داستانک- كلوديا اسميت:
خرس يكي زد به پشتم. اصلاً نفهميدم از كجا آمد. دستهايش را دور من حلقه كرد.
گفتم ديگر كارم تمام است. اما بايد سعي خودم را ميكردم. لا جان تر از آني بود كه فكرش را ميكردم.
با اولين ضربه من ولو شد. مجبور شدم خسارت بدهم، براي اينكه لباس كار كارگر ساندويچ فروشي را پاره كرده بودم. بيچاره براي چند دلار ناقابل مجبور بود لباس خرس بپوشد.
ترجمه اسدالله امرايي