شاعران- در ويژهنامه غزل مجله شعر «گفتگويي با پانزده شاعر نوپرداز پيرامون غزل اكنون» تحت عنوان: «از بيرون به درون» منتشر شد.
در اين گفتگوها بعضي جانب انصاف را رعايت كردهاند و جاي بحثي نيست اما بعضي ديگر، مورد بحث بودند كه به آنها اشاره ميكنم:
آقاي محمد آزرم گفته است: «غزل بهعنوان يك قالب شعري، ضرورت خود را از دست داده اما تغزل به عنوان مفهومي كه مدام در حال تغيير و تحول است و با مفاهيم ديگر دچار آميختگي و اختلاط ميشود، همچنان يكي از محدودهها و فضاهاي شعرساز شعر فارسي باقيماندهاست» ...
اينكه غزل، ضرورت خود را از دستf داده، حرف تازهاي نيست و پيش از اين از زبان شاعراني تاثيرگذار، به شكل افراطياش شنيده شده است؛ اما بعد از آن غزلسراياني آمدهاند كه توانستهاند در اين قالب، شعرهايي بگويند كه براي ادبيات امروز، ضروري بوده و اگر در قالب غزل سروده نميشد، ضرورتي نداشت. براي مثال مطلع غزلي از حسين منزوي را بررسي ميكنم:
نام من عشق است آيا ميشناسيدم؟
زخميام، زخمي سراپا، ميشناسيدم؟
در اينكه اين بيت، حرف تازهاي زده است ترديدي نيست، زيرا دستكم دريچهاي ديگر به توصيف عشق(كه از هر زبان كه ميشنوم نامكرر است) گشوده است. يادآوري ميكنم كه تمام اين حرفها را ميشد در قالب ديگري هم گفت اما با شرحي كه خواهم داد، بهترين قالب براي درونمايه و حتي زبان اين شعر، قالب غزل است؛ چرا كه قواعد شعر كلاسيك، ضرورت اين شعر را افزايش دادهاست:
قالب را از آن سلب ميكنيم:
مثلاً: نام من عشق است آيا مرا ميشناسيد؟
سراپايم زخميِ زخمي است مرا ميشناسيد؟
و حتي آزادتر:
نام من عشق است و سراپايم زخميِ زخمي است. آيا مرا ميشناسيد؟و به هر شكلي كه ميتوانيد اين شعر را از بند!! عروض و قافيه و رديف آزادتر كنيد، چه باقي ميماند؟ ضرورتش چيست؟ اما در اين شعر، رمز ضرورت، دقيقاً رديف و قافيه و وزن است؛ رديف در اين شعر، پرسشي است كه در پايان دو مصرع اول و بيتهاي بعدي تكرار ميشود اگرچه در بعضي بيتها به خبري و تعجبي تبديل ميشود.«ميشناسيدم؟» در واقع مركز اين شعر است كه تمام كلمات را به سمت خود ميكشد و آيا عشق همان شناختن نيست كه در جهان امروزي مورد ترديد است؟ و اينكه آخر قافيه، صداي « آ » است و تداعيگر دردي است كه در شناختن است. دلايل ديگر بماند... در اين شعر، قالب، نه تنها شاعر را در بند خود گرفتار نكرده، حتي به كمك او نيز آمده است.
نكته مهم درباره غزل و تغزل اين است كه بسياري اوقات در قالب غزل، تغزلي وجود ندارد:
شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد
(قيصر امينپور)
يا:
يك متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم
يك متر و هفتاد صدم از شعر اين خانه منم
(بهبهاني)
در ادامه، به دوستان غزلسرايي اشاره و آنان را به دو گروه تقسيم كرده است؛ يكي گروهي كه به قواعد كلاسيك و روح تغزل وفادار ماندهاند و گروه دوم، كساني كه با رعايت قواعد كلاسيك، پشت سر شعر آوانگارد حركت ميكنند و با فاصلهاي بعيد...
اما بايد از ايشان پرسيد كه با چه معياري اين تقسيمبندي را انجام داده است؟
در ادامه اين سوال مطرح ميشود كه منظورشان از شعر آوانگارد(پيشرو!) چيست؟ آيا اگر شاعري همه قواعد را در هم بشكند و سالها اين شيوه را تكرار كند لزوما پيشرو است؟ آيا به شعرهايي كه از روي تئوريهاي!! ترجمهشده، نوشته ميشود(سروده نميشود) و فقط كلماتش از دايره لغات زبان فارسي است ميتوان شعر پيشرو گفت؟ و جالب اينجاست كه تمام قواعد و تكنيكها و شيوههاي نحوي...
