Hamshahri Logo
ميز آنلاين نشريات انتشارات درباره ما ارتباط با ما جستجو نقشه سايت


ايران جهان
اقتصاد بورس
بزرگراه سايبر شهر مجازی
ارتباطات دانش و تکنولوژي
موسيقی سينما و تلويزيون
ورزش سلامت
آموزش هنر
مهارت‌های زندگی ديدگاه
انديشه قرآن کريم
سفر محيط زيست
پيشخوان کتاب
اجتماع مسکن
پليس حادثه
شهردار شورای شهر
شهر مسير
حمل ‌و‌ نقل مترو
فرهنگ تاريخ
ادبيات داستانی زنان
کودک و نوجوان تغذيه
عکس آب و هوا
سرگرمی

به روز شده: 21 بهمن 1388 ساعت 00:43  - ‏آمار بازدید سایت: آمار بازدید  RSS
صفحه اصلی سينما و تلويزيون
 
كارتون‌هاي ايراني دوران كودكي ‌ما
تلويزيون- احسان عمادي-كاوه مظاهري:
«بگ بگ بگ بگ...بگ بگ بگ بگ» این اصواتِ فعلا نامفهوم، سال­های سال موسیقی تیتراژ برنامة کودک و نوجوان شبکة اول سیما بود.

 پسر بچه­ای که ظاهرا اعصاب نداشت، دست­ها در پسِ پشت گره کرده مدام عرض صفحه را طی می­کرد.

بعد یکهو يك پرنده سروكله‌اش پيدا مي‌شد و بعد از يكي دو بار چرخ زدن گوشة پرده را می­کشید تا عنوان «برنامه کودک و نوجوان» را به ما نشان دهد و پسرك خودش هم از سر ذوق به هوا بپرد و پاهایش را با زاویه­ای بیش از نیم صفحه(!) باز کند.

البته باز معرفت کانال یکی­ها که لااقل همین تیتراژ را ساخته بودند. کانال دو که موسیقی سریال «سلطان و شبان» ساختة بابک بیات خدابیامرز را برداشته­ بود و گذاشته بود روی چند تا عکس از کودکان و نوجوانان ایران‌زمین و به عنوان تیتراژ به‌مان نشان می­داد.

آن موقع­ها تلویزیون دو کانال بیشتر نداشت. هر کدامشان هم فقط یک ساعت برنامه کودک پخش می‌کردند. کانال یک، ساعت 5 تا 6 و کانال دو، ساعت 6 تا 7. البته برنامة جمعه­ها و باقی روزهای تعطیل فرق می‌کرد و تقریبا مثل حالا بود. بعدترها کانال یک، نیم ساعتی را تحت عنوان «برنامة خردسالان» به اول برنامه کودک هرروزش اضافه کرد.

طبیعتا برنامه که شروع می­شد، اول از همه مجری را می­دیدیم. بعید می­دانم هم­سن و سال‌های من، خاطرات خوب و به یاد ماندنی اجراهای خانم خامنه­ای در کانال یک را فراموش کرده باشند.

چهرة مهربانی که حرف­های شیرینش را با صدایی گرم و لبخندی دلنشین برایمان می­گفت و بی­اغراق همگی واقعا دوستش داشتیم. محبوبیت خانم خامنه­ای (می‌بینید؟ هر کاری می‌کنم، نمی­شود بدون «خانم» اسمش را بگویم.

اسم این مجری از همان بچگی این­طوری توی ذهن­های ما ثبت شده و هیچ‌جور هم نمی‌شود پاکش کرد) برخلاف مجری­های دیگر مثل محمد حسینی و حسین رفیعی و فرزاد حسنی و رضا رشیدپور، فقط از سادگی و صمیمیت خودش می­آمد.

او هیچ تلاشی برای متفاوت بودن نداشت، کلمات قلمبه سلمبه نمی­گفت، ژانگولر اجرا نمی­کرد و... ولی در عین حال اتوکشیده و خشک و رسمی هم نبود.

 راجع به راز و رمز ماندگاری خانم خامنه­ای می­شود خیلی حرف زد، اما چه فایده وقتی الان سال­­هاست که از او خبری نیست. بعد از او،  الهه رضایی مجری برنامة کودک شبکة یک شد که هنوز هم بعضی اوقات، برنامه اجرا می­کند و البته مجری موفقی به حساب می­آید.

