ايران- دكتر عبدالله گيويان*
بگذاريد خيلي مختصر و در همين ابتدا پاسخ پيشنهادي خود را با شما درميان بگذارم. بله حافظ شناسنامه فرهنگي ماست.
شايد خلاف آمد طبع باشد اگر بگويم يكي از دلايل صحت ادعاي فوق اين است كه ما به اندازه اي كه "بايد" توجهي به او نداريم و به عبارت بهتر، به اندازه اي كه "نبايد" به او بي توجهي مي كنيم! ما به او بي توجهي مي كنيم چون به خودمان توجهي نداريم. حافظ ستون فقرات فرهنگ ماست چون اين موضوع در خودآگاه ما جايي ندارد و ناخودآگاه او را زندگي مي كنيم. شبيه ماهي هايي هستيم كه در آب زلال فهم حافظانه شنا ميكنيم و بنا بر عادت هميشگي مان از اصل خود غافليم. اين كه در اين نوشته سراغ "خود خودمان" يعني حافظ را مي گيرم دليل ساده اي دارد: بزرگداشت خودماني حافظ در غياب خودآگاهي ملي ما.
شب جمعه نوزدهم مهرماه هزار و سيصدو هشتاد و شش فرهنگسراي بانو، بي هياهو و فروتنانه كار جالبي كرد و در قحطي يادآوري روز جهاني حافظ اين مناسبت را بزرگ داشت. نه! گمان نكنيد كه اين بزرگداشت بهره اي از تحليل و نقد و بررسي داشت. نه در "طول" تاريخ و نه در "عرض" جغرافياي فرهنگمان نكته تازه اي درميان نيامد، كه اصلا كسي اين وظيفه را بر ذمه خود نگرفته بود. تعدادي محدود گرد هم جمع شده بودند تا در غياب آحاد يك ملت و شايد به نمايندگي از ناخودآگاه آن ها در ياد و شاعرانگي حافظ غوطه اي ديگر بخورند. همين و بس! البته اين تجمع كوچك در خشكسال يادآوري خاطراتي اصيل به اندازه خود بسيار هم بزرگ است.
اتفاقا من هم براي شركت در اين مراسم دعوت شده بودم. اين دعوت همانقدر راحت و دوستانه و بدون مقدمه چيني بود كه خود مراسم! دوستي از من دعوت كرده بود تا به ديدن دوستان مشتركمان برويم. به نظر نمي رسيد هيچ تمهيد پيشيني در برگزار كردن آن نشست صميمانه در فرهنگسراي بانو دركار بوده باشد. مي شود گفت در آن مراسم حافظ در حد بهانه اي محترم براي برگزاري يك گردهمايي دوستانه تقليل يافته بود. باز هم تاكيد مي كنم كه در زمانه غوغايي خود فراموشي ها اين بهانه جويي هم بسيار صميمانه و قابل تقدير است.
اين را به حساب نق زدن هاي هميشگي روشنفكرانه نگذاريد كه بايد آن را سوگنامه اي دردمندانه تلقي كرد: غفلتي ملي از واقعه اي كه چند سالي است مي آيد و مي رود و ما كه در سرزمين آيين ها و بزرگداشت ها زندگي مي كنيم هنوز آييني در خور آن رند عالم سوز تدارك نديده ايم. با بي توجهي و توهم مغرورانه اي كه بر اطمينان ما از تداوم مالكيت بر حافظ دلالت مي كند با روز جهاني بزرگداشت حافظ معامله مي كنيم. گمان مي كنيم: ما كه او را داريم ديگر چه نيازي به تحليل او و رابطه او با روح و حيثيت فرهنگي ماست؟! چه ضرورت دارد عمق سايه سنگيني را كه او بر ناخودآگاه ما انداخته است اندازه گيري كنيم؟
تحليل هر پديده مستلزم درك فاصله با آن است. ما چون در اين تصور وهم آسا غرقه ايم كه با حافظ فاصله اي نداريم نيازي به تحليل او حس نمي كنيم و در عوض فكر مي كنيم كه تنها كافي است باري ديگر نامي از او ببريم يا حداكثر تفالي به ديوان او بزنيم. حتي اگر ملتي ديگر ادعا كند حافظ به اوتعلق دارد، چنان كه درباره مولوي اين اتفاق افتاده است، بازهم گمان نمي كنم ككي غيرت فرهنگي ما را بگزد! البته به كاهلي و بي خيالي غيرت فرهنگي مان اين وعده را بدهم كه به هيچ وجه من الوجوه ملت ديگري نمي تواند چنين ادعايي كند، نه از جهت قومي، نه از جهت زباني؛ نه بواسطه موطن يا مدفن حافظ هيچ قومي نمي تواند مدعي شود مالك اوست. شايد اين هم يكي از مواردي باشد كه او حق داشت مويه كند: "يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم"!
