از نابغه‌های قرن بیستم شده. او بعد از اینکه در 1946 نمایش «ملاقات با مرگ» را دید، نامه‌ای به جوان هیکسون 40ساله نوشت و آرزو کرد کاش او یک روز خانم مارپل‌اش را بازی کند.

 آن موقع کریستی فقط 3 جلد از رمان‌های دوازده‌گانه خانم مارپل را نوشته بود. حدود 40 سال باید می‌گذشت تا آرزوی کوچک او عملی شود.

اما در این مدت، چند تایی خانم مارپل دیگر در آمریکا و انگلیس، رنگ پرده سینما یا صفحه تلویزیون را به‌خود دیدند. اولینش گریس فیلدز - بازیگر و خواننده افسانه‌ای انگلیس - بود که در 1956 «جنایت از پیش اعلام شده» را در تلویزیون بازی کرد. بعد از او نوبت به مارگارت راتفورد رسید. خانم مارپل، این هنرپیشه اسکاری، حسابی کریستی را ناامید کرد. راتفورد کمدین شکوهمندی بود اما برای ظرافت و آراستگی پیرزن انگلیسی زیادی زمخت و خشن به نظر می‌رسید.

هرچند در آلمان، هنوز هم مارپل را با سیمای او می‌شناسند. راتفورد در 4 فیلم نقش خانم مارپل را داشت که البته فقط یکی از آنها بر اساس رمان‌های کریستی بود و بقیه فقط نام مارپل را یدک می‌کشیدند.

آنجلا لانزبری، دومین خانم مارپل هالیوود است؛ آن هم فقط در یک فیلم «آینه شکست». او گرچه 3 بار کاندیدای اسکار شده، اما در این فیلم حضور پررنگ و نقش چندانی نداشت و به‌شدت زیر سایه نام‌هایی چون الیزابت تایلور، تونی کرتیس و کیم نوواک محو شده بود. هلن هیز معروف با 2اسکاری که در کارنامه‌اش دارد هم 2 بار در تلویزیون سي‌بي‌اس در جلد خانم مارپل رفت؛ یک بار در «معمای کارائیب» و بار دوم در «جنایت با آینه‌ها» که دومی آخرین فیلم خود هیز بود و 8سال بعد از آن در 93سالگی به رحمت ایزدی رفت. مارپل هیز با شخصیت مهربان و البته پرحرفش کمابیش توانست نظرها را به‌خود جلب کند البته تا زمانی که رقيب اصلیش پا به‌میدان نگذاشته بود.

اما خانم مارپل سیمای خودمان، مجموعه‌ای از 12فیلم تلویزیونی بي‌بي‌سي بود که از 1984 تا 1992 روی آنتن رفت؛ وفادارترین اقتباس تصویری از این شاهکار کریستی که هر 12عنوان کتاب مربوط به این پیرزن دوست‌داشتنی را فیلم کرده بود. نقش اول این سریال - چنان که گفته شد - مرحوم سرکار خانم جوان هیکسون بودند که امروز در اغلب جاهای دنیا، نام و یاد خانم مارپل با چهره آرام، کمی ابله و پر از چین و چروک ایشان گره خورده است. موسیقی متن فاخر تیتراژ اول و آخر هم کار کن هاوارد بود که در فیلم آخر تارانتینو هم یکی از قطعه‌ها را نوشته است.

خانم مارپل بی‌بی‌سی با تمام موفقیت‌هایش، یک حسرت بزرگ به همراه داشت؛ اینکه خیلی دیر آمد؛ آن‌قدر دیر که 8سال از زیر خاک رفتن کریستی می‌گذشت و اجل مهلتش نداده بود تا عملی شدن یکی از آرزوهایش را به چشم ببیند.

به‌جز مارپل‌هایی که شرحش رفت، یک اقتباس تلویزیونی جدید هم 3 - 2 سالی است که در شبکه آي‌تي‌وي در حال پخش است که نقش اول آن را جرالدین مکاوان بازی می‌کند. البته نام این سریال، به خاطر ژانگولر بازی‌هایی مثل همجنس بازی شخصیت‌ها یا زیاد و کم شدن و تغییر هویتشان در طول نمایش(!) به فضیحت و رسوایی معروف شده است!