مریم افشار هم مجری دوست­داشتنی شبکه دو بود. (اگر اشتباه نکنم خواهر رؤیا افشار بود که همان موقع­ها در سریال آینة غلامحسین لطفی بازی می­کرد.) صدای زیر و البته مهربان او باعث شده ­بود که جای خودش را خوب بین بچه­ها باز کند.

اما به جز تیتراژ ایرانی و مجری­های وطنی، برنامة کودک و نوجوان کلی انیمیشن عروسکی و کارتونی و سریال­های تلویزیونی و آیتم­های کوتاه میان‌برنامه­ای تولید داخل هم داشت.

لاشخور لاي آشغال‌ها

حمید جبلی، اکبر عبدی، حسین محب اهری، آتیلا پسیانی و خدا بیامرز حسین پناهی.

اسم همة این آدم­ها با سریال­های «محلة بروبیا» و «محلة بهداشت» سر زبان­ها افتاد.  محلة بهداشت و محلة بروبیا، دو تا مجلة تصویری بودند که آیتم­های تقریبا ثابتی داشتند.

این الگو سال­ها بعد در مجموعة «هزار برگ، هزار رنگ» هم کمابیش تکرار شد.  از نظر محتوایی هم دو مجموعة «بچه­ها سلامت باشید» و «بچه‌ها مواظب باشید» با هدف رساندن پیام­های بهداشت و ایمنی و سلامت به مخاطب، شباهت­هایی با محلة بهداشت داشتند.

شاید هنوز از «بچه­ها سلامت باشید» لاشخوری را که با هیبت گنده و یغورش لابه­لای آشغال­ها وول می­خورد و موسیقی «APOCALYPSE   DES  ANIMAUX» ونجلیز هم روی حرکاتش پخش می‌شد، یادتان مانده باشد.

اگر نه، افسردگی بعدازظهرهای جمعه را که با اشک­های بچه‌های حادثه­دیدة «بچه­ها مواظب باشید» گره خورده بود، هیچ‌کس فراموش نمی­کند.

خونه‌شون در داره

شاید شروعش با «بازم مدرسه­م دیر شد» اکبر عبدی باشد.  «مثل‌آباد» سریال دیگری بود که تیم محلة بروبیا تولیدش کردند.

«اوسا علم علم» که مرحوم ژیان نقش خیاط را در آن بازی می­کرد و «مریض خر خورده» با نقش‌آفرینی داورفر و عبدی به عنوان پدر و پسر طبیب، از معروف­ترین اپیزودهای مثل­آباد بودند.

«در خانه» را یادتان هست؟ اکبر عبدی و بابک بادکوبه و شهلا ریاحی و رؤیا افشار؟ جواد و پسرخاله­اش مرتضی؟ فندق؟ «آروم بگیر...آروم بگیر» چی؟  

«خونه­شون در داره/ در خونه­شون کلون داره/ اتاقش تاقچه داره/ حیاطش باغچه داره/ باغچه میونش گل­گلی/ کنار حوضش بلبلی/ لای‌لای‌لای...» دیگر گفتن ندارد.

 گرفتید چی می‌خواهم بگویم. «علی کوچولو» با بازی فرزانه کابلی و امید آهنگر و صدای فهیمه راستکار. با آن فرم عجیب و غریب که به جای فیلم­برداری از عکس برای نشان دادن قصه استفاده شده بود و علی کوچولو با نمایش سه چهار عکس از سرکوچه به اتاقش می‌رسید یا مادرش را طی دو عکس می­بوسید.

نزدیک بود «قصه­های مجید» را از قلم بیندازیم. تیم هوشنگ مرادی کرمانی، کیومرث پوراحمد و مهدی باقربیگی کاری کردند کارستان.   از یکی دو سریال مهم دیگر فقط نامی به میان می­آوریم: دنیای شیرین و دنیای شیرین دریا.

منم مي‌شم‌ باباي حميد

حالا خیلی به این اصطلاح تله‌تئاتر گیر ندهید. منظورمان برنامه­هایی است که تویش هنرپیشه­ها به جز نقش اصلی، یک یا چند نقش دیگر را هم قبول و بازی می­کردند.

پس بگذارید یک مثال بزنم. «زیر گنبد کبود»، همان آقای حکایتی. «قصة باغ بزرگ / قصة گل قشنگ/ قصة شیر و پلنگ/ قصة موش زرنگ...» بهرام شاه­محمدلو با عباس و مهرداد و حمید و یکی دیگر که اسمش یادم نیامد، جمع می­شدند، قصه­ای می­خواندند و برایمان بازی می­کردند.