همان طور كه گفتم حضور من در آن جمع دوست داشتني خيلي ساده اتفاق افتاد. سه شنبه هفدهم مهر ماه سهيل محمودي را جايي ديدم. از او سراغ دوستان قديمي را گرفتم. او خبر از جمع شدن آن ها در فرهنگسراي بانو داد و مرا هم به آن جا دعوت كرد. به ذوق ديداري پس از چند سال دوري كفش و كلاه همت و محبت شهرآلوده خود را مرتب و قصد زيارت ياران كردم. بي آن كه بدانم چه چيزي در جريان است پا به سالن گذاشتم. ديدارها تازه شد؛ اما بعد... برنامه شروع شد! تازه فهميدم كه نيت اداي دين به "خود خودمان" است و قرار است در آيينه حيثيت فرهنگي مان، يعني به زبان شعر، به حضرت خواجه سلام كنيم. من كه اصلا حواسم به روز جهاني بزرگداشت حافظ نبود خوشحال شدم كه مي توانم در سايه صواب همت بلند دوستان گناه غفلت خود را فراموش كنم. نفهميدم اما، ميهمانان قرار است چگونه در تعظيم پير بي پير خمخانه فرهنگ ايران مشاركت كنند. هر كس آمد به او اداي احترام كرد و با شكسته نفسي اي كه البته چيزي از سنگيني وظيفه مغفول مانده بازكاوي مدام حافظ نمي كاهد، گفت كه او شخصي عظيم بود و افسوس خوران گفت كه چيزي درخور او آماده نكرده است و ... تنها زخمه هاي كلام سهيل محمودي بود كه به ذهن حاضران تلنگر مي زد؛ او در تلاشي صميمانه مي كوشيد بگويد كه امروزه نياز ما به حافظ چيست...
*
راستي چرا حافظ شناسنامه فرهنگي ماست؟ گيرم كه اين گونه باشد، حالا چطور بايد اين موضوع را حلاجي كرد؟ تا نيمه مجلس كه حاضر بودم ديدم شاعران كه ميهمانان جلسه بودند با مسلم فرض كردن نقش مهم حافظ در شكل دادن فرهنگ ايران، تنها مي كوشند با بياني شاعرانه به فرض مسلم خود اشاره كنند. كسي چندان آماده نبود بگويد چرا حافظ مهم بوده است. راستي چرا ما بايد شاعرانه حرف بزنيم؟ فكر نكنيد معتقدم كه بايد در جلسه بزرگداشت شاعري چون حافظ جبر مثلثات و هندسه تحليلي تدريس شود، لاجرم اين قدرم عقل و كفايت باشد! اما فكر نمي كنم داشتن اين توقع كه به زبان فرهنگ گفته شود چرا حافظ "حافظ فرهنگ ايران" بوده است خواسته اي بعيد و دور از ادب باشد. حافظ به همان اندازه كه خاطر بزرگان اين سرزمين را به عطر خودي عاطر كرده است فضاي سينه مردم عادي را هم از خويش آكنده است، چندان كه آنان نقش خود را در ضمير او گم كرده اند. اين حقيقت را البته كه مي توان و مي بايد مدلل ساخت. اين وظيفه كيست؟ و چرا وظيفه اي چنين سترگ مغفول مانده است؟
با اين قصد كه حسابي كنار جام گذاشته، اداي ديني كرده باشم مي كوشم به قدر بضاعت مزجات چيزكي بگويم تا از آن چيزهايي كه مي شود در اين باره گفت شمه اي باشد. اول اين كه چيزي به نام شعر و شاعرانگي هست كه ذهن و ضمير و ساختار فكري ايرانيان را شكل داده است. حافظ اگر عالي ترين مثال اين شاعرانگي نباشد بي شك يكي از عالي ترين نمونه هاي آن هست. شما هيچ سرشناسي را در تاريخ فرهنگ ايران سراغ داريد كه شاعري نكرده يا در مضيقه بلاغت و فصاحت نثر به نقل شعر پناه نبرده باشد؟ اگر مطلق گويي و مطلق بيني شاعرانه را كنار بگذارم تا هزم و احتياط عقلاني نويسي رعايت شده باشد بايد بگويم اگر هم سرشناس ارزنده اي در تاريخ فرهنگ خود داشته باشيم كه از شاعرانگي به بهره بوده باشد نادره اي خواهد بود كالمعدوم. اين موضوع به اجمال به ما مي گويد حافظ و فرهنگ ايران در شاعرانگي و شاعري فصل مشتركي دارند. درواقع حافظ رسانه اي را براي بيان "خود" استخدام كرده كه اصيل ترين رسانه فرهنگي اين سرزمين بوده است.
