حکمتو فلسفه- سيد باقر ميرعبداللهي:
يكي از مظاهر عمده و نهايي هر فرهنگ، صورتهاي فلسفي و تئوريك برآمده از آن است كه براي صورتبندي و تحليل چرايي و چگونگي بسط آن بهكار ميآيد. اين كاركرد زماني خود را آشكار ميكند كه فرهنگها در مواجهه با يكديگر قرارگيرند.
شايد در اينزمانه، دوره سخنگفتن از «نظامهاي فلسفي» به سرآمده باشد و اصولاً گسستهاي معرفتي و تكثر رويكردها چنان بر ذهن و جان انديشمندان غلبه دارد كه حتي فرض سيستمي فلسفي، به عنوان مانيفست يك فرهنگ، بيوجه به نظر مي رسد.
اين سخن، تا آن جا كه از درون يك فرهنگ پويا به موضوع بنگريم، درست است و حكايت از آن دارد كه مجموعه اموري كه برآيندشان آخرين حد افق انديشهورزي در فرهنگي خاص را برميسازد، در سيري مدام در حال تغيير است و هيچ لحظهاي از آن را نميتوان به مثابه آخرين ديدگاه ، بازتابنده كليت آن فرهنگ قلمداد كرد.
اما اگر از منظري كلان، كه مرزهاي زباني، تاريخي و حتي جغرافيايي و سياسي يك فرهنگ را نيز دربر بگيرد، به اين قضيه بنگريم، زمينه اين تغييرات و گسستها را ـ هرچند به اجمال ـ تشخيص خواهيم داد و در نتيجه خواهيم توانست پديدههاي فرهنگي و نيز رويكردها و نظريههاي فلسفي به ظاهر از هم گسيخته و بيربط را در ذيل بسط روح كلي آن فرهنگ، به هم پيوند دهيم و در شبكهاي معنادار، ضرورت بودنشان را تبيين كنيم.
در اين جا براي نمونه ميتوان به روح حاكم بر تمدن و انديشه غربي اشاره كرد كه در آن هرچند شاهد نسبيگرايانهترين نظريهها، كه در صدد نفي هرگونه «كلانروايت»اند، هستيم، باز «غربيبودن» آن را با اندكي تأمل ميتوانيم تشخيص دهيم. ما به عنوان كساني كه در زمينه فرهنگي ديگر رشد يافته و محاط در مرزها، امكانها و دادههاي انضمامي و تاريخي خود هستيم، اين «ديگر بودن» را به جان در مييابيم.
اين مقدمه بهانهاي است تا به يكي از موضوعات دامنگير جامعه دانشگاهي خود بپردازيم. سخن بر سر پژوهش هاي فلسفي است. با توجه به آن چه آمد و با اهتمام به اين موضوع كه هيچ يك از پديدهها و مسائل يك فرهنگ از ديگري قابل انتزاع نيست (چراكه در بستري واحد ميزيند و از آبشخوري مشترك سرچشمه ميگيرند ) آن دسته از پژوهشهاي فلسفي ما كه پديدههاي مطروحه در فرهنگ غربي را موضوع تتبع خود قرار ميدهند، اگر فاقد آن ديد كلي نسبت به روح حاكم بر تماميت فرهنگ و انديشه غربي باشند – كه اغلب چنيناند – چيزي جز كاريكاتوري مضحك از آن واقعيت به جامعه ايراني ارائه نخواهند داد. به عبارت ديگر، تطبيق پديدههاي به ظاهر مشترك در دو فرهنگ متفاوت بر يكديگر، بدون لحاظ زمينههاي تاريخي آنها، همواره عاملي بودهاست كه فضاي آشفته و سردرگم تاريخ معاصر انديشه و فلسفه ما را پريشانتر ساختهاست.
گزينش دلبخواهي ايدههاي غربي و بسط و تطبيق آنها بر پديدههاي خودي، از آن جا كه هر يك از اين ايدهها حواشي و مقتضيات خود را به همراه ميآورد، هيچ گاه نميتواند به پرسشها و مسألههاي زيسته «ما» پاسخي درخور دهد و حتي پرسشي اصيل بيافريند و اگر هم بتواند پرسش يا پاسخي فراهم آورد، از اساس به ما تعلقِ ندارد و پاسخگوي مشكل ما نيست.
نمونه اين گرتهبرداريها و گزينشهاي كور را ميتوان در پاياننامههاي دانشجويي مشاهده كرد. هر ساله از موضوعات متعددي در قالب پاياننامهها و رساله هاي تحصيلات تكميلي در رشته فلسفه دفاع ميشود بدون آن كه پژوهشگران توانسته باشند خط و جرياني را در فلسفه ما پديد بياورند. اين مسأله البته امري نوظهور نيست و خود ريشه در ابتداي مواجهه ما با فلسفه غرب دارد؛ مواجههاي كه در اغلب موارد به خود فراموشي ما منجر شده و آن را به نسلهاي بعدي نيز انتقال داده است.
نتيجه آن شدهاست كه هيچ بستر و جريان قابل ذكري شكل نگيرد و با مرگ هر انديشمند، راه تفكر او نيز مسدود بماند و هيچ كس نتواند بر مبناي سنت و پويش قبلي، راه پرسشگري را ادامه دهد؛ توگويي با ظهور هر محقق و فلسفهپژوهي در ايران، كورهراهي بر راههاي بيفرجام ديگر افزوده ميشود و به بياني هيچ ديالوگي كه بستري فلسفي بيافريند، شكل نميگيرد.