اهل بيت- منوچهر ناصريفر:
در سحرگاهي دلپذير، ماهي عظيم، شهر مقدس، منزلي متبرك و از مادري پاك، فرزندي نوراني متولدشد.
يعني سحرگاه سهشنبه نيمه ماه مبارك رمضان، سال سوم هجري در شهر مدينهالنبي در منزل عليابنابيطالب و از فاطمه زهرا طفلي به نام حسن به دنيا آمد. پيامبر(ص) اذان به گوشش خواند، علي مرتضي (ع) به سينه فشرد و لبانش را بوسه گرفت و خيرالنساء (ع) سينه به دهانش داد و از شيره جان به او قوت داد.
او كه نام زيباي حسن را خدا بر او نهاد مدتي از عمر شريفش را در خدمت جدش رسول اكرم(ص) سپري كرد و سالها پا به پاي پدر عزيزش در ميدان علم و حلم و جهاد حماسهها آفريد.
25 بار حج پياده كرد، 3 نوبت دارائيش را تقسيم كرد و2 نوبت از تمام مال خود گذشت.
روزي برعدهاي مستمند، سوار ميگذشت و آنها پارههاي نان را بر زمين نهاده و خود روي زمين نشسته بودند و ميخوردند چون حسنابن علي را ديدند گفتند:اي پسر رسول خدا بيا با ما همغذا شو. فوراً از مركب فرود آمد گفت خدا متكبران را دوست نميدارد و با آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنان را به مهماني خود دعوت كرد. هم غذا به آنان داد هم پوشاك.
مرد عربي نزد ايشان آمد. هر چه ذخيره داريم به او بدهيد20 هزار درهم بود همه را به او دادند. عرب گفت: مولاي من اجازه ندادي كه حاجتم را بگويم و از شما درخواستي كنم. آن حضرت در پاسخ فرمودند: بيم فرو ريختن آبروي آن كس كه از ما چيزي ميخواهد موجب ميشود كه ما پيش از خواهش و سؤال او بدو ببخشيم.
زهد و بياعتنايي او به زيور دنيا آنچنان بود كه محمدبيعلي بنالحسين بنبابويه كتابي را به نام زهدالحسن عليهالسلام نوشت و در اين باره همين بس كه از همه دنيا يكباره به خاطر دين صرفنظر كرد.
گوسفند زيبايي در خانه داشت كه به آن علاقهمند بود. روزي متوجه شد كه پاي گوسفند شكسته است. از غلامش پرسيد: چگونه اين اتفاق افتاده است؟ غلام گفت من شكستهام براي آنكه ترا ناراحت كنم. امام تبسم كرد و فرمود: من هم در عوض ترا شادمان ميكنم و خير و احسانم را بر تو ارزاني ميدارم، برو كه در راه خدا آزاد هستي. (البته اين عمل امام صرفاً در قالب تعليم و بيدارسازي آن غلام صورت گرفت.)
ايشان در رعايت آداب اجتماعي هم زبانزد بودند. روزي ميخواست از مجلسي برخيزد كه مرد فقيري واردشد و امام به احترام او مجلس را ترك نگفت. پس از آنكه فقير در برابرش نشست امام گفت: ميخواستم بروم و به احترام تو نشستم. حال اجازه ميدهي كه بروم؟ مرد فقير گفت آري فرزند رسول خدا.
در عرصه سياست نيز از مديريتي قوي و درايتي فوقالعاده برخوردار بود و در همان مدت كوتاه حكومتش به بهترين شكلي امورات را اداره كرد.در جريان صلح با معاويه هم دين را حفظ كرد و هم مؤمنان را از قتل نجات داد و در اين كار برطبق تعليم خاصي كه به وسيله پدرش از پيامبر دريافت كرده بود عمل نمود.
حلم از ديگر فضائل و كرامات نفساني آن بزرگوار بود. روزي مردي از اهل شام آن حضرت را ناسزاي بسيار گفت و امام عليهالسلام صبر كرد و هيچ نفرمود تا مرد شامياز دشنام دادن فارغ شد. آنگاه رو كرد به آن مرد و بر او سلام كرده و لبخندي زد و فرمود:اي شيخ! گمان ميكنم كه غريب باشي و گويا امر بر تو مشتبه شده باشد. پس اگر از ما چيزي سؤال كني عطا ميكنيم و اگر از ما طلب ارشاد و هدايت كني ترا ارشاد كنيم و اگر حاجتي داري حاجتت را برآوريم و اگر بار خود را به خانه ما فرود ميآوري و ميهمان ما باشي تا وقت رفتن براي تو بهترين خواهد بود.
چون مرد شامياين سخنان را از آن حضرت شنيد سخت گريست و اظهار داشت كه «اشهد انك خليفهالله فيارضه، الله اعلم حيث يجعل رسالته» (شهادت ميدهم تويي خليفه خدا در روي زمين و خدا بهتر ميداند كه رسالت و خلافت را در كجا قرار دهد).
و همچنين در حديثي از ايشان روايت است كه ميفرمايند: «هيچگاه در كيفر دادن خطاكاران شتاب روا مدار، بلكه بين خطا و كيفر زماني را فاصله بينداز شايد خطاكار راهي را براي عذرجويي بيابد.»