چرا و چگونه شعر اصلي ترين رسانه فرهنگي اين خاك بوده يا شده است؟ از اين جا شروع كنم كه ملت ما در طول تاريخ پيش از اسلام خود هرگز به عنوان ملتي خالق اثري ماندگار در عرصه ادبيات و شعر شناخته نمي شده است. ما نه اوپانيشاد داشتيم و نه ايلياد و اوديسه و نه مناظره اي بين بزها و نخل هامان ثبت كرده بوديم. خط ميخي ما عاريتي از ملتي ديگر بود، گرچه زبانمان از خودمان بود. ملت ما به اسلام تشرف يافت اما برخلاف ديگر ملل از جمله مصريان با آن تاريخ طولاني، زبان خود را حفظ كرد، گرچه باز الفباي ديگران را براي نوشتن زبان خود پذيرا شد. اين ملت با حفظ زبان خود و پذيرش الفبايي ديگر، اما، خالق آثاري جاودان در ادبيات و خاصه در شعر شد. ملتي كه شعرابتدايي اش چيزي جز وصف طبيعت نبود با همت هفت ستاره بي زوال شعرش به شرح هجران از خداي همه چيز از جمله خالق عشق مبدل شد. اگر از طبيعت هم سرود آن را جلوه اي عاشقانه ديد. اين تبديل اتفاق افتاد تا اتفاقا اين شاعران با مردم عادي حرف بزنند و آموزه ها و حكمت ها و دريافته هاي خود را با آنان درميان بگذارند. به اين ترتيب شعر آيينه اي شد از آن چه ما بوديم.
شعر را از خطاطي بگيريد، از موسيقي حذف كنيد، معماري و عرفان را از آن محروم كنيد و بعد حساب كنيد از ميراث فرهنگي ما چه بر جاي مي ماند. ما آن قدر در شعر و فنون آن پيش رفتيم كه عروضمان قالبي شد براي كميت يافتن قواعد شعري. عروض چيزي است مثل نت نويسي در موسيقي عقلاني شده غرب، حال آن كه مثلا شعر بسياري از ملل ديگر از جمله اروپاييان هنوز بر بنياد هجاها استوار است. به همين دليل است كه كوچكترين سكته در شعر فارسي فهم و ذم مي شود حال آن كه همان سكته براحتي مي تواند در قالب شعر هجايي ناديده انگاشته شود. ما با كلام تقريبا همان كار را كرديم كه غربي ها با آهنگ و نوا كردند. ما قالبي گريز ناپذير براي بيان شعري ساختيم چون اين شعر مهمترين چيزي بود كه مي توانستيم با آن "خودمان" را بيان كنيم. "بيان خود" مهارتي چندان مهم بود كه نمي بايست دست كم در صورت خدشه بردار باشد.