و آخرین نکته هم اینکه شبکه تلویزیونی معروف ان‌اچ‌ك ژاپن طی سال‌های 2004 و 2005، یک انیمیشن 39قسمتی بر اساس داستان‌های آگاتا کریستی ساخت و به نمایش درآورد که کارآگاهان‌اش هرکول پوارو و خانم مارپل بودند.

كمپيون: ماجراجوي خونسرد

مجموعه «كمپيون» يك سريال انگليسي كاملا كلاسيك است كه طبق معمول مي‌توان رگ و ريشه‌اش را در يك مجموعه داستان پليسي پيدا كرد. در حقيقت، كمپيون يك اقتباس نعل به نعل از مجموعه داستان‌هايي با محوريت آلبرت كمپيون است كه مارگري آلينگهام در  ابتداي قرن بيستم نوشته است؛ منتها طبق معمول آن زمان، شخصيت جسور و چالاك كمپيون باز هم زير سايه شرلوك هلمز افسانه‌اي باقي ماند.

 شخصيت كمپيون براي اولين بار در رمان «جنايت در دادلي سياه» به عنوان يك شخصيت فرعي ظاهر شد. اما با توجه به اينكه خود آلينگهام به شدت به اين شخصيت علاقه‌مند شده بود، 17 رمان ديگر با محوريت اين شخصيت نوشت و او را معروف كرد.

آن طور كه خود آلينگهام در كتاب‌هايش مي‌نويسد، كمپيون نام مستعار مردي است كه در سال 1900 به دنيا آمده و در يك خانواده بسيار متمول انگليسي رشد كرده است. او در كمبريج درس خوانده و هوش سرشارش، استادانش را سر در گم كرده است. از 20سالگي براي خودش اسم كمپيون را انتخاب مي‌كند و به دنبال حادثه‌جويي و كارآگاه بازي مي‌رود. كمپيون اين كار را فقط براي لذتش انجام مي‌دهد.

كمپيون لاغر، بور و عينكي است و اغلب مهربان به نظر مي‌رسد. گاهي غلط و عاميانه صحبت مي‌كند و بين دوستان نزديك‌اش به «عمو آلبرت» معروف است اما با وجود اين، سرش براي دردسر و هيجان به شدت درد مي‌كند. خانه‌اش (كه روبه‌روي كلانتري ميدان پيكادلي لندن است) جايي است كه كمپيون به همراه زاغ خانگي‌اش سعي مي‌كند پرده از سخت‌ترين معماهاي جنايي بردارد. از رمان‌هاي كمپيون دو بار اقتباس تلويزيوني شده است؛ يك بار مجموعه‌اي كه در سال‌هاي 60-56 پخش شد و ديگري همان مجموعه‌اي كه همه‌مان ديده‌ايم؛ كار پر خرجي كه در سال‌هاي 90-89 روي آنتن رفت.

كار در فيلمنامه و اجرا، آن قدر تر و تميز و محكم از آب درآمده بود كه عدم استقبال مخاطبان انگليسي از آن آدم را به شگفتي مي‌اندازد. روش حل معماها توسط كمپيون چيزي بين روش پوآرو و شرلوك هلمز بود. او به اندازه پوآرو تئوريسين و دقيق و به اندازه هلمز ماجراجو و بي‌كله نشان مي‌داد.