(البته شيوههاي آگاهانه) كه ظاهراً تازه كشف شدهاند، بدون استثنا (تاكيد ميكنم)، در آثار غزلسرايان ادبيات كلاسيك و غزلسرايان امروزي موجود است و بايد زحمت كشيد و خواند. بسياري از آزادنويسان از ادبيات كلاسيك جز اندكي نميدانند پس چطور ميتوانند از چيزي كه خوب نميدانند پيشروي كنند؟ اگر چه پس از آنكه آموزش شعر پيشرو به پايان رسيد، تازه دريافتند كه خواندن ادبيات كلاسيك، ضروري است، اما كاش استادانشان قبل از راهاندازي، بر سر در كارگاهشان مينوشتند: «هركس كلاسيك نميداند وارد نشود!»
اما غزلسرا از نخست با ادبيات كلاسيك آميخته است و البته كه فاصلهاش از كلاسيك نخواندهها بايد خيلي بعيد باشد! ايشان همچنين از بحران مخاطبي گفته است كه غزل امروز دارد كه ميتواند با وارد شدن قواعد كلاسيك به ترانه برطرف شود... نخست بايد گفت كه شعر و ترانه، دو حوزه جدا از هم هستند اگر چه گاهي درهم ميآميزند اما اگر فرض كنيم كه ايشان قصد كوچكنمايي و بازاريكردن غزل را نداشتهاند و منظورشان شعر و موسيقي ناب بودهاست، پرسشهاي زير مطرح ميشود: بحران مخاطب را چه كساني ايجاد كردهاند؟
كساني كه ناآگاهانه نحو را ميشكنند بدون آنكه به بهاي شعر بيفزايند و چه بسا از آن ميكاهند. كساني كه شعر را در قالب جدول به مخاطب ميدهند و مخاطب درمانده، بعد از حل جدول برايش هيچ رمزي گشوده نميشود. كساني كه با انتشار مجموعههايي كه حتي يك شعر ضروري هم نداشته، شاعران ديگر را نيز كه شعرهايي ضروري دارند قرباني همان بحران مخاطب كردهاند، بحراني كه بعضي آزادنويسان كه اصلاً شاعر نبودهاند، بر سر ادبيات آوردند. بحراني كه با تاسيس كارگاهها و بكارگيري كارگران ناشي و هدر كردن- غير مستقيم- بسياري از استعدادهاي شعري، دامن زده شد و حاصلش ناگفته پيداست.
خانم پگاه احمدي گفته كه از خواندن خيلي از غزلها به عنوان تفنن شاعرانه لذت ميبرد...
در اين مورد بايد بگوييم كه اگر خواندن غزل براي ايشان تفنن است براي غزلسراي جدي امروزي، يك شيوه سرودن است كه احتياج به كاغذ و خودكار و گوشهاي دنج دارد و همچنين نيازمند تسلط بر ادبيات كلاسيك فارسي است و به هيچ وجه تفنن نيست. كسي كه به شهادت خودش «بر ديوار خانگي تحشيه» مينويسد و مادرش «فردوسي است و ادبيات فارسي درس ميدهد» بعيد است كه شعر را تفنن بداند حتي اگر در حد خواندن باشد!
آقاي شمس لنگرودي در آوردن مثال از غزل نو، غزل فروغ را مثال زده است با اين مطلع:
چون سنگها صداي مرا گوش ميكني
سنگي و ناشنيده فراموش ميكني
آوردن اين مثال، مرا ناچار كرد تا تصور كنم كه يا ايشان خواستهاند صرفاً از فروغ ياد كنند يا نام هوشنگ ابتهاج(سايه) را فراموش كردهاند و يا اينكه اصلا غزلهاي بعد از نيما را نخواندهاند. اما از آنجا كه ايشان تاريخ تحليلي مينويسند، پس بهتر از همه ميدانند كه ماجراي غزل سايه چيست.آقاي ضياء موحد گفته است: «گاهي تفنني غزل ميگويم اما اگر بخواهم كار جدي بگويم شعر نو ميگويم».
