آزاده محمد حسين
عكس ها از مجتبي جانبخش
گزارشگر، چشم بيناي يك رويداد و واقعه است. حالا اگر اين رويداد، مسابقه ورزشي يا حادثه اي در عالم ورزش باشد، نقش اين چشم مهم تر مي شود. گزارشگر يا بهتر بگويم گزارش نويس ورزشي بايد علاوه بر آن كه زمين مسابقه و اتفاق هاي درون آن را خوب مي بيند، حاشيه ها و اتفاق هاي گوشه و كنار زمين را هم خوب ببيند...
براي اين كه بتوانيم با يكي از قديمي ترين روزنامه نگاران ورزشي گفت وگو كنيم، به دفتر روزنامه اش رفتيم كه در آخرين طبقه يك ساختمان سه طبقه بود. اتفاقا زمان گفت وگوي ما مصادف شده بود با مسابقه فوتبال بين دو تيم سرشناس داخلي. در مدتي كه با او گفت وگو مي كرديم، خبرهاي ورزشي و گزارش هايي كوتاه درباره همان بازي به اتاق مي آمد و روي ميز او گذاشته مي شد و اين رفت و آمدها چندين بار گفت وگوي ما را قطع كرد. بماند كه وسط گفت وگو، برق هم قطع شد و ناچار شديم زير نور شمع مصاحبه را ادامه بدهيم! اما به هرحال، اردشير لارودي، سردبير روزنامه «جهان فوتبال» ، به پرسش هايم با حوصله پاسخ داد و از چم و خم روزنامه نگاري ورزشي گفت. شما هم بخوانيد.
اردشير لارودي از زبان خودش: متولد چهارم بهمن ۱۳۲۲ در شهر تهران. پدر، گيلاني و مادر، آذري. عاشق فوتبال و كشتي و در يك كلام؛ يك
روزنامه نگار ورزشي.
از چه زماني فكر كرديد كه مي خواهيد روزنامه نگار شويد؟
- درحقيقت اصلا به اين موضوع فكر نكرده بودم و تصادفي وارد اين كار شدم و ماندم.
قضيه اين تصادف چه بود؟
- من از نوجواني به فوتبال و كشتي علاقه داشتم و در هر دو رشته فعاليت مي كردم. اما پس از مدتي به دليل ضعيف شدن چشمم ديگر نتوانستم فوتبال بازي كنم و شدم مربي تيم محله مان. در همان زمان، در فدراسيون كشتي هم كار مي كردم. تابستان سال ،۱۳۴۵ تبريز ميزبان مسابقه هاي كشتي قهرماني ايران بود و من از طرف فدراسيون رفته بودم آن جا. يكي از دوستان كه فوتباليست بود، از طرف «كيهان ورزشي» آمده بود براي تماشاي اين مسابقه ها و از من خواست كه خبرهايي را از اين مسابقه ها براي
«كيهان ورزشي» آماده كنم.
من هم اين كار را كردم و مطالبم را فرستادم تهران كه توجه سردبير «كيهان ورزشي» را جلب كرد و چاپ شد. اين شروع كار من در حرفه روزنامه نگاري بود.
و بعد، در همين عرصه ماندگار شديد؟
- بله، البته اول به عنوان «خبربيار» كار مي كردم، اما بعد از مدت كوتاهي شدم خبرنگار و علاوه بر حوزه كشتي، در حوزه فوتبال هم فعال شدم و به عنوان
يك خبرنگار مستقل شروع به كار كردم. من از نوجواني روزنامه خوان خوبي بودم؛ به خصوص نشريه هاي ورزشي را خيلي دوست داشتم.
به هرحال، حتما علاقه اي وجود داشت كه در اين ميدان مانده ايد.
- آن قدر علاقه داشتم كه حاضر نشدم در بازار كار كنم؛ چون بعد از فوت پدرم شرايطي فراهم شد كه به جاي ايشان در بازار كار كنم، اما بعد از دو، سه روز از مادرم خواهش كردم به من اصرار نكند در اين كار بمانم.
علاقه به ورزش شما را به روزنامه نگاري ورزشي كشاند يا علاقه به ورزشي نوشتن؟
- واقعيت اين است كه من انشا را دوست داشتم و انشانويسي ام بد نبود. از آن طرف، با اين كه خيلي جوان بودم، مربي تيم هاي ورزشي هم بودم، اما پس از مدتي كه نوشتم، احساس كردم كه با نوشتن در روزنامه مي توانم مؤثر باشم. حس مي كردم روزنامه نگاري به نوعي مربيگري در سطحي گسترده تر است. همين شد كه عاشق اين كار شدم.
به نظر شما در روزنامه نگاري ورزشي، روزنامه نگاربودن مهم تر است يا ورزشكار بودن؟
- به نظرم ۵۰ ، ۵۰ است؛ يعني هر دو مهم است. البته ناگفته نماند كه بايد بين روزنامه نگاري و نويسندگي تفاوت قائل شد؛ چون نويسندگان لزوما روزنامه نگار نيستند. روزنامه نگاري شم خاصي مي خواهد. روزنامه نگار بايد بتواند
يك حادثه يا رويداد را به شكل روزنامه اي دربياورد، درحالي كه ممكن است نويسنده چنين تواني نداشته باشد. در حوزه ورزشي هم وضع همين است؛ يعني
يك روزنامه نگار ورزشي بايد هم توان استفاده از شاخص هاي روزنامه نگاري را داشته باشد و هم با ريزه كاري هاي رشته اي كه در آن كار مي كند آشنايي داشته باشد. وقتي كار روزنامه نگار بازكردن دريچه آگاهي ها به سوي خواننده است، بايد خودش آن قدر آگاهي داشته باشد كه بتواند اين دريچه را باز كند. حالا ممكن است ورزشكاري قدرت تحليل و نوشتن داشته باشد كه او هم مي تواند وارد اين حوزه شود.
