شاعران- عبدالله گيويان*:
اي عاطفه بهار برخيز/ يك لحظه بيقرار بر خيز/ پاييز نشست در دل ما/ اي نغمه هر هزار برخيز
... نشستهام و هي انتظار ميكشم تا بيايد. كي از راه ميرسد؟ نميدانم... دير نكرده است؟... نه! شايد دير نكرده نباشد ولي اين قدر هست كه من تحملم دارد كاملا ته ميكشد. خيلي وقت است كه بي طاقت شده ام.
از بس چشم چرخاندهام و هي اين طرف و آن طرف جستوجو كرده ام، ديگر خسته شدهام. اطمينان دارم كه خبر شدن از اين رفتهاي بيبرگشت روزي تمام ميشود، روزي كه خودم دچار اين فقره بشوم.
زندگي آموزگاري بيترحم است و هر قدر هم كه خودت را به كوچه علي چپ بزني باز ميبيني كه به زور ميآيد و در دفتر ذهنت نقشهايي ميزند؛ به خودت كه ميآيي ميبيني لاجرم چيزهايي را ميداني يا در واقع ميبيني كه چيزهايي را جبرا به تو آموخته است. مثلا روزگار به تو ميآموزد كه در هر سن بايد منتظر شنيدن خبرهايي خاص باشي.
در ايام جواني خبر ازدواج دوستان را ميشنوي، كمي بعد خبر بچه دار شدن آنها را و... وقتي هم كه به سن و سال معيني ميرسي ميفهمي، يعني به تو ميفهماند كه، بايد منظر شنيدن خبرهايي ديگر، مثل خبر رفتن هميشگي دوستانت باشي. خدا رحمت كند امام را. يك بار گفته بود كه بدي سن و سال زياد اين است كه بايد بنشيني و اندوه رفتن دوستانت را تحمل كني.
آن موقع هيچ نفهميده بودم اين حس چقدر ميتواند ويرانگر باشد. در اين احوال منتظري كه ناگهان بشنوي يكي ديگر هم به رفت بيبرگشت دچار شد! خبرهاي اين چنيني غافلگيرت ميكنند.
زير آوارهايي به سنگيني كوههاي سربه فلك كشيده زمين گير ميشوي. يكي- دو باري كه از اين اتفاقها افتاد تازه سرگيجه مزمنت شروع ميشود... آن وقت است كه هي مينشيني و انتظار ميكشي تا نوبت داغ ديدنت به انتها برسد. اين هم نميشود مگر آن كه غم تو را ببينند تا تو ديگر غم نبيني! اگر چه داغ دوستان زود ميرسد، اين آخري هي طول ميكشد و هي... روزگار!
اما اين فقره خيلي زود بود. نبود؟ سلمان كه رفت خيليها متوجه نشدند. سيد حسن [حسيني] كه رفت گفتيم: عجب اتفاق نابهنگامي! و هيچ به هيچ كس ديگر، از جمله به قيصر كه عاطفه بهار بود و عطف اوراق كتاب مهر، فكر نميكرديم؛ هر چند همه ميديديم كه چگونه بار تن رنجور خود را بر دوشهاي اراده اش ميكشد تا مهربانيهاي روح بزرگش را در سلام و همراهي با بقيه تقسيم كند، تقسيمي كه هيچ وقت با جمع جبري تناسب نداشت.
او، با همه رنجوري، ميسرود تا نغمه هزاران ناتمام نماند.... عزيزان، اما، فارغ از حالش بوديم؟! امروز چه؟ روزگار دارد تنور لاله رفتن كدام يك از دوستان را داغ ميكند؟ از حال كدام يك از همين رفيقاني كه همين اين جا و آن جا هستند غافليم؟ فردا و شايد همين الان كه اين نوشته را ميخوانيم پيمانه كدام يكمان لبريز رفتن شده است؟! اصلا چه فايده گفتن؟! مگر فرقي هم ميكند؟! دريغ از اين همه باهم نمايي و تنهايي!
نوزدهم مهرماه براي آخرين بار و پس از مدتها او را ديدم. خسته بود و... من باورم نبود... هي روزگار...! و حالا روزگار است كه ميگويد: قيصر هم رفت. بد كردار طوري هم اين فقره را بر پيشاني چشمت ميكوبد كه هيچ نتواني هيچ راهي براي چانه زني پيش پاهايت سراغ بگيري. حالا هي روي پاهاي خسته ات جا به جا ميشوي تا شايد كمي بتواني ثقل بودنت را تحمل كني. در دلت غوغايي است.