در پاسخ بايد بگويم كه غزلسراياني هستند كه جدي جدي، غزل ميسرايند و بعضيشان حتي گاهي، جدي جدي شعر آزاد ميگويند پس بهتر است كه آقاي موحد از تفنن دست بردارند و كاري جدي براي شعر نو صورت دهند تا از ورطه بحراني كه براي مخاطب ايجادشده بيرون بيايد.ايشان در ادامه غزل را به اسب تشبيه كرده كه با وجود زيبايياش در جهان پرسرعت امروزي كاربردي ندارد...
البته اينكه در آوردن مثل براي غزل، از اسم حيوان استفاده ميكنند، موضوع ناشنيدهاي نيست اما در واقع اين مقايسه، چه منطقي دارد؟ در اين مثال، وجه تشابه چيست؟ سرعت؟ يعني غزل را نميشود با سرعت خواند يا نوشت؟! يا شعر آزاد، مثل يك اتومبيل پيشرفته يا هواپيما، پرسرعت است؟! واقعا وجه تشابه بين كدام «دو چيز» است؟
اگرچه جهان امروز پرسرعت است ولي دليل نميشود كه لزوما شاعر، شعرش را مثلا در مترو بنويسد! يا اينكه بين ساعات اداري آن را تايپ كند! تنها منطقي كه اين مثال ميتواند داشته باشد اين است كه امروزه به خاطر سرعت زندگي روزمره، امكان سرودن يا خواندن شعرهاي بلند و بسيار پيچيده، كم است.
پرسرعت بودن جهان امروز، دليلي بر نسرودن يا جدي نگرفتن غزل نيست. اما اگر فرض كنم كه اسب، مثال مناسبياست و هيچ غرض ديگري در مثال نبوده، بايد اضافه كنم كه ممكن است ما از ديدن كسي كه سوار بر اسب در خيابان ميرود تعجب كنيم اما نميتوانيم انكارش كنيم مگر آنكه چشمهايمان را ببنديم! ضمنا اسب، غير از زيبا بودن، سمبل نجابت نيز هست و ديگر اينكه بعضي از اسبهاي امروزي بسيار گرانتر از اتومبيل هستند! و چرا باور نكنيم كه اسب پرنده هم وجود دارد!؟
آقاي هيوا مسيح، گرچه از غزل سيمين بهبهاني صحبت كردهاند اما با اين حال پرسيدهاند كه غزل امروز چه كردهاست؟ و چه چيز تازهاي توانسته به جهان غزل اضافه كند؟ ما نميتوانيم منكر آن شويم كه سيمين بهبهاني افقهاي جديدي در غزل گشود. بگذريم از اينكه آقاي مسيح، گويي حسين منزوي را نميشناسند يا از آوردن اسم ايشان امساك ميورزند. اما جالب است كه از غزلسراياني نام بردهاند كه با هيچ معياري در كنار يكديگر قرار نميگيرند! مثلا آقاي قيصر امين پور و آقاي قزوه!
از اينها كه بگذريم ... در اينكه از نيما و بعد از نيما شعرهاي ضروري و ارزشمند به ادبيات افزوده شد شكي نيست، اما اين سؤال مطرح ميشود و كسي بايد به آن پاسخ دهد كه آيا به مدد ترجمههاي شعرها و رمانهاي غربي نيست كه جرقه شعر نو زده شد؟ و به مدد تئوريهاي غربي، جرقه شعرهاي حتي آزادتر؟
نيما و شاملو برگهاي مهمي از ادبيات امروز هستند. اما در قالب كلاسيك هم نوشتهاند كه هيچكدام آثار برجستهاي نيست.
قصد من از بيان اين مطلب به هيچوجه اين نيست كه معيار شاعربودن توانايي سرودن در قالب كلاسيك است: بعضي از شاعران نوپرداز، در قالب كلاسيك نيز موفق بودهاند (فروغ و اخوان و ...) و اگرچه در شعر امروز بسيار تاثيرگذار بودند اما هيچگاه درصدد نفي بيچون و چرا برنيامدند. اما سوال اين است كه چرا بسياري از جريانهاي نو را شاعراني كه ناتوان از سرودن به شيوه كلاسيك(البته از نوعي ضرورياش) هستند پايهگذاري كردهاند؟
نكته مهم اين است كه: غزلسرا، شاعري است كه غالبا(نه قالبا) غزل ميسرايد و در صدد انكار قالبهاي ديگر شعر نيست اما بعضي آزادنويسان همچنان آب در هاون ميكوبند... .