Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی انديشه
 
ما و خطر نيچه
حکمت‌و فلسفه- محمد معماري:
جاي گرفتن تفكر نيچه در درون پارادايم‌هاي پيشامدرنيته، مدرنيته و پست‌مدرنيته همواره محل جدل و مناقشه بوده‌است.

 پيتر چايلدز و جان لچت او را فيلسوفي مدرن مي‌داند. لارنس كهون در مجموعه ارزشمند «از مدرنيسم تا پست مدرنيسم» آراي او را در قالب دوره پيشامدرن طبقه‌بندي كرده است در حالي كه به نظر او «نيچه فيلسوفي است كه بيش از همه بر پست مدرنيسم تاثير گذاشته است»(1). ديويد لايون او را فيلسوفي پست مدرن مي‌داند كه «پيش از آنكه پسامدرني در كار باشد پست مدرن بود» (2) و جياني واتيمو فيلسوف برجسته ايتاليايي نيز كه در بخش پاياني كتاب پايان مدرنيته خود، در مقاله «نيهيليسم و پست مدرن در فلسفه» به بررسي آراي  نيچه مي‌پردازد، به همين سياق او را باني پست مدرنيسم معرفي مي‌كند.(3)
نيچه به همان اندازه كه نبوغ معطوف به جنونش فرجامي تراژيك را براي زندگي‌اش  رقم زد، به همان اندازه نيز جريان و تاثير انديشه‌اش در دوران حياتش نااميد كننده و نامنصفانه بوده است.

البته از اين جهت شايد نتوان عصر حيات نيچه را مقصر دانست؛ چرا كه نيچه دوران حيات خود را ناتوان از درك انديشه‌هاي خود مي‌دانسته است و از اين جهت خود را فيلسوفي نابهنگام با تاملاتي نابهنگام معرفي كرده است. «چنين گفت زرتشت»، شاهكار بي بديل خود را كتابي براي همه كس و هيچ كس دانست. مجموعه‌اي كه پس از مرگش در قالب كتاب «خواست قدرت» منتشر شد را  سياست دو قرن آينده خوانده است و در مقدمه «دجال» كتاب را از آن آيندگان دانسته است.

«اين كتاب از آن چندي بيش نيست. شايد هيچ يك از آنان هنوز حتي به دنيا نيامده باشند. احتمالا آنان خوانندگاني هستند كه زرتشت مرا در مي‌يابند. چگونه مجاز بودم خودم را به كساني محدود كنم كه امروز برايشان گوش‌هاي شنوايي وجود دارد؟ فقط پس فردا از آن من است. زندگي بعضي كسان پس از مرگشان آغاز مي‌شود.»(4)

پس آيا اكنون و بيش از يك قرن پس از مرگ او زمان درك آثارش فرا رسيده است؟ تاريخ انديشه مغرب زمين در قرن بيستم پاسخ اين پرسش را داده است. تاثيري كه افكار نيچه بر بزرگ‌ترين فيلسوفان دوران معاصر بر جاي گذاشته نشان دهنده اقبال و فهم انديشه‌هاي او در قرن بيستم بوده است.

نقد و تفسير آراي  وي نيز همواره در دهه‌هاي گذشته در كانون توجه اصحاب انديشه بوده است. از اين رو، پيش بيني اين نابغه از توجه قرن‌هاي آينده به وي كاملا صحيح بوده است. اما اين پيش بيني در مورد كشوري همانند ايران نيز مي‌توانسته تعميم پذير بوده باشد؟ براي فرهنگ و جامعه‌اي كه خارج از متن توليد و نقد انديشه قرار دارد و از اين حيث فرهنگي حاشيه‌اي به حساب مي‌آيد، آگرانديسمان روي اين انديشمند، آيا مي‌تواند «طبيعي» و نشانگر هم زماني اجتناب‌ناپذير توجه جهانيان به اين متفكر باشد؟