اين همه ماجرا نيست. شعر از اين كه صرفا صورتي فرهنگي باشد فراتر رفت و فهم ما را از هستي تحت تاثير قرار داد تا به آن جا كه مي توان گفت درك ما از دنيا دركي شاعرانه است، همان نظام ادراكي اي كه در عرفان عاميانه تجلي يافته است و همان كه در يك كلام مي توان آن را رندي گري و درويش مسلكي ناميد. حتي تعارفات اين ملت را نبايد كاملا با اغراق هاي شاعرانه غريبه دانست. مثلا يكي از مصاديق بي ادبي در فرهنگ ما دم زدن از "من" و كارهايي است كه "من" مرتكب شده است. اين انكار "من" ريشه در همان فرهنگ قلندرانه و رندانه دارد؛ همان فرهنگي كه جز با شعر قابل گسترش و توجيه پذير نبوده است. آبشخور نگاه عرفاني عشق است و هجران از يار ازلي و ابدي، سوگي جانسوز است كه جز با شعر قابل بيان نيست.
"عرفان و شعر"، نه تنها در زبان و ادبيات و خط و خطاطي و موسيقي بازتوليد شده است، بلكه تمامي صور فعاليت هاي هنري و آييني ما را شكل داده، آن ها را برساخته است. حافظ در اين هر دو در اوج بود. در ميان ملل مسلمان كدام ملت را سراغ داريد كه عرفاي بزرگش از شاعرترين هاي آن ملت بوده باشند و شاعر ترين شاعران آن از عارف ترين عارفان آن ملت بوده باشند؟ شعر را از عرفان بگيريد و آن گاه ببينيد چقدر صداي آن را مي توانيد بشنويد. ما بدون شعر نه فقط الكن مي بوده ايم كه بدون شعر نقاشي هايمان هم نامفهوم و ناديدني مي شده است و اين يعني كه ما بي شعر چشم هايمان هم بي سو و دست كم كم سو مي شده است. اگر شعر را از معماري بگيريد، واقعه مشابهي رخ مي دهد: استوارترين بناهاي ما هم به زينت شعر استحكام داشته اند. موسيقي ما در تناسب با بحور شعر فارسي شنيده شده اند. از همين روست كه ما موسيقي بي كلام را نفهميده بوديم. حافظ چرا اين قدر به گلبانگ خود را ه حجاز و عراق مي زد و يادگاري مي ساخت كه جاودانه در اين گنبد دوار بماند؟ او ديروز و هر روز را با گره زدن فهلويات و آيين مهري از يكسو و اعتصام ولايت و روايات قرآني به هم پيوست و كاري را كه شيخ شهاب الدين به انجام آن كمر همت بست در عرصه شعر به انجام رساند. او تاريخ ما را پيوسته كرد.
دوم آن كه حافظ بسياري از اسطوره هاي ايراني را از سياوش و جمشيد گرفته تا پير مغان در قالب فهم هرروزه از هستي ريخت و گرچه هيچ گاه خود را متحمل زحمت سي ساله براي پاسداشتن جانمايه هاي فهم ايرانيت معرفي نكرد تا مبادا گرد فخرفروشي بر دامنش بنشيند، بسياري از آن مشقات را نه براي دريافت دينار زر از سلطان محمودها بلكه به حرمت هستن ايراني، زيست. جمشيد و كيقباد او كمرنگ تر از روايت هاي خراساني دهگانانه نبوده اند؛ سوگ سياوش او اگر نه دردمندانه تر از روايات ديگر، دست كم به همان اندازه اشك آشنا بوده است. بي آن كه منتي بگذارد اساطير ايراني را نه در قالب اساطير كه در تمثلي واقعي به خاك و خل كوچه و بازار زندگي روزمره آغشت. او مغبچه را آن قدر واقعي تصوير كرد تا بتواند تا روزگار ما زنده بماند.
