Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی کتاب
 
افسانه‌هاي امروزي
چاپ‌مجدد- احسان اسيوند :
به كتاب‌فروشي‌ها كه سر بزني، اگر طرف، آدم فهميده و با سليقه‌اي باشد و كيلويي كتاب‌ها را توي قفسه‌ها نچيده باشد، متوجه مي‌شوي كه مثلا فاكنر و كالوينو و گونتر گراس كنار هم چيده شده‌اند.

اين طرف‌تر كه بيايي، نوبت به اسم‌هاي كمي اجق وجق مي‌رسد. گابريل گارسيا ماركز، كورتاثار، بارگاس يوسا،آلنده آرگه‌‌تا، فوئنتس و بقيه. بقيه‌اي كه همگي اصطلاحا در ادبيات آمريكاي لاتين تقسيم‌بندي مي‌شوند.

و آن چيزي كه نقطة مشترك همة آثار آمريكاي جنوبي است، سبكي است به نام رئال جادويي، سبكي كه با افسانه و جادو و متافيزيك پيوند خورده است و توانسته از دل خودش ادبياتي غني، يكتا و متفاوت از اروپايي‌هاي عصاقورت داده بيرون بدهد.

ادبياتي جوشنده و خلاق كه انگار تمامي ندارد و فقط در همين يكي دو ماه گذشته، چند كتاب جديد از آن به دست ما ايراني‌ها رسيده. به بهانة انتشار چهار كتاب جديد از اين دسته، نگاهي داريم به ماجراي رئاليسم جادويي و خود اين كتاب‌ها.

زندگي روزمرة ما، پر از حادثه و قصه‌هاي بزرگ و كوچكي است كه  براي نويسنده حكم سوژه، مواد خام يا اصطلاحا همان جرقة اولية نوشتن را دارد. و اين خالق داستان كوتاه، رمان يا هر نوشتة ديگري است كه تصميم مي‌گيرد از اين زندگي، كه مثل پتويي چهل‌تكه، رنگارنگ و گوناگون است، كدام تكه‌اش را انتخاب كند. جذاب و سرگرم‌كننده بنويسد، حقيقت محض و تلخي‌اش را به تصوير بكشد، يا اين‌كه بستري از خيال و وهم و رؤيا را براي داستان‌پردازي انتخاب كند، كه بر اين اساس تم يا موضوع‌هايي كه نويسنده‌ها براي نوشتن، دستماية خود قرار مي‌دهند، تقريبا به 5 دستة كلي تقسيم‌بندي مي‌شوند:

حادثه‌پرداز، رئال يا واقعگرا، وهمناك، فانتزي، و رئاليسم جادويي. براي مثال، داستان‌هايي كه در دستة واقعي و رئال هستند، در توصيف فضا، عناصر زماني و گفت‌وگوها، باعث همذات‌‌پنداري با خواننده مي‌شوند و نويسندگان رئاليست قرار است در عين آرمانگرايي، راوي دردها و عواطف مشترك بشري باشند. 

 حالا در اين ميان، رئاليسم جادويي قرار است چگونه فضايي را ترسيم كند؟ اصلا از كجا آمده و چه آثاري در اين دسته قرار مي‌گيرند؟... مگر حقيقت و جادو را مي‌شود با هم تركيب كرد؟ اگر قرار است جادو در كار باشد پس تفاوت رئاليسم جادويي با داستان‌هاي سوررئاليستي و تمثيلي در كجاست؟

رئاليسم جادويي يا Magic Realism، با نام ماركز كلمبيايي و «صد‌سال تنهايي‌اش» گره خورده است. البته به جز ماركز، خيلي‌هاي ديگر هم به اين سبك ادامه و جان داده‌اند.

از بورخس آرژانتيني بگير تا گونتر گراس آلماني همه واقعيت را با خيال و رؤيا، مثل يك تار و پود، كه نتواني از هم جدايشان كني پيوند مي‌زنند.  طوري‌ كه خيالي‌ترين وقايع، آن‌قدر طبيعي به نظر مي‌رسند كه خواننده آن‌ها را بپذيرد. در صورتي كه در داستان‌هاي سوررئاليستي، وقايع روايت‌شده به هيچ عنوان رنگ و جلوه‌اي از واقعيت ندارند.