در حالي كه بن مايه‌ها و زير بناهاي اساسي و كلاسيك جهان انديشه غرب هنوز در ايران مورد توجه قرار نگرفته است و بسياري از متون و منابع كلاسيك و جريان‌ساز تفكر مغرب زمين هنوز ترجمه نشده است و بسياري از فيلسوفان برجسته غربي براي ايرانيان هنوز ناشناخته هستند، اقبال گسترده ترجمه و معرفي آثار وي مي‌تواند محل تامل و انديشه قرار گيرد. نيچه تنها فيلسوفي است كه تقريبا تمام آثار وي در ايران ترجمه و منتشر شده است؛ جرياني كه با ترجمه بخشي از چنين گفت زرتشت در دهه 40 آغاز شد و در سال‌هاي اخير به اوج رسيد.

با اين شرايط سوال مهمي كه مطرح مي‌شود، اين است كه راز توجه به اين متفكر در ايران امروز چيست؟ در حالي كه جامعه ايران با بحران مطالعه روبروست و تيراژ كتاب در آن در حد فاجعه است چه اتفاقي مي‌افتد كه چنين گفت زرتشت به چاپ بيست و پنجم مي‌رسد و با سرعتي تصاعدي به فروش مي‌رسد به گونه‌اي كه تنها در طي دو سال گذشته پنج بار در تيراژهاي بالا در مقياس نشر ايراني تجديد چاپ مي‌شود، تبارشناسي اخلاق به چاپ پنجم مي‌رسد و آثار ديگر او نيز حكايتي مشابه پيدا مي‌كنند.

در جامعه‌اي كه هنوز افلاطون و ارسطو و هگل و كانت و شوپنهاور به خوبي درك و خوانده نشده‌اند، به يك‌باره ظهور فيلسوف ساختارشكني چون نيچه كه به تعبير داريوش شايگان «غول ويرانگر هميشگي» است مي‌تواند پر حادثه و مساله ساز باشد. در فضايي كه فيلسوفان غير سياسي غرب نيز گاه محمل سوء‌استفاده‌هاي نظريه‌پردازان هموطن براي كاربست افكار سياسي خود مي‌شوند، نيچه به عنوان انديشمندي كه «همه چيز» را به دست تيغ تيز نقد خود مي‌سپارد و شالوده انديشه‌هاي پايدار جهان را به باد استهزا مي‌گيرد و انديشمندان نامي عالم را به زهر نيشخند ملامت مي‌كند مي‌تواند محل تامل و توجه قرار گيرد. از اين منظر است كه شايد عزت‌الله فولادوند باور دارد كه «در خطه انديشه گام نهادن به قلمرو نيچه كاري پر خطر است».(5)

اكنون چه بخواهيم و چه نخواهيم به نظر مي‌رسد كه جامعه ايراني پاي در خطه اين خطر نهاده است و نيچه اكنون نقل محافل فلسفي است. آنچه كه اين نوشتار قصد بر آن دارد ارائه تصويري كوچك از ابعاد فاجعه‌آميز اين خطر است. در اين ميان دو مفهوم از گستره فراخ انديشه نيچه انتخاب شده است تا خطر نگاه نيچه‌اي از منظر اين دو مفهوم براي جامعه امروزي ايران آشكار شود.

عقلانيت و دموكراسي دو مفهومي است كه در كالبد انديشه نيچه بسيار به‌ آنها پرداخته شده ‌است. در مفهومي كه جامعه ايران امروز نيز عميقا نيازمند توجه و تجربه آنهاست؛ تجربه‌اي كه مي‌تواند با تاسي از افكار آوانگارد نيچه سرنوشتي متفاوت پيدا كند.
 بسياري از فلاسفه و جامعه شناسان معاصر كه جامعه ايران موضوع مورد مطالعه‌شان است بر اين باور متفق‌القولند كه جامعه كنوني ايران دوران گذار را تجربه مي‌كند؛ گذار و حركت از پارادايم سنت به پارادايم مدرنيته.