«ما می­توانیم» هادی مرزبان هم بود که بیشتر به کلاس آموزش تئاتر شباهت داشت. یکی دیگر هم هست که حتی اسمش را هم فراموش کرده‌ایم، اما مطمئن‌ایم اگر نشانی بدهیم یادتان می­آید.

چند تا پسر راهنمایی یا اوايل دبیرستان بودند که همیشه مدرسه­شان که تعطیل می­شد، توی خرابه­ای جمع می­شدند و حرف می­زدند. از مشکلات درس و زندگی‌شان می­گفتند و نقش‌های داستان­های تعـــریفـی­شــان را هم خودشان بازی می­کردند.

آن هم پانتومیم. «امید تو بشو آقای تهرانی، جواد تو حمید باش، منم می­شم بابای حمید.» يادتان آمد؟ شد؟ چقدر در عین سادگی، خوب و جذاب بود...

دراكوتا تا به تا

هر چقدر دستمان در انیمیشن کارتونی خالی است، عوضش در انیمیشن عروسکی با توپ پر حاضریم.

شاید بخش عمده­اش را هم مدیون مرضیه برومند و عادل بزدوده باشیم که سرحال و قبراق در واحد کودک‌و نوجوان صدا وسیما فعالیت می­کردند.

«خونة مادربزرگه» با یک تیم قوی در طراحی و ساخت عروسک­ها، نوشتن متن مجموعه و عروسک گردانی و دوبله (رضا بابک، فاطمه معتمدآریا، بهرام شاه­محمدلو، مریم سعادت و آزاده پورمختار) به جرأت یکی از بهترین آثار کودک و نوجوان بعد از انقلاب است.

موفقیت این مجموعه به حدی بود که سازندگانش را به فکر ساختن سری دوم آن (با اضافه کردن هاپو کومار) انداخت.

بی­شک و تا همیشة تاریخ، بینندگان این مجموعه با دیدن چهرة چارلز برانسون در هر فیلمی به یاد «مخمل» مادربزرگه خواهند افتاد.

«مدرسة موش­ها» با حضور کپل و نارنجی و دم باریک و دم دراز و گوش دراز و سرمایی، تجربة موفق دیگری از برومند بود که ساختن فیلم شهر موش­ها را هم در پی داشت.

«دیو… دیو… دارم می­شنوم» و «ایش! بدم می‌آد از این بچه موش­ها» تا سال­ها ورد زبان بچه‌ها بود.

«زی­زی گولو آسی پاسی دراکوتا تا به تا» که لیلی‌رشیدی و امیرحسین صدیق را به سینمای ایران معرفی کرد هم کار برومند بود که البته با دوبلة عالی آزاده پورمختار، توک زبانی حرف‌زدن رضا فیاضی(«اعظم» گفتن‌هایش یادتان هست؟) و «جمالی» گفتن‌های مریم سعادت، جای خودش را حسابی بین بچه ها باز کرد.

«هادی و هدی» و «قلی و بابا علی» هم از دیگر مجموعه‌های موفق عروسکی به شمار می‌آیند. عرضة عروسک‌های هادی و هدی در بازار و دهان به دهان چرخیدن اصطلاح «قلی جون این یه ضرب­المثله» بین مردم، خود گواهی بر این مدعاست.

این وسط فقط یک انیمیشن عروسکی بد فرم روی اعصاب بود. آن هم بعدازظهر جمعه. «کار و اندیشه». با آن پلان آخر تیتراژش که این دو تا یکی می شدند و با سرضرب­های آهنگ، دست‌هایشان را به طرفین پرتاب می­کردند.

بلاهت‌های بی­حد و غایت «کار» و بچه مثبت بودن «اندیشه» همراه با پیام اخلاقی تابلويش که «این دو جدا از هم و به تنهایی دردی را دوا نخواهند کرد»، تحمل این مجموعه را برای ما کاری عذاب‌آور کرده بود.

دو تا انیمیشن عروسکی استخوان‌دار دیگر را هم تا یادمان نرفته بگوییم: یکی «شتر ساده­دل» با آن دوبلة بی­نظیر و فاخر و داستان پخته و پیچیده­اش که قربانی شدن عنصری صادق و خدمتگزار را بر اثر توطئة رذیلانة حسودان و ذلیلان برای فریب و بدگمانی سلطان به تصویر می­کشید و دیگری «ابراهیم در گلستان» که كار ايرج امامي بود و به داستان حضرت ابراهیم می‌پرداخت. نقش حضرت ابراهیم‌اش را هم پرویز بهرام دوبله می­کرد.

