Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی کتاب
 
ديروز ناگهان رفت
شاعران- قربان وليئي:
صبح روز مبادا، ساعت 7:30خبر را بسيار ناگهاني و بي‌ملاحظه از يكي از شاگردانم در دبيرستان شنيدم.

همين كه پا به كلاس گذاشتم، گفت: «آقا، قيصر مرده است.» اين خبر بر من كه عادت گريستن بر مردگان را از دست داده‌ام، آن‌قدر سنگين بود كه تا 48ساعت مثل افليج‌ها راه مي‌رفتم كه عضلات پاي راستم، شديدا گرفت و رها نكرد.

 تا بعدازظهر چندبار از مدرسه با همراه قربان وليئي تماس گرفتم به اميد آن‌كه كمي با هم درد را قسمت كنيم. در دسترس نبود تا بعدازظهر كه صدايش را شنيدم تو گويي از ته چاه ارژن در مي‌آيد. برايم گفت كه ديروز 2ساعت و اندي با قيصر بوده‌.

گفتم: اين را براي من بنويس. گفت پيش از تو به بچه‌هاي ماهنامه «راه» قولش را داده‌ام گفتم: آن با من و نوشت و به چه مشتقي نوشت كه اخلاقش را در مكتوم نگاه داشتن اين احوالات مي‌دانم.

***

ساعت17:30 روزدوشنبه است. در كتاب‌فروشي‌هاي ميدان انقلاب پرسه مي‌زنم. سر از جلوي دانشگاه در مي‌آورم. پاهاي من بي‌آن‌كه نظر مرا بخواهند، وارد دانشگاه تهران مي‌شوند. چشمم كه به نگهباني‌ها مي‌افتد، تازه مي‌فهمم كه ديگر دانشجوي اين دانشگاه نيستم و سه‌چهار سال از فارغ‌التحصيلي‌ام گذشته است.

خوشبختانه آدم چشمگيري نيستم و به راحتي وارد دانشگاه مي‌شوم. به طرف دانشكده ادبيات مي‌روم. از پله‌ها بالا مي‌روم. چرا؟ نمي‌دانم. امروز دوشنبه است و سه‌شنبه‌ها روز حضور دكتر شفيعي‌كدكني است كه گاهي سر كلاس متون عرفاني او حاضر مي‌شدم. «برگردم بهتر نيست؟» مي‌گويم و بالا مي‌روم. حالا به طبقه چهارم رسيده‌ام وچشمانم آشنايي را جست‌وجو مي‌كند و نمي‌يابد. ناگهان در راهروي كوچك دانشكده قيصر را مي‌بينم كه با پيري مي‌آيد، مي‌خرامد، لرزان.

پيرمرد، احتمالا از زحمت‌كشان دانشكده است و با صميميتي ديدني با قيصر حرف مي‌زند. سلام مي‌كنم. قيصر مي‌گويد:جوان شده‌اي قربان؟ مي‌گويم: با پيران نشسته‌ام. مي‌گويد: آفرين!

احوالپرسي مي‌كنيم. از پيرمرد جدا شده‌ايم. تكه ناني در دست دارد، خيلي كوچك. تعارف مي‌كند. با ظرافت نصفش مي‌كنم و نصف ديگر را به قيصر مي‌دهم. با هم به طرف دفتر گروه مي‌رويم مي‌گويد: سرم گيج رفت. كيفش را مي‌گيرم. مي‌گويد:ساعت12يك جلسه دفاع برگزار مي‌شود؛ بد نيست تو هم باشي؛ مربوط به غزل انقلاب است. مي‌گويم: چشم.

جلسه را قيصر آغاز مي‌كند. استاد راهنماست. دانشجو، خليل عمراني است. عنوان پايان‌نامه «غزل عاشقانه انقلاب» است. قيصر با ادب و فروتني تمام، جلسه را آغاز و تمام مي‌كند. دكتر تركي و دكتر اكبري هم حاضرند. ساعت 13است در دفتر گروه نشسته‌ايم. دكتر تركي وارد مي‌شود. قبل از شروع جلسه دفاع،‌دكتر تركي گفت: اگر وقت شد، چند شعر برايت مي‌خوانم.

مي‌گويم: آقاي تركي، شعرهايت را نمي‌خواني؟ مي‌گويد: نه، وقت نيست. مي‌گويم: بخواني بهتر است، مي‌ترسم گلودرد بگيري اگر نخواني. اين جمله فضاي گفت‌وگو را به سمت مزاح مي‌برد و قيصر مي‌گويد: حكايت آن شاعر است كه دل درد گرفته بود و طبيب گفت، لابد شعري گفته‌اي كه براي كسي نخوانده‌اي...