اجتناب‌ناپذير بودن اين حركت در جهان معاصر تقريبا بر كسي پوشيده نيست؛ چراكه در جهاني كه به تعبير زيگموند باومن، «مدرنيته در شرف تبديل به نخستين تمدن جهاني در تاريخ است... كه با ورود آن، جهان به دو بخش مدرن و بقيه عالم تجزيه شد»(6)، گريزي از تجربه مدرنيته متصور نيست؛ اما آن چيزي كه مدرنيته مي‌ناميم و ناگزير از تجربه آن هستيم، چيست؟ مدرنيته، مفهومي ساده و تك بعدي نيست كه بتوان آن را به‌سادگي تعريف و تأويل كرد. مدرنيته مفهومي است پيچيده با اشكال مختلف. انقلاب تكنولوژيك و صنعتي شدن فزاينده، عرفي شدن و تفكيك امر قدسي از حوزه حيات اجتماعي، روشنگري و انسان محوري، جايگزيني معرفت علمي به جاي آگاهي‌هاي متافيزيكي و  شكل حكومت دموكراتيك در ايده سياسي جديد، وجوه مختلف مدرنيته است. تعميم هر يك از اين وجوه به كل مدرنيته مبدأ تاريخي و ماهيتي متفاوت براي مدرنيته به دست خواهد داد. با وجود تمام اين تفاوت و تمايزها باز مي‌توان عنصري مشترك در بطن تمامي اين وجوه پيدا كرد.

عقلانيت(rationalism) و باورمندي به خرد انساني، محوريت غالب بر تمام وجوه مدرنيته است كه در هر يك از اين وجوه و اشكال، به شكلي متفاوت ظهور كرده است. نيچه، بي‌پروا عقل را كه در قاموس مدرنيته تنها ابزار شناخت حقيقت است به مسلخ مي‌برد و حاصل شناخت عقلي را چيزي جز فريب و چاپلوسي و افسونگري نمي‌داند؛ بنابراين طبيعي است كه متفكري چون آندره مالرو «عظمت او را در قدرت خرد ستيزي‌اش» درك و دريافت كند.

البته درست است كه چنين نقد راديكال و ويرانگري در زمان خود نيچه درك و هضم نشد اما قرن بيستم قرن حضور و ظهور اين نقد مخرب بود. «از 1886 تا امروز نقادي فلسفي از مدرنيته در سايه انديشه نيچه پيش رفته است. پيشتر رويكرد مدرنيته از خود انتقاد داشت، گاه تا مرز انكار هر چيزي پيش مي‌رفت و توان‌ها و ناتواني‌هاي خرد آدمي را به بحث مي‌گذاشت، اما پس از نيچه، سنجش و نقادي از راهي تازه رفت. به گونه‌اي راديكال از بنيان خردباوري پرسيد و آن را منكر شد. از پايان مدرنيته و رسيدن روزگار پسامدرن سخن به ميان آورد و در پرسش از روزگار نو، باري ديگر، به شيوه‌اي ديگر به بامداد زرتشت انديشيد.»(7)

تفاوت و تمايزي كه نقد نيچه از عقلانيت مدرن نسبت به ديگر منتقدان برجسته مدرنيته به خصوص ماركس و فرويد دارد، حمله او به اساس عقلانيت است. ماركس و فرويد منتقد «محصولات» عقل مدرن هستند، نه خود عقل مدرن كه در قالب‌هاي سرمايه‌داري و اسارت و تنهايي انسان ظهور كرده است. آنان مشروعيت عقلانيت مدرن را باور دارند و بديل خود در مقابل اين برساخته‌هاي مدرن را نيز بر پايه خرد اومانيستي بنا مي‌كنند. اما «نيچه در صف جلو متفكران ضد‍‌روشنگري با نقد فراگير عقل اين ادعاي روشنگري كه مدعي تحقق شكل‌هاي عقلاني زندگي فردي و اجتماعي است، رد كرد.