اما در رئاليسم جادويي بيشتر از فضاسازي براي القاي عناصر ماورائي استفاده مي‌شود و هيچ‌وقت مستقيما به عناصر متافيزيكي اشاره نمي‌شود: «ديدمش، مانند تنديسي باشكوه در آستانة در نشسته بود.

 باريك و بلند و دور از دسترس، با پيراهني سبز با حاشيه‌دوزي طلايي و موهاي كوتاه به شكل بال‌هاي گشودة پرستو و آرامش عميق كسي كه چشم به‌راه مسافري است كه قرار نيست بيايد.» (زنده‌ام كه روايت كنم / ماركز)

در رئاليسم جادويي، هيچ ديوار و خط و حصاري ميان واقعيت و رؤيا وجود ندارد و ما وقت خواندن «صد سال تنهايي» ماركز، انگار با يك «هزار و يك شب» طرف هستيم، كه نه در مشرق زمين، كه در آمريكاي لاتين اتفاق افتاده است. 

در رئاليسم جادويي، در اصل، با رئاليسمي طرف هستيم كه بعضي از اتفاقات و پديده‌هاي آن‌ شايد با منطق و عقل جور در نيايد و اين نويسنده‌ است كه براي باورپذير كردن اين‌ روايت، سبك و شيوه‌اي خاص را انتخاب مي‌كند.

به همين خاطر شايد در ابتدا خواننده از وقايعي كه اتفاق مي‌افتد كمي گيج و سردرگم شود، اما بعد از كمي قرار گرفتن در فضاي كار، ذهن با تركيب  جادو، نيروهاي ماورايي و اسطوره كنار مي‌آيد، چرا كه ماجراها و خرده‌حوادث تقسيم شده ميان سطرها، بسيار بادقت و ظرافت با منطق داستان چفت شده‌اند.

مثل رمان «بارن درخت‌نشين» اثر كالوينو، كه در آن، در تمام طول داستان، قهرمان از بالاي درخت پايين نمي‌آيد و تمام عمرش را بالاي درخت به سر مي‌آورد و حتي وقت مرگ، قرار مي‌شود كشيشي را برايش بالا بفرستند. ما قبل از خواندن داستان فكر مي‌كنيم كه اين غيرممكن است، اما كالوينو ما را وادار به باور كردن غيرممكن مي‌كند.

گابريل گارسيا ماركز، در مصاحبه‌اي مي‌گويد كه «شبي در مكزيكو دنبال تاكسي مي‌گشتم. بالاخره يك تاكسي به طرفم آمد و تا خواستم دست بلند كنم، منصرف شدم. چون ديدم كسي كنار راننده نشسته است، اما وقتي تاكسي نزديك‌تر آمد، متوجه شدم كه مسافري ندارد و سوار شدم.

براي راننده تعريف كردم، او بي‌آن‌كه به حرف من اهميت بدهد گفت كه مسافران ديگر هم اغلب اين را برايش گفته‌اند. اين را براي بونوئل تعريف كردم، و او به من گفت كه اين بي‌شك مي‌تواند دستماية يك كار مهم باشد كه شايد همة اين‌ها را بشود در نسبت‌گرايي و عدم قطعيت اينشتين و هايزنبرگ نسبت داد، اما خيلي‌ها اعتقاد دارند كه رئاليسم جادويي تنها وسيله‌اي بوده در دست ما كه نمي‌توانيم معمولي بنويسيم.»

كارلوس فوئنتس مكزيكي مي‌نويسد: «ما در سرزميني زندگي مي‌كنيم كه همه چيز را دوباره بايد گفت، ولي شيوة اين گفتن را بايد يافت.» و اين‌گونه مي‌شود كه در كنار سوررئاليسم اروپايي و ظلم و ستم‌هاي تاريخي آمريكاي لاتين،  جرياني در آثار ادبي آمريكاي لاتين به وجود مي‌آيد كه سه قرن سانسور دستگاه تفتيش عقايد در مستعمرات اسپانيا را جبران كرد.

يوسا تعريف مي‌كند: «هدف اسپانيايي‌ها در مستعمرات‌شان اين بوده كه جامعه‌اي بدون افسانه بسازند، كه به آن نرسيدند، چرا كه عطش براي افسانه و گريختن از واقعيت عيني و پناه جستن در وهم، بيشتر از آن بود كه بشود خفه‌اش كرد، و امروز مي‌بينيم كه در آمريكاي لاتين، آن‌قدر گرد افسانه پاشيده شده كه همه چيز از تاريخ و مذهب گرفته تا شور و علم و هنر و رفتار روزانة مردم، آلوده به جادو و خيال است و تفاوت قائل شدن بين افسانه و واقعيت، ناممكن.»