عروسك‌ها و مجري‌ها

سمبل این نوع برنامه­ها، «صندوق پست» است. به جا نیاوردید، نه؟ بابا همان کلاه قرمزی!

ایرج طهماسب به خواب هم نمی­دید که با خلق این شخصیت کودکانة بازیگوشِ کارخراب­کنِ سمج و در عین حال دوست داشتنی، اسمش به عنوان کارگردان پرتماشاگرترین فیلم تاریخ سینمای کشور ثبت شود.

اما این آقای قرمز کلاه و پسر خاله­اش که صدای حمید جبلی هر دو را به سخن گفتن وامی­داشت، ناممکن را ممکن کردند! 

البته برنامه­های اینچنینی که با حضور مجری و یک یا چند عروسک ساخته ­می­شود، سابقه­ای طولانی در تلویزیون دارد. از «هاچین و واچین» بگیر تا «آقا جیلی». ضمن این­که یک سریال تلویزیونی هم با ساختاری شبیه به این ساخته شده است.

«اوسا بابا»، مرد بی­­سر و همسر و برادر و خواهری که تنهایی‌اش را با مظفر و بهادر و گل بهار عروسکی پرکرده­ بود و روزگار می­گذراند.

تنبلی بهادر با آن زبان قرمز و  سرکچل و آتیشی شدن گلی خانم از مؤلفه‌های قابل ذکر اوسا بابا هستند که البته هیچ‌وقت معلوم نشد چرا عروسک­ها را برای دوستی خود انتخاب کرده است.

وقتي بابا كوچك بود

وقتی همین حالا هم به خاطر ضعف­های فنی و تکنولوژیک، در کشور ما انیمیشن حسابی و به­دردبخوری که بتواند مخاطب را چند دقیقه­ای پای تلویزیون نگه دارد،  چندان ساخته نمی‌شود، دیگر از سال­های دور که هنوز حتی کامپیوتر به ایران نرسیده بود، چه توقعی دارید؟

با این وجود، آن وقت­ها دو تا کارتون داخلی نسبتا آبرومند از تلویزیون کشور پخش می­شد که می­شود این‌جا ازشان یادی به میان آورد و خاطره­هایی را زنده کرد: «وقتی بابا کوچک بود» و «زهره و زهرا».

اولی که تعداد قسمت­هایش هم زیاد نبود، به نوعی نسخة وطنی «رابرت» محسوب می­شد و چهرة بابایش هم آدم را یاد «قدرت»  در فيلم گوزن­ها می­انداخت.

محتوای مجموعه هم که از روی اسمش تابلو است. گوینده، قصه را برایمان می­گفت و جای شخصیت­های مختلف هم خودش صحبت می­کرد.  زهره و زهرا مخصوص ماه رمضان بود.

دو دختر دوست و همسایه که تازه می­خواستند روزه گرفتن از نوع کله‌گنجشکی را تجربه کنند و در ضمن، پیام­های اخلاقی را به ما بینندگان برسانند.

حرکات شخصیت‌ها در این یکی، خیلی ابتدایی‌تر از «وقتی بابا کوچک بود» نشان داده می­شد و گرافیک‌اش هم به مراتب ساده­تر بود.

چهره‌هاي ماندگار پويانمايي ايراني

اين سه نفر از معروف‌ترين انيماتورهاي ايراني هستند.  متأسفانه كارهاي زيادي از اين‌ها در تلويزيون‌مان پخش نشده. ولي بد نديديم حالا كه ويژه نامه كارتون درآورده‌ايم ، حداقل اداي احترامي به اين سه تن كنيم.

نورالدين زرين كلك

گرايش نورالدين زرين كلك به كارهاي زاگرب را مي‌توان از همان «چشم تنگ دنيا دوست را / يا قناعت پر كند يا خاك گور» فهميد.

فضاي آن انيميشن كوتاهي كه تويش هر كدام از كشورها به صورت يك حيوان يا شيء در مي‌آمدند و مي‌افتادند به جان هم، اين‌طوري بود: ايران شده بود گربه، ايتاليا شده بود چكمه، آفريقا شده بودگاو و...زرين‌كلك را پدر انيميشن ايران مي‌دانند، تقريبا همة مجامع معتبري كه يك جورهايي به انيميشن ربط دارند او را مي‌شناسند، چه آن مجمع توي ساختمان صبا باشد چه توي والت ديزني يا زاگرب.