به گمان او عقل نمي‌تواند جاي نيروي يگانگي بخش سنت و دين را بگيرد و ميان انگيزه‌ها و نيت‌هاي متضاد افراد هماهنگي ايجاد كند. عقل به‌راستي نقابي است بر چهره خواست قدرت. خواست قدرت در لباس عقل، توهم‌هايي مانند نظريه‌هاي علمي و ارزش‌هاي جهانگير اخلاقي را پديد مي‌آورد. نيچه به جاي اينكه براي غلبه كردن بر نارسايي‌هاي برداشت مدرن از عقل، امكان رهايي بشر را در دل اسارت مدرن نشان دهد، همه پيش‌انگاره‌هاي انديشه روشنگري از جمله مفاهيم رهايي و عدالت را مردود شمرد. به گمان او تنها راه نجات از اسارت مدرنيسم همانا شكستن طلسم مدرنيسم و رد اساس پروژه عقلي كردن جامعه است.»(8)

از آنجا كه در انديشه نيچه، هنر مفهومي متعالي و ارزشمند است و از جهتي تنها مفر انسان دردمند به حساب مي‌آيد، بررسي چيستي و ماهيت هنر در افكار او و كشف جايگاه عقلانيت در پيكره مفهوم هنر در شناخت آراي وي مي‌تواند نقشي تعيين‌كننده داشته باشد. «زايش تراژدي از روح موسيقي» افكار نيچه در باب هنر را بيان مي‌كند. نيچه در اين اثر خود موسيقي را به عنوان هنري برين و متعالي كه الهام بخش خلق تراژدي است مورد توجه قرار مي‌دهد. از نظر او تراژدي كه در عصر يونان باستان بر ديگر اشكال هنري و ادبي غلبه داشت، تجلي عالي‌ترين جنبه‌هاي انساني است.

نيچه در طبقه بندي منحصر به فرد خود از اقسام هنري از اسطوره‌هاي يونان باستان وام مي‌گيرد. آپولون و ديونيزوس دو فرزند زئوس، خداي المپ، از دو مادر متفاوت هستند. «نيچه در زايش تراژدي از آپولون براي ترسيم و ارائه نمادين مفاهيمي چون هماهنگي، توازن، نظم، قانون‌‌گرايي، صورت كامل، وضوح، روشني، تفرد و از اسطوره ديونيزوس نيز براي نشان دادن نيروهاي حياتي مفرط، پويايي، سرزندگي، تغيير و تحول، آفرينش و انهدام، تحرك، جنبش، ريتم، نشئگي و يگانگي استفاده مي‌كند.»(9)

هر چند نيچه به درستي اعتقاد دارد كه هنر، و حتي تراژدي، آميزه‌اي از عناصر آپولوني و ديونيزوسي هستند اما در مقام گزينش، هنر ديونيزوسي و به تبع آن غريزه را ارجح بر عقلانيت مي‌داند. بنابراين وقتي نيچه تراژدي را ستايش مي‌كند و موسيقي را منشاء آن معرفي مي‌كند كه داراي روحي ديونيزوسي است و ديونيزوس را به عنوان مظهر غير عقلانيت و غريزه در نظر مي‌گيرد، خرد‌ستيزي او در ساحت هنر نيز آشكار مي‌شود.
تخريب همه جانبه‌اي كه نيچه از سقراط و افلاطون، به خاطر رويكرد آنان به عقلانيت و استدلال عقلاني كرده است، يكي از بنيادي‌ترين مصاديق خرد ستيزي در شالوده فكري اوست. همانطور كه در بحث هنر، نيچه جانب غريزه را مي‌گيرد و عقل را منحوس مي‌شمارد، در نقادي ويرانگرش به سقراط نيز ابداع ديالكتيك و جدل منطقي او را كه مبناي عقلاني دارد بهانه تخريبش قرار مي‌دهد و افلاطون را نيز به خاطر عدم تكفير عقل، گناهكار مي‌شمارد و از همين منظر در عصر نوين، دكارت را نيز مورد هجمه قرار مي‌دهد.