همين هم مي‌شد كه وقتي تمام شهر از حمله «بز غول‌پيكر» مي‌ترسيدند، او شبانه به ديدار اين هيولا مي‌رود و نشان مي‌دهد تمام ترس ملت از «بز غول‌پيكر» به خاطر ژانگولر بازي‌هاي يك دزد مبتكر است كه از اين حيله براي خالي كردن خانه مردم استفاده مي‌كند، اما با وجود اين، بعضي از معماهاي كمپيون آن‌قدر سخت و دشوار به نظر مي‌رسيدند كه امكان ندارد با يك بار ديدن از آنها سر در بياوريد؛ مثل آن قسمتي كه كمپيون قاتل را با رجوع به كتاب «سفرهاي سندباد» گير مي‌اندازد؛ يادتان هست؟

هني: پدر جد جيمزباند

خيلي قبل‌تر از اينكه «رابرت پاول» در نقش شخصيت «ريچارد هني» با آن چشمان به‌شدت آبي و موهاي به شدت فرفري، پايش توي تلويزيون‌هاي ما باز شود، هيچكاك اين كاراكتر را در فيلم «39 پله»‌اش تصوير كرده بود؛ منتها آن كسي كه نقش اين جاسوس مارمولك انگليسي را  در فيلم هيچكاك بازي كرد، رابرت دونات بود. در حقيقت «39 پله» مشهورترين رمان جان‌بوشان -جنايي‌نويس اسكاتلندي- است كه باز هم در ابتداي قرن بيستم نوشته شده است.

او در كارهايي كه با محوريت هني نوشته (و مخصوصا همين 39 پله) سعي كرده از فضاي مرسوم رمان‌هاي پليسي آن سال‌ها فاصله بگيرد و يك جور فضاي جاسوسي  را به داستان‌هايش تزريق كند.  قصه 39 پله آن قدر جذاب بود كه يك بار ديگر و اين بار در سال 78 با بازي رابرت پاول دوباره بازسازي شد.

 فيلم فروش بسيار خوبي كرد و رابرت پاول هم كه تا قبل از اين بيشتر روي صحنه تئاتر ديده مي‌شد، بسيار مشهور شد. همين شد كه 10 سال بعد بي‌بي‌سي تصميم گرفت كليه كتاب‌هاي بوشان با محوريت هني را تبديل به سريال كند؛ اقتباس‌هايي بسيار وفادارانه كه تمام و كمال از تلويزيون خودمان پخش شد. شخصيت هني دقيقا همان چيزي بود كه بوشان در كتاب‌هايش توصيف كرده بود.

ژنرال «سر» ريچارد هني يك جاسوس انگليسي همه فن حريف است كه حتي قهرمان كاراته هم شده است، اسكاتلندي است و اول مهندس كشتي بوده اما در جنگ جهاني اول به عنوان كاپيتان كشتي ناوهاي دشمن را شكار مي‌كند. چند وقت بعد به عنوان جاسوس انگليسي‌ها در تركيه مشغول به كار مي‌شود.

 اما درست بعد از جنگ – به خاطر اينكه ديگر حالش از جاسوسي به هم مي‌خورد– استعفا مي‌دهد و تبديل به يك كارآگاه خصوصي مي‌شود اما پيشينه جاسوسي‌اش دست از سر او بر نمي‌دارد و دشمنانش هميشه او را درگير ماجراهاي بزرگ و ترس‌آور مي‌كنند.

به نظر مي‌رسد با اين مواد خام هيجان‌انگيز، بي‌بي‌سي بايد كار دندان‌گيري را ارائه كند اما آن چيزي كه ما ديديم، مجموعه‌اي بسيار بي‌رمق و گاهي خنده‌دار بود كه منطق تعقيب و گريزهاي بچگانه و فرمول هميشگي نجات در آخرين لحظه، روح آدم را به سوهان مي‌بست.  با اين حال، بعيد است تيتراژ عجيب و تقريبا بي‌ربط مجموعه هني- كه با اسم من درآوردي «ماجراجو» برايمان پخش مي‌شد- حالا حالاها از ذهنمان دور شود؛ همان كبريتي كه توي رودخانه براي خودش وول مي‌خورد و همان«رابرت پاولي» كه در نقش «ريچارد هني» به دوربين زل زده بود.