قهرمانان من مرده‌اند

حالا كه با سبك رئاليسم جادويي و ويژگي‌هاي آن آشنا شديد، دربارة چهار نويسندة مطرح اين سبك و كتاب‌هاي جديدشان هم بخوانيد. البته اين صفت «جديد» براي ترجمة فارسي‌شان است، وگرنه جز «افسانه زورو» از زمان انتشار بقيه حداقل ده سال مي‌گذرد. بجز اين، نكته مشترك اين چهار كتاب، داشتن تمي در مورد مصايب اين سرزمين و آرزوي ظهور يك قهرمان است؛ حتي قهرماني خيالي.

زين‌هاي شعله‌ور 

 خوان رولفو لاغر اندام شايد جزء تك‌نويسندگاني باشد كه با اين حجم كم آثار، يعني يك رمان و يك مجموعه داستان، توانسته بر قله بنشيند و رمان «پدرو پارامو»‌اش جزء 10 رمان بزرگ قرن بيستم بشود و گابريل گارسيا ماركز درباره‌اش بگويد كه كشف «پدرو پارامو» در سال1961 زندگي‌اش را تغيير داده و مسير تأليف شاهكارش، «صد سال تنهايي» را به او نشان داده است، خيلي‌ها هم معتقدند كه ماركز شهر افسانه‌اي ماكوندا را از شهر ارواح رولفو، الهام گرفته است.

تم نوشته‌هاي رولفو، در همين دو اثر (گرچه به گفته خيلي‌ها او يكي از رمان‌هايش را از بين برده) حضور مرگ و گناه، رابطة پر از خشونت پدران و فرزندان، وقايع‌نگاري وارونه و اعتراض به بي‌عدالتي و نابرابري است. با ديالوگ‌هايي كه اغلب شبيه مونولوگ هستند. «پدرو پارامو» كه يعني سنگ سخت، رماني خشن است و مجموعه داستان «دشت سوزان» كه شايد بشود آن را هم خاطرات كودكي رولفو دانست باز هم پر از خشونت است و با زباني ساده و صدايي غمگين، سرزميني نااميد را توصيف مي‌كند.

خوان رولفو مكزيكي در 16 مي سال1917  در خانواده‌اي زمين‌دار به دنيا آمد كه بعدا در انقلاب مكزيك همة آن زمين‌ها باد هوا شدند. در جايي كه رولفو زندگي‌اش را گذرانده، مرده‌ها بيش از زنده‌ها ارج و قرب داشته‌اند و هرگز فراموش نمي‌شدند. رولفو كه چهار ساله بوده، پدربزرگش را از دست داده و در شش سالگي پدرش در درگيري توسط تبهكاران كشته شد و چهار سال بعد هم مادرش را از دست داد.

پس او حق دارد با اين همه مرگ‌ومير، فضاي كتاب‌هايش اين همه ترسناك باشد. در داستان‌هاي او همه انگار به فكر بقاي خودشان هستند. سرآمد اين تفكر در داستان «بگو آن‌ها مرا كشتند» است كه در كل دنيا تحسين شده است. خود رولفو در جايي مي‌گويد: «در فاصلة 1920 تا 1930 فقط مرگ را شناختم و همان را دستماية آثارم قرار دادم.»

نشان عدالت
همة ما حداقل كتاب مصور، سريال يا فيلمي از افسانة زورو ديده‌ايم. اما اين ايزابل آلنده، نويسندة شيليايي و لاغراندام كه اين روزها كمتر شباهتي به عكس پشت جلد كتاب‌هايش دارد، براي نوشتن زورو داستان جالبي را پشت سر گذاشت.

در آگوست2003 گروهي غريبه به خانة آلنده در جزيرة خصوصي سانتا رافائل، در نزديكي خليج سانفرانسيسكو آمدند. آن‌ها كه خودشان را مالك زورو مي‌دانستند از او خواستند، حالا پس از اين همه مصورسازي و ساخت فيلم و سريال، آلنده براي زنده كردن دوبارة زورو، يك داستان جدي بنويسد.