نيچه تأكيد مي‌كند كه نه تنها عقلانيت توان رهايي و آزادي انسان را ندارد بلكه راهي و ابزاري است براي نابودي و بيماري انسان. پيام و آموزه نهايي نيچه اين است: طرد عقل و آزادي غريزه.نيچه اين خرد‌ستيز شهرآشوب مي‌تواند محبوب و دواي درد باشد. تخريب هر آنچه از گذشته مي‌آيد بسان پروژه فكري «غروب بت‌ها» و رها كردن بشر در خلسه‌اي معطوف به نيهيليسم و آرامش، براي شهروند ايراني مي‌تواند جذاب و رويايي باشد. اما به نظر مي‌رسد اين‌بار نيز سوءتفاهمي عظيم در حال رقم خوردن است.

همان‌طور كه از تمثيل‌هاي مولانا و حافظ و عطار، مي‌توان اجتماع گريزي را به جاي شهود و ادراك و معرفت غالب بر آثار اين بزرگان استخراج كرد، عقل ستيزي نيچه‌اي نيز مي‌تواند به بي‌مسئوليتي و ولنگاري اجتماعي تعبير شود. صحبت بر سر اسارت در صورت است كه در تفكر حافظ و مولانا و نيچه نقابي است بر سيرت و معنا. عقل ستيزي نيچه ريشه در پيش‌بيني وي از ظهور نيهيليسم دارد كه سرنوشت محتوم مدرنيته است و در انديشه او با «مرگ خدا» آغاز مي‌شود. اومانيسم و خرد‌محوري انسان مدرن كه از ديد نيچه با سقراط آغاز مي‌شود، در نهايت به مرگ خدا و نيهيليسم مي‌انجامد و از اين منظر است كه سقراط چنين در نظر وي مجرم و نابخشودني است. 

در تفكر نيچه هر ارزشي كه تنها از خرد انسان برخيزد ناگزير به نيهيليسم خواهد انجاميد. اما نيهيليسم در نظر نيچه به دو بخش تقسيم مي‌شود: نيهيليسم منفعل و نيهيليسم فعال. براي ما بسيار حياتي است كه با ويژگي‌هاي نيهيليسم منفعل آشنا شويم. «اين نيهيليسم تطابق ارزش و غايت را نابود مي‌كند، نيروي ايمان به تدريج سست مي‌شود، ارزش‌هايي كه ديگر هيچ سازگاري با غايت ندارند به جان هم مي‌افتند و جنگ ارزش‌ها مي‌آغازد. به عبارت ديگر، هر آنچه تسلي مي‌دهد، آرامش ظاهري مي‌بخشد و گنگ مي‌كند، وارد ميدان مي‌شود. نيهيليسم منفعل سرپيچي از هر كوششي در جهت نظام بخشيدن به حيات و استغراق هر چه بيشتر در سرگرمي‌هاي تهي و پناه بردن به اشتغالات حرفه‌اي است، به نحوي كه ديگر هيچ آرماني جز كوشش مذبوحانه براي صيانت نفس نماند و غايت حيات در آرمان‌هاي تهي و فرومايه زندگي خوب و سعادت ظاهري خلاصه شود. اين برداشت به ظاهر بي ضرر از زندگي، بي‌گمان زندگي است كه به بطالت تنزل يافته است.»(10)

در نزد نيچه انسان‌ها دو دسته‌اند: «بس‌بسياران» كه مالامال ترس، دروغ، ريا، تنبلي و كسالت هستند و انسان‌هاي والا كه پايبند غريزه، جسور، شاد، محكم، انتقامجو و خواهان سروري‌اند. از نظر نيچه، اخلاق مسيحيت اخلاقي است از آنِ اين بس‌بسياران و براي خوار شمردن انسان‌هاي والا. از نظر او اخلاق مسيحيت اخلاقي است ميان مايه و پست كه براي بس‌بسياران يا آنچه كه وي گله مي‌نامد، در پي حرمت و جايگاه است و اين اخلاق هدف غايي‌اش خرد كردن والاتباري و بزرگ منشي است. با حاكميت اخلاق مسيحي است كه ارزش‌هاي اخلاقي به سود فرو مايگان تغيير ماهيت مي‌دهند.