همين چند جمله مرا به گفتن مطالبي از طب هندي وا مي‌دارد كه جايي خوانده بودم.
در باور حكيمان هندي، هر دردجسمي، ريشه رواني دارد. آن‌كه درد گلو دارد، لابد حرف‌هايي دارد كه نمي‌تواند‌شان گفت.

يكي از همكاران قيصر- دكتر روح‌الله هادي- وارد دفتر گروه مي‌شود. به قيصر مي‌گويد: برويم اتاق من؛ همه چيز هست، چايي، قهوه،‌مي‌رويم. بحث‌هايمان درباره حكمت هندي و يوگا و انرژي درماني، ادامه و استحاله مي‌يابد. حالا من دارم درباره روح و عوالم پس از مرگ، روده درازي مي‌كنم. احساس بدي دارم. چرا در اين باره دارم حرف مي‌زنم؟ راست است كه: الكلام بحر الكلام شايد به خاطر اين‌كه ديشب داشتم تا ساعت دو بامداد، «كتاب روح» را ويرايش مي‌كردم. حالا ساعت 13:45 است.

قيصر با دكتر هادي درباره پايان نامه يكي از دانشجويان ارشد صحبت مي‌كند. حرف‌هايي رد و بدل مي‌شود. نسكافه‌اي نوشيده مي‌شود. قيصر خيلي كم حرف مي‌زند. قدرت سكوت او را احساس مي‌كنم و از ژرفاي دل، اين توان او را مي‌ستايم. سكوت، همه چيز است. رو مي‌كند به من و مي‌گويد: از اين حرف‌ها بگذريم؛ «همين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود» شعري بخوان قربان!مي‌گويم: غزلي براي امام علي(ع) گفته‌ام و مي‌خوانم:

اي سلسله در سلسله در سلسله مويت
وي آينه در آينه در آينه رويت
چشمان تو چشمان تو هوهو
حق حق چه بگويم چه من از اين همه اويت
زيبايي سكرآور رباني آفاق!
بي‌شخصه شرابي تو و آفاق، سبويت
هر سبزه كه از خاك برآيد، كلماتت
در چاه، فروريخته اسرار مگويت
اي زمزمه هر شب تنهايي جبريل
وي زمزم آواز خداوند، گلويت
دريايي و هر چشمه به ژرفاي تو جاري
فردايي و هر لحظه شتابنده به سويت

قيصر كف مي‌زند. غزلي ديگر مي‌خوانم. مي‌گويم:دكتر، ساعت چند كلاس داري؟ مي‌گويد: ساعت 3. پيشنهاد مي‌دهم كه استراحت كند. حالا ساعت 14:10 است. از دكتر هادي خداحافظي مي‌كنيم قيصر مي‌گويد: نمازي بخوانم و استراحتي بكنم. كيفش را پس مي‌دهم و دستش را مي‌فشارم. ساعت 14:20 از او جدا مي‌شوم. احساسي شديد به من مي‌گويد: قيصر، آن سويي است. تمام شب به فكر او هستم.

پس از نماز صبح سه‌شنبه، قيصر مدام در ذهنم حاضر است. ساعت 7:30 با پيام كوتاهي خبر را مي‌شنوم: «قيصر رفت، به دادمان برسيد/ بيمارستان دي» باورش نه آسان است، نه دشوار. ساعت 8:30 مي‌گويم:

ديروز با تو بودم، ديروز ناگهان رفت
با يك كلام كوتاه، قيصر به آسمان رفت

تاریخ درج: 14 آبان 1386 ساعت 14:35 تاریخ تایید: 15 آبان 1386 ساعت 11:37 تاریخ به روز رسانی: 15 آبان 1386 ساعت 11:36
 
مطالب مرتبط
راه؛ ویژه قیصر امین پور منتشر شد شعر امروز و دفاع مقدس فروغ تاجيكان دو شعر از احمدرضا عاملي يحيا! يحيا! يحيا!... از پير مردان بپرسيد اين داغ، داغ جوان است دشمن ايران زمين را غرقه در خون مي‌كنيم رشته‌هاي باران برنامه‌هاي چهلمين روز رفتن قيصر نکوداشت قيصر امين‌پور در ارمنستان تحفه سپاهان قيصر دوباره شكوفه خواهد داد پرنده رفتني است كارنامه قيصر امين‌پور بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست ديدي رسيد روز مبادا؟! غم زمانه خورم يا فراق يار كشم پيام سپاس خانواده و دوستان قيصر مثل همين قيصر... قيصر پير قيصردرد بگفت احوال ما برق جهان است خاك هنوز چشم‌انتظار قيصر است به ياد جوانمرگ شعر فارسي نمي‌دانم كجايي يا كه اي... وداع اهالي فرهنگ و ادب با قيصر امين‌پور نظر محقق درباره قيصر امين‌پور وداع با قيصر؛ 9 آبان، خانه شاعران قيصر امين‌پور درگذشت
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است