1-99 : يك توده خميري شكل

«1-99» يك مجموعه دنباله‌دار پليسي جاسوسي فوق‌العاده بود كه انگليسي‌ها در سال 94 آن را روي آنتن فرستادند. فيلمنامه بي‌نقص و پر تعليق كار و همچنين كارگرداني روان و فوق‌العاده آن – كه توسط يك گروه كارگرداني 6 نفره انجام شده است – به علاوه بازي حيرت‌انگيز لسلي گراندام در نقش ميك رينر- پليس عصبي و بسيار باهوشي كه حتي مي‌توانست مثل يك توده خمير تا حد مرگ هم مشت و لگد بخورد و به عنوان نفوذي وارد باند تبهكاران شود– باعث شده بود كه مجموعه 1-99 تبديل به يكي از ماندگارترين مجموعه‌هاي  اين سال‌ها شود؛ منتها كم بودن قسمت‌هاي اين مجموعه و داستان بسيار با چفت و بستش (كه حتي از دست دادن يك قسمتش هم مي‌توانست به فنا شدن كل سريال بينجامد) باعث شد كه اين مجموعه در ايران كمتر طرفدار پيدا كند.

صياد شيطان

در بين سريال‌هاي پليسي‌اي كه ديده‌ايم، انگليسي‌ها بيشترين تعداد (يا حداقل بيشترين تعداد سريال‌هاي ماندگار) را داشته‌اند و حق هم همين است.

 داستان‌هاي پليسي اصلا ابتكار انگليسي‌ها هستند و آنها از دهه 1890، ادبيات پليسي داشته‌اند. طبيعي است كه با چنين سابقه‌اي در تعريف كردن داستان‌ها و معماهاي پليسي، سينماگران انگليس هم داستان‌هاي بهتر و كاراكترهاي جاندارتري بسازند؛ به‌خصوص كه تعدادي از اين سريال‌ها، از روي كتاب‌هايي ساخته شده كه همه‌شان به عنوان شاهكارهاي ادبيات پليسي شناخته مي‌شوند.

 شرلوك هلمز، هركول پوآرو، دوشيزه مارپل، ريچارد هني و آلبرت كمپيون، همه‌شان قبل از صفحه تلويزيون، روي ورق‌هاي كتاب به دست ما رسيده بودند و همين، خودش يكي از عوامل جذابيت اين سريال‌ها بود.

«شرلوك هلمز از دكتر واتسن پرسيد: واتسن! بالاي سرت چي مي‌بيني؟ واتسن گفت: ستاره‌ها را. هلمز گفت: حالا از آن چي مي‌فهمي؟ واتسن جواب داد: خب، خيلي چيزها. مثلا ما مي‌توانيم جهت شمال را بفهميم يا موقعيت جغرافيايي‌مان را، يا مثلا اينكه الان چندم ماه است و... هلمز گفت: نه، نه! واتسن! ما مي‌فهميم كه چادرمان را دزديده‌اند.»

احتمالا شما هم اين جوك بي‌مزه را شنيده‌ايد و با توجه به اينكه در مملكت ما فقط براي چيزهاي پرطرفدار جوك درست مي‌شود، به همين يك جوك براي اثبات محبوبيت سريال شرلوك هلمز اكتفا مي‌كنيم و به جاي تعريف كردن باقي جوك‌ها، مي‌رويم سراغ ماجراهاي سريال «شرلوك هلمز».

در ايران، شرلوك هلمز كارآگاه بسيار شناخته‌شده‌اي است و اولين ترجمه‌هايش به حوالي 1303 برمي‌گردد اما برعكس كتاب‌هاي هلمز، تصاوير سينمايي او خيلي دير به ما رسيد؛ اولين تصويري كه ما از معروف‌ترين كارآگاه همه تاريخ ديديم، مربوط به زمستان 1373 بود؛ با سريال ساخته تلويزيون گرانادا.

از شانس، اين بار ما بهترين سريال هلمز را توانستيم ببينيم. تلويزيون گرانادا، شبكه‌اي محلي در شمال انگليس است كه سال‌هاست با ساير شبكه‌هاي انگليسي رقابت دارد و در دهه 1980 آخرين ترفندش براي جلوگيري از ورشكستگي را رو كرد. آنها سراغ داستان‌هاي كانن‌دويل رفتند كه در انگليس به شدت محبوب است.