از آن‌جا كه در تفكر نيچه عدالت مفهومي متفاوت با اخلاق مسيحيت دارد و او عميقا معتقد است كه «آدميان برابر نيستند، عدالت چنين مي‌گويد و آنان را حق آن نيست كه همان را بخواهند كه من مي‌خواهم»،(11) بنابراين برابر شدن همه انسان‌ها (بس‌بسياران و والاتباران) در درون سيستم‌هاي دموكراتيك خيانتي است بزرگ به انسان والا.
 يكي ديگر از انتقادهاي بنيادين نيچه به دموكراسي، برابر بودن زن و مرد است. از آن‌جا كه در تفكر نيچه، زنان موجوداتي ضعيف و داراي «غريزه نقش دوم» هستند، بنابراين، شايسته برابري با مردان نيستند و چون سيستم‌هاي دموكراتيك اين دو را در يك جايگاه قرار مي‌دهد، بنابراين سزاوار سرزنش و سرنگوني است.

به‌اين ترتيب نيچه هر آنچه را كه صورتي از گرايش‌هاي دموكراتيك دارد، خوار و پست و مخالف انسان والا مي‌داند و خود از آن برائت مي‌جويد. نيچه دموكراسي را از اساس نفي و طرد مي‌كند و به جاي آن سيستم آريستوكراتيك (مهانسالار) را بر مي‌گزيند كه از نظر وي محيطي براي سركشيدن و پيشرفت سروران و والاتباران است؛ سيستمي كه اساسا ضد دموكراتيك و مبتني بر تفاوت ميان انسان‌هاي والا و بس‌بسياران است. در اين‌جا اشاره به موردي جالب و تامل‌برانگيز كه در جامعه آمريكا بر سر انديشه سياسي نيچه رخ داده‌است، مي‌تواند واقعيت انديشه او را بيشتر روشن سازد.

اين مثال از آن جهت مي‌تواند براي جامعه ايران در خور توجه باشد كه سوءتفاهم در مورد انديشمندان و انديشه‌هايشان همواره امري متداول در بين متفكرين ايراني بوده است. جنگ و جدل لفظي كه بر سر انديشه‌ هايدگر و پوپر در چند سال گذشته در محافل فكري ايران بر پا بوده است و سوءتفاهم‌ها و سوءبرداشت‌هايي كه از ايده‌ها و نظريات اين فيلسوفان طرح و استنباط شده است، نشان داده است كه جامعه ايراني و حتي نخبگان فلسفي آن عميقا مستعد بدفهمي و سوءتفاهم هستند.

ريچارد رورتي، فيلسوف برجسته نوپراگماتيست آمريكايي، مقاله‌اي با عنوان «و نيچه به آمريكا آمد» مي‌نويسد و در آن به نقد برداشت آلن بلوم از تئوريسين‌هاي معروف هوادار لئواشتراوس، كه در كتاب معروفش«پايان ذهن آمريكايي» نيچه را «خطرناك‌ترين خطرها كه تهديد‌كننده دموكراسي آمريكاست»(12) معرفي مي‌كند، مي‌پردازد. ريچارد رورتي در اين مقاله اين ادعاي بلوم را باطل مي‌شمارد و آن را رد مي‌كند؛ اما با اين حال واقعيت اين است كه تفكري كه بر آمريكا و به نوعي بر جهان سلطه دارد، نه سياست‌هاي منبعث از ايده‌هاي رورتي، كه سلطه‌خويي‌هاي نشأت گرفته از انديشه‌هاي نومحافظه‌كارانه فيلسوفي چون لئو اشتراوس و هواداري از آن چون آلن بلوم - كه با نوع تفسير خود نيچه را فيلسوفي ضد دمكرات مي‌داند- است.