هر چه باشد او چند سالي است كه رئيس انجمن آسيفاي جهان است (آسيفا توي انيميشن، يك چيزي تو مايه‌هاي فيفا توي فوتبال است).

راستي معروف‌ترين انيميشن زرين كلك هم «دنياي ديوانة ديوانة ديوانه» است.

  علي اكبر صادقي

خيلي از انيماتورهاي بزرگ قبل از اين‌كه سراغ كارتون بروند تصويرساز بوده‌اند. شايد علي اكبر صادقي هم به واسطة جوايز بين‌المللي‌اش يكي از موفق‌ترين انيماتورهاي ايران به شمار برود، ولي شهرت او بيشتر به خاطر نقاشي‌ها و تصويرسازي‌هايش است.

فضاسازي‌هاي سنتي كه آدم را ياد نقاشي‌هاي قاجار يا حتي مينياتورهاي قديمي مي‌اندازد. اولين انيميشن او، «هفت شهر» (1350) توانست يك جهانگردي درست و حسابي توي جشنواره‌هاي دنيا داشته باشد.

انيميشن آخرش، «ائتلاف» هم همين دو سال پيش، جايزة بهترين انيميشن را از جشنوارة فجر خودمان گرفت. «ائتلاف»، يك جورهايي همان متحــرك‌ســازي شـدة مـجـموعه نقاشي‌هاي خود صادقي در اين سال‌ها بوده.

نقاشي‌ها تعدادي نيزه، سرباز و سيب را در حالت‌هاي مختلف و با رنگ‌بندي عجيب و غريب در كنار هم نشان مي‌دهند.

عبدالله عليمراد

«قصه‌هاي بازار» را يادتان است؟ همان انيميشن عروسكي ايست – حركتي (stop-motion) كه در سه قصه جداگانة 1- طوطي و بقال 2- ورود به دنياي عروسك‌ها 3- كوه جواهر، داستانش را تعريف مي‌كرد.

 

برخلاف كارهاي ساده‌تري مثل «كار و انديشه» كه از چيزي به اسم «پس‌زمينه» اصلا بويي نبرده بودند، قصه‌هاي بازار از يك ميزانسن درست و حسابي برخوردار بود.

رنگ‌بندي‌ها تنوع داشت و داستان‌ها و نوع كارگرداني‌اش باعث شده بود كه نتيجة كار جذاب شود. عبدالله عليمراد انيماتور آن كار بود، او در حال حاضر معروف‌ترين انيماتور عروسكي ايران است.

قصه‌هاي بازار جوايز زيادي را تصاحب كرد: فيل نقره‌اي بهترين انيميشن كودك از جشنواره فيلم كودك هند، جايزه كارميوي طلايي از جشنواره كاروسل و انتخاب ويژه چهل و پنجمين جشنواره فيلم برلين.

تاریخ درج: 16 آذر 1385 ساعت 09:28 تاریخ تایید: 16 آذر 1385 ساعت 16:52 تاریخ به روز رسانی: 16 آذر 1385 ساعت 16:52
 
مطالب مرتبط
براي نسلي كه فراموش شده‌اند دردسرهاي خانواده 5نفره مسابقه دل نوشته‌هاي كودكان براي پرچم سه رنگ ايران نگاهي تبارشناسانه به رؤياهاي كودكي‌مان بازی؛ هوش کودکان را تقویت می‌کند حضور قصه گويان اروپايي‌ در جشنواره قصه‌گويي تهران زمان ما كه اين چيزها نبود زادگاه گوريل‌انگوري و رفقا-3 زادگاه گوريل‌انگوري و رفقا-2 دهمين جشنواره قصه‌گويي برگزار مي‌شود همسايگان والت ديزني صورتي‌،چشم پيرمرد بود اصالت شکست سرنديپيتي و ديگران چشم درشت‌ها وارد مي‌شوند نيمي از دوران كودكي ما چشم‌گنده‌هاي دوست‌داشتني سفر به سرزمين آرزوها همشهري جوان 97 و ضيافت كارتون‌ها عروسك‌هاي كودكان در اروميه جشن مي‌گيرند اسباب آموزش تنها در خانه خانه دوست كجاست؟ بادبادك‌هاي بي نخ! تفريح جديد كودكان چيني شانزدهم مهر ، روز جهانی کودک است تئوريهاي رشد كودك و سلامت روان
 
 
تمامی حقوق این سایت متعلق به موسسه همشهری است