با خودت زمزمه ميكني: اما، راستي راهي نمانده است؟ نميشود يك نفس ديگر، يك لحظه بيقرار حتي، با او نشست و شعري خواند؟ نميشود يك بار ديگر او را در آغوش گرفت؟ نميشود يك بار ديگر در سياهي چشمانش گم شد؟ نميشود يك بار ديگر احساس كرد كه در اين روزگار تنهايي مطلق ماشين زده و شبكههاي ارتباطات سطحي ديجيتالي آن كس كه بودنش پناه و نگاهش پناهگاه بود، باز هم هست؟ اصلا نميشود دوشنبه شب لعنتي نيامده باشد تا او به بيمارستان نرفته باشد؟ اقلا اين دوشنبه نميتوانست يك هفته، يك روز، يك لحظه بيقرار دير كند؟ چطور هميشه بايد آن لحظهاي را كه ما ميخواهيم با تأخير برسد اما آن لحظاتي را كه نميخواهيم بايد زودتر از زود برسند؟ خدايا چرا؟
زندگي آموزگار بيترحمي است، اما انسان جماعت هم در طول روزگار ياد گرفته است كه چطور تيغ اين بيرحمي را كند كند؛ كه اگر نميتوانست چنين كند حتما در همان دوره آدم كارش به انجام رسيده بود.
انسان را ميگويند از ريشه نسيان و فراموشي گرفتهاند. و اين، يعني آن كه از زير بوته فراموشي سر زدهايم (چه تبارشناسي افتخارآفريني داريم!). اگر مرگ عزيزان را فراموش نميكرديم كه از غصه ميمرديم. البته فرقي هم نميكند چون اگرچه فراموش ميكنيم بايد بميريم، باز هم ميميريم! اما، كساني هستند كه زودتر داغشان ما را ميسوزاند، مثل همين قيصر كه به دمي آه عميق خيليها را به آسمان رساند.
به هر تقدير، او را هم فراموش خواهيم كرد چون اگر فراموش نكنيم خواهيم مرد. او خود خودمان بود و اين پارادوكسي غريبتر از انسان است كه اگر خود خودش را فراموش نكند آن وقت از غصه خواهد مرد. كاش انسان همان موقع كه آدم بود اين كار را كرده بود... شايد اين فراموشي، لجاجت ما با روزگار باشد كه آموزگاري بيترحم است.
روزگار به عنف «هي» در لوح ذهن ما مينويسد كه كساني خيلي زود رفتند و ديگر باز نميگردند. ما هم لجمان ميگيرد كه اين موضوع را او هي به قهر به ما ميآموزاند. ما، شاگردهاي تنبل اين مكتبخانه اجباري چه ميكنيم؟ فراموشي اندوه طاقت سوز و داغ جگرفرساي عزيزان انتقامي است كه ما از آموزگار بيترحممان ميگيريم! او هي ميآموزدمان و ما هي فراموش ميكنيم. نه! خودمان را به فراموشي نميزنيم، واقعا فراموش ميكنيم تا ثابت شود انسان هستيم، كه از زير بوته نسيان سر برآورده ايم: خود خودمان را فراموش ميكنيم تا خودمان باشيم... جل الخالق!
وقتي كه داغ ميبينيم يادمان ميآيد كه هنوز زنده ايم؛ يعني باز هم بايد داغ و شايد داغهاي ديگري ببينيم، اما نميدانيم داغ بعدي را رفت بيبرگشت كدام يك از همين رفقايي كه همين الان كنار ماست بر دلمان خواهد گذاشت. قيصر رفت. عكس هايش آذين ديوارها و نيم تاي اول روزنامهها شد تا انسان تمرين كند « هستن نسيان بنياد» خود را در گود عمر اجباري و هي بچرخد و غلطان غلطان همي برود تا لب گور و...
***
حالا من هم نشستهام و هي انتظار ميكشم و هي چشم ميچرخانم و هي تمنا ميكنم تا ديگر داغي نبينم... تا بيايد روزي كه خودم دچار اين فقره بشوم...
* دكتر عبدالله گيويان مدير مركز تحقيقات و مطالعات رسانهاي همشهري است