آخر كلام اين كه مردم ما چرا ديوان ديگري را براي تفال زدن جز ديوان او انتخاب نكرده اند؟ و چرا بسياري از اشعار او ضرب المثل هاي جاري بر زبان مردم شده اند؟ اين ها همه از آثار حافظ برآمده است اما خالق اين آثار چه خصوصياتي داشت؟ حافظ تجسم و تجسد خصوصيات بنيادين مردم عادي بود. او مثل همه مردم كوچه و بازار نماينده احساس بي قدرتي (powerlessness) است. نه فقط خود او كه حتي پير او هم "زر و زور" ندارد. احساس بي قدرتي موقعيتي است كه در آن مردم خود را فاقد اثرگذاري مي بينند. مردم عادي در عين حال به دنبال موضع و جان پناهي مي گردند تا عزت نفس آن ها خدشه بر ندارد. حافظ اين موضع را سراغ مي دهد: تقدير ازلي. او طوطي است كه در پس آينه نگاهش داشته اند و او تنها بازگو كننده آن چيزي است كه استاد ازل گفته است. اين در عين توجيه بي قدرتي اصالت كردار او را تاييد مي كند. در اين جهان پير و بي بنياد كه تدابير همه نقش برآ ب است ديگر انسان بي قدرت چه بايد بكند؟ چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهدي است پس بهتر است انسان كار را به عنايت رها كند، چه مامني ايمن تر از اين؟ او عاليجاهانه در بند كسي مي شود كه لطفش دائم است و نه گاه به گاه و از اين رو غلام همت كساني مي شود كه از هرچه رنگ تعلق مي پذيرد آزاد اند. اين آزادي تعليق در محال نيست بلكه در جايي كه هركس از آن برداشتي دارد، در آرزوها و آرمان ها، تعين مي پذيرد. اين جا، جايگاه عشق است، همان جايي است كه حافظ مي گويد از همان روزي كه دربند آن بوده آزاد است. هركس از عمق وجود سراغي از اين كس و اين جا دارد.
اين آزادهْ در نظر، درعين حال عملا محكوم به قدرت حاكماني است غير قابل اعتماد. اگر اين واقعيت را برنمي تابي مي تواني بايد كاري ناممكن كني: بايد قضا را تغيير بدهي. از همين روست كه او با حفظ مواضع هرگز به قول و عمل عسس ها و محتسب ها مومن نمي شود، و رندانه، از ايشان خرده مي گيرد. او نه فقط به خاطر بي قدرتي در موضعي قرار دارد كه بتواند نمادهاي زور را تقبيح كند كه براي نقد ديگر نمادهاي نكوهيده نيز موضع مناسبي برمي گزيند.
حافظ، اين پير بي پير، مثل مولانا دلداده "شمس" معيني نبود، و در فتنه زار آخرالزماني دوران خود با مدد خضر طي طريق و در پناه پير دردي كش بي زر و زور خود سلوك كرد تا براحتي بتواند ريا و سالوس خرقه هايي را كه مستوجب آتش مي شوند برملا كند؛ گرچه بر زاهدان و شريعتمداران شهر مي تاخت قرآن را با چارده روايت از بر مي خواند و نكات حكمي را با لطايف قرآني در هم مي آميخت. او خود را به ايماني غير متظاهر و بي نياز به استدلال مزين مي ديد، مثل همين مردمي كه مي توانند امامشان را در ماه ببينند و هيچ از طعنه بدخواهان بد به دل راه ندهند، و از اين موضع به شكاكان مي تاخت. او حتي خطر سياحت و جهانگردي را بر وضع بي مثال شيرازش ترجيح نداد و آب ركن آباد و هواي مصلي را با زمزمه زاينده رود و بادگيرهاي يزد معاوضه نكرد؛ باوجود چون مي دانست در ازل پرتو حسن يار از چه مشرقي تابيده است، با ايقان و ايماني كامل حديث آرزومندي را ثبت و ابراز كرد.
حضرت خواجه خصائل و آرزوهاي همين مردم كوچه بازار را زيست و آن ها را در قالب گوهرتراشانه كلامش قاب گرفت و جاودانگي شان را تضمين كرد. هم از اين روست كه هركس متناسب با حال خود در آيينه شعرهاي او "خود خود" و همه آرزوهاي فردي و جمعي خود را ديده است. اين يقين مستغني از تحليل است و شايد دقيقا به دليل همين استغنا باشد كه خطر استحاله تهديدش مي كند. اين استغنا در دنياي شديدا متحول امروز همعنان و همزاد نيازي جدي است. ما نياز داريم حافظ را بازخواني كنيم چون نياز داريم "خود خودمان" را در خودآگاهمان حاضر كنيم. براستي اين بازخواني وظيفه مدام كيست؟ و چه كسي است كه اين وظيفه بر عهده او نيست؟
*درباره نويسنده