خب اين كه نمي شود ۵۰ ۵۰، ؛ بنابراين بايد كفه توانايي روزنامه نگاري سنگين تر باشد؟
- من معتقدم حتي اگر كسي هنر نوشتن و تجزيه و تحليل سريع را داشته باشد، ذهنش هم سيال و فعال باشد ولي ورزش را نشناسد، در اين حوزه گير مي كند و دچار مشكل مي شود.
به نظر شما، روزنامه نگاري ورزشي ويژگي خاصي دارد؟
- من اين طور فكر نمي كنم. اين هم
يك حوزه است مثل حوزه هاي ديگر؛ ازجمله اجتماعي، سياسي، اقتصادي و...
آقاي لارودي! چرا خيلي وقت ها در اين حوزه حاشيه ها بيشتر از خود موضوع مطرح مي شوند...
- به اعتقاد من، جرياني در دنيا به وجود آمده كه تلاش مي كند مردم را در سطح نگه دارد و قدرت عميق فكركردن را از آنها بگيرد. متاسفانه در حوزه ورزش هم بعضي افراد وارد شده اند كه توان رفتن از سطح به عمق را ندارند و همه توجهشان به سطح است. اينها كساني هستند كه مساله ها را كمتر ريشه يابي مي كنند. اما مشكل مهمي كه در اين حوزه از روزنامه نگاري وجود دارد اين است كه متاسفانه بعضي ها تصور مي كنند حوزه ورزش جدي نيست و مي توان در اين حوزه شلنگ تخته انداخت! آنها به ورزش فقط از بعد حادثه اي و هيجاني نگاه مي كنند، درحالي كه اين حوزه هم مثل ساير حوزه ها جدي است و داراي خط قرمز.
راستي، خط قرمزها در روزنامه نگاري ورزشي كجاها هستند؟
- حفظ حرمت بازيكن، مربي، تماشاچي، داور و... رعايت شيوه مناسب در نگارش و...
از زبان روزنامه نگاري ورزشي گفتيد؛ بعضي ها معتقدند زبان
اين حوزه از روزنامه نگاري خيلي مناسب نيست. شما هم با اين نظر موافقيد؟
- بله، متاسفانه الان نوعي بي قيدي در نوشته هاي ورزشي وجود دارد. بعضي از دوستان تصور مي كنند اگر از لفظ ها و واژه هاي سطح پايين استفاده كنند، مي توانند ارتباط راحت تري بامخاطب برقرار كنند؛ درحالي كه اصلا اين طور نيست. البته ما سعي كرده ايم در روزنامه خودمان از اين نوع نگارش پرهيز
كنيم.
به نظر شما، اين نوع نوشتن تحت تاثير چه شرايطي شكل مي گيرد؟
- همان هايي كه گفتم؛ ازجمله جدي نگاه نكردن به حوزه ورزش و نيز تاثير فضاي ورزشگاه ها بر نوشته ها و... بايد پذيرفت كه روزنامه نگاري ورزشي در ايران دچار ركود و حتي پسرفت شده و تعداد زيادي از مخاطبان را از دست داده است.
چه بايد كرد؟
- بايد سطح سواد و اطلاعات را بالا برد.
آقاي لارودي! يك خاطره از دوران كارتان برايمان بگوييد.
- راستش را بخواهيد، تمام لحظه هاي اين سال ها پر از خاطره بوده است؛ اما چيزي را كه خيلي در ذهنم مانده و صبوري كردن را يادم داده برايتان مي گويم: پيش از انقلاب، يك روز براي ديدن مسابقه هاي كشتي به ورزشگاه رفته بودم. دم در ايستاده بودم براي اين كه بروم تو. آقايي آن جا بود كه مرا مي شناخت. صدايم كرد كه بروم داخل. همان جا يك مامور انتظامي ايستاده بود براي مراقبت از اوضاع. تا نام مرا شنيد كه لارودي هستم، از من خواست جلو بروم. رفتم جلو و او يك سيلي محكم زد توي صورتم! من هيچ چيزي نگفتم. برگشتم روزنامه و جريان را به مسئولانمان گفتم. آنها هم قضيه را از طريق كلانتري محل پيگيري و آن مامور را كه اتفاقا سرهنگ دوم هم بود، پيدا كردند. اما آنچه از قضيه شنيدم، سبب شد تحمل را بياموزم و صبوري كنم. قضيه اين بود: زماني كه مرا صدا كرده و گفته بودند اين اردشير لارودي است، بگذاريد وارد شود، من صد و دهمين نفري بودم كه به اين اسم به آن مامور بنده خدا معرفي مي شدم! او هم از شانس بد من، وقتي به من رسيد، عصبي و خسته شد و مرا كتك زد! بعد از شنيدن اين ماجرا بود كه خوشحال شدم از اين كه هيچ واكنش تندي نشان ندادم.