 اين بزرگ‌ترين ريسك شبكه در تمام سال‌هايش بود؛ اگر كار مي‌گرفت، مي‌توانستند از ورشكستگي دربيايند و اگر نمي‌گرفت، با سر مي‌خوردند زمين. همين شد كه مسئولان شبكه تمام سعي‌شان را كردند تا كار بهتري ارائه كنند. فقط 5 ماه وقت صرف تحقيق براي چيدمان وسايل خانه هلمز شد. 6 ماه صرف خريد اشياء، مبلمان و كتاب‌هاي ويكتوريايي براي خانه هلمز شد و يك ماه هم صرف ساختن خانه. تازه بعد از همه اين ماجراها، خانه سوخت و كار از اول شروع شد.

 اين خانه در شهر منچستر ساخته شده بود و هنوز هم سرپاست و ملت از آن بازديد مي‌كنند. بعد نوبت وسواس سر انتخاب بازيگر رسيد؛ از بين 200 نفري كه تست دادند، فقط جرمي برت توانست نظر مسئولان شبكه را جلب كند و تازه، هنوز سر موفقيت او شك و ترديد بود اما خود برت آن‌قدر اصرار كرد تا گرانادايي‌ها راضي شدند.

مجموعه اول در 1984 با 13 قسمت ساخته شد. ترتيب داستان‌ها، دقيقا هماني بود كه كانن دويل تعريف كرده بود و قسمت آخر مجموعه اول هم همان قسمتي بود كه هلمز و مورياتي درون آبشار سقوط مي‌كردند.

 موفقيت جرمي برت در نقش شرلوك هلمز، به حدي بود كه كانال‌هاي بي‌بي‌سي2 و كانال4 سريال را خريدند و دوباره پخش كردند. تلويزيون گرانادا نجات پيدا كرده بود. 2 سال بعد، مجموعه دوم يا «بازگشت شرلوك هلمز» ساخته شد. تنها فرق اين مجموعه 11تايي با مجموعه اول، در بازيگر نقش واتسن بود.

 اين بار ادوارد هاردويك – پسر سدريك هاردويك، بازيگر مشهور – نقش واتسن را بازي مي‌كرد كه مسن‌تر، آرام‌تر و محبوب‌تر از ديويد بورك – بازيگر واتسن در مجموعه اول – بود. قسمت سوم يا «خاطرات شرلوك هلمز» سال 1990 ساخته شد كه بنا به مثل مشهور «پول زياد، تباهي مي‌آورد»، پرخرج‌ترين و در عين حال بي‌كيفيت‌ترين مجموعه بود. اين مجموعه 6 قسمت داشت.

مجموعه چهارم يا «پرونده‌هاي شرلوك هلمز» هم در 1991 با 8 قسمت ساخته شد كه موفقيت مجموعه‌هاي اول و دوم را داشت. به جز اينها، تلويزيون گرانادا 5 فيلم سينمايي هم با همين مجموعه بازيگران ساخت. سال 1995 قرار بود كار ساخت مجموعه پنجم سريال شروع شود كه جرمي برت، در جريان كار سكته كرد و بر اثر آن مرد.

 اين مجموعه شرلوك هلمز، هم به خاطر دقت و وسواس شديدي كه سازندگانش به خرج داده بودند و هم به خاطر نوع بازي جرمي برت در نقش هلمز – كه با آن نگاه خيره‌اش توانسته بود شخصيت پيچيده آقاي كارآگاه را به خوبي تصوير كند – در سراسر جهان محبوبيت پيدا كرد. بينندگان معمولا اين نكته را هم در نظر گرفتند كه اين سريال كاملا به داستان‌هاي كانن دويل وفادار است.