بنابراين با در نظر گرفتن تمامي اين نشانه‌ها و شاخص‌ها به نظر مي‌رسد انديشه نيچه، چه برآمده از متن آثارش و چه از نظر گاه منتقدان و مفسرانش در حوزه انديشه سياسي، نمي‌تواند براي جهان واقعي ثمره‌اي مفيد و منصفانه بر جاي بگذارد؛ خصوصا اگر اين انديشه‌ها در بستري نامناسب و پرآشوب چون فضاي فكري و فلسفي ايران طرح و تأويل شود.

در اين‌جا مناسب است كه به نظر داريوش شايگان رجوع كنيم:«فيلسوفي كه بيش از همه بر من اثر گذاشته و همواره تحسينش كرده‌ام نيچه است. من هنگامي كه بسيار جوان بودم به خواندن آثار نيچه پرداختم. از آن پس نيز هرازگاه آنها را از نو خوانده‌ام و هر بار احساس كرده‌ام كه به كشف لايه‌هاي تازه‌اي از عقايد وي دست يافته‌ام. گويي كه خزانه ژرف بيني‌هاي سرشار اين متفكر پايان‌ناپذير است.(13) اما وي بر نكته‌اي استادانه و ظريف، انگشت گذاشته‌است كه درك آن براي ايران امروز، مي‌تواند سرنوشت ساز باشد.« به نظر من فلسفه كانت براي ما از نظر ذهني و رواني بسيار «بهداشتي‌تر» و سالم تر از فلسفه ديگر فيلسوفان متافيزيكي غرب است... تفكر كانتي خطوط مرزي و مناطقي را نشان مي‌دهد كه بدون داشتن قطب‌نما يا نقشه نبايد خطر ورود به آنها را بر خود هموار كرد وگرنه خطر فرو رفتن در شن‌زارهاي بيابان اوهام در كمين است.»(14)


بنا به دلايلي كه گفته شد بي ترديد نيچه خطرناك‌ترين اين فيلسوفان متافيزيك غرب براي ايران است و از اين نظر ،غير بهداشتي‌ترين ايده‌ها را براي جامعه ايراني به همراه دارد.

* اين مقاله پيش از اين در آخرين شمارة ماهنامة «خردنامه همشهري» (شماره 15، خردادماه 86) به چاپ رسيده است.

پي نوشت‌ها:
1 - كهون، لارنس، از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، ويراسته فارسي: عبدالكريم رشيديان، نشر ني ، چاپ چهارم ص 20
2 - لايون، ديويد، پسامدرنيته، ترجمه محسن حكيمي، انتشارات آشيان ، چاپ اول ص 22
3 - شايگان، داريوش، افسون زدگي جديد: هويت چل تكه و تفكر سيار، ترجمه فاطمه ولياني، انتشارات فرزان روز، چاپ اول ص 275
4 - نيچه، فريدريش، دجال، ترجمه عبدالعلي دستغيب، نشر پرسش، چاپ اول ص 27
5 - نيچه، ص 17
6 - مدرنيته و مدرنيسم(مجموعه مقالات) ترجمه و تدوين: حسينعلي نوذري، مقاله :مدرنيته چيست؟ انتشارات نقش جهان، چاپ دوم ص 30
7 - نيچه در قرن بيستم(مجموعه مقالات)ترجمه عيسي سليماني، نشر نگيما، چاپ اول ص 302
8 - مدرنيته و انديشه انتقادي، ص 3
9 - گذار از مدرنيته ص 26
10 - مدرنيته و مدرنيسم ص 44
11 - شايگان، داريوش ، آسيا در برابر غرب، انتشارات امير كبير چاپ چهارم ص 22
12 - چنين گفت زرتشت ص 141
13 - نيچه در قرن بيستم ص 257
14 - زير آسمانهاي جهان، گفتگوي داريوش شايگان با رامين جهانبگلو، ترجمه نازي عظيما، انتشارات فرزان روز، چاپ سوم ص 145

تاریخ درج: 21 خرداد 1386 ساعت 16:33 تاریخ تایید: 22 خرداد 1386 ساعت 19:39 تاریخ به روز رسانی: 21 خرداد 1386 ساعت 16:42
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است