اين نوع سفارش كه براي آلنده شايد نوعي توهين به حساب مي‌آمد كمي عجيب بود، چرا كه او تا آن روز با رسيدن به مرحله كشف و شهود در اتاق كارش نوشته بود، نه سفارش «جان گرتز»ي كه حقوق زورو را در سال1920 خريداري كرده بود، و حالا به اين خاطر پيش آلنده آمده بود، چون او هم كاليفرنيا را مي‌شناخت و هم اسپانيايي فكر مي‌كرد و علاوه بر آن مي‌توانست احساسات يك آمريكاي لاتيني را در افسانة زورو بدمد.

آلنده مخالفت جدي خودش را اعلام كرد: «دربارة چي حرف مي‌زنيد؟ من يك نويسندة جدي هستم!» اما گرتز پا پس نكشيد و جعبه‌اي پر از مجله‌هاي مصور، نوارهاي ويديويي قديمي، سريال‌هاي تلويزيوني، و هر چيزي كه به زورو ارتباط داشت، پيش خانم نويسنده گذاشت، تا دوباره شيفتة زورو شود و چند وقت بعد بگويد: «زورو پدر سوپرمن و بت‌من است.» و پروژة زورو را بپذيرد.

در حالي كه قبل از آن، نوشتن سرگذشت عمويش، سالوادور آلنده، رئيس‌جمهور پيشين شيلي را هم حتي نپذيرفته بود. ايزابل آلنده براي نوشتن زورو تا آن‌جا پيش رفت كه نقاب و لباس زورو را به تن كرد و در كلاس‌هاي شمشيربازي هم شركت كرد .

آلنده كه در ابتدا كارش را با روزنامه‌نگاري آغاز كرده، به توصية پابلو نرودا، رمان‌نويس شده و توانسته فضاي مردانة ادبيات آمريكاي لاتين را كمي تلطيف كند. او كمي خرافاتي است و رمان جديدش را هميشه در 8ژانويه، (تاريخ نوشتن رمان اولش) شروع مي‌كند.

چه‌گواراي ادبيات
خوليو كورتاثار آرژانتيني فرزند ديپلماتي كه هميشه در سفر بود، دوران بچگي‌اش را به خاطر مريضي، بيشتر در رختخواب گذرانده، همان جايي كه در سطر سطر كتاب‌ غرق مي‌شده.

خود كورتاثار در جايي مي‌نويسد: «آن وقت‌ها هميشه در بخاري از جن و پري غرق بودم.» كورتاثار كه در 26 آگوست1914، آمدن نويسنده‌اي خلاق را به دنيا خبر داده است، در 1944 دكتراي زبان و ادبيات فرانسه‌اش را گرفت تا در 1951 به خاطر مخالفت با دولت پرون، دوباره به فرانسه مهاجرت كند و در غربت و در سال1984، از سرطان خون تمام كند. بعد از مرگش خيلي‌ها نوشتند كه كورتاثار از تزريق خون آلوده به ايدز، تمام كرده اما همان‌طور كه پيش‌بيني مي‌شد نزديكانش اين خبر را تكذيب كردند.

خوليو كورتاثار در كتاب «فانتوماس عليه خون آشام‌هاي چندمليتي»، با خلق دنيايي خيالي، كه با امروز آمريكاي لاتين گره خورده، نگراني‌هايش را از آن‌چه پيش روي ماست به رخ كشيده است؛ چيزهايي از جنس استعمار و جهاني شدن. و براي رفع اين نگراني‌ها از فانتوماس كمك مي‌خواهد.

«فانتوماس» قهرمان رمان كورتاثار، در اصل دست‌پخت دو نويسندة فرانسوي است، كه پيشتر به صورت پاورقي در بعضي از مطبوعات منتشر شده بود و پس از آن بود كه فانتوماس در بين مردم و همين‌طور هنرمندان سوررئال با اقبال روبه‌رو شد. و امروز كورتاثار دوباره از اين ابرقدرت خيالي، به كمك راوي و سوزان (سوزان سانتاگ، منتقد معروف) استفاده مي‌كند تا با بحران پيش‌آمده مقابله كند.

تم اصلي كتاب «فانتوماس عليه...» دربارة خطري است كه ادبيات جهان را تهديد مي‌كند و اين تهديد چيزي نيست جز اين‌كه قرار است كتابخانه‌ها در آتش سوزانده شوند و شاهكارهاي نويسنده‌هاي بزرگ در آتش، خاكستر شوند.