در كل سريال فقط يك نكته بود كه خارج از داستان‌هاي كانن دويل بود و آن هم در قسمت «پاي شيطان» (از مجموعه دوم) بود كه هلمز كوكايين مصرف مي‌كرد. جالب است كه سازندگان براي همين تغيير، از دفتر كانن دويل مجوز گرفته بودند. پخش اين مجموعه، در ايران از زمستان 73 و با نمايش قسمت «ياقوت آبي» شروع شد. مجموعه اول اين قسمت را شبكه3 پخش مي‌كرد.

مدير دوبلاژ، بهرام زند بود كه خودش هم شرلوك هلمز را مي‌گفت. دوبله اين مجموعه، به‌رغم اشكالاتي مثل اينكه نقش خانم هادسن (صاحبخانه شرلوك هلمز) را در هر قسمت يك نفر مي‌گفت، يكي از بهترين نمونه‌هاي دوبله در سيما بود.

سينك صدا و حركت لب بازيگران فوق‌العاده بود و در قسمت‌هايي مثل «مردان رقصان» - كه تم اصلي ماجرا، رمزنگاري با حروف انگليسي بود – به اوج خودش مي‌رسيد. پخش مجموعه دوم، سال74 از شبكه2 شروع شد. اين بار شرلوك هلمز را جلال مقامي مي‌گفت. زمستان همان سال، شبكه3 مجددا مجموعه اول را پخش كرد. پاييز75، شبكه 2، مجموعه سوم يا «خاطرات شرلوك هلمز» را پخش كرد و در زمستان 76، آخرين مجموعه با 5 فيلم سينمايي (هر كدام در 2 قسمت) روي آنتن رفت.

 در مجموعه‌هاي سوم و چهارم، دوباره بهرام زند، صداي هلمز بود. امسال بهار هم كه شبكه3 مجددا سري اول را پخش كرد. پخش تلويزيوني اين مجموعه در ايران، نكات بامزه و در عين حال عجيب و زيادي داشت. شبكه3 از همان ابتدا، 2 قسمت از 13قسمت مجموعه اول را كنار گذاشت، اما بقيه را درست و حسابي نشان داد. اما شبكه2 بلاهاي عجيب و غريبي سر سريال درآورد. مثلا در قسمت «جعبه مقوايي» سكانس اصلي داستان، به طور كامل حذف شده بود.

در قسمت «لكه دوم»، صورت شخصيت زن ماجرا كه راوي داستان هم بود، از تمام صحنه‌ها حذف شده بود و در قسمت «خانه 3شيرواني» كه معلوم نبود به چه دليل «3 مزدور» ترجمه شده، حدود نيمي از ماجرا اصلا به نمايش درنيامد.

اين هم يك نمونه ديگر: در قسمت «آخرين خون‌آشام» واتسن جايي تعريف مي‌كند كه يك بار در افغانستان روح ديده و در ترجمه، ماجرا شده بود «يك بار در هندوستان روح ديدم!»؛ در حالي كه همه شرلوك هلمزبازها زندگينامه واتسن را مي‌دانند كه مدتي در افغانستان بوده و هيچ‌وقت به هندوستان نرفته است. ماجرا به قدري شور شده بود كه يك نشريه در اعتراض به اين جرح و تعديل‌هاي فراوان، نوشت: «انگار عوامل پروفسور مورياتي در پخش سيما نفوذ كرده‌اند!». با همه اين حرف‌ها، مجموعه شرلوك هلمز يكي از بهترين پليسي‌هايي بود كه تاكنون ديده‌ايم.

 اين را بهرام زند – مدير دوبلاژ مجموعه – هم در يك مصاحبه تصريح كرده. او مي‌گويد وقتي خودش براي اولين بار و پيش از شروع كار، سريال را مي‌ديده، به مسئولان صدا و سيما گفته كه «اين كار حيف است! آن را با صداي اصلي پخش كنيد!» و وقتي هم كه خودش كار را دوبله كرده، بيشتر از هر سريال ديگري به او زنگ زده‌اند و از كارش تعريف كرده‌اند. خود بهرام زند در آن مصاحبه گفته است كه دوبله‌اش در نقش هلمز، بهترين كار او در تمام عمرش است.

موريارتي پرطرفدارتر است

شرلوك هلمز، علاوه بر جايگاه ويژه در ادبيات پليسي، يك ركورد سينمايي هم دارد. او صاحب عنوان بيشترين تعداد فيلم در مورد يك شخصيت است و آن‌طور كه كتاب ركوردهاي گينس آورده، از 1903 تا به‌حال، 79 بازيگر در جلد شرلوك فرو رفته‌اند و 205 فيلم هم درباره او ساخته شده است.

 البته همه اين فيلم‌ها از روي اصل داستان‌هاي كانن دويل ساخته نشده، مثلا در حالي كه پروفسور مورياتي تنها در چند داستان شرلوك هلمز وجود دارد، تقريبا در بيشتر فيلم‌ها كارگردان‌ها با استفاده از كاراكتر او و تضاد ميان 2 قطب هلمز – مورياتي، داستان‌شان را ساخته‌اند و اتفاقا بازيگران مطرح، بيشتر نقش مورياتي را بازي كرده‌اند.

مثلا در «محلول 7درصدي» (1976) لارنس اوليويه نقش اين پروفسور ديوانه را بازي كرده و در «علامت 4» (1984) پيتر اتول. علاوه بر تقابل مورياتي – هلمز، يكي ديگر از ايده‌هاي سينما براي تصوير كردن هلمز، درگير كردن او در ماجراهاي جاسوسي جنگ جهاني دوم است كه هيچ ما به‌ازايي در اصل داستان‌ها ندارد. مثلا در «زندگي خصوصي شرلوك هلمز» (1970 – بيلي وايلدر)، هلمز عاشق يك زن جاسوس آلماني مي‌شود.

 جالب اينكه بيشترين فيلم (58 فيلم) درباره هلمز را آلماني‌ها ساخته‌اند. از بين داستان‌هاي اصلي هلمز، «درنده باسكرويل» بيشترين اقتباس سينمايي (18 مورد) را دارد. معروف‌ترين هلمز سينما هم نه جرمي برت، كه بازيل راتبون انگليسي است. راتبون تصويري از هلمز ارائه داد كه برق هوش از چشم‌هايش بيرون مي‌زد. راتبون در 14 فيلم سينمايي نقش كارآگاه ما را بازي كرد و حتي كانن دويل هم او را براي ايفاي اين نقش پسنديده بود اما به قول روزنامه گاردين: «كاش كانن دويل مي‌ماند و جرمي برت را هم مي‌ديد».

مردي كه هلمز شد
معمولا جرمي برت را در كنار بازيل راتبون، بهترين شرلوك هلمزهاي سينما مي‌دانند. اين در حالي است كه برت، روش تمام هلمزهاي قبلي را به‌هم ريخت و يك هلمز جديد ساخت. بازيگرهاي قبلي اين نقش، همه زور خودشان را مي‌زدند تا استاد هر چقدر باهوش‌تر و سرحال‌تر به نظر برسد اما برت دقيقا برعكس، شرلوك هلمزي ساخت كه خسته و بي‌حوصله بود و اين اتفاق به آنچه كانن دويل تصوير كرده بود، بيشتر شباهت داشت.

جرمي برت از آنهايي بود كه از بچگي هلمز مي‌خواند و تقريبا بيشتر 56 داستان و 4 رمان كانن دويل را هم از حفظ داشت و به همين دليل معمولا بدون خواندن فيلمنامه، سر صحنه مي‌رفت. برت يك بار گفته بود: «به نظرم شرلوك هلمز، مخلوق تيره‌بختي بود؛ او مجبور بود مدام با جنايت سر و كله بزند».

 او همين حرف را در بازي‌اش هم درآورد و همين باعث محبوبيت فيلم‌هاي او شد. جرمي برت درسال 1935 به دنيا آمد و 1995 مرد. اين وسط چند تايي فيلم بازي كردكه  معروف‌ترين‌اش بانوي زيباي من و يك سريال بود كه آخر هم سر همان سكته كرد و مرد. صحيح اسم جرمي برت، به سكون «ب» و كسر «را» (هر دو) است.

خشم و هياهو: سوئيني

«سوئيني» شايد اولين سريالي بود كه در آن مي‌شد شمايل لندن مدرن را ديد؛ لندني كه پر از روور و ميني‌ماينر بود و تاكسي‌هاي سياه آن، اتاق جنايت. سوئيني اولين مجموعه پليسي مدرن در تاريخ بريتانياست؛ مجموعه‌اي كه بدون اتكا به رمان‌هاي پليسي با الهام از جنايت‌هاي واقعي ساخته شد و بدجوري هم گرفت.

 فيلمنامه مجموعه سوئيني كاملا اوريجينال است و برعكس مجموعه‌هاي بي‌بي‌سي – كه بيشترشان در فرمت ويدئو توليد مي‌شدند - نگاتيو 35 ساخته شد و كلي هم خرج روي دست تهيه‌كنندگانش گذاشت.

 در حقيقت بيشتر از اينكه مجموعه سوئيني در پي حل معماهاي شگفت‌انگيز جنايي به سبك داستان‌هاي معمايي كلاسيك انگليسي باشد، سعي مي‌كرد با ايجاد حادثه، تعقيب و گريز، انفجار و خشونت تماشاگرش را پاي گيرنده‌ها نگه دارد.

جان ثاو و دنيس واترمن در نقش‌هاي ريگان و كارتر، 2 مأمور پليس شعبه ضد جنايت اسكاتلنديارد، گروه پروازي (معروف به سوئيني)بودند . نكته تأثيرگذار و جالب اين مجموعه شخصيت‌‌پردازي بي‌نقص كاراكتر اصلي‌اش است؛ «ريگان» آدمي است دم‌دمي مزاج، عصبي و باهوش كه تمام تلاش‌اش اين است كه به هر نحوي شده، پرونده‌هاي زير دستش را به سرعت به انجام برساند.

 ريگان در اين راه از هيچ جور قانون‌گريزي‌اي دوري نمي‌كند؛ متهمانش را كتك مي‌زند، تهديدشان مي‌كند و حتي بدون اجازه قاضي، خانه و زندگي‌شان را مي‌گردد و به هم مي‌ريزد. ريگان حتي در يكي از قسمت‌ها براي مقر آوردن يك قاچاقچي، همسرش را گروگان مي‌گيرد و با تهديد بالاخره كارش را پيش مي‌برد.

اما در مقابل، كارتي كه دستيار اول ريگان است، پليسي است خونسرد كه مي‌تواند در هر لحظه بهترين تصميم‌هاي ممكن را بگيرد. در بيشتر قسمت‌ها پيش‌بيني‌هاي كارتر درست از آب در مي‌آيد و خيلي از جاها لجبازي‌هاي ريگان با نظرات كارتر كار آنها را به جاهاي باريك مي‌كشاند.

 سوئيني بين سال‌هاي 75 تا 78 از شبكه اصلي بريتانيا پخش شد و طرفداران وحشتناكي پيدا كرد؛ به طوري كه حتي در سال 2008، قرار است يك نسخه سينمايي از آن به سينماها بيايد. اما كنار كشيدن ناگهاني دنيس واترمن (كارتر) از ادامه كار، دست تهيه‌كنندگان سريال را توي پوست گردو گذاشت و بي‌خيال ادامه‌اش شدند.

ما از مجموعه سوئيني، فقط فصل اولش را ديده‌ايم و سوئيني 2 و 3 را نديده‌ايم. اين طور كه مي‌گويند «سوئيني 2» بهتر از بقيه مورد استقبال قرار گرفته است؛ مجموعه‌اي كه در آن خشونت حرف اول و آخر را مي‌زند.

تاریخ درج: 27 آبان 1386 ساعت 12:38 تاریخ تایید: 28 آبان 1386 ساعت 11:39 تاریخ به روز رسانی: 28 آبان 1386 ساعت 11:31
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است