بخشي از كتاب را تصاوير كميك استريپ تشكيل داده‌اند.  به جز كميك‌استريپ، كورتاثار به بهانه‌هاي مختلف، پاي آن‌هايي را كه دوست دارد، به فضاي داستان مدرنش مي‌كشاند، از آلبر موراويا و اكتاويو پاز گرفته تا بورخس و آلنده رئيس‌جمهور شيلي و بونوئل فيلمساز.

سال بد، سال باد
مانليو آرگه‌تا متولد 24 نوامبر1953 است در شهر سان‌ميگل السالوادور؛ تولدي كه مصادف بود با كشتار بي‌رحمانة ماتانزا، كه در جريان آن 30هزار روستايي از دم تيغ گذرانده شدند و اين‌ها همه تا 60 سال بعد هم ادامه داشتند، تا مانليوي جوان كه به دانشكدة حقوق شهر سان‌سالوادور رفته بود، روز به روز از اوضاع پيرامونش بيشتر كينه به دل بگيرد و به خاطر فعاليت‌هاي سياسي و لحن انتقادآميز نوشته‌هايش از 1970 تا 1980 را در «كاستاريكا» به تبعيد بگذراند، و تازه 20 سال بعد از صلح، يعني در سال2000، به عنوان مشهورترين نويسندة السالوادور از او تجليل شود.

رمان «روزي از روزهاي زندگي» كه زماني تحريم شده بود، امروز تكليف دانش‌آموزان است در مدارس دولتي و متن نمونه در دانشگاه‌هاي آمريكا و فرانسه و  به ده زبان ترجمه شده و بارها تجديد چاپ شده است، و برخي آن را به عنوان يكي از پنج رمان ممتاز قرن بيستم آمريكاي لاتين معرفي كرده‌اند.

«روزي از ...» تركيبي است از تاريخ و ادبيات كه تابلويي از ظلم و ستم حكومت مركزي را به همه نشان مي‌دهد. ظلم و ستمي كه نتيجه‌اش جز خونريزي و فقر و نداري و آوارگي، چيز ديگري نمي‌تواند باشد. آرگه‌تا شرح اين مبارزات را كه همگي براي صلح هم‌صدا شده‌اند، جذاب، پركشش، ساده، روان و با صداقت به تصوير مي‌كشد و با زيبايي هر چه تمام‌تر، آن را با افسانه كه خاص نويسندگان آمريكاي لاتين است، درهم مي‌آميزد.

«روزي از ...» 230 صفحه‌اي، از ساعت پنج و سي‌دقيقه صبح تا پنج بعدازظهر يكي از روزهاي السالوادور را روايت مي‌كند و رمان تصويري است از جامعه‌اي كه غم نان دارد و غير از رهايي از فقر و رسيدن به آزادي و امنيت، خواسته‌اي ندارد. سربازان به يك ده مي‌آيند، همة اهالي روستا را جمع مي‌كنند، قتل عام مي‌كنند و مي‌روند.

آرگه‌تا كه امروز 70 ساله است، همچنان مي‌نويسد و اعتراض مي‌كند و جوايز زيادي را از آن خود كرده است. آرگه‌تا جايي گفته است «من فقط چون كار ديگري بلد نيستم مي‌نويسم.»

تاریخ درج: 4 دی 1385 ساعت 15:13 تاریخ تایید: 4 دی 1385 ساعت 19:02 تاریخ به روز رسانی: 4 دی 1385 ساعت 19:01
 
مطالب مرتبط
چاپ دوم دو كتاب از ناهيد طباطبايي صبر كنيد تا چشمتان به تاريكي عادت كند فیلم‌ها با ما چه مي‌كنند؟ زمستان پدرسالار فقط بزها علف نمي‌خورند! حمله به جزيره گنج يه ديواره كه روش هيچي نداره... ديدار با برج‌هاي‌تقريبا دوقلو برج هاي دو قلو در جوان 99 نقره و طلا، ارثيه‌خانوادگي قلبي كه مي‌تپيد،سازي كه مي‌نواخت آخرين بين بهترين بيمارستان دنيا! اگر اغراق توي كار نباشد دوزار نمي‌‌‌ارزد كليك كليك تا كنكور يلدا هم مدرن شده كرسي گفتي و كردي كبابم! نامزدهاي نهايي ششمين دوره جايزه گلشيري نمايش‌نامه كلاه‌گيس روايتي از مسيح ادبيات و مكافات نگاهي به زندگي و آثار